جرات پرسیدن داشته باش -کانت، رساله ای درباب روشنگری
 

نشست علمی مابعدالطبیعه از دیدگاه فارابی

دفتر قم مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران نشست علمی مابعدالطبیعه از دیدگاه فارابی، همراه با معرفی کتاب مابعدالطبیعه از دیدگاه فارابی و ابن سینا برگزار می‌شود.

این نشست با حضور لیلا کیان خواه عضو هیئت علمی مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران و حجت الاسلام یار علی کرد فیروزجایی عضو هیئت علمی دانشگاه باقرالعلوم (ع) سه شنبه ۸ بهمن ماه از ساعت: ۱۷-۱۵ در قم، بلوار صدوقی (زنبیل آباد)، خیابان حضرت ابوالفضل (ع)، خیابان دانش، کوچه سوم، پلاک ۷۱ برپا می‌شود.

منبع: خبرگزاری مهر

منشاء و خاستگاه واژه متافیزیک

تندیسی از ارسطو
ارسطو (۳۸۴-۳۲۲ ق.م.)

متافیزیک یا مابعدالطبیعه از دو بخش «متا» یونانی، به معنای «فرا» و «وراء» و واژه «فیزیک» به معنای طبیعیات تشکیل شده است. به لحاظ تاریخی گفته شده است وقتی کتاب های ارسطو جمع آوری و تدوین شد، آن بخشی از موضوعات که خارج از طبیعیات مطرح شده بودند متافیزیک، یعنی بعد از طبیعیات نامیده شدند، لیکن خود ارسطو این موضوعات را فلسفه نخستین نامیده بود. خود ارسطو دو وظیفه را برای فیلسوفان برشمرده بود: نخست، پژوهش در طبیعت و ویژگی های آنچه در طبیعت وجود دارد، و دوم پژوهش در مورد خصوصیات وجود بماهو. یعنی همان چیزی که متافیزیکدانان وجود آنچنانکه هست می گویند. ارسطو می گفت تحقیق دوم درباره جوهر است، جوهری که نه دارای اندازه است و نه دارای حرکت؛ برخلاف فیزیک که علمی است که به مطالعه حرکت اشیاء می پردازد، و ریاضی که علمی است که به مطالعه اندازه و هیئت اشیاء می پردازد. ارسطو بخش اول این پژوهش را طبیعیات و بخش دوم را الاهیات نامید، زیرا خداوند به عنوان جوهر نامتحرک نتیجه پژوهش در خصوص وجود بماهو وجود بود. حتی فیلسوفان مسلمان هم از همین تقسیم بندی تبعیت کردند، آنها بخش اول مسائل وجود را الاهیات بمعنی الاعم و بخش دوم مسائل وجود را که بحث درباره خداوند، صفات و  براهین او بود را الاهیات بمعنی الاخص نامیدند. قرائت جدیدتر می گوید تنها تفاوت بین دو بخش طبیعیات و مابعدالطبیعه تنها جنبه تجربی و مفهومی آن است.

بسیاری ارسطو را در تقابل با استاد خود افلاطون قرار می دهند بخصوص بخاطر انتقادهایی که ارسطو به نظریه ایده ها وارد کرد. ولی باید دانست که ارسطو به نحوی ایده ها افلاطون را در نظریه کلی ها گنجانده بود.

افلاطون در نظریه ایده ها تحت تاثیر نظریه واحد پارمیندسی بود. پارمیندس اولین کسی بود که شعر یا خطابه فلسفی نوشت. این خطابه که راه معرفت را از گمان جدا می کند می گوید تنها یک راه به حقیقت وجود دارد که همان راه معرفت است و معرفت تنها با عقل بدست می آید، اما راه دیگر، عقیده یا گمان راهی است که با حواس مانوس است. و حواس قابل اعتماد نیست. افلاطون می گفت گمان به اشیاء و پدیده ها (فنومن ها) تعلق دارد. اما راه معرفت راهی است که متعلق آن همان ذوات تغییرناپذیر، یعنی ایده هاست. بهترین نوع معرفت معرفتی است که عاری از خطا باشد و تنها ایده ها هستند که عاری از خطا هستند زیرا تغییری شامل حالشان نمی شود،‌ برخلاف پدیدارها که بستر تغییر و صیرورت اند و بستر تضادها و تقابل ها هستند. در سنت افلاطونی، فیلسوف باید از تضادهای موجود در اعیان و پدیده ها را بشناسد و نگاه خود را بر واقعیت های نهفته در پس آنها بیافکند، واقعیت هایی كه افلاطون آنها را صور (forms) یا ایده ها (Ideas) نامید. بنابراین فلسفه برای افلاطون دعوت به شناختن ایده ها و اهمیت فوق العاده ای واقعیت های بالاتر بود که معمولاً نادیده گرفته می شوند. اینکه چنین واقعیت هایی اصلاً وجود داشته باشد یا نه، اصل اساسی بود که به عنوان متافیزیک شناخته می شود.

این بحث بروز می شود...

منبع: https://www.britannica.com/topic/metaphysics با اضافات دیگر

متافیزیک چیست؟

وقتی کلمه متافیزیک را می شنویم خیلی مواقع موضوعات مرتبط با امورغیرحقیقی بیادمان می افتد، مانند طالع بینی، علوم غریبه و چیزهای مانند آن. اما در اینجا سخن ما در این گونه موارد نیست؛ بلکه منظور ما از متافیزیک یا مابعدالطبیعه مطالعه فلسفی واقعیت ها و شناخت ماهیت واقعی آنها است. یعنی شناخت معنا، ساختار و اصولی آنها تاجایی که برای ما امکان پذیر است.

متافیزیک، معرفت شناسی و ارزش شناسی بخش های مهم فلسفه است. بنابراین متافیزیک بخشی از فلسفهُ و البته دشوارترین بخش آنست و به عنوان یک علم مباحث آن خیلی کلی و بطور افراطی دقیق و نظری است، به همین دلیل حتی در میان فلسفه خوانان هم کمتر کسی علاقمند به فراگیری و اندیشه ورزی در این متافیزیک است. علت این دشواری به دو چیز مربوط است: موضوعات متافیزیک بسیار کلی و به شدت انتزاعی هستند. هدف از مطالعه متافیزیک یا مابعدالطبیعه شناخت واقعیات و فهم ساختار آن است تا غیرواقعیات را واقعی نپنداریم. عمده ترین مباحث متافیزیک عبارتند از واقع گرایی و غیرواقع گرایی، کلی ها و جزیی ها، زمان، علیت و مسائلی از این دست. امروزه مباحث دیگری هم به آن اضافه شده است مانند ضرورت و امکان، هویت شخصی و اراده آزاد، صدق و حقیقت و مباحثی مانند آنها.

از بزرگترین متافیزیکدانان دنیای باستان می توان از پارمیندس، افلاطون، ارسطو و در قرون میانه از دون اسکاتس، سوارز، بوئسیوس، اکویناس نام برد، همچنین در دنیای مدرن دکارت، اسپینوزا، لایب نیتس،  و در دوره معاصر از برگسون، وایتهد، برادلی نام برد. هرچند فیلسوفان نقدهای بسیاری به متافیزیک وارد می دانند، اما آنچه متافیزیکدانان عرضه می دارند بسیار اساسی و بنیادین است و بیشترین تلاش و تحقیق فلسفی را برای فهم آن موضوعات بکار می گیرند تا «واقعیت» را به فهم آوردند. قوی ترین انتقادها به متافیزیک را هیوم فیلسوف و تاریخ دان انگلیسی و ایمانوئل کانت فیلسوف آلمانی مطرح کرده اند.

این بحث ادامه دارد...

تاریخ ثبت ۹۸/۱۱/۰۶

سه ناسازگاری در موضوع شیء فی نفسۀ کانت

 اگر شیء فی نفسه کاملاً ناشناختنی و بطور ذاتی شناختنی نباشد از کجا می دانیم که شیء فی نفسه ایی وجود دارد. یک دیدگاه در خصوص شیء فی نفسه آن است که علت نمودهایی است که برای ما شناختنی هستند. بنابراین آدمی در این مورد مقصر است که نمی تواند مقوله علیت را فراتر از قلمرو پدیدارها بسط دهد، فرایندی که کانت به صراحت رد کرده است. اعتبار شیء فی نفسه برای فلسفه انتقادی کانت نمی تواند وابسته به مسلم فرض کردن وجود اشیاء فی نفسه به عنوان یک هستومند تمایز و جدا از آن چیزی باشد که در علت نمودها (appearances) خوانده شده اند. تنها اگر شیء فی نفسه همچو ابژه ظاهر شود، فرض کانت قابل دفاع بود.

تاجائیکه مفاهیم بطور انتقادی بکاربرده می شوند شیء فی نفسه نمی توانند یک شیء مرتبه دوم باشد. یعنی شیء فی نفسه در نمودش وجود داشته باشد. به عبارت دیگر شیء از دو جهت دریافت می شود و هیچ تناقضی هم در این باره وجود ندارد. کانت معتقد بود فرض ...

ادامه نوشته

دانلود کتاب های فلسفه ذهن- کتاب مشخصه آگاهی دیوید چالمرز

کتاب مشخصه آگاهی دیوید چالمرز را  می توانید  از اینجا  دانلود کتید.

در ضمن می توانید نقد اشپیز را در اینجا ببینید. 

نقد جزف اشیز بر کتاب مشخصه آگاهی دیوید چالمرز



توضیح
: این نوشته که در واقع بیشتر نقدی تند بر کتاب مشخصه آگاهی دیوید چالمرز (2010) است متنی کاملاً
مغلق و دشوار بود. بهمین خاطر بخش هائی از آن خوشخوان نیست، از این بابت پیشاپیش از خواننده گرامی معذرت می خواهم. در ابتدا قصد نداشتم آنرا روی وبلاگ بگذارم اما به نظرم آمد شاید برای برخی مفید باشد. اما خودم از آن راضی نیستم با این حال آنرا در این پست قرار می دهم.


این کتاب در ادامه کتاب ذهن آگاه سعی می کند به مباحث و سوالاتی آن کتاب جواب دهد، بااین وجود کتاب پنج موضوع را مورد تحلیل قرار می‌دهد. بحث این کتاب ماهیت مسئله آگاهی و بطور مشخص «مسئله دشوار» است. فصل اول این کتاب به موضوع مسئله دشوار می پردازد . چالمرز در فصل دوم تا چهارم سعی می‌کند تا بطور علمی به مسئله آگاهی نزدیک شود. وی قیاسی را مطرح می‌کند که به فیزیک قرن نوزدهم باز می‌گردد، یعنی الکترومغناطیس را به‌عنوان جنبه بنیادین واقعیت در جنب واقعیات‌های فیزیکی مطرح می‌کند و مدعی می شود رفتار فیزیکی الکترومغناطیس در بخشی از آن واقعیت تجربی اتفاق می‌افتد که کفایت تجربی دارد، درحالیکه دیدگاه غیرتقلیلی چالمرز به آگاهی صرفاً زمانی می‌تواند چنین باشد که به‌عنوان کفایت تجربی نتایج ناشی از موضوع زامبیها و مسئله زمین معکوس مطرح باشد. در این بخش چالمرز در مورد مسائلی همچون مفهوم همبستگی عصبی آگاهی[1] مشابه با مباحث علم آگاهی را مطرح است؛ خواه چنین علم آگاهی، تقلیلگرا یا غیرتقلیلگرا باشد.


[1] neural correlate of consciousness

ادامه نوشته

کارکردگرائی در فلسفه ذهن - مقاله ائی از پالگر



توماس دبلیو پالگر
در تعاطی فلسفه ذهن، فلسفه علم و متافیزیک قرار گرفته است. بهمین دلیل بیشتر علایق اش را در خوانش های طبیعتگرایانه از متافیزیک ذهن یافته و اخیراً متمایل به سوالات فرافلسفی نظیر برخی موضوعات خاص درباره تبیین و نسبت های متافیزیکی آن شده است. به نظر خود وی، او در کتاب ذهنهای طبیعی، زمینه کار روی نظریه اینهمانی حالات ذهنی آگاهانه را گشوده است و در حال حاضر بر روی تبیین و تحقق کار می کند. پالگر فوق لیسانس علوم شناختی دارد و دکترای خود را در زمینه فلسفه از دانشگاه دوک دریافت داشته است. این ترجمه بسیاری از بخش های مقاله او را در بر می گیرد. شما می توانید اصل این مقاله را در http://www.iep.utm.edu/functism/ ببنید.



  مقدمه

کارکردگرائی نظریه ایی درباره ماهیت حالات ذهنی است. مطابق کارکردگرائی حالات ذهنی این همان با آن چیزی که انجام می دهد نه آن چیزی که در آن حالت هست. امروزه کارکردگرائی قابل قبول ترین و شناخته ترین دیدگاه بین فیلسوفان ذهن و دانشمندان علوم شناختی است. این نظریه را می توان با تفکر درباره مصنوعاتی(artifacts) مثل تله موش ها و کلیدها فهمید. مثلاٌ در مورد کلید ها می دانیم آنچه یک کلید را یک کلید می کند مربوط به جنس کلید نیست بلکه کاری است که انجام می دهد یعنی باز کردن قفل. چون انواع و اقسام کلید وجود دارد: کلید چوبی، کلید فلزی، کلید پلاستیکی، کلید دیجیتالی، کلید واژه ها و غیره. بخصوص، انگیزه اصلی برای ایده کارکردگرائی ناشی از کمکی است که بین ذهن ها با کامپیوترها بوجود آمده است. اما این تنها یک قیاس است. استدلال های اصلی برای کارکردگرائی وابسته به این است که نشان دهد نظریه کارکردگرائی در مقایسه با نظریه های رقیب یعنی رفتارگرائی و نظریه اینهمانی برتری دارد. برخلاف رفتارگرائی، کارکردگرائی ایده سنتی که معتقد است حالات ذهنی حالات درونی تفکر را حفظ می کند، و برخلاف نظریه اینهمانی کارکردگرائی این ایده را معرفی می کند که حالات ذهنی دارای تحقق چندگانه (multiple realization) هستند. اعتراضات به کارکردگرائی عموماً بر این نکته تاکید می کند که این نظریه خیلی چیزها را به عنوان چیزهائی که دارای حالات ذهنی هستند طبقه بندی می کند یا حداقل این حالات بیشتر از حالاتی هستند که معمولاً روان شناسان آن را قبول دارند. اثر این استدلالات برای علیه یا له کارکردگرائی وابسته به انواع خاصی از خوانش های کارکردگرائی است، یعنی نسخه ایی قوی تر یا ضعیف تر این نظریه است. این مقاله سعی دارد تا هسته اصلی ایده کارکردگرائی را تبیین و استدلالات اولیه برعلیه آن را بکاود.


ایده مرکزی
برای مثال همان تله موش را در نظر بگیرید. تله های موش وسیله ای برای به دام انداختن و کشتن موش ها هستند. تله موش ها با خیلی مواد ساخته می شود. و شاید طرح های خیلی متنوعی هم داشته باشند. آشناترین نوع آنها شامل یک چارچوب چوبی و یک تیغه فلزی که با یک فنر محکم نگه داشته شده است که اگر موش به ماشه آن برخورد کند این تیغه به شدت به بدن موش برخورد می کند و باعث کشته شدن موش می شود. نوع دیگر تله های موش چنان ساخته می شوند که می توانند تنها به دام انداختن موش بیانجامند و البته انواع دیگر آن هم موجود است نظیر تله موش چسبی، سمی و غیره. تمامی این مواد برای آن است که در پایان روز موشی به دام بیافتد و یا موشی کشده شود. برخلاف تله موش ها، الماس ها به جهت سختی و ویژگی درخشان بودن و نادر بودن شان در طبیعت با ارزش هستند. اما هر چیز سخت، شفاف، سفید و نادری یک الماس نیست –  مشــهورترین بدیل الماس cubic zirconia است. الماس ها همان کریستال های کربن همراه با ساختارهای [بسیار منظم و متقارن] شبکه مولکولی مشخص هستند. با اینکه الماس یک شیء فیزیکی است اما  cubic zirconia به همان مقدار شفاف و سخت نیست که بتواند مانند الماس با ارزش باشد، اما حتی اگر به همان میزان سخت و شفاف باشد باز هم cubic zirconia نمی تواند یک الماس باشد.
این مثال ها می تواند ایده مرکزی کارکردگرائی را توضیح دهد. کارکردگرائی نظریه ای است که می گوید حالات ذهنی بیشتر شبیه تله موش است تا شبیه به الماس. یعنی آن چیزی که چیزی را حالات ذهنی می کند بیشتر آن چیزی است که انجام می دهد تا آن چیزی که از آن ساخته می شود. تمایزهایی که کارکردگرائی از دوگانه انگاری سنتی بدن – ذهن که رنه دکارت مطرح کرده است و مطابق با آن چیزی که ذهن ها را یک نوع خاصی از جوهر می سازد، شیء اندیشنده(res cogitans) است و آن درست چیزی است که آن را از نظریه هائی اینهمانی ذهن- مغز  و یگانه انگارانی (monisms) مانند اسمارت متمایز می کند. نظریه اینهمانی مدعی است حالات ذهنی نوع بخصوصی از حالات زیستی است- یعنی ماده مغز است. مطابق با نظریه اینهمانی حالات ذهنی بیشتر شبیه به الماس هستند تا به تله موش. همچنین نظریه کارکردگرائی متمایز از نظریه رفتارگرایانی مانند شینر (Skinner) است چون این نظریه واقعیت حالات ذهنی درونی را می پذیرد بجای اینکه بسادگی حالات روان شناختی را به تمام ارگانیسم زنده موجود نسبت دهد. مطابق با نظریه رفتارگرائی حالات ذهنی یک موجود بستگی به پاسخ محرک است که از خود نشان می دهد و اینکه چطور رفتار می کنند (یا تمایل دارند رفتار کنند) دارد. برعکس کارکردگرایان نوعی (functionalists typically) معتقدند که حالات روان شناختی و درونی می تواند از یک fine-grained[1] (زیر نقش تر) رفتار متمایز شود، یعنی تمایز حالات روان شناختی یا درونی می تواند با همان رفتار بیانجامد. همچنین به نظر کارکردگرایان آن چیزی که حالات ذهنی را بوجود می آورد همان کاری است که حالات درونی انجام می دهند، نه صرفاً آن چیزی که موجودی آنرا انجام می دهد.


همانطور که تا کنون توضیح داده شده است، کارکردگرائی یک نظریه درباره ماهیت حالات ذهنی است. با اینکه کارکردگرائی نظریه ایی متافیزیکی و هستی شناختی است، ولی باید توجه داشته باشیم که کارکردگرایی در انواع دیگر نیز مورد بحث واقع می شود. کارکردگرائی می تواند یک نظریه فلسفی درباره تبیین های روان شناختی باشد(که حالات روان شناختی به عنوان حالات کارکردی توضیح داده می شوند) یا درباره نظریه های روان شناسی (که نظریه های روان شناسی از نظریه های کارکردی گرفته شده اند). کارکردگرائی می تواند به عنوان نظریه ائی درباره محتوای حالات ذهنی باشند، یعنی به عنوان خوانشی از حیث التفاتی حالات ذهنی بطور عام (یعنی برخی از حالات التفاتی همان حالات کارکردی به طریق خاص هستند) و یا محتوای دلالت شناختی (معنا شناختی) خاص هستند(آنچه که یک حالت ذهنی را دارای محتوای"درخت" می کند این است که یک نقش خاص در برابر درخت ها بازی می کند) و نهایتاً کارکردگرایی ممکن است به عنوان خوانشی روش شناختی (methodological) از روان شناسی فهمیده شود، یعنی نظریه ایی که کارکردگرائی را به عنوان مطالعه درباره چگونگی عملکرد سیستم های روان شناختی فرض می گیرد.
اغلب فیلسوفان و دانشمندان شناختی به بیش از یک خوانش کارکردگرایی تن داده اند. گاهی اوقات برخی خوانش ها نیازمند برخی خوانش ها هستند، یا دست کم برخی خوانش ها مستلزم برخی مفروضات و پیش زمینه ها هستند. بخصوص هنگامیکه این خوانش های با هم ترکیب می شوند. بطور نمونه، اگر به این نظر برانتونو را که "حیث التفاتی معیار ذهنی بودن است" را باور داشته باشیم، بنابراین هر نظریه حیث التفاتی می تواند نظریه ائی درباره ماهیت هستی شناختی حالات روان شناختی باشد. اگر چنین باشد کارکردگرائی التفاتی ممکن است متضمن کارکردگرائی متافیزیکی باشد. با تمامی این اوصاف می توان گفت کارکردگرائی متافیزیکی دکترین اصلی و به وسیع ترین معنای ممکن مورد تایید قرار می گیرد. همانطورکه در ادامه به انواع متافیزیکی آن تمرکز خواهیم کرد.


وجود همچون عمل(Being as Doing)
پیش از اینکه به استدلال های برای دفاع یا بر علیه کارکردگرائی بپردازیم لازم است به شفاف سازی این ایده که وجود همان عمل است بپردازیم.
بطورقابل قبولی نوع ماده فیزیکی نظیر الماس دارای یک جوهر ساختاری و فیزیکی است. یعنی الماس، چیزی از نوع یک ترکیب یا وضع طبیعی خاص است، یعنی کاملاً مستقل از آنچه که انجام می دهند یا می تواند انجام دهند، هستند. آنچه اتفاق می افتد این است که الماس می تواند شیشه را بکشند اما همچنان چیزهای بسیاری هست که الماس آنها را ندارد. و اگر الماسی نتواند شیشه ائی را بشکند (ممکن است روح خبیث دکارت را فرض بگیریم که تمامی شیشه ها را غیر قابل رسوخ کرده باشد)، بنابراین آنها نمی تواند الماس باشند.
اما همچنین می توان پذیرفت که هیچ ماده ائی به این طریق درست نشده است. برخی چیزها ممکن است بطور ذاتی درنسبت شان با چیزهای دیگر و یا آنچه بتوانند انجام دهند، ساخته شده باشند. روشن ترین مثال برای این موضوع همان مصنوعاتی مانند تله موش و کلیدها هستند. کلیدها صرفاً چیزی که از مواد خاصی و با ترکیبات مشخصی ساخته شده باشد نیست، بلکه کلید همان عمل مربوط به قفل کردن و بازکردن قفل است. همچنین قفل تنها یک نوع فیزیکی نیست. بلکه وجودش در نسبت با چیزهای دیگر مانند کلید تعریف می گردد. شاید انواع و اقسام کلید وجود داشته باشد، نظیر کلیدهای فلزی، چوبی ، پلاستیکی دیجیتالی و کلیدهای واژه ها و غیره. بنابراین چیزی که یک چیز را کلید می کند مواد تشکیل دهنده آن نیست، بلکه بیشتر کاری است که انجام می دهد یا می تواند انجام دهد یا برای هدف و به جهت انجام آن منظور ساخته شده است می باشد. (معنای این ادعا که چیزی هست که برخی انواع چیزها برای انجام آن منظور ساخته شده اند، یکی از چالش برانگیزترین موضوعات کارکردگرائی است).
کارهائی که یک کلید انجام می دهد یا می تواند انجام دهد یا ممکن است برای انجام چیزی منظور شده باشد کارکردهای [گاهی اوقات عملکردهای] آن نامیده می شود. همانطور که ممکن است کسی بگوید که کلیدها بطور ذاتی چیزهائی هستند که دارای کارکردهای مشخصی هستند؛ یعنی آنها هستوندهای [هویات] کارکردی هستند(یا نوع کلید یک نوع کارکردی است).
برخی صورت بندی های ایده کارکردگرائی کاملاً  قدیمی هستند. شخص می تواند در آثار ارسطو این ایده که چیزها بطور ذاتی دارای کارکردهائی یا منظور[/هدف]هائی- یا غایاتی هستند- را پی بگیرد. در نظریه های معاصر این نظریه به ذهن اعمال شده است. در این خصوص کارکردها معمولاً بعنوان واسطه ائی بین محرک و ورودی های روان شناختی و خروجی رفتارهای روان شناختی در نظر گرفته می شوند. سهم هیلاری پاتنم در این ایده، مدل کردن این کارکردهای در ایده معاصر ماشین های محاسباتی و برنامه های شان است، درحالیکه از یک سو، برنامه های ماشین [تا حدودی] ثابت هستند ، از سوی دیگر ماشین واسطه ائی بین حالات ورودی و خروجی است و خروجی ها و حالات ماشین در حال اجراء حالت آن را تعیین می کند، موضوع کارکردگرائی محاسباتی است. کامپیوترهای مدرن نشان می دهند که فرایندهای پیچیده می تواند در تجهیزات جدید با همان اصول مکانیکی پایه کارکند. اگر ذهن ها تجهیزات کارکردی از این نوع باشند بنابراین شخص می تواند بفهمد که چگونه بدن فیزیکی انسان می تواند انواع        شگفت انگیزی از کنش ها و واکنش ها در ارتباط با حیات ذهنی را بوجود آورد. بهترین نظریه کارکردگرائی توسط پاتنم نظریه پردازی شده است. یعنی حالات ذهنی حالات کارکردی هستند و اینکه نوع [حالت] ذهنی نوع [حالت]کارکردی است.
بدین ترتیب، الهام اولیه کارکردگرائی از قیاس مفیدی که با مقایسه ذهن ها با ماشین های محاسب بوجود آمده است. پاتنم بطور مشخص نه تنها اولین کسی بود که به این مقایسه دست زد بلکه وی در مقاله های کارکردی که بین 1950 الی 1960 نوشت بطور روش شناسانه ایی این ایده را بررسی کرد و کاربرد این ایده از مقایسه صرف را به نظریه ائی فراگیر توسعه داد. اوج دفاعیات کلاسیک او از نظریه کارکردگرائی در مقاله 1967 وی تحت عنوان "ماهیت حالات ذهنی" مطرح شده است. پاتنم این ایده را پیشرفت داد تا موردی برای کارکردگرائی همچون یک فرضیه نظری جدی باشد و استدلال هایش فراتر از این ادعا رفت که صرفاً بگوید اذهان همچون ماشین ها هستند. بلکه هدف استدلال هایش رسیدن به این نتیجه بود که بگوید ذهن ها درست ماشین هائی از یک نوع مشخص هستند.  


موردی برای کارکردگرائی

بسیاری از استدلال هایی که برای دفاع از کارکردگرائی مـطرح شده اند مبتنی بر واقعـی بودن و امـکان پذیر بودن سیستم هائی است که حالات ذهنی دارند و بطور فیزیکی و رفتاری متمایز از وجود انسانی باشند. این استدلالات بطور اساسی استدلال های منفی تلقی می شوند که هدفشان نشان دادن این است که بدیل هائی از کارکردگرائی غیرقابل قبول هستند. برای مثال، بطور مشخص رفتارگرایان معتقدند که حالات روان شناختی خواه فیزیکی، خواه غیرفیزیکی اصلاً حالات درونی نیستند. و بسادگی می توان گفت دو موجودی که  دارای رفتاری نامشخص و در عین حال حالات ذهنی شان متفاوت هستند. چگونه ممکن است با رفتارگرائی تیین شود. استدلال برعلیه کارکردگرائی یا استـدلال های "بازیگر قهار" و یا استـدلال های “همزاد “S ("doppelganger") است  که در فلسفه ذهن کاملاً مرسوم است.
P1: اگر رفتارگرائی درست باشد ممکن نیست رفتار بازیگر قهار یا همزاد عین رفتار من باشد، اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً تفاوتی وجود ندارد.


P1
: اگر رفتارگرائی درست باشد ممکن نیست رفتار بازیگر قهار یا همزاد عین رفتار من باشد، اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً تفاوتی وجود ندارد.
 
P2: اما ممکن است بازیگر قهار یا همزاد رفتاری عین رفتار من داشته باشد اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً چنین نیست.
P3: بنابراین رفتارگرائی درست نیست.


در یک خوانش شناخته شده از این استدلال شخصی را تصور کنید که می تواند یک "اسپارتی فوق العاده" باشد. کسی که هرگز علائمی از بروز درد را از خود نشان نمی دهد و حتی هیچ تمایلی دال بر رفتاری که دردی دارد از خود نشان نمی دهد.(پاتنم 1963) شناخته شده ترین این استدلال پاسخ هائی هستند که نشان دهد که کارکردگرائی یک نظریه رفتارگرائی نیست اما [نوعی] نظریه اینهمانی از مغز – ذهن است. مطابق نظریه اینهمانی "حس ها فرایندهای مغزی هستند"(اسمارت 1959) اگر حالات ذهنی نوعی اینهمانی با انواع حالات مغزی باشند بنابراین یک نسبت یک به یک بین انواع حالات ذهنی و انواع حالات مغزی باید وجود داشته باشد. هرچیزی که دارای حس S باشد دارای حالات مغزی B خواهد بود. و هر چیزی که دارای حالت مغزی B باشد باید دارای حس S باشد. نه تنها این نسبت بلکه این هم ارزی یک به یک نمی تواند اتفاقی باشد. و دست کم این نسبت باید یک قانون پایه طبیعی باشد و حتی ممکن است به نوع قوی تری از ضرورت نیازمند باشد. بدین ترتیب نظریه اینهمانی مغز- ذهن به نظر می رسد یک ادعای بسیار قوی دارد. درواقع، همانطور که پاتنم می نویسد:

در این خصوص حالت شیمیائی- فیزیکی یک حالت ممکن از مغز پستان دار ، مغز خزنده، مغز حلزونی(و بطور دقیقتر اختاپوسها حلزونی) و غیره می باشد. درعین حال، به لحاظ فیزیکی امکان ندارد حالت مغزی موجود فیزیکی درد نداشته باشد. حتی با فرض اینکه چنین حالتی را بتوان پیدا کرد بطور قانونی باید مشخص باشد که چنین حالتی، حالتی از مغز موجود حیات ماورای زمینی خواهد بود که ممکن است قادر به احساس درد باشد پیش از اینکه ما بتوانیم فرض کنیم که آن حالت ممکن است [همان] درد باشد.(پاتنم 1967: 436)

 
این دلالت مشهوری است که  نشان می دهد نظریه اینهمانی مغز- ذهن اشتباه است.  دیگر پستانداران، خزندگان، و حلزون ها می تواند تجربه درد داشته باشند. اما آنها نمی توانند مغزهائی شبیه ما داشته باشند. بنابراین رابطه یک به یک بین احساسات و فرآیندهای مغز وجود ندارد، بلکه این رابطه یک رابطه یک به چند است. بنابراین حالات ذهنی یک تحقق یک به یک نیست بلکه آنها تحقق چندگانه دارند.
حتی اگر توسط شانس معلوم شود که تمام پستانداران، خزندگان و نرم تنان دارای مغز مشابه ما هستند.(به طوری که در واقع یک رابطه یک به یک بین آنها وجود دارد)، قطعاً می تواند تشخیص داد که ممکن نیست موجودات زمینی و فرازمینی که درد را تجربه می کنند مغزی شبیه انسان داشته باشند. همچنین مطمئناً ضروری نیست که یک رابطه یک به یک بین انواع حالت ذهنی و انواع حالات مغز وجود داشته باشد، اما این دقیقاً همان چیزی است که نظریه اینهمانی به آن نیاز دارد. این خبر بد برای نظریه اینهمانی است، و خبر خوبی برای کارکردگرایی است. چون کارکردگرائی می گوید چه چیزی یک حالت ذهنی را حالت ذهنی می کند. درست مطابق آن چیزی که انجام می دهد، و آن را به طور کامل سازگار با مغزهای متنوعی از پستانداران، خزندگان و نرم تنان که همه آنها دارای حالات ذهنی،مثلاً درد هستند، می کند. زیرا مغزهای مختلف همان کار را انجام می دهند. کارکردگرائی به خاطر همین موضوع به خوبی کار می کند. چون نظریۀ ذهنی است که سازگار با درجه احتمال تحقق چندگانه حالات ذهنی است.

دو استدلال دیگر به نفع کارکردگرایی همان چیزی است که می توان آنها را استدلال خوش بینانه و استدلال بدبینانه نامید. استدلال خوشبینانه به امکان ساختن ذهن مصنوعی هدایت می شود. این استدلال معتقد است که اگر کسی موجودی را کشف کند که دارای حالت ذهنی، اما متفاوت از مغز انسان باشد، مطمئناً انسان می تواند چنین چیزی را بسازد. یعنی به نظر می رسد امکان پذیری هوش مصنوعی نیازمند صدق چیزی شبیه کارکردگرائی است. دیدگاههای کارکردگرائی ذهن خیلی نزدیک به دیدگاه مهندسی است. یعنی ذهن ها ماشین هستند و آنها معمولاً بیش از یک روش برای ساختن ماشین دارند. استدلال خوشبینانه تنوعی از استدلال تحقق چندگانه مطرح شده بالا هستند. در عین حال این خوانش وابسته به واقعیات تجربی نیست، چون در جهان واقعی، استدلال تحقق چندگانه کار می کند.






استدلال بدبینانه مدعی است که بدیل های کارکردگرائی آدمی را از فهم و توضیح یک حالات ذهنی نسبت به حالات ذهنی دیگری یا حالات ذهنی موجودات دیگر ناتوان می سازد. با این همه، اگر دو موجود به نحو یکسانی عمل کنند، داشتن نتایج یکسان بدین معنا است که دارای حالات درونی یک ریخت(isomorphic internal states) هستند. پس چگونه می توانیم بطور رضایت بخشی مدعی شویم یکی این حالات ذهنی است و آن حالت ذهنی دیگر؟ نظریه اینهمانی می گوید توجیه انواع آنچه از موجودات ناشبی می شود تنها با نوع مغزی می تواند دارای حالت ذهنی باشد. و در مواجه عادی ما است که فهم، نسبت و تبیین حالات ذهنی فهمیده می شود. اگر کسی بگوید "من درد دارم،" یا "باور دارم که هوا آفتابی است،" کسی مجبور نیست صحبت او را قطع کند و مغزش را جراحی کند تا شاید درد یا باوری را پیدا کند یا نکند. شخص می داند که گوینده نه تنها این صداها را تولید می کند (همانطور که رفتارگرایان چنین می کنند)، بلکه دارای حالات درونی است چون کارکردش آن را به طریقی نشان می دهد. می توان این موضوع را امتحان کرد. چون اغلب روان شناسان آنرا در آزمایشگاه ها انجام می دهند و آنها پاسخ پرسش های شــان را می گیرند، و پاسخ هایش را [به دقت] دریافت می کـنند. یعنی ما می توانیم بفهیم که سیستم ها چطور عمل می کنند. و اگر کارکردگرائی درست باشد یعنی تمام ما نیازداریم تا بدانیم بدین منظور که معرفتی به اذهان دیگر داشته باشیم. اما اگر نظریه اینهمانی درست باشد؛ پس این روشها در بهترین حالت شان حدسی و مشاهدات مان ممکن است اشتباه باشد. شخص معرفت مشخصی به آنچه گوینده درباره داشتن درد یا باور نخواهد داشت مگر اینکه شخص بداند که گوینده دارای چه نوع [حالت] مغزی است. بدون ندانستن درباره مغزها ما تنها می توانیم استنتاج کنیم که شخص دیگر دارای باورهای مبنی بر سیستم های رفتاری است که آنها را به نمایش می گذارد. و ما قبلا ً دانستیم که اینها می توانند ما را  گمراه کنند. و اگر شخص واقعاً بدان باور داشته باشد لازم می آید که هیچ شخصی درباره باور به هیچ چیزی از باورهای افراد دیگر موجه نخواهد بود. و این واقعاً اشتباه است.
یک مشکل استدلال بدبینانه مصادره بمطلوب بودن آن است. به نظر می رسد که شخص می تواند بدون اینکه انواع حالات مغزی آدمها را مضاعف کند تفکر مصنوعی بسازد و آن درست چیزی است که نظریه اینهمانی آنرا رد میکند. مشکل استدلال خوش بینانه این است که به نظر می رسد از استاندارد بسیار بالائی، مانند خطاناپذیری(infallibility) یا یقینی بودن(certainty) معرفت به اذهان دیگر برخوردار است. اما ما بطور منظم توسط استنباط های استقراء معرفت کسب می کنیم. و دیگر هیچ دلیلی برای اینکه بگویم استنتاج ها درباره اذهان دیگر مشکل دارتر از این استنتاج ها هستند باقی نمی ماند.
استدلال تحقق چندگانه دارای چند اختلاف مختصر است. تفسیرش خود موضوع بحث است. هرچند اخیراً مقاومت در برابر این استدلال زیاد شده است. با این حال تحقق چندگانه بانفوذترین دلیل برای مطلوب بودن کارکردگرائی در مقایسه با بدیل های آن است. و حتی اگر تحقق چندگانه درست نباشد در آنصورت نتیجه اش تنها عدم تعین استدلالی برای کارکردگرائی است نه استدلالی بر علیه خوش.
در دو بخش آینده دو اعتراض بر علیه کارکردگرائی ارائه خواهیم داد که هدفش نشان دان این است که این نظریه غیرقابل دفاع است. و در هر دو اعتراض فرض بر این است که حالات ذهنی به عنوان حالات تحقق چندگانه با تاکید بر کارکردگرائی مطرح می شوند. در این اعتراضات سعی بر این است که نشان دهند که  ملتزم به تحقق چندگانه هستند ولی با این وجود کارکردگرائی باید نتایج غیرقابل دفاع بودنش را بپذیرد و نتیجه هر یک از این استدلال ها این است که کارکردگرائی غلط است.
 
زامبی ها
اعتراض اتاق چینی جان سرل روی حالات ذهنی دارای محتوای (contentful) شبیه باور و فهم متمرکز شده است چیزی که بطور عمومی حالات درونی خوانده می شود. اما برخی فیلسوفان نتیجه می گیرند که کارکردگرائی نظریه خوبی از حالات درونی است اما این نظریه غلط است. چون از پس تبیین انواع دیگر حالات ذهنی برنمی آید، بخصوص اینکه این نظریه نمی تواند احساسات و دیگر حالات ذهنی آگاه را توضیح دهد.
مطابق نظر سرل تمام سیستم باید در یک معنای یکسان زبان چینی را بفهمد یا پاسخی درباره این سوالات تولید کند؛ اما مطابق آنچه از عبارات مشهور توماس نیگل برداشت می شود هیچ چیزی به عنوان "شبیه چیزی بودن" در اتاق چینی وجود ندارد. یعنی کل سیستم نمی تواند از آنچه انجام می دهد لذت ببرد، یعنی [در اینجا] هیچ هیجان یا تجربه حسی وجود ندارد، هیچ احساس درد یا خارشی وجود ندارد. اما سرل خودش برای چنین وجودی که تجربه و احساس ندارد، معتقد به وجود [حالت] آگاه نیست. همچنین استدلال می کند حتی اگر کارکردگرائی برای حالات درونی کارکند برای [حالات] آگاهی کار نخواهد کرد.
خوانش قدیمی تر این موضوع همان فقدان کیفیات ذهنی(absent qualia) است. روایت جدیدتر این موضوع همزاد یا زامبی نامیده می شود(ارائه شده توسط Robert Kirk 1974). ایده اصلی این خوانش اینست که دو موجود کاملاً یکسان از نظر فیزیکی و کارکردی داریم، اما حالات ذهنی شان باهم فرق دارد، بخصوص از نظر نمایشی با هم متفاوت هستند: یکی دارای حالات ذهنی آگاه است و دیگری اصلاً دارای حالات آگاهانه نیست. دومی را به لحــاظ فلسفی زامـبی می نامیم.
ساختار منطقی استدلال زامبی به این قرار است:

P1*: اگر کارکردگرائی درست باشد ممکن نیست من یک زامبی همزاد داشته باشم. یعنی همزادی در یک سرزمین آبی که دارای کارکردی عین من، ولی دارای حالات ذهنی متفاوتی باشد.
P2*: اما ممکن است من چنین همزادی داشته باشم.
P3*: بنابراین، کارکردگرایی درست نیست.


تفاوت فاحشی در بحث از زامبی ها و کسانی که از استدلال قبلی در برابر رفتارگرایی مطرح کرده اند وجود دارد. نخست اینکه درحالیکه بیشترین خوانش ها از کارکردگرائی مستلزم مقدمه P1* است. مشخص نیست که همه باید این چنین باشند. بطور مثال فرد درتسکی نسخه ائی از کارکردگرائی را مورد تائید قرار می دهد که P1* را رد می کند. اما مهم تر از آن، توجیه برایP2* است که وضوح بسیار کمتری نسبت به P2 دارد. چون P2 خیلی ضعیف است. زیرا با رفتار یا عمل نسبتاً ساده ائی ایجاد می شوند. این موضوعی متداول در میان نظریه پردازان درباره ذهن است. حداقل به عنوان دور برگشت به کسانی که با حالات ماشینی دکارت آشنا هستند. P2*  باعث می شود به طور بالقوه ادعای قوی تر داشته باشیـــم. به نـظر می رسد زامبی نه تنها نمی تواند اینهمان رفتاری، بلکه نمی تواند اینهمان کارکردی در هر معنای دلبخواهی از کارکرد داشته باشد. بلکه درست برعکس، در بحث برانگیزترین شکل ممکن [، می توانید] فرض کنید که اینهمانی "کارکردی" بتواند حالات fine-grained داشته باشد، بطوریکه شامل اینهمانی کامل فیزیکی هم باشد. در این خوانش همزاد موجودی اینهمان فیزیکی خواهد بود. یعنی یکی از آنها دارای حالات ذهنی آگاه و دیگری فاقد آگاهی خواهد بود. به عنوان مثال ندبلاک راه حل چالش کارکردگرائی را این چنین عنوان کرد، فهم مفهوم کارکرد و یک خوانش از کارکردگرایی باید  مشکل ورودی ها و خروجی را حل نمائیم (ندبلاک،1978) کارکردگرایی باید در واژگانی از کارکرد (ورودی و خروجی) تعیین شود که بکارگرفتن شان در تحقق چندگانه حالات ذهنی، به اندازه کافی عمومی باشند. اما این خوانش آن اندازه مشخص است که تنها از نسبت دادن حالات ذهنی در هر چیزی جلوگیری می کند، که این یک ضعف است. یک خوانش از کارکردگرائی اگر بیش از حد تعین یافته است منجر به این موضوع می شود که برخی از سیستم های واقعاً روان شناختی را رد می کند و در نتیـجه معلوم خواهد شد که بیش از حد "متعصبانه" است. یک نسخه از کارکردگرایی این است که بطرز افراطی حالات ذهنی را به تمام انواع چیزها نسبت می دهد که باید یکی را معمولاً به آنها نسبت دهیم، و در نتیجه معلوم می شود که این خوانش بیش از حد "لیبرال" است. آیا هیچ حد و مرزی بین این دو دیدگاه می توان تصور کرد.این سوال بی جواب بزرگ برای کارکردگرایی است. کارکردگرائی ضعیف و قوی در این مرحله بیان دو موضوع و تفکیک آنها از هم مناسب است. این توضیحات نشان می دهد برخی از راه های که به کارکردگرایی  ختم می شود می تواند در نسخه قوی تر یا ضعیف تر کارکردگرائی بازنویسی شود.
در اولین توضیح برای انواع کارکردگرائی می خواهیم روی توضیح متافیزیکی این بازنویس ها تمرکز کنیم. اولاًانواع توضیحات مانند توضیحات متافیزیکی(metaphysical )،تبیینی(explanatory)، التفاتی(intentional )، نحوی(semantic)، روش شناختی(methodological) و نظری(theoretical) تنها یک وجهی از وجوه انواع کارکردگرایی را بیان می کنند. دوماً نظریه های کارکردگرائی می تواند مطابق با این نظر که پدیده ائی ذهنی است مستقیماً مورد بررسی قرار گیرند. این روش استاندارد حالات ذهنی را به عنوان حالات التفاتی (نظیر باورها و تمایلات) یا آگاهانه و کیفی (نظیر احساسات و عواطف) مورد بررسی قرار می دهد.  البته برخی از فیلسوفان و روان شناسان معتقدند که تمامی حالات ذهنی به یک نوع بازمی گردند. رایج ترین این نظریات می گوید تمامی حالات ذهنی یک نوع التفاتی یا نوع دیگری از حالت التفاتی هستند. این موضوع نیاز به عوامل دیگری ندارد. و صرفاً برای طبقه بندی و تنها به منظور تبیین است. به خصوص می توان معتقد شد به اینکه کارکردگرائی نظریه ائی از حالات التفاتی یا نظریه ائی از حالات آگاهی یا هر دو است. ادعای قوی تر می تواند این باشد که کارکردگرائی به تمامی حالات ذهنی برمی گردد. به نظر می رسد که ویلیام لایکان (1987) چنین نظری دارد. دیدگاه ضعیف تر از کارکردگرائی تنها به یک نوع حالات ذهنی اعمال می شود. برای مثال جیون کیم(Jaegwon Kim) معتقد است چیزهائی شبیه کارکردگرائی برای حالات التفاتی کاربرد دارد نه برای حالات کیفی(2005).
توضیح دوم مربوط به بخش تکمیلی نظریه کارکردگرائی است. کارکردگرائی ادعا می کند که ماهیت حالات ذهنی توسط آنچه انجام می شود تعیین می گردد نه اینکه چه کسی آنرا انجام داده است. بنابراین این باور که هوا آفتابی است باید در بخشی از نسبت اش با دیگر باورها تشکیل شده باشد.  نظیر اینکه خورشید یک ستاره است. یا تمایل به اینکه کنار سواحل باشیم و ورودی هائی نظیر اینکه خورشید دیده می شود و اینکه عینک آفتابی روی صورت داشته باشم. حالا دیگر باورها و تمایلات را در نظر بگیرید. در مثال بالا می ببینیم که بخشی از باورها از ماهیت باور به اینکه هوا آفتابی است تشکیل شده است. این قوی ترین خوانش از کارکردگرائی است. این باورها و تمـــایلات خودشـان حالات کارکردی هستند که در نسبت شان با ورودی ها و خروجی ها و دیگر حالات ذهنی که اجزاء تشــــکیل دهنده حــــالات کارکردی هستند ارجاع می یابند. در این مورد هر حالت ذهنی بطور کامل و سره در نسبت اش با دیگر چیزها تشکیل شده است. در مقابل، خوانش ضعیف تر می گوید کارکردگرائی می تواند برخی حالات ذهنی پایه ائی و برخی حالات غیر کارکردی داشته باشد. برای مثال اگر کارکردگرائی را در مورد تمام حالات ذهنی بکارگیریم تعدادی از این حالات می تواند حالات التفاتی را بطور کارکردی تبیین کنند، درحالیکه برای حالات ذهنی آگاه باید پایه ائی باشد. بنابراین این باور که هوا آفتابی است تا اندازه ائی در نسبی که با احساس ملایمت و زردی نور آفتاب بوجود آمده است، تشکیل شده است. اما این احساسات نمی باید حالات کارکردی باشند. خوانش ضعیف و ناسره از کارکردگرائی همان است که به قول جورج رای(Georges Rey) خوانش مهار شده ("anchored") تبیین ذهنی در واژگان کاملاً خالص ِغیرذهنیِ ناتمام است. بنابراین این خوانش ها هرقدر ارزش داشته باشند باز در دام نظریه های متافیزیکی ماهیت حالات ذهنی می افتند. برخی می خواهند منکر این خــوانش باشند و می گویند اصلاً نباید کارکردگرائی ضیف را به عنوان کارکردگرائی محسوب کرد.


نتیجه:

انواع بسیار زیادی از کارکردگرائی وجود دارد که می توان  در اینجا از آن بحث کرد. اما توضیحات فوق کافی هستند. به اطمینان می توان گفت کارکردگرائی بطور گستره ای بین تمامی نظریه های معاصر درباره ماهیت حالات ذهنی پذیرفته شده است. با این حال، ممکن است در این دیدگاه دشواری هائی  در جزئیات نظریه های کارکردگرایان وجود داشته باشد. برخی از فیلسوفان معتقد شده اند نظریه های فرارویدادگی (supervenience) از حالات ذهنی می تواند به عنوان بدیلی از کارکردگرائی تلقی شود. اما جیون کیم  بدرستی اشاره کرده است که فراروی دادگی بسادگی به ما این اجازه را می دهد تا پرسشی را درباره ماهیت حالات ذهنی مطرح کنیم، درحالیکه این نظریه اصلاً پاسخی به آن نیست. سوال این است: چرا حالات ذهنی بر حالات فیزیکی که موجودات واجد آنها هستند فراروی می دهند (ابتناء می یابند) ؟[2]  کارکردگرائی یک پاسخ تدارک می بیند: حالات ذهنی روی حالات فیزیکی ابتناء می یابند چون حالات ذهنی حالات کارکردی هستند. یعنی آنها توسط حالات فیزیکی تحقق یافته اند. بسیاری به چنین نظریه ائی معتقدند و بسیاری از فیلسوفان استدلال می کند که چنین به نظر نمی رسد. اما هیچ کس نمی تواند منکر این باشد که این نظریه، نظریه ائی جذاب و بطور بالقوه قدرتمند است.

مطالب مرتبط1.
آیا سیستم های هوشمند دارای آگاهی هستند؟

2. مسائل آگاهی پدیداری3- مشکلات آگاهی پدیداری برای کارکردگرایی

3. مقالاتی درباره هوش مصنوعی

4. تحقق پدیری چندگانه . تقلیل متافیزیکی



[1] - برای واژه fine-grained هیچ واژه سر راستی یافت نشد. ترجمه هایی مانند واژه‌ی «ريز نقش»، «ريز بافت» و غیره وجود دارد اما منظور این کلمه را ادا نمی‌کنند. اما معمولاً در متن فیلسوفان ذهن fine-grained یعنی حالتی از ذهن که دست کم به طریقی، جنبه‌ایی از نحوۀ بازنمودش با ویژگی مشخصی دارای معنای یکسان باشد
[2] - Why do mental states supervene on the physical states of the creatures that have them?

ویلیارد  وان  کواین

 ویلیارد وان کواین (Willard Van Orman Quine )در شهر اکرون از ایالت اوهایو متولد شد و در شهر بستون ایالت ماساچوست از دنیا رفت . او در 1930 درجه فوق لیسانس ریاضیات را از کالج برلین اخذ نمود. او در سال 1932 درجه دکتری خود را از دانشگاه هاروارد درباره منطق توسعه یافته و بخشی از کتاب اصول ریاضیات وایتهد و راسل کامل کرد. او بین سال های 1933 ~1932 به بخشی از اروپا مسافرت کرد. وی پنج ماه را با حلقه وین (Vienna Circle)صرف کرد و با چهره های سرشناسی مانند شلیک، وایزمن، گودل، هانس رایشنباخ و آیر ملاقات نمود.(نگاه کنید به حلقه وین) شش هفته در پراگ موجب شد آغازگر رابطه حرفه ایی و شخصی مشهور بین کواین و رودلف کارنپ باشد.(نگاه کنید به کارنپ، رودلف)کواین در مدت اقامت شش هفتگی اش در شهر وارسه منطق را با همراهی تارسکی ؛ لزنوسکی و لو کاسیوزچز مطالعه کرد. در 1936 پس از سه سال بعنوان سخنران افتتاحیه در دانشگاه هاروارد تدریس در آنجا را شروع کرد که این تدریس بعنوان خدماتش در نیروی دریایی ایالات متحده درطول جنگ جهانی دوم محسوب می شد. تا زمانیکه در1987 بازنشسته شود، درسمت آموزشی دانشگاه هاوارد باقی ماند. کواین شمار فراوانی از آثارش ....

ادامه نوشته

همایش "هستی‌شناسی متافیزیکی کیفیات پدیداری"

همایش "هستی‌شناسی متافیزیکی کیفیات پدیداری"، 16 و 17 سپتامبر (25 و 26 شهریور) در دانشگاه هرتفوردشایر انگلستان برگزار شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، مسئله آگاهی می‌تواند به عنوان امری درک ناشدنی در نظر گرفته شود که بخشی از دغدغه‌های مربوط به آن در این باره است که چگونه کیفیات حسی در جهان فیزیکی به وجود می‌آیند و بخش دیگر به این موضوع مربوط است که چگونه از این کیفیات آگاه می‌شویم.

برگزارکنندگان همایش "هستی‌شناسی متافیزیکی کیفیات پدیداری" در نظر دارند با گرد هم آوردن استادان و صاحب‌نظرانی چون دیوید روزنتال (دانشگاه سیتی نیویورک) با موضوع "دو مفهوم کیفیت روانی"، فیلیپ گاف (کالج کینگ لندن) با موضوع "علیه فیزیکالیسم مضحک" و سام کلمن (دانشگاه هرتفوردشایر) با موضوع "کیفیت نامحسوس و ساختار آگاهی" به بحث و بررسی موضوعات مرتبط با عنوان این همایش بپردازند.

بنچه نانای (دانشگاه کمبریج)، تورین آلتر (دانشگاه آلاباما)، کرانتی ساران (دانشگاه هاروارد)، جان نیکلاس (دانشگاه انتاریو غربی) و تام مک‌کللند (دانشگاه ساسکس) از دیگر سخنرانان این همایش معرفی شده اند.

منبع: خبرگزاری مهر

 

تحقق چندگانه و تقلیل متافیزیکی6-(الزامات متافیزیکی)

 ندبلاک استدلال کرد با تقلیل گرائی گونه–محدود می توانیم به یک پرسش متافیزیکی صعود کنیم: "آنچه مشترک درد بین آدمی و سگ است چیست؟"حتی اگر تنها یک نوع حالت فیزیکی درد در هرنوع ارگانیسم که بطور عادی تحقق یابد نشان نمی دهد که درد به عنوان یک نوع حالت ذهنی قابل تقلیل به حالت فیزیکی است. مطابق با مفهوم پدیداگرائی درد همه دردها چیزی مشترک را دارند. همه آنها صدمه(/اذیت و..) هستند.  اما من می گویم کسانی که این دیدگاه  و برنامه تقلیلی از  درباره درد دارند باید رد شود. بطور مستقل این موضوع طور دیگری است.    

حتی اگر قانون پل یکسان گونه ها– ویژه ها و هم بسته بودن درد با زیر لایه فیزیکی تنها وجود داشته باشد. واقعیت غیر قابل تشریح اینست که درد به عنوان یک رویداد کیفی یک "احساس خام" باید بطور تقلیل ناپذیری متمایز از صورت زیر لایه عصبی باشدسوال این است که چه چیزی باید انجام شود تا همه دردها یک امر مشترک باشد؟دیدگاه کارکردگرائی برای توضیح معنایعقلانی میگوید:ویژگی های ذهنی ویژگی های مرتیه دومی هستند که دارای یک مشخصه کارکردی خاص H است که همه دردها در این یک چیز مشترک است وبعنوان یک الگوی ارتباطات H را مشخص میسازد.تقلیل گرایان موضعی در مقایسه دو درد یک نمونه Nh و Nm میگویند آن چیز مشترک الگو یکسانی از ارتباطات از جمله ورودی،خروجی و دیگر حالات درونی یعنی الگو مشخص شده H است.

در اینجا دو ایراد وارد است:(1) H تنها یک مشخصه غیرذاتی است، این نمونه های درد  چه چیز  را به عنوان امر مشترک دارند که آنها را ذاتی میکند؟ (2)بطور نمونه در ویژگیهائی که بطور موضعی تقلیل یافته اند،چه چیزی اتفاق می افتد که جدا و متمایز از ویژگی های زیستی–فیزیکی اصولی اند؟ پاسخ : درد آدمی به Nh تقلیل یافته و درد مریخی ها به Nm تقلیل یافته اما دردخودش چیست؟آیا آن همچنان تقلیل نشده باقی می ماند؟ آیا ما همچنان باید به دوگانگی ذهن و بدن بچسبیم؟ اگر درد بطور کلی به ویژگی فیزیکی P تقلیل یابد، درد بعنوان ویژگی P جان سالم بدر برده است. اما تحت تقلیل محلی درست است، با اینحال باید بپذیریم که درد بعنوان یک نوع در تقلیل محلی چندگانه جان سالم بدرنبرده است.و این خیلی بد است؟

در قیاس زمرد دیدیم زمرد یک نوع ذهنی نیست. آیا هر نوعی یک نوع است؟براساس معیار مبتنی بر ویژگیهای مشاهده پذیر از نمونه های ذهنی تعین می کند که آیا برخی چیزها نمونه زمرد است یا اینکه محمول"زمرد است" واقعاً قابل اعمال به آن است.همه این پیشفرضها تمایز بین مفاهیم و ویژگی ها و انواع است. آیا ما چنین تمایزی داریم ؟ ما مانند پاتنم باور داریم مفاهیم" ترادفها توسط کلاسی از محمولها تعین می یابند" و اینکه نتایج کافی برای آنچه در ذهن داریم دارند. ما میتوانیم وجود مفهوم زمرد را تشخیص دهیم و همزمان میدانیم که مفهوم، یا پاسخ به ویژگی یانوع در جهان عادی جداکردنی نیست. اینهاکیفیات و مقادیر فیزیکی بنیادینی مانندجرم، اندازه و شکل هستندکه بخشی از ساختار عِلّی جهان اند. ویژگی هستی آب حل شدن مشخص با ویژگی وجود H2O است اما مشخصاً مفهوم آب متمایز از مفهوم H2O است.

ما میدانیم محمول ها معنا دار هستند و همه ما مفهوم از "خوب"،"درست" و غیره داریم، با این حال آن مفهومی قابل مناقشه است که آیا چنین ویژگی هایئ مانند خوبی و درستی وجود دارد یا خیر؟بطور خلاصه کیم دو شِما متافیزیکی مطرح میکند: یا انواع فصلی و  تعبیر درد را قبول کنیم و دیگر حالات ذهنی را بعنوان چنین انواعی بپذیریم؛یا ما باید شناختی از اینکه ترمهای ذهنی و مفاهیم از انواع و مفاهیم درجهان جدا نمی شوند یعنی نگاه غیررئالیسم ویژگی ذهنی را بپذیریم.وی بسیار علاقمند به نتایج تحقق چندگانه و از آنجا نتایج متافیزیکی قابل قبول از آن است. او روان شناسی متاثر از تحقق چندگانه میداند وتحقق چندگانه مسالحه ای از سلسله مراتبی واحد و مستقل از روان شناسی است. کیم معتقد است روان شناسی دلالت بر مطالعه علمی از پدیده های روان شناسانه است و امکان روشنگری تبینهای فرایندهای روان شناسانه در سطح بسیار پایه ائی است. روان شناسی در سطح عمیقتر منجر به جدائی از چندگانه تقلیل محلی میشود.  با اینحال روان شناسی های گونه- ویژه یعنی روان شناسی انسان ، روان شناسی مریخی ها و غیره ، میتواند همه بعنوان تئور های علمی رشد نماید. روان شناسی بقایای علمی است گرچه ممکن است یک علم نباشد.اما معتقد به روانشناسی کلی معتبر برای تمام گونه ها و ساختارها نیست.

تحقق چندگانه و تقلیل متافیزیکی 5(استدلال کیم در برابر استدلال فودور-بخش دوم)

در این بخش کیم سعی دارد نشان دهد تحقق چندگانه درد برخلاف تحقق چندگانه زمرد امری متناقض است و نشان می دهد تئوری جامعی در اینباره نداریم. چنین به نظر   می رسد که زمرد اعِلّی(jadeite) و (nephrite)زمرد سبز نوع متفاوتی از زمرد(jade) اند. زیرا آنها انواع شیمیائی متفاوت دارند.اما چرا وجودشان به عنوان نوع شیمیائی از هم متمایز است؟

زیربندهای متافیزیکی موازی درد و دیگر حالت ذهنی اولاً باور به اینکه درد یا هر حالت ذهنی با تز هم بسته محدود که در یک سیستم واقع می شود، فقط و فقط هنگامیکه شرایط فیزیکی مناسبی در سیستم وجود داشته باشد، بیان می شود و دوماً نتیجه فرعی این باور که ویژگی های معناداری حالات ذهنی بخصوص نسبت قانونی، وسیله و قابل توضیح در ترمهای از  ویژگیها و ارتباط قانونی– عِلّی ازجمله زیرلایه های فیزیکی شان است. عطف این دو باور را تز تحقق پذیری فیزیکی می نامند.

گرچه تز تحقق فیزیکی بطور وسیعی توسط فیلسوفان، ازجمله کارکردگرایانی مانند فودور پذیرفته شده است، ولی در تعریف فصلی Nh V Nr V Nm اگر موافق با نگاه ضدتقلیل گرایانه مبتنی بر تحقق چندگانه نامتجانس Nh  و Nr و Nm، ما نمی توانیم آنها را صرفاً توسط معرفی یک بیان ساده   N متجانس سازیم.حالا اگر از فودور و فیلسوفان قائل به ذهن مندی سوال کنیم که: اگر درد قانوناً معادل با N ویژگی ادعا شده برای رابطه فصلی نامحدود باشد، چرا خود درد بطورمعادلی نامتجانس و قانونی، یک نوع نیست؟ چرا تحقق چندگانه درد، با  Nh و Nrو Nm [و در] قیاس با نسبت زمردبا زمرد اعِلّی و زمرد سبز ندارد؟

اگر قول کارکردگرایان به ویژگی مربته دوم درد بدین معنا که درد ویژگی است که دارای یک ویژگی به همراه یک تعین خاص در ترمهای علت نوعی اش، معلول و نسبتش با دیگر ویژگی های ذهنی است که مشخصه H نامیده میشود. و از نقطه نظر تحقق چندگانه، یعنی یک ویژگی بیشتر وجود دارد که متقاطع با مشخصه H است. در واقع درمقایسه ویژگی که دارای ویژگی P است بدقت باP این همان است، مجموعه ائی بسته-بازی از چنین ویژگی هائی خواهیم داشت. ولی این ویژگیهای P1,P2,…,Pn که بدقت با P1VP2V….VPn این همان است چنین نیست.یک فرض این است که Nh وNm وNr تمام ویژگی های هستند که مشخصه H را ارضا میکنند، اما مشکل اینجاست که چگونه شخصی میتواند هر دو امر متناقض را قبول کند. از یکسو رابطه Nh V Nr V Nm  را بامشکلات پیشگفته غیرقابل قبول بداند و از سوی دیگر به جامعیت این رابطه بعنوان نوع علمی اصرار داشته باشید. نهایتاً او به این نتیجه میرسد که هیچ تئوری یکپارچه ای و جامع از تمام دردها در تمام ارگانیسم های دردافزار که صرفاً یک رابطه عطفی از تئوری درد برای گونه های زیستی منحصر بفرد و انواع ساختار فیزیکی وجود ندارد.



[1] counterfactuals

[2] projectibility

تحقق چندگانه و تقلیل متافیزیکی 4(استدلال کیم در برابر استدلال فودور-بخش نخست)

در این بخش به استدلال فودور برای نجات تحقق چندگانه و فیزیکالیسم می پردازیم و سپس می بینیم که استدلال کیم چگونه استددلال فودور را مورد تردید قرار می دهد و , و نشان می دهد تحقق چندگانه براحتی نمی تواند راه حلی برای نجات نظریه این همانی باشد.


پاسخی که کیم به استدلال تحقق چندگانه  و بر عِلّیه تقلیل پذیری ارائه میدهد رابطه فصلی است. و میگوید رابطه فصلی  Nh V Nm V Nr  چیزی بعنوان زیرلایه فیزیکی درد نمی گوید؟در 1967 پاتنم چنین تغییر ی را در نظر داشت لیکن آن را ترک گفت. مطابق نظر پاتنم در چنین مواردی نظریه پرداز  می تواند نظریه خود  را با جرح و تعدیلی[1] نجات دهد،با این حال نیاید آنرا خیلی جدی گرفت. حتی پاتنم دلیلی برای اینکه چرا راهبرد فصلی شایسته توجه و ملاحضه نیست را ارائه نکرد.

با  این وجود حتی اگر اشتباهی در رابطه فصلی وجود داشته باشد باید این را بدانیم که می توانیم با بسط آن  نادرستی استدلال تحقق پذیری چندگانه را مورد تردید قرار داد. اینجا مراحل از استدلال فودور را مطرح می کنیم که عدم توانائی رابطه فصلی را نشان می دهد. به نظر کیم استدلال فودور را  می توان در علم خاصی وابسته به دو فرض مورد ت.جه قرار داد:

1.  برای تقلیل یک تئوری علم خاص TM به یک تئوری فیزیکی TP ، هر «نوعی» ازTM  باید بطور قانونی هم مصداق نوعی TP  باشد .

2. یک رابطه فصلی از انواع نامتجانس خودش یک نوع نخواهد بود .

مورد 1 ظاهراً مدل تقلیل درون تئوریک[2] توسط ارنست ناگل ارائه شده است. در ارتباط با قوانین[3] پل یا اصول ارتباطی ترم های TM به ترم های TP، تقلیل TM به TP شامل استنتاج قوانین TM از قوانینTP  خواهد بود. یعنی TP+BP⊢TM، هرچند در این مشخصه عموماً لازم نیست تا هر ترم TM هم بسته  و  هم مصداقِ ترمTP  باشد. معمولاً TP هم مصداقی برای ترم های TM خواهد بود. و ما را قادر می سازد با قوانین TM بطور منحصربفردی واژگان TP را باز نویسی کنیم.(اگر ما نتوانیم قوانین TM از قوانین TP استنتاج کنیم، می توانیم آنها را به عنوان شرط های اضافی TP –قوانین- فرض کنیم با فرض اینکه هر دو درست باشند) .

 نظر دیگر است که ما از TP به هم مصداق  TM هدایت می شویم به همین جهت لازم است برای تقلیل اصیلِ قوانین پل، این اینهمانی ها به مثابه این همانی های ویژگی باشند نه صرفاً هم بسته های ویژگی، یعنی باید در یک موقعیت برای این همانی توسط ارائه ترم TM همراه با ویژگی ائی که توسط یک ترم بر اساس تقلیل( دارای یک ساختار مولکولی خاص) بیان شده باشد.

البته لازم است که هر ترم TM دارای یک هم مصداق قانونی از واژگان مبتنی بر تقلیل باشد . به عبارت دیگر، بطور هستی شناختی معنای تقلیل نیازمند تقلیل ویژگی های سطح بالاتر  است و آنها باید این همان با مجموع ویژگی های سطح پائین تر باشند. البته این همانی ویژگیها دست کم نیازمند یک مدل سازی مناسب از هم مصداقی است.

همان طور که کیم تذکر داده است مطابق نظر چرچلند لازم نیست تئوری سطح بالاتر با تئوری سطح پائین مثلاً از نظر صلاحیت و موارد محتاطانه هم بسته باشد. بلکه تنها لازم است این تقلیل بر مدلهای تقلیلی که مجوز این هم بسته بودن را دارند چنین باشند.

کیم در ادامه مقاله به سوال اصلی باز می گردد و می پرسد: "چرا باید قانون پل، نوع را به نوع در همان معنای خاص نوع، مرتبط سازد؟" به نظر او  قول به اینکه قانون پل، [جز ء]قوانین است و طبق تعریف تنها محمولهای نوعی می تواند در قوانین واقع شوند، خیلی جواب خوبی نیست. دلیل کیم این است که صرف طلبیدن سوالات بیشتر از اینکه چرا "قوانین پل" باید "قانون" باشد، چیزی است که ضرورتی در ارتباط با نوع به نوع ندارد. کیم این موضوع را که یک تقلیل باید یک ارتباط نوع به نوع باشد را مورد تردید می بیند به نظر وی برای اینکه تقلیل ممکن باشد لازم نیست تا این ارتباط این همانی نوع به نوع باشد.

دوباره  کیم می پرسد:"اما چه ملاحضاتی است که [لازم است تا] این اصول بتواند ویژگی این همانی ها را بازنمائی کند؟ آیا این [اصول]توان لازم را برای آنکه هر نوع تقلیل یافته باید نوع هم مصداقی براساس تقلیل پیدا کند را دارد؟" جواب خود کیم این است که منفی است، چرا که آن برای تقلیل دادن انواع توسط این همانی آنها همراه ویژگی هائی بیان شده توسط محمولات غیر نوعی فصلی بر پایه تقلیل بطور کامل مناسب نیست .

سپس کیم به بیان استدلال برای اصرار  جهت امکان پذیری تقلیل نوع به نوع می پردازد و می گوید:"اگر M با غیر نوعی Q این همان باشد( یا M توسط دوشرطی M ↔Q  تقلیل یافته باشد و در حالیکه Q یک غیر نوعی است.) M نمی تواند شکل کوتاه تری از قوانین علمی خاص باشد، یعنی M→R باید معلول تقلیل Q→R و بنابراین شان اش را به عنوان یک قانون در اعتبار ی شامل Q که یک غیر نوعی است، فرومی کاهد." و این را جواب قابل قبولی میداند به نظر وی حداقل شروع خوبی است. هرچند کاملاً دوری است، Q→R یک قانون نیست چراکه یک رابطه غیرنوعی است که در آن واقع شده و Q یک غیرنوعی است زیرا نمی تواند در یک قانون واقع شود به خصوص Q→Rقانون نیست. آنچه ما نیاز داریم یک دلیل مستقل بر این ادعا است که نوع Q که تحت تحقق چندگانه بحث شده اند صرفاً یک رابطه فصلی نامتجانس ناجوری می باشد.  یعنی غیردنباله از قانون است.   بدین معنا مورد 1 واقعاً به مورد 2 تقلیل می یابد. زیرا مفهوم فودرو یک نوع است . کیم در اینجا با نظر پیربوب[4]  و کرون بلایت [5] در مقاله متافیزیک تقلیل ناپذیری معتقد می شود که رابطه فصلی نمی تواند تبینی را بدست دهد از همین رو معتقد می شود مورد 2 منجر به رابطه فصلی انواع نامتجانس می شود که قانون مناسب برای تبین نیست.

کیم در این حالت زمینه و شرایط استدلالی را فراهم می کند که به یک استدلال آنچه ما حالا نیاز داریم استدلالی برای این ادعا هستیم که  انفصال چنین رابطه فصلی بعنوان "رابطه فصلی وسیعی[6]" و یا "نامتجانس و غیر نظام مند" برای مشخص کردن مشکل است نه برای پیشنهاد عیبی برای آن.

زمرد، زمرد اعلی و زمرد سبز[7]

در این بخش کیم به بررسی تحقق چندگانه براساس رابطه فصلی همت می گمارد و بر همین اساس برای نشان دادن اینکه رابطه فصلی ما را در این همانی دچار گمراهی می کند به روش و سبک تحلیلی نشان میدهد که این همانی با رابطه فصلی دچار  اشکال خواهد شد. او برای نشان دادن راهنممائی برای انواع تحقق چندکانه مثال زیر را طراحی می کند :

 فرض کنید زمرد : بعنوان چیزی که بطور مطلوب از کار در آمده است و نوع ذهنی نیست برخلاف آنچه یکبار باور شده ترجیحاً jade  با دو تمایز ذهنی با ساختار ملکولی غیر مشابه و زمرد اعِلّی و زمرد سبز، تعمیم های زیر  را فرض کنید:

(L) زمرد سبز است.

قبل از کشف ماهیت دوگانه زمرد(jade )، ممکن است ما فکر کنیم که L یک قانون است، قانونی درباره زمرد . اگر ما فکر کرده باشیم که L یک قانون باشد با دلیل اینکه L قویاً توسط همه میلیونها نمونه jade که مشاهده شده اند که سبز باشند (نه اینکه سبز مشاهده نشده باشد)ما حال بهتر می دانیم که L واقعاً یک عطف دو قانون می باشد:

 (L1)زمرد اعِلّی سبز است.

(L2)زمرد سبز،سبز است.

با این حال L هنوز یک قانون می باشد یعنی آن امکان پذیر است؟این یک پایه معیار برای یک قانون می باشد و ما ظاهراً توانائی حمایت از شرطی های خلاف واقع[8] را داریم: اگر هرچیز زمرد باشد یعنی اگر هر چیزی نمونه ائی از زمرد اعِلّی و زمرد سبز باشد، پس هر  یک از این موارد یا مطابق قانون می باشد یا اینکه سبز  می باشد و هیچ مشکلی در اینجا نداریم.

اما معیار دیگری برای قانون وارگی[9] بودن وجود دارد که اغلب ایراد میشود و این معیار همان تسری پذیری[10] که توانائی برای تایید توسط مشاهده نمونه های مثبت [11] می باشد. هر شرط تعمیم یافته به صورت "همه F ها G هستند." می تواند توسط  فرسودگی[12] رده F ها یعنی توسط حذف تمام خطاهای بالقوه اش تایید شود.

 

آن بدین معنا است که ما میتوانیم چنین تعمیم هائی مثلاً " تمام سکه های توی جیبم ده سنتی هستند" و  "هر کسی که در این اتاق است فرزند اول خانواده اش می باشد." را ثبات کنیم. با این حال ، تعمیم های قانون وار  تفکری است که مطابق داشتن ویژگی های بیشتر مشاهده نمونه های مثبت و F هائی که G هستند و می توانیم اطمینان حاصل کنیم که F های بعدی G هستند. این نوع از هم بسته نمونه-به-نمونه از تایید است که فرض شده انگ قانون وار بودن را دارد و امکان پذیری تایید تعمیم درباره یک رده بزرگی متعین بر اساس تعداد محدودی از مشاهدات مطلوب را شرح  میدهد. این مشخصه تسری پذیری می باید برای منظورما کافی باشد.

آیا L یعنی " Jade سبز است" می توان آزمون تسری پذیری را پشت سر بگذارد. به نظر می رسد اینجا مشکلی وجود دارد.(23)زیرا مامی توانیم تصور کنیم که این آزمون دوباره ضبط مشاهدات گذشته  است که همه نمونه های مثبت L یعنی میلیونها نمونه مثبت Jadeسبز  نتیجه مطلوب  نمونه های زمرد اعِلّی است و هیچ نتیجه مطلوبی درباره زمردِ سبز نداریم. ما نباید اینکه L تایید خواهد شد را ادامه دهیم. همه ما شاهد قوی برای تایید  L1 داریم و هیچ چیزی برای تایید L2 نداریم.L صرفاً عطف دو قانون است که به خوبی تایید می شود ودیگری با وضعیت کاملاً شناختی [پا]در هوا است. اما میلیونها زمرد اعِلّی سبز نمونه های مثبت برای L هستند آنها هم مقدمه و هم نتیجه L را تایید می کنند، با این حال چون ما صرفاً درمی یابیم که L توسط آنها تایید نمی شود و حداقل روش معیاری که ما انتظار درایم را ندارد، بهمین دلیل من پیشنهاد می کنم که زمرد  یک نوع فصلی درست و یک فصلی بین دونوع قانونی نامتجانس که خودش نوع قانونی نیست می باشد .   

آن رابطه فصلی مستلزم عیب تسری پذیری است که می تواند بدین صورت فرض شود که: تسری استقرائی تعمیم های شبیه L به همراه مقدمات فصلی می باید فرایند تایید بی ارزش و  ناروا[13] باشد. زیرا فرض اینکه همه F ها G هستند یک قانون است با مشاهده تعداد مناسبی از نمونه های مثبت تایید می شود که هم Fهستند و هم G هستند.  اما نمونه های مثبتی برای تعمیم "همه چیزی هائی که F یا  H هستند، Gهستند." برای هر H شما دارید[درست است] همانطور اگر شما جواز عمومی برای تسری تعمیم ها با یک مقدمه فصلی داشته باشید،این تعمیم قبلی تایید خواهد شد.اما اینکه همه F ها یا H ها، G هستند بطور منطقی دلالت دارد بر اینکه همه Hها، G هستند. هر حکمی که دلالت دارد بر اینکه حکم خوش تایید باید خودش به خوبی تایید شود. همین طور همه H ها  G هستند خوش تایید[14] است در واقع آن توسط مشاهده F هائی که G هستند تایید شده اند.

ادامه نوشته

تحقق چندگانه و تقلیل متافیزیکی 3(تقلیل گرایی و نظریه این همانی)

با توجه به این که به نظرم آمد دو بخش قبل یعنی مقاله تحقق پذیری چندگانه وتقلیل متافیزیکی با کمی دشواری همراه است در این بخش سعی کردم به نظریه این همانی و رابطه اش با تقلیل بپردازم. بهمین دلیل اگر تاکنون این دو بخش را مطالعه نکرده اید بهتر ابتدا این بخش را مطالعه کنید. 


نظریه این همانی و تقلیل:

نظریه این همانی در رد نظریه دوگانه انگاری ذهن- بدن و در جهت یگانه انگاری بدین معنا است که هر چیزی از جمله آگاهی ، افکار  و حالات یا رویدادهای ذهنی همان رویدادهای فیزیکی مغز هستند. این طرز تلقی نظریه ائی جدید نیست و دست کم به دوره اپیکور باز می گردد که مدعی بود شیرینی و تلخی و رنگ و غیره به ذرات و خلاء باز می گردد. این طرز تلقی در چهار صد سال اخیر توسط هابز، لاک، هولباخ و دالامتری ادامه یافته است و البته می توان گفت بشکل وسیعتی در سایر بخش های علوم از روانشناسی تا زیست شناسی با این طرز تلقی روبرو هستیم. تقلیل حالات زیست سناسی به اصول فیزیک و شیمی از همین دست است. نظریه این همانی نمونه ائی از یگانه انگاری و به تعبیر دقیقتر یگانه انگاری مادی است که می گوید تنها جوهرهای مادی و حالات آنها وجود دارند. به همین ترتیب آنها را می توان  با مفاهیم و نظریات برگفته از یک فیزیک آرمانی بیان کرد.

البته باید دقت کرد منظور از این همانی این نیست که نظریه این همانی یک تقلیل تحلیلی[1] مانند نظریات منطقی و ریاضیاتی است . در واقع  این نظریه هرگز مدعی نیست  "من درد می کشم" بمعنای یا مترداف با گزاره"فیبر C تحریک شده است"  می باشد، یعنی ممکن است که من درد بکشم در عین اینکه فیبر C تحریک نشده باشد. در این صورت گزاره ممکن کاذب باشد، ولی متناقض نیست. بر خلاف گزاره "هر مثلثی سه ضلع دارد" که از سه ضلع داشتن از تحلیل کلمه مثلث بدست آمده است. بدین ترتیب اگر ذهن و بدن رابطه تقلیل تحلیلی باهم ندارند در واقع می توان گفت دست کم دارای شان مشاهدتی بوده و می توانند ابطال یا تایید شوند و ما قادریم درباره مجموعه ای متفاوت از واقعیات را دو رشته از رویدادها بدانیم، اما در حقیقت این واقعیات به یک واقعیت واحد مربوط می شوند که هم با مفاهیم ذهنی و هم با مفاهیم فیزیکی قابل توصیف اند.

ایده تقلیل می گوید آنجا که دو هویت یا دو ویژگی داریم، تبین هائی آنها به یک چیز برمی گردد. در واقع در تقلیل تبین سطح بالای یک علم را با تبین های سطح پائین تر یا به عبارت دقیق تر با اصول بنیادی تری انجام می دهیم که بهترین حالت تقلیل همان تبین با اصول بنیادین یعنی اصول فیزیکی است. مدل تقلیل گرائی چیزی است که بصورت کلاسیک توسط ارنست ناگل ارائه شده است.

در اینجا لازم است ابتدا درباره تقلیل و قوانین پل سخن بگویم: یعنی برای تقلیل تبین سطح بالا (ویژگی های ذهنی) در هر علمی توسط تبین توسط اول بینادی تر (ویژگی های فیزیکی)نیازمند اصل پل هستیم که مانند یک پل عمل کرده تا این دو را بهم متصل نماید، بدین قرار  هر قانون TM(قانون کم تربنیادی) به قانون TP ( قانون بنیادی تر)قابل تقلیل یا استنتاج است اگر  از قوانین TP+BP قابل استنتاج باشد،یعنیTP+BP⊢TM. در این صورت می توانیم قوانین TM را توسط قوانین TP بازنویسی کنیم.

این استنتاج وقتی می تواند انجام گیرد که شرایط ارتباط پذیری[2] برقرار باشد. چنین شرایطی باید در معنای شرایط پل ارضا شود.  تقلیل خود دارای دو شان معرفت شناختی یا تبینی و همچنین شان هستی شناختی یا متافیزیکی است. خود ناگل از بیان شان هستی شناختی این قانون اجتناب کرده است. اما نظریه پردازان عموماً مدعی این همانی تقلیلی بین ویژگی ها و انواع در سطحی تئوری هستند. شان معرفت شناختی و تبینی آن می گوید اولاً: این ویژگیها باید همیشه و صرفاً با هم قابل تبین باشند. و دوماً اینکه تقلیل ویژگی باید تمام پدیده تبین پذیر را توسط ویژگیهای تقلیل یافته تبین نماید. و می توان گفت هیچ نقش متمایزی بین ویژگیهای سطح بالاتر که بطور مستقل از  ویژگیهای سطح پائین تر وجود ندارد. این رابطه را می توان به این صورت ترسیم نمود.

این معنای معرفت شناسی یا تقلیل تبینی خوانده می شود. معنای هستی شناختی تقلیل این است که تقلیل ویژگیهای سطح بالاتر- و در اینجا ویژگیهای ذهنی، یعنی ویژگیهای مرتبه دوم همان ویژگیهای سطح پائین تر می باشد. این همانی وجودی می گوید دو دشته از پدیده ها که ظاهراً به لحاظ عددی متمایز هستند درست مجموعه های واحدی از مصادیق را تشکیل می دهند نه دو مجموعه را. مثلاً آب در مکان خاصی می تواند یافت اگر و تنها اگر در آن مکان H2O یافت شود.  به همین نحو درد وجود دارد اگر و تنها اگر فیبر C تحریک شده باشد.

قرائت دقیقتر از این همانی نوعی می گوید نه تنها رویدادهای ذهنی با رویدادهای فیزیکی یکی هستند، بلکه این ویژگیهای ذهنی که بر اساس آنها ذهنی هستند. با آن ویژگیهای فیزیکی که رویدادهای فیزیکی بر اساس آنها فیزیکی اند یکی و همان هستند. در واقع در اینجا دو دسته جدا و مستقل از واقعیات وجود ندارند- یعنی واقعیات ویژگی های ذهنی واقعیات ویژگی های فیزیکی اند، بلکه وضع اموری واحد به گونه ایی واحد قابل توصیف اند و بین این دو شته واقعیت یک ارتباط نظام مند[3] وجود دارد. که شرط لازم و کافی وجود ارزش خاصی از یک متغیر با ارزش خاصی از متغیر دیگر ِ تقلیل پذیر است. بنابراین می توان گفت نظریه این همانی نظریه ائی از تقلیل است. که هم شان وجودی و هم شان معرفت شناسی آن را شامل می شود. همانطور که در شکل دیده می شود هر رویدادی در حالات ذهنی با یک رویداد نظیر به نظیر در حالات فیزیکی قابل توضیح و تبین است.

بسیار از مخالفین چنین تقلیلی مدعی اند که تصویر تقلیل گرائی نمی تواند بسیاری از شرایط تقلیل را ارضاء کند. آنها استدلال  کردند که مشخصات متمایزی از حالات ذهنی وجود دارد که با هیچ این همانی فیزیکی تظبیق نمی یابد.  به نظر آنان اساساً محتویات قصدی و کیفیات ذهنی چنین اند.

جمون کیم در کتاب فلسفه ذهن به این موضوع پرداخته است. به نظر وی فیزیکالیسم نوعی که می گوید درد تحریک فیبر C است در ارگانیسم هائی که درد دارای ساختار زیستی بسیار متفاوت از ساختار عصبی انسان هستند مانند حلزونها و خزندگان دارای چه معنای خواهد بود. این موجودات دارای زیر ساخت عصبی کاملاً متفاوتی نسبت به انسان هستند. حتی او تذکر داده است که در مورد انسان ممکن است از زمانی به زمان دیگر تحریک فیبر های عصبی تغییر کند.

 نظریه این همانی نوعی و مصداقی

پس به این ترتیب ما دو  نظریه این همانی داریم : ا) نظریه این همانی نوعی  و 2) این همانی مصداقی .این همانی نوعی مانند این که بگویم آب دریا و آب استخر همان H2O هستند، به این همانی مصداقی این همانی عددی هم می گویند. این همانی نوعی از این همانی نوعی آب با H2O سخن میگوید. این همانی مصداقی ما را برای طراحی یک چهارچوب نظری نظریه نوعی درباره این همانی آماده می کند. این همانی نوعی مدعی است رویدادهایی که تحت نوعی خاص از توصیف ذهنی هستند باید همیشه تحت نوع خاصی از توصیف فیزیکی قرار بگیرند. این بدین معنا است که اگر درجائی آب داشته باشیم در واقع در همان مکان H2O داریم و این یعنی تقلیل وجودی [۴]  آب به H2O.

 

نظریه این همانی مصداقی و تحقق پذیری چندگانه

نظریه این همانی نوعی نظریه ایئ بدون استثناء درباره این همانی دو دسته ویژگی بود.  اما اندکی پس از ظهور این اندیشه، اندیشه ای که مدعی بود حالات ذهنی می تواند بصورت چندگانه متحقق شود یعنی در واقع در قالب های متفاوتی آرایش یابد باعث افول این همانی نوعی شد. نظریه این همانی مصداقی نظریه این همانی  نوعی را باین مشکل روبرو ساخت که مثلاً اگر آب نوعی با H2O یکی باشد در آنصورت هر مصداقی جژئی از آب مثلاً آب داخل لیوان باید مصداقی از H2O باشد. بنابراین نظریه این همانی نوعی مستلزم این همانی مصداقی های نوعی دو نوع H2O و آب خواهد بود. ولی عکس مطلب صحیح نیست. در واقع هر مصداقی از یک نوع حالت ذهنی می تواند با مصداقی از یک نوع حالت فیزیکی یکی باشد. اما لازم نیست تا مصداق نوع واحدی از حالت فیزیکی در همه موارد صادق باشد. در مورد حالات ذهنی و حالات فیزیکی باید گفت حالت ذهنی درد با مصداقی از حالت فیزیکی یک است، لیکن دلیلی ندارم که حالت ذهنی همیشه با حالت فیزیکی واحدی یکی باشد. هر حالت ذهنی دارای توصیف فیزیکی است. بعلاوه در اینجا ما دوگانه انگاری ویژگی راجع به تبین علی اش داریم.

استدلال تحقق چندگانه در دهه 1960  اولین بار توسط پاتنم در کتاب ذهن ، زبان و  واقعیت مطرح شد. چرا که معلوم شد حالات ذهنی و روانی در انسان و موجود زنده متفاوت و حتی در انسان در زمانهای متفاوت می تواند چندین هم بسته[۵]  داشته باشند.

در مواجه با این مشکل بسیاری از نظریه پردازان سعی کردن عرق فیزیکالیستی شان را با پذیرفتن این همانی مصداقی- برخلاف این همانی نوعی، ارضا نماید. و آنها مدعی شدند هر حالت ذهنی خاصی این همان با یک رویداد یا حالت قابل تشخیص در ترم های فیزیکی است. یعنی هر حالت ذهنی جزئی هم مشخصه فیزیکی و هم مشخصه ذهنی دارد و بین آنها ارتباط نظام مند در اارتباط با انواع فیزیکی حالات مقتضی متفاوت از حالات ذهنی آنها وجود ندارد. اشکالاتی که از نسبت چنین این همانی – اسن همانی مصداقی- بوجود می آید: یکی این بود که آیا اصول متفاوت از طبقه بندی بدیهی از انواع ذهنی و انواع فیزیکی که به اشکال ادعاهای این همانی نوعی هدایت کند و بر این همانی مصداقی موثر نباشد وجود دارد.هم چنین نظریه این همانی مصداقی مسئله رابطه بین حالت ذهنی و حالت فیزیکی را غیر قابل حل رها کرده است. این موضوعی است که به راحتی نمی توان از آن گذشت.بدین ترتیب دوگانه انگاری جوهری با دوگانه انگاری ویژگی جابجا شده است.چنین رویکردی به راحتی نمی تواند رابطه بین حالات ذهنی و حالات فیزیکی را با گفتن اینکه این هر حالت ذهنی توصیفی فیزیکی دارد را حل کند.



 
[1] Analytic reduction

[2] Conditions of connectability

[3] systematic

[۴] Ontological reduction

[۵]correlate

تحقق چندگانه و تقلیل متافیزیکی 2

  1. بخش دوم این سلسله بحث های تحقق چندگانه و تقلیل متافیزیکی می خواهم ادامه بخش اول از مقاله کیم Jaegwon Kim را برای استفاده دوستان در این وبلاگ قرار دهم البته بخش عمده این نوشته ترجمه مقاله کیم است و با کمی توضیحات اضافه و بررسی برخی نکات ضروری در اینباره. در ضمن اگر فونت این نوشته کوچک است با داشتن اینترنت اکسپلورر نسخه ۸  می توانید این صفحه را در اندازه ۱۲۵٪ و یا ۱۵۰٪ هم ببینید. همچنین از خواننده محترم تقاضا دارم  نظر خود را درباره مطلب درج شده اظهار نمایند تا مورد استفاده قرار گیرد. با تشکر
  2. در بخش قبل به ایده تحقق پذیری چندگانه و مفهوم هم بسته بودن در معنای مطلق و محدود آن پرداخته شد. در این قسمت می خواهیم موضوعات مرتبط با تحقق چندگانه را بررسی نماییم به دیدگاه کارکردگرائی و شرایط لازم برای تحقق فیزیکی را بررسی خواهیم کرد. لازم به ذکر است آنچه در متن آمده با کمی تغییر، متن کیم است و داخل پرانتز توضیحات بنده است.


ایده  تقلیل گرائی می تواند در نسبت با پیشنهاد کارکردگرایان(functionalism) برای ساخت ویژگی ذهنی بعنوان همان ویژگی مرتبه دوم  دیده شود که شامل داشتن ویژگی فیزیکی ارضاء کننده تعین های غیرذاتی(عارضی) خاص در نظر گرفته شود. یعنی این یک صورت اولیه از موقعیت منسجم اندیشیدن ویژگی های ذهنی به عنوان ویژگی های مرتبه اول در درستی شان است، و بوسیله ماهیات ذاتی شان(یعنی احساس پدیداری) به عنوان آن اتفاق به هم بسته غیرقانونی در ویژگیهای بلا اقتضاء مشخص میشود. (درواقع هر کسی که به دوگانه انگارباور دارد باید از تحقق ویژگیهای ذهنی به عنوان ویژگی های مرتبه اول در تراز ویژگی های فیزیکی اجتناب کند.)

این یک نکته از تحقق چند گانه درارتباط با استدلال ضدتقلیل گرایان بدین شکل حاصل آمده است که ویژگیهای ذهنی قانوناً هم مصداق ویژگیهای فیزیکی نیستند. هنگامیکه ویژگی های ذهنی اقتضاً منحصر بفرد باشند، یعنی آنها ویژگیهای که ممکن است دارای کاندیدهائی برای تقلیل بعنوان وجود تحقق یافته یا استلزام یافته توسط ویژگیهائی براساس تقلیل خصوصیات باشد، در آنصورت اگر فکر کنیم ویژگیهای خاصی بعنوان مشخصه های ذاتی کاملاً مستقل ازمجموعه های دیگر از ویژگیها هستند در واقع هیچ امیدی به تقلیل دومی(ویژگیهای ذهنی) به اولی(ویژگیهای فیزیکی) نداریم. اما این نکته نیاز به استدلال دارد درهرموردی نمی تواند نقشی را در آنچه به پیروی از آن است بازی کند. (بحث اقتضاء بحث متافیزیکی است یعنی دیگر کاریش نمیتوانیم  بکنیم. و مشخصه ذاتی   آن است و به بیان سنت فلسفی خودمان عوارض ذاتی هم از همین نوع است.)

فرض کنید ویژگی ذهنی M توسط ویژگی فیزیکی P متحقق شود. سوال این است که ویژگی M و P که با یکدیگر مرتبط هستند ، چطور آنها می توانند باهمدیگر هم تغییر[1] می باشند؟ لئپور و لئوور در این باره می گویند: مفهوم معمول یعنی اینکه وجود شاهد eی P مستلزم وجود شاهد e ی F است اگر و تنها اگر یک را بطه[۲] قویتر بین نوع P وF وجود داشته باشد. فرض کنید فهیمدن این رابطه یک ارتباط ضروری تبینی باشد. وجود یک ارتباط تبینی بین این دو ویژگی قوی ادعای است که P→F یک ضرورت فیزیکی است چون هر رابطه ضرورت فیزیکی تبینی است.

به باور کیم این پاسخ درستی نیست هرچند پاسخ درست ضعیف کردن رابطه ضرورت و کفایت پایه فیزیکی نیست بلکه بیشتر متحقق ساختن گونه ها و انواع ساختار آن است. زیرا فرض کنید که ما طراح یک سیستم فیزیکی هستیم که یک نمونه از  روانشناسی خاصی را دارد و اگر M1 , . . . ,Mn ویژگی های روان شناختی مورد نیاز این روان شناسی باشد، (در واقع تز عملگرایانه معتقد است که حالتت ذهنی ویژگی های مرتبه دومی هستند که توسط ویژگی های فیزیکی قابل تعین هستند)فرایند های طراحی باید شامل تعین خصوصیات فیزیکی یnگانه [۳]    P1 , . . .,Pn برای تمام نمونه پذیر برای سیستم باشد که نظیر هر i، Pi اجزاء تشکیل دهنده شرط ضروری و کافی در این سیستم خواهد بود(و دیگرساختار فیزیکی بطور رابطه ائی مشابه) صرفاً یک شرط کفایت برای وقوع[۴] Mi نیست.

 هر ویژگی فیزیکی nگانه در این خصوص می تواند "تحقق فیزیکی" روانشناسی نامیده شود. یعنی برای هر حالت روان شناسانه ما باید طراحی سیستمی بطور قانونی هم مصداق یک حالت فیزیکی باشد. ما باید انجام دهیم( این همانی) این را اگر برای کنترل وقوع با عدم وقوع حالات روان شناختی شامل شده آن و کنترل این نوع ضروری است اگر که ما مطمئن باشیم که ابزار فیزیکی بطور مناسبی [هم]مصداق روان شناسی خواهد بود. این بطورویژه ائی واضح است اگر که ما فکر کنیم ساختمان یک کامپیوتر یعنی کامپیوتر قیاسی هاله ائی بزرگی از تفکرات ما درباره تحقق پذیری است.

اما آیا امکان ندارد تحقق پذیری چندگانه بطور محلی واقع شود؟ یعنی ما بخواهیم سهم مان از انعطاف پذیری حالت روانشناسی یا عمل روانشناسی توسط مکانیزم بدیلی در یک سیستم تنها نمونه سازی شود. بدین معنا که Pi بتواند رابطه فصلی از ویژگیهای فیزیکی باشد. بنابراین Mi در این سیستم در این خصوص و در همین زمان نمونه سازی شده اگر و تنها اگر دست کم یکی از Pi های رابطه فصلی همزمان نمونه سازی شود. درنتیجه تمام آنچه که شرط  لئپور و لئوور اینکه P→M  ارضا می شود بعنوان  یک موضوع قانونی که نیازمند به روز نگهداری شرایط که مرتبط با گونه ها وانواع ساختار  در این خصوص است. یعنی رابطه P↔M   بعنوان یک قانون حفظ شود.زیرا سادگی این اجازه را به ما می دهد تا درد را از سه طریق متحقق سازد. بوسیله Nh انسانی، Nr خزندگان و Nm مریخی ها. این فرض محدود برای هر استدلال هایم ذاتی نیست: اگر این فهرست محدود نیست ما می خواهیم یک رابطه فصلی نامحدود بجای آن فهرست محدود داشته باشیم (و بطور بدیل ما می توانیم بگویم مجموعه نظیر ویژگیهای بجای روابط فصلی شان) اگر این فهرست باز باشد که آن کاملاً درست است .

 این موارد فوق الذکر اجازه امکان پذیری اساس تحقق پذیری ویژگی روان شناختی خودش وجود فصلی دارد. برای ورود به بحث فرض می گیریم که این سه N ها اساس تحقق پذیری فیزیکی درد را  تصویر می کند یا درهر نسبتی که وضعیت شان به عنوان ویژگیهای که خودشان فصلی نیستند. این ویژگی و معنا داری ویژگیهای فصلی به دقت یکی از موارد اساسی خواهد بودکه در باره شان بحث خواهیم کرد. و درست در مراحلی که  این موارد با مواجه خواهد شد آنرا متفاوت می سازد.

ادامه نوشته

درهم تنیدگی علم و متافیزیک از منظر فلاسفه علم

همان طور که میدانیم از حدود نیمه سده بیستم به این سوء انتقادهای مهمی بر دیدگاه اثباتگرایانه یا همان پوزیتویست در مورد هویت علم وارد شد.  اما بعد اثبات گرایان درباره هویت علم ویژگیهایی ذکر نمودند که از اهم آنها درهم تنیدگی علم و متافیزیک بود. برخلاف قرائت پوزیتویستها که حکم به انفکاک علم و متافیزیک داده بودند.

اگر بخواهیم قدری درباره این ویژگی علم که مابعد اثباتگرایان آن را بسط و گسترش دادند توضیح دهید؟ باید بگویم نقد مابعد اثباتگرایان  در مورد باور اثبات گرایان به انفکاک علم و متافیزیک به محو تدریجی مرز قاطع میان آن دو انجامید.  کارل پوپر در تبیین معیار تمایز علم و متافیزیک بر آن شد که قلمرو علوم طبیعی، متمایز از متافیزیک و بیانهای متافیزیکی است.  با این همه وی نه تنها منکر آن نیست که متافیزیک میتواند منبع موثری بر فرآیند کشف علمی باشد بلکه بر آن است که بدون چنین الهامی اکتشاف علمی شدنی نیست. بیان چنین سخنانی از پوپر و سخن گفتن از “متافیزیک اثرآفرین”موجب شد که برخی از اعضای حلقه وین از وی با عنوان “مدافع متافیزیک خطرناک” یاد کنند.  کسانی چون کارناپ و همپل نیز کوشیدند او را از این اتهام مبرا کنند. اما پوپر همچنان بر سخن خود پای فشاری می کرد  چنان که در دهه ۶۰ به صراحت از “برنامه های پژوهشی متافیزیکی” سخن به میان میآورد. افزون بر این نظر پوپر در حوزه علوم اجتماعی یا انسانی از این حد نیز فراتر میرود. او برخلاف اثبات گرایان بر آن است که علوم اجتماعی یا انسانی را نمیتوان دقیقاْ با معیار علوم طبیعی سنجید، زیرا امکان ابطالهای دقیق در علوم انسانی مطرح نیست. پوپر در کتاب “جامعه باز و دشمنان آن” جایگاه مهمی برای متافیزیک در اقتصاد و روانشناسی قائل شد.  به نظر وی اصل عقلانیت که بیانی متافیزیکی است، در کانون این علوم قرار دارد. براین اساس رفتار آدمی بر حسب درک او از موقعیت خویش صورت میپذیرد. بنابراین در تبیین رفتار آدمی باید همواره با تکیه بر این اصل به کار پرداخت و با دست یافتن به ادراکی که او از موقعیت خویش دارد رفتار او را قابل فهم ساخت.

به این ترتیب در برابر جریان ضد متافیزیکی در علم، کسانی چون برت، پوپر، کوایره، آگاسی و واتکینز به صور مختلف بر جایگاه متافیزیک و نقش آن در علم تاکید کردند. آگاسی از “برنامه” به عنوان دانش زمینه ای سخن میگوید. “هنگامی که میکوشیم فرضیهای را شکل دهیم عموماْ دیدگاهی کلی را پشتوانه خود قرار دادهایم.

پارهای اصول که پیش از چارچوب بخشیدن به فرضیه ها مورد قبول واقع میشود این اصول به نحو پیشینی پذیرفته می شوند.” واتکینز از “نقش تنظیم کننده” متافیزیک این گونه سخن میگوید:”ملاحظه نقشهایی که نظریه های متافیزیکی طی دوره انقلاب علمی در سده هفدهم بازی کردند، جالب توجه است؛ نظریه هایی چون موجبیت، نگرش مکانیکی وایدههایی در باب سادگی، نظم و ساختار ریاضی طبیعت. این نظریه های متافیزیکی برنامه هایی را برای نظریه پردازی علمی در پی میآورند.” تامس کوهن دیگر نظریه پرداز مابعد اثباتگرا، نظریه های علمی را برحسب الگوهای کلان علمی توضیح میدهد. نظر وی بر آن است که کار علمی پژوهندگان در بستر الگوهای کلان تحقق مییابد.

ایمره لاکتوش گام بلندتری در این زمینه برداشت.  او جایگاه کانونی گزاره های متافیزیکی را نه تنها در علوم انسانی (چنان که پوپر در نظر داشت) بلکه حتی در علوم طبیعی نیز نشان میدهد. به طور خلاصه لاکتوش علم را در قالب “برنامه های پژوهشی” می نگرد.  در یک برنامه پژوهشی میتوان از “هسته سخت ” الهام بخشی منفی یا سلبی و الهام بخشی مثبت یا ایجابی سخن گفت. مفروضات بنیادی واندیشه های اساسی هر برنامه پژوهشی در هسته سخت آن استقرار می یابد. نمونه دیگری از تلاش برای درهم نوردیدن مرزهای میان متافیزیک و علم را در کار ویزدم ملاحظه میکنیم. ویزدم در نقد نظر پوپر که در اصل متافیزیک را بیرون از قلمرو علم در نظر گرفته مینویسد”برخی هستی شناسیها، اجزای نظریههای علمی هستند”. ویزدم اجزای تشکیل دهنده علم را به سه نوع تقسیم می کند:

۱) محتوای تجربی که از حیث مشاهده ابطال پذیرند

۲) هستی شناسی منظم که مراد از آن تصویر و تصوری است از موجودیت امر مورد مطالعه که در درون پیکره نظریه خزیده است

۳) هستی شناسی غیرمنظم. در اینجا نیز با نوعی تصویر و تصور در مورد موجودیت امر مورد مطالعه سروکارداریم اما تفاوت در این است که این هستی شناسی به طور صریح در پیکره نظریه لانه نگرفته است.

منبع:   روزنامه رسالت

ریلتن  تبین و تعارضهای متافیزیکی-5

سوال اين است که آيا بحث بين رئاليسم ها و غير رئاليسم ها متوقف خواهد شد؟ براي حل اين معضل و اتمام بحث بين رئاليسم ها و غيررئاليسم ها ريلتن پيشنهاد مي کند که از نقطه نظري بالاتر مي بايد برخي ملاحظات پيدا کرد که از اختيارات و درجات الزام بيشتري نسبت به آنها برخوردار باشد. ريلتن مي گويد: «چرا که به نظر مي رسد استدلال رئاليست ها با ارجاع به "استنتاج به قصد بهترين تبيين" مصادره به مطلوب است. و  استدالال غيررئاليست هاي لاادري مقدماتي دارد که آنها را از اظهارش خرسند مي سازد. عليرغم  عدم رضايت رئاليستها، لازم است آنها متعهد به شنيدن اين استدلال باشند و بار ديگر تهديد به اينکه غيررئاليست ها بخواهند نُطُقِ حرمت معرفت شناختي رئاليست ها بکشند، نباشند.»

استدلال غيررئالست ها لا ادري به قرار زير است:

اولاً: تمام شواهد(بطور دروني دسترس پذيراند) براي تئوري هاي  هايمان مي خواهد شواهد مشاهدتي باهستند. (براي توضيحات بيشتر باشند(ن.ک. 31)

دوم اينکه: علي الاصول اين موضوع امکان پذير است که مي توانيم تئوري بپرورانيم- تئوري مشاهدتي- که شامل تمام و تنها الزامات مشاهدتي تئوري اصلي مان باشد.

سوم اينکه: چون تئوري اصلي دلالت بر تئوريهاي مشاهدتي دارد، نه بالعکس، تئوري هاي اصلي مان نمي تواند به احتمال بيشتر، درست تر از تئوري مشاهدتي باشد.

چهارم اينکه: اينکه چون تئوري اصلي و تئوري هاي مشاهدتي احتمال يکساني(likelihood) را به هر مجموعه ايي از مشاهدات مستعد دارند. بنابراين نمي توان نتيجه گرفت تئوريهاي اصلي بتوانند بيشتر مورد تائيد مشاهدات واقعي باشند تا تئوريهاي مشاهدتي.

پنجم اينکه: از آنجائيکه تئوري مشاهدتي ضعيف تر از تئوريهاي غيرتقليلي هستند، و چون تئوريهاي مشاهدتي شبيه به شواهدمان هستند و فراتر از امور مشاهده پذير گسترش نمي يابند، ما همواره در پي آن هستيم که دلايل بيشتري براي باور تئوريهاي مشاهدتي نسبت به تئوريهاي غيرتقليلي داشته باشيم. ششم و آخرين دليل اينکه، چون همواره تعداد بي شماري از تئوريهاي غيرتقليلي سازگار با هر مجموعه ايي از مشاهدات وجود خواهند داشت، هرچند زياد، ما هرگز نمي توانيم شواهد کافي براي پذيرش تئوريهاي غيرتقليلي بعنوان امورِ درست يا تقريباً درست داشته باشيم.

هر چند اين استدلال لاادري است و ممکن است تمام آن توسط پيروان مشاهده پذيري غيررئاليست ها به عاريه گرفته شده باشد. با اين مساعدت چه کسي مي تواند مسئله دشواري براي رئاليست ها مطرح کند. براي اينکه بسط استدلال معناشناسي پيروان مشاهده پذيري غيررئاليست ها(بخش II) که موفق مي شوند اثبات کنند که جملاتي درباره مشاهده ناپذيرها فاقد محتواي شناختي است، پس به طريق اولي[1] ما نمي خواهيم هرگز دلايل براي پذيرش آنها بعنوان لفظ به لفظ درست داشته باشيم، زيرا بسط اين استدلال شکست خورده است. با اين همه استدلال لاادري مي تواند نشان دهد ما هنوز دليل خوبي براي پذيرفتن لفظ به لفظ درست نداريم. در اينجا ريلتن خطاب به رئاليست ها مي گويد آنها چه چيزي براي گفتن دارند؟

اخيراً برخي رئاليست ها قواي ابتکاريشان را بکار انداخته اند و سعي دارند تا استدلالي براي اينکه اين استدلال غيررئاليست ها اشتباه است را منظور دارند. تئوري تقليل يافته بايد هميشه خوراک براي تائيد باشد. (ن.ک.به34) دوباره در نظر بگيريد عطف انتظام هاي مشاهده پذير درباره ترکيبات شيميائي، خطوط طيفي، رسانائي و امثالهم. اين شواهدي براي تئوريهاي مشاهدتي هستند . اگر يک مشاهده جديد درباره خطوط طيفي چيزي را بيان دارد که ممکن است در تائيد بهم پيوسته بودن خطوط طيفي مرتبط کمک کند، نه به هم پيوسته بودن ترکيبات شيميائي، بطور مشابه، مشاهدات ترکيبات شيميائي براي به هم پيوسته بودن مي تواند در تائيد فرضيه هاي اصولي درباره  اتم کمکي کند که دلالت بر انتظام هائي در ترکيب شيميائي دارد. اگرکه اين انتظام ها بر دلالت آنها بيافزايد، مثلاً، بگويد اينها مرتبط با رفتار خطوط طيفي هستند، همچنين شواهد يکساني ارائه دهند در حضور تئوري  غيرتقليل يافته مجوز بيشتري نسبت به امکان تئوري مشاهدتي صرف خواهد داشت:[يعني] در پيش فرض کردن پديده مشاهده ناپذير در ارتباط با انتظام هاي مشاهده پذير اين اجازه را ميدهد که آن آزمونهاي بهتري با داده هاي يکسان داشته باشد.

 با اين حال، از آنجائيکه  تئوري غيرتقليلي يافته معادل اجزاء مشاهدتي هستند – بعنوان مثال تئوري مشاهدتي و تئوري بايد نتايج مشکل آن را بپذيرند و بايد نشان دهد که چطور تئوري مشاهدتي مي توانند با شاهد B&A بهتر مي توانند تاييد شوند درنسبت با شاهد A تنها.

 

هر چند غيررئاليست ها مي توانند تئوري غيرتقليل يافته را به هر طريقي که نيارمند باوربه اينکه لفظ به لفظ درست باشد ندارد.به خصوص، آن دسته از غير رئاليست هائي که مي خواهند تئوري هاي غيرتقليل يافته را براي ايجاد استنتاج از يک مجموعه مشاهدات به استنتاج مجموعه مشاهدات ديگر بکار گيرند.استنتاجاتي که گوئي تئوريهاي غيرتقليلي درست اند.  هرچند تاييد تئوري هاي تقليلي با افزودن مشاهدات فرضييه را که گويي تئوري تقليل يافته درست اند. که گويي فرضيه مي تواند به همان روشهاي که به همان اندازه به لحاظ منطقي با انواع گوناگوني از شواهد تئوري هاي تقليلي مرتبط است. شاهدي که ما داريم شاهدي خواهد بود که گويي تئوري غيرتقليلي شده است. درست شاهدي که بطور مثال بايد انتظار داشته باشيم رفتار خطوط طيفي خاصي را مشاهده کنيم. اگر چنين رفتار شيميائي مشاهده شود که در آينده حمايت خواهد شد گويي که فرضيه هائي که مي تواند حمايت اضافه اش را مبني بر الزمات قياسي اش اعطا نمايد. نظير وجود انتظام هاي خاصي که در رفتار طيفي مي تواند ديد. اما حال بايد توجه کرد که گويي فرضيه ضعيف تر از تئوري غيرتقليلي يافته است. [اين موضوع] براي هر شاهد تثبيت شده نسبي است. آن بايد بهتر تاييد نمايد نسبت به تئوري تقليل يافته و همانطور که قادر است حمايت خيلي بيشتري در خصوص تئوري مشاهدتي ارائه نمايد. پس غيررئاليست ها مي دانندBootStrap  بهتري ساخته اند.»

اين نتايج مي تواند به طريقي ممکن شهودي بهتر داشته باشد، گرچه دقت کمتري دارد. تئوري مشاهدتي شامل اين ادعا نيست که هيچ سازوکار اصولي وجود ندارند و . بيشتر در اين موضوع کاملاً ساکت است. بنابراين ممکن است ما تئوري مشاهدتي بسازيم که نتايج بهتري داشته باشد. يعني[تئوري هايي که مي گويد:] اتم ها مي بايد وجود داشته باشد، آنها مي بايد بعنوان تئوري غيرتقليل يافته رفتار نمايد و مي توانيم چيزهائي از اين قبيل بگويم (ن.ک. به37) چون درستي [/صدق] تئوري مشاهدتي راهي است که[اگر آن ثابت شود در آنصورت]تئوري مشاهدتي هم بايد درست باشد. پس هر شاهدي براي تئوري غيرتقليلي بطور خودکار شاهدي براي تئوري مشاهدتي خواهد بود. اما توجه داشته باشيد که طرق بسياري وجود دارد که تئوري غيرمشاهدتي مي تواند درست باشد. مطابق با تمام اين ،طرق ممکن واقعيت مشاهده ناپذير مي بايد تسليم انتظام ها تئوري مشاهدتي باشد. البته امکان ندارد تئوري هاي ديگري همان طور معقول شبيه به تئوري اتمي پيدا کنيم . اما آن ممکن است به سختي اتفاق بيافتد که شاهد قواعد قطعي در برابر صدق[/درستي] شان باشد، زيرا که تئوري اتمي در حقيقت صدقش سازگار با تمام شواهدمان مي باشد. همچنين با اينکه اعتماد اندکي که هر کدام از اين رقبا مي بايد داشته باشيم، اما هنوز الزمات خطاپذيرگرائي[2] ما را از يک احتمال غير صفر دور نکرده است. اما آنگاه ما بايد نتيجه بگيريم که تئوري مشاهدتي تئوري غيرتقليل يافته را بهتر تاييد مي کنند زيرا نه تنها از تئوري غيرتقليل يافته را تاييد مي کند، بلکه از تمام تساوي تجربي اش نسبت به رقبا حمايت مي کند. ريلتن خاطر نشان مي کند که ديويد لوئيس يک روش سخت را پيشنهاد ميدهد، يعني اگر ما به غيررئاليست بگويم چنانچه اگر تئوري مشاهدتي را O و تئوري غير تقليل يافته را T بناميم ، T دلالت بر O دارد.و آن مساويT&O است. حال تئوري مشاهدتي برابرخواهدبودباO&(T v -T)  ويا (O& T) v (O & -T) . اما مشاهده مي کنيم که ارائه شاهد قاعده قطعي در برابر –T نيست و Oمي بايد در نسبت با T بهتر تاييد مي شود،چون O  نه O&T  و نه O&-T را تاييد نمي کند. (ن.ک. به 38)

ممکن است [گفته شود] رئاليست ها بايد به زحمت بند[bootstrap] خودرا بکشند، و اين واقعيت را بپذيرند که تئوري غيرتقليل شده نمي تواند بيشتر از تئوري مشاهدتي به صدق شباهت داشته باشد. اما هنوز مي بايد اميدوار بود که تئوري غيرتقليل يافته هم بطور کافي مي تواند حداقل تاييد را بگيرد. با اين حال، اميد ما براي اينکه بتوانيم تا اندازه توانايي تاييد شناختي صدق حقيقي را از شاهد را بگيريم ، به نظر مي رسد تنها يک اميد سرگردان کننده[3] است. چرا که  بسادگي[4] تئوري هاي بسياري که با تمام شاهدهاي موجود مناسب  وجود خواهد داشت تا اجازه دهد تئوري غيرتقليل يافته به تائيد بالايي دست يابد. و به محض اينکه ما ملاکهايي نظير سادگي[5]، وحدت بخشيentrenchment , [6] و غيره را معرفي کرديم ، ما ارتباط بين درجه تائيد و احتمالات صدق را مي شکنيم- مگر اينکه ما مفروضات پيشيني راجع به سادگي، وحدت جهان، يا درباره شايستگي مفاهيمان براي آن را تدارک ديده باشيم. ريلتن اين سوال را مطرح مي کند کداميک از اين دو ديدگاه نسبت به ديگري ترجيح دارد؟ و با ارجاع به گفته گليمور مي گويد نياز نيست تامفهوم پيشيني درباره اينکه جهان چگونه است يا احتمالاً چيست پيدا کنيم و بايد به تئوريهاي بهتر آزمون شده را ترجيح کنيم. (ن.ک. به39)

در اينجا ريلتن راهبرد يک رئاليست تمام عيار[7] را شکست خورده مي داند و دوباره استدلال ديگر رئاليست ها را مطرح مي کند يعني استدلال موفقيت علم با نگاه رئاليستي. او مي گويد رئاليست ها ممکن است «اصرار داشته باشند که اگر علم بطور شايسته ائي در تشکيل تئوريهاي مشاهدتي موفقيت آميز است، پس آن يک آرزوي اساسي معرفتي[8] است که علم يک تبيين غيرتوافقي[9] از اين موفقيت ارائه مي کند.در حاليکه همانطوريکه ريچارد بويد تذکر داده است ما هنوز زمينه معرفتي [مناسب] براي ترجيح يک تئوريي نسبت به تئوري ديگر نداريم(Realism, Underdetermination, and a Causal Theory of Evidence)اين راهبرد متفاوت از استنتاج به قصد بهترين تبيين است. چون آن چهارمين آرزوي اساسي تبييني دروني را که مي تواند مطابق با تئوريهاي تبيين رئاليستي و غيررئاليستي باشد را در خود جمع کرده است.

ريلتن دوباره در مقام مقايسه بين تئوري مشاهدتي با تئوري غيرفروکاست شده بر مي آيد. و با اشاره به اينکه«[تئوري] غيرفروکاست شده در علم معاصر تبيين غيرتوافقي از موفقيت پراکسيس[10] علم در حصول يک تئوري مشاهدتي با نشان دادن اينکه چطور فرآيندهاي تجربي و ابزارها[11] علم معاصر را قادر کرده است تا پديده مشاهده ناپذير را بطور عِلّي در انتظام هاي تجربيات شان تشخيص دهد، و اينکه چطور الگوهاي استنتاجي دانشمندان قادر است دريافت ها به يک نقشه دقيق و منصفانه از جهان پيرامونشان رهنمون شوند، اشاره مي کند.همانطور که قبلاً ملاحظه کرديم، غيررئاليست قادرند از ادعاي عمومي شان دفاع کنند که تئوري مشاهدتي قادر است تبيين ها را پيشنهاد کند ، هرچند که وابسته به انواع تحليل تبين باشند، اما براي نشادن دادن تبين هاي خاصي از تئوريهاي غيرتقليل يافته کافي نيست.» همانطور که ممکن است تبيين تئوريهاي غيرتقليل يافتهِ موفق علم را حفظ نکند. بنابراين ممکن است که ما بخواهيم حداقل دليلي براي ترجيح رئاليسم درباره تئوريهاي غيرتقليل يافته در زمينه ها شناختي داشته باشيم.

با اين حال ريلتن متذکر مي شود «معذالک: غيررئاليستي تحليل مي کنند که تمام تبيين هاي تئوري تقليل يافته اگر بطور معقولي تفسير شوند حفظ شوند. برخي از آنچه که در بالا مطرح شد و در هر مورد رئاليست [ها] قادرند دريابند که تمايزهاي بسياري[وجو دارد که ميي گويد]هنوز بطور مشاهده پذيري تئوريهاي برابر قادرند تبيين هاي غير توافقي  از موفقيت مشاهدتي علم ارائه نمايند. بنابراين هم تئوري که در فضاي اقليدسي و هم نيروهاي کيهاني[12] حاضر در فيزيک جديد وجود دارد و هم تئوري که فضا- زمان آن منحني است مي تواند تبيين هاي غيرتوافقي از موفقيت علم فيزيک جديد بدست دهد. همانطور که مطلوب تلقي مي شود که بطور غيرمحتمل خام بودن حوزهاي تئوريهاي رقيب براي اينکه تئوريها غيرتقليل يافته بتواند تائيد قريب به يقين براي پذيرفته شدن بدست آورند.

و دوباره خطاب به رئاليست ها مي گويد:"پس رئاليست بايد کفايت نظرياتشان را دربرابر غيررئاليست ها نشان دهند. البته برخي دشواريها درباره توضيح استنتاج به قصد بهترين وجود دارد، رئاليست ها متعهدند تا تئوري که به نظر مي آيد بايد هم نسبت به تئوري مشاهدتي کمتر تاييد مي شود را تصديق کند و هم دوري آن از آستانه تائيديه پذيرش مورد تصديق قرار دهند.

 



[1] a fortiori

[2] falliblism

[3] forlorn hope

[4] simiply

[5] simplicity

[6] unification

[7] Final realist

[8] epistemic desideratum

[9] noncoincidenta explanation

[10]  پراکسیس را نمی توان بسادگی به عمل ترجمه کرد، چراکه مراد از این کلمه ریشه در زمینه و بافت عمل دارد. مانند پراکسیس عمل ریاضی که به آن دستگاه ریاضی مرتبط است.

[11] apparatus

[12] universal forces

ریلتن و تعارض های متافیزیکی- 4

در اين قسمت نويسنده مقاله ادامه بحث ملاک وحدت بخشي تبين را اينبار با ديدگاه غيررئاليست ها پي ميگيرد. به نظر ريلتن« غيررئاليست ها حق دارند به مجرد اينکه تئوري هاي اصلي در استفاده متناقض شان بکار گرفته مي شوند سماجت کنند. آنها مختارند تا آنرا بطور ابزارگرايانه بکار گيرند- بدون اينکه با رئاليستها مصالحه کنند.چون آنها در بکار بردن هرگونه ابزار در علم آزاد هستند. از نظر غيررئاليست ها وحدت بخشي با يک ديد ابزار انگارانه مي تواند ابزاري براي علم باشد. » در حاليکه ريلتن در بخش سوم تذکر داد وحدت بخشي بعنوان مکانيزمي براي پيش بيني ها، ارزيابي و جمع آوري، تنظيم و تدوين داده هاي مشاهدتي است و يکي از مفيدترين ابزارهاي تئوري از اين نقطه نظر است، يعني تهيه يک طريق خاص اقتصادي براي سازماندهي تجربيات است. همانطور که باخ مي گفت تبيين، سازماندهي اقتصادي تجربيات توسط ساختارهاي ذهن است و قرار نيست پاسخي يا تعاملي با واقعيت داشته باشد. پس غيررئاليست هاي ماخي مي توانند خواهان  ابزار تئوري غيرتقليل يافته جهت ايجاد تبيين هاي واحد باشند.

ريلتن مي گويد رئاليست با تکيه بر کتاب جنبه هايي از تبيين علمي همپل اين نقطه نظر را دارند که الزامات همپلي مي گويد تبيين هاي درستند که تبيين موفق آميز باشند و استدلال مي کنند که مفهوم شهودي تبيين توسط وحدت بخشي شامل تعهد به وجود هويات تقليلي يا خصوصيات[1] و يا صدق اصول بنيادين[2] است. ريلتن مي گويد هيچ تبيين وحدت بخش اصيلي انجام نگرفته است، اما مي توانيم ادعا کنيم هنگاميکه آرايه وسيعي از انتظام ها رخ مي دهد، گويي برخي ساختارها و مکانيزم ها اساسي وحدت بخش وجود دارند، هنگاميکه کسي اين گونه مي فهمد گوئي چيزي بيشتر از ادراک حسي اصيلي صورت گرفته است،همانطورکه دوستي باذکاوتي[3] دارد ذهن کسي را مي خواند.

ريلتن اين ادراک را شبيه شهود مي داند. اما من مي توانم از غيررئاليست همين توقع را داشته باشم که در احساساتم شريک باشند. در بخش يک ريلتن موضوعي راجع به سرشت تبيين وابسته مطرح کرد، و خاطرنشان شد اين موضوعي نيست که به عنوان موضوعي متافيزيکي قابل حل باشد.

با اين حال کسي که همپلي يا وحدت گرا باشد، اگر معيار مادي تبيين را شرط لفظ به لفظ درست مقدمات تئوري بداند، در آن صورت در برابر غيررئاليست ها مصادره به مطلوب[4] کرده است. البته تبيين هاي رئاليستي تبين بهتري هستند اگرکه تبيين هاي تئوريک بطور هستي شناسانه تفسير شده باشند. ريلتن در اينجا ما را به مفهوم هستي[5] و ارتباطش با تبيين در مقابل مفهوم شناختي آن به مقاله سَمُن ارجاع مي دهد. اما با نمونه هاي يکسان، تبيين هاي غيررئاليستي تبيين هاي بهتري هستند اگر تفسير هستي شناختي از تئوري غيرمنسجم يا غيرقابل دفاع باشند. اگر غيررئاليست ها به همان سادگي اين ايده که تبيين چيزي بيش از نمادهاي اقتصادي يا پاسخ هاي عمل گرايانه Why-Q نيست به همان اندازه شبيه قرائت وابسته به منطق- قياسي همپل نيست و بطور مناسبي باز ماده صدق اند. درباره چنين قرائت هايي ممکن است ديدگاهي انشقاقي که توسط تئوري غيرتقليلي تفسير شده حاصل شود. يا اينکه بگويم تئوري چيزي بيش از الگوي مفيد براي اغراض علمي بعنوان تبيين هاي قانوني نيست.



[1] Properties

[2] truth of the underiying principles

[3] attentive firend

[4] as quesion-beggings

[5] Ontic

ریلتن،تبین و تعارضهای متافیزیکی-3

در اين بخش ريلتن درباره تبين و نظريات مخالف بين رئاليسم و غيررئاليسم و پذيرش عامل هدايت کنندگي متافيزيک در تبين و نهايتاً راجع به ديدگاه رئاليست ها و غيررئاليست ها مي پردازد. اگر ما باور کنيم که تحليل تبيين فعاليتي بيطرفانه متافيزيکي نيست، پس بايد تاثير آن را در نزاع بين رئاليسم ها و غير رئاليسم ها مورد دقت قرار دهيم. ريلتن مي پرسد «رئاليست ها اگر بخواهند اطمينان خود را از «استنتاج به قصد بهترين تبيين» ]بيان دارد[ چه خواهند گفت؟ نوعاً يک رئاليست در باب جهان خارج مي گويد چنين جهاني از بهترين تبيين پايدار[1]، منسجم[2] و امثالهم و احساسمان[راجع به آن] حاصل آمده است. همچنين مطابق نظر رئاليست ها علم تقريبِ صدق تئوري هاي جاري مان است– چيزي شبيه مطابقت تقريبي[3] تحت يک تفسير تحت الفظي از جهان است. اين بهترين تبيين، پيش گويانه و موفقيت هاي درستکارانه علم است. چنين ادعاهايي به نوعي خاص

تائيد وجود ادعاهاي رئاليست ها را مشخص مي سازد.» در اينجا ريلتن به مشخصه اصلي و استدلال مشهور رئاليست ها اشاره مي کند.

 

ملاحظات علم معاصر همراه با واژگاني نظير سلولها، اتم ها، انرژي و چيزهايي شبيه اين تئوري ها نتيجه موفقيت هاي آزمايشات و ابداعات و موفقيت هاي دامنه داري است که عملاً رخ داده است. شايد بتوان در نهايت تفسيري ناقص از چنين ترم هاي نظري را بپذيريم. در آن صورت احکام شامل آنها را نيز بايد پذيرفت. به نظر ريلتن رئاليست کسي است که «حداقل تعدادي از ترم هاي نظري را بصورت لفظ به لفظ[4] تفسير و حفظ مي کند و معتقد است ما دلايل خوبي براي باور چنين ترم هاي تحت الفظيِ درست[5] در دست داريم.» در مقابل غيررئاليست ها دو گونه موضع گيري دارند دسته ايي از غير رئاليست ها ترم هاي نظري[6] را بطور لفظي تفسير نمي کنند و چنين ترم هاي نظري راکه بطور لفظ به لفظ داراي ارزش صدق باشند را مورد تاييد قرار نمي دهند. دسته دوم غيررئاليست ها تفسير هاي ترم هاي نظري را بطور لفظي حفظ مي کنند عليرغم اينکه مدعي اند براي چنين واژگان نظري، دلايل علمي مناسبي در باورداشتن آنها بطور لفظي درست در دست نداريم .

غيررئاليسم نوع اول مستقيماً در برابر رئاليسم دلالت شناسانه[7] معمولاً در يک پس زمينه تئوري تجربي بدين معناست که تنها احکام علمي همراه با الزامات دوره هاي ممکن و واقعي از تجربه داراي محتوي شناختي اصيلي هستند. و تاجائيکه آنها چنين الزاماتي را همراه دارند، محتوي شناختي اصيلي را دارا مي باشند. چنين ديدگاهي بطور عمومي مشروط به وضع امور[8] است نه [اينکه صرفاً] مشاهده چيزي باشد. ريلتن به اين نکته اشاره مي کند که «محتوي هر جمله [/حکم] نظامي از جملات متفاوت از جهان قابل مشاهده را که صدق جملات را مي سازد، به همراه دارد، البته تاجائيکه هيچ تفاوت و هيچ حکم اصيلي صرفاً در انواع غيرشناختي[9] تابع زباني وجود نداشته باشد»، ريلتن خاطر نشان کرده است « اين استدلال رئاليست ها در دفاع از استدلالي است که براي زبان قابل يادگيري مطرح است. يعني يک نسبتي را با جهان، زبان و تئوري هاي علمي برقرار مي سازد. ريلتن خاطر نشان ميکند بايد از اينگونه مشاهده گرايي[10] غيررئاليستي که از واژه اثبات گرايي[11] و مشارکتش با ديدگاههاي دقيق تعريف شده تري از معيار مشاهده پذيري هستند اجتناب کرد.»

غيررئاليست هاي نوع دوم مي گويند گاهي اوقات دليل علمي خوبي براي باور محتواي لفظ به لفظ جملات نظري در دست داريم. يعني همه شواهد مشاهدتي و جملات]/احکام[ نظري، تفسيرهاي لفظي شامل ادعاهايي هستند که نه تنها شامل بخشي از تجربه، بلکه شامل چيزهاي علي الاصول مشاهدناپذيراند. بنابراين اين شواهد براي تئوريهايمان حداکثر در شواهدي صرفاً راجع به چيزهاي مشاهده پذير درست است.(constructiv emprism. Fan Frassen)ريلتن اينگونه غيررئاليست را غيررئاليسم لاادري[12] مي خوانند. خود را مشتاقانه علاقمند به اينگونه غير رئاليسم  مي خواند، و راهبرد استدلالي آنها را بسادگي مشاهده گرايي تشخيص مي دهد که داراي تفسير ناقص و جزوي از ارزش صدق هستند.

هر دو نوع غيررئاليست ها مي خواهند ثابت کند تمام توابع علمي[13] تئوريهاي اصيلي هستند، بي آنکه به ديدگاه حداکثري رئاليست ها يعني به قرائت قوي رئاليستي ها متمايل شوند. بطور مثال يک غيررئاليست ممکن است مايل باشد قضيه Craig براي اثبات اينکه ما مي توانيم اساساً از تئوري علمي در عطف به نظام تفسيري آن يک تئوري حداقلي اصل موضوعي شده ارائه دهيم. اين تئوري اصيل را تئوري مشاهدتي[14] مي گويند.

يک رئاليست نوعاً مي گويد تابع علمي وجود دارد که براي تئوريهاي غيرتقليلي[15] بکار گرفته مي شوند، در حاليکه نمي تواند بعنوان تئوري مشاهدتي مناسب بکار گرفته شود به خصوص تئوري غيرتقليلي تبيين هاي خوبي از تئوري هاي مشاهدتي انتظام[16] به حساب مي آيند. بنابراين نسبت هاي مشاهدتي ترکيب اجزاء شيميايي مي تواند توسط تئوريهاي خرد[17] ساختار اتمي و پيوندهاي اتمي آنها توضيح داده شوند. ريلتن تذکر داده است اگر ما واقعيت اتم ها، الکترونها و و امثالهم را نپذيريم بايد تعداد بي شماري از انتظام هاي مشاهدتي را ترک کنيم. بنابراين اين استدلال توسط استنتاج به قصد بهترين تبيين مي تواند به ما بگويد شواهد مشاهدتي از تئوريهاي مشاهدتي و باور به تئوري غيرتقليلي شده حمايت خواهد کرد.

در نظر ريلتن وظيفه ارزيابي اين استدلال ساده نمي باشد. و براي اين کار بايد چند مفهوم را مورد ارزيابي قرار دهيم. ريلتن در اينجا مشکل همزماني علت يک رويداد را مطرح مي کند و مي پرسد «در بحث استنتاج به قصد بهترين تبيين کداميک از اين علت ها را بايد تبيين کننده آن رويداد [خاص] تلقي کرد؟» مثال مورد نظر قطع برق اتاق کار در يک دفتر اداري است که همزمان با وقوع رعد و برق و قطع پايه ترانسفورماتور اتفاق افتاده است. در موضوع استنتاج به قصد بهترين تبيين، تبيين کننده بهتر بايد شواهد بيشتر را مورد تائيد قرار دهد. در اين مثال قطع پايه هاي ترانسفورماتور IBE بهتري نسبت به رعد و برق است، چون رئاليست ها معتقدند تقريبِ صدق[18] نظريه علمي تحت تفسير رئاليستي اش اين است که صرفاً موفقيت علمي آن يک انطباق کلي داشته باشد.

ريلتن سپس با يک برداشت رئاليستي از احتمالات پيشيني مي گويد: «از آنجائيکه تبيين هاي غير انطباقي نشان مي دهد تبيين کننده هايشان کمتر محتمل اند، بنابراين آنها بايد رويدادهاي بيشتر نسبت به رقبانشان حمايت کنند. اين شبيه به تئوري احتمال حداکثري[19] تائيد است. ريلتن در اينجا با اشاره به آراي Jeroold Aronson مي گويد اين نظر و اين مشکلات با معرفي احتمالات پيشيني واقع مي شوند. در حاليکه نظر ريلتن آن است که چطور اين استدلال در مقايسه با حمايت از تئوري اصلي بعنوان خلاف استقراء مشاهدتي بکار مي رود؟ و اين تئوري بهتر از تئوري مشاهدتي مي تواند جوابگوي اين مبحث باشد. ريلتن براي توضيح بيشتر کار را با يک مثال شروع مي کند: فرض کنيد انتظام هايي مشاهده شده ائي درباره ترکيبات شيميايي داريم، مثلاً فرض کنيد مي دانيم ساختار اتمي کريستالي کربن ، ساختار محکمتري نسبت به ساير ساختارهاي همين عنصر مي باشد، در اينجا در مي يابيم که تئوري مشاهدتي شامل بخشهايي مناسب از ارتباط انتظام ها مشاهدتي راجع به ترکيبات شيميايي است. در حاليکه تئوري اصلي مان مي خواهد شامل قرائتي غيرمحتمل از ساختار اتمي و مکانيزم هايي که دلالت بر اين قواعد دارند باشد و مي خواهد اين ارتباط شبيه را بسازد. اگر اين قواعد مشاهده شوند آنگاه تئوري اصلي نسبت به تئوري مشاهدتي بهتر کار خواهد کرد.

غيررئاليست ها در جواب مي گويند. تئوري مشاهدتي دلالت به اين ارتباط دارد و طبيعتاً آن ارتباط با يک احتمال بالاتري بايد نسبت داده شود، ريلتن در مقام پاسخ به اين جواب مي گويد مسلماً تئوري مشاهدتي چنين کاري را توسط يک قياس منطقي نسبت به يک اقتباس[20] پيچيده تر، تحت ساختار و مکانيزم ها انجام خواهد داد. به نظر ريلتن ارتباط بيشتر قواعد مشاهده شده ممکن است احتمالات پيشيني در غياب يک تئوري اصولي باشد. در اينجا مقايسه بين باور به يک تئوري و باور به هيچ تئوري ديگر نيست، بلکه مقايسه بين باور به تئوري اصولي و تئوري مشاهدتي است.

شايد رئاليست ها در پاسخ بگويند تئوري مشاهدتي تبيين خوبي از اين ارتباط نمي دهد اما به "تبين بهتر" به معناي آن است که چيزي بيشتر از فرضيه احتمال[21] دارد اتفاق مي افتد. ريلتن خود تذکر داده است باور قديمي شامل تعهد به عدم وجود مکانيزم اصولي نيست اما باور جديد شامل ديدگاه فراگيرتري است که مي گويد تئوري اصولي شامل تئوري مشاهدتي هم هستد.البته ريلتن تاکيد ميکند که اين باور قديمي شامل تعهد به عدم وجود مکانيزم اصولي نيست، البته به نظر وي تئوري هاي بعدي شامل تيوري هاي قبلي هستند زيرا که تئوري هاي اصولي دلالت بر تئوري هاي مشاهدتي دارند.



[1] Stable

[2] Coherence

[3] approximate correspondence

[4]  واژه litrally  که به معناي بطور تحت الفظي ، بطورلفظي و بطور لفظ به لفظ مي باشد به فراخور متن در ترجمه استفاده شده است. لازم به ذکر است که منظور از ترجمه لفظ به لفظ اين است که يک ترم نظري لفظاً با لفظي از واقعيت تناظريک به يک دارد. در واقع ترجمه لفظ به لفظ اشاره به يک تناظري دارد که يک سوي آن ترمهاي نظري و سوي ديگر آن واقعيت است.

[5]   واژه litrally true که به معناي بطور تحت الفظي درست، بطورلفظي درست و بطور لفظ به لفظ درست مي باشد که در متن به فراخور از انها استفاده شده است.

[6] theorical Term

[7] Semantical Realism

[8] state Of affires

[9] noncognitive

[10] observationalism

[11] verificationism

[12] agnosticism Irrealism

[13] Scientific Function

[14] Observational theory

[15] irreduced

[16] Observational theories regulariter

[17] micro theory

[18] truth approximate

[19] maximum likelihood theory

[20] derivation

[21] Likelihood enlancing hypothesis

ریلتن،تبین و تعارضهای متافیزیکی-2

در اين بخش ريلتن به موضوع تبين و نسبت آن با تعارضات متافيزيکي و اينکه چرا تبين محل نزاع مباحث متافيزيکي است مي پردازد و نهايتاً اين بخش را به اينکه منظور از ناسازواري در اين مقاله چيست به پايان مي برد.

باسن وان فراسن در کتاب تصوير علمي و وزلي سمن در کتاب تبيين علمي و ساختار عِلّيِ جهان دو نمونه برجسته را متذکر شدند. که به جايگزين کردن تحليل تبيين در يک بررسي متافيزيکي تصريح مي کرد. اين قرائت ها ارائه تبييني است که راهبرد شناخته شده از مثالها، و مثالهاي نقض را به عنوان مباحث متافيزيکي مطرح مي کرد که نشان مي داد اين مباحث مبرا از اشتباه نيستند، از سوي ديگر اين مباحث با چرخش متافيزيکي روبرو بودند که به باز تفسيرهايي از شهود تاکيد داشت.

در اينجا سوالي که مي توان مطرح کرد اين است که چرا در نزاع بين رئاليست ها و غيررئاليست ها بحث تبين محل نزاع و تعارض متافيزيکي قرار مي گيرد؟ ريلتن در مقام پاسخ معتقد است غير از اين نمي توان انتظار داشت که مفهومي مانند تبيين بتواند وابستگي اش را بطور جدي از عمومي ترين تصويرها از جهان و روشهايش کنار بگذارد. صورت بندي ريلتن چنين است: اولاً چنين به نظر مي رسد که در بازنگري ديدگاه تجربه گرايي از ماده ذهني علم، در اولين و نهايي ترين آن ارتباط تجربي است، که هيچ تجربه جزيي في نفسه[1] نمي تواند به تجربه گرايي ديگر متوسل شود. و بدين ترتيب نه علم و نه فلسفه علم نمي تواند چنين مفهومي را به عنوان ضرورت فيزيکي بپذيرد. چنين مفهومي در آخرين قرائت هاي همپلي اين است که تبيين بايد استنتاج قياسي از قانون فراگير باشد. خود ريلتن به اين ديدهگاه وفادار بوده است بطوري که در مقاله "Probability, Explanation, and Information,"  به اين موضوع تصريح کرده و مشخصه قانون بنيادي[2] را براي پراکيس تبيني علم قائل شده است. در ادامه ريلتن ما را به آموزه ارسطوئي تبين ارجاع ميدهد« که تبيين انديشه ايي است که مستلزم اثبات ضرورت پديده توضيح داده شده مي باشد.» ريلتن پس اين گفته همپل را يادآورمي شود که : «تبيين اهدافش ... در اثبات رويداد در اين خصوص موضوع تغيير[3] نيست بلکه مقدمه يقيني[4] با نتايج همزمان آن است.»(the Function of general law in History, 1942 . که به نظر مي رسد تمامي اين نقل قولهاي ريلتن شرح الاسمي و نوعي رازگشائي لغوي از گفته ارسطو است، يعني به نوعي بيان دقيقتر قول ارسطو به ارتباط ضروري بين تبين يک پديده و وجود يک ضرورت فيزيکي در آن.

اما اگر تجربيات جزيي هرگز ضرورتشان را از تجربيات ديگر اخذ نمي کنند، پس چطور تبيين توسط اثبات از "مقدمه با نتايج همزمان" ناشي مي شود؟ پاسخ اين است که حکم[5] يک مشخصه عمومي است که نيازمند تشکيل پيوند[6] است. ريلتن در توضيح اين نکته مي گويد اين يک واقعيت است که يک قطعه سيم مسي گرم شده به خودي خود مقاومت الکتريکي اش افزايش نمي يابد، بلکه اين افزايش بعنوان عملکرد[7] گرمائي سيم مسي خواهد بود.

مطابق نظر ريلتن اگر شخص «خود را در جهان تجربه گرايي تجربيات جزيي» و «اگر در خانه ايي از ايده هاي ضروري درباره رويدادهاي اين جهان» محبوس نکرده باشد، نشان دادن و اثبات ضرورت پديده هاي خاص نيازمند بازنگري قوانين مبنايي[8] استقرايي نيست. بر عکس، شخص بايد تعميم هائي را بعنوان حقيقت ابزار ضروري نظام فيزيکي انضمامي توضيح داده شده تلقي نمايد. همچنانکه برخي از متفکران جديد نتايج نسبي نمايش داده شده توسط نظامهاي غيرمتعين فيزيکي[9] را بعنوان نتايج حساب شده از رويدادهاي شانس جزيي تلقي کرده اند. » و به نظر مي رسد اين طرز تلقي مشکلي را ايجاد نمي کند.

بسياري از تبيين ها از پديده شانس در فيزيک و زيست شناسي معاصر رويدادهايي همراه با احتمالات اندک را در شرايط اوليه توضيح مي دهند. و اين تبيين ها بايد توسط معيار همپل قاعده مند شوند. سوالي که ريلتن در اينجا مطرح مي کند اين است که چرا در نظر همپل بايد تبيينِ احتمالاتي متفاوت از تبيينِ غيراحتمالاتي باشد؟ چرا روشهاي اين دو گونه تبيين متفاوت است؟ پاسخ آن شايد اين است که اين تفاوت در تامل[10]]/ ارجاع[ به يک فرض متافيزيکي است. يک فرد تعيين گرا براي فهم تبيين هاي احتمالاتي پيشنهاد شده توسط علم معاصر آنها را بعنوان بخشي از يک فرآيند استقرايي درمي يابد. مراحلي که به تنهايي راهي به سمت اصل تبيين قياسي را فراهم نخواهد آورد. اين ديدگاه خلاصه ايي از وضعيت جاري معرفت در باب امکان پذيري عوامل علِّي و قياسي هاي تقريبي بعنوان بهترين مقدمات استنتاج مي باشد.

ريلتن در اينجا به اين مسئله مي پردازد که:« اگر در اين فراگرد عوامل شناخته شده رد شوند يک تعيين گر چه موضعي خواهد گرفت؟» پاسخ ريلتن اين است که فرد تعيين گرا بطور طبيعي همان ايده همپلي از تبيين احتمالاتي را همچنان حفظ مي کند. چرا که هنگاميکه عوامل شناخته شده رد مي شوند، به نظر وي علم بصراحت چنين پارامترهاي جدي اش را از دست مي دهد، همان طور که يک استنتاج استقرايي مبتني بر اين عوامل بعنوان جانشين[11] تبيين نمي تواند قابل قبول باشد و اگر عوامل شناخته شده احتمال بالايي را براي تبيين خواه فراهم آورد، بصراحت استقراء يک تقريب مبنائي به صدق]/ درستي[ تبيين است.[نه خود تبين]

پس منظور از تخالف يا ناسازواري چيست؟ ريلتن مي گويد:« منظور از ناسازواري اين است که شخص نمي تواند چنين تصويري(هم ساز) داشته باشد، ازاينرو تفکري را جايگزين انديشه قبلي مي کند و در آن جهان فيزيکي و فرآيندهاي اجتماعي بطور غيرقابل تقليلي غيرموجبيتي مي شود. هر چند اگر بطريق منبظتر همراه با پايداري، احتمال قانون پايدار باشد که خود را در سطح بسيار بالائي در نتايج قابل پيش بيني مطرح نمايد.» ريلتن براي توضيحات بيشتر اين آراء اش در اينباره از ما مي خواهد تا مقاله مشهورش تحت عنوان "A Deductive-Nomological Model of Probabilistic Explanation  را مورد مطالعه قرار دهيم. در واقع به نظر مي رسد شخص با اين گردش فلسفي به يک نظام يکپارچه معرفتي دست نمي يابد و همواره داراي تناقض معرفتي و هستي شناختي است.

اين سوال که چرا پديده ايي براي توضيح داده شدن احتمال سطح پائين دارد(مثلاً انتشار پرتو راديو اکتيويته از دوره حيات ايزتوپ اورانيوم) و يا داراي احتمال سطح بالاست (بطور نمونه، انتشار پرتو راديواکتيويته از ايزتوپ هاي ناپايدار اکتونيم)، بايد موضوعي براي تبيين باشد؟ و اينکه چرا تبيين احتمالاتي بايد به لحاظ معرفتي صورت نسبي شده تبين باشد؟ اگر که ما دريافتيم که تئوري هاي جاري برخي از متغيرهاي مرتبط با تعيين حالات احتمالاتي را حذف کرده است، آنگاه اين تئوري بايد بطور وسيعي درباره چرا اينکه وقتي يک سيستم چنين رفتار مي کند بايد در خطا باشد و بايد توضيحي را دست و پاکند. به نظر ريلتن در اينجا بايد يک انطباقي را دست و پا کنيم. از يکسو الزامات هويت کننده توسط يک مدل تبييني، و مفروضات متافيزيکي قائم بذات از سوي ديگر. اين تطبيقي که ريلتن بدان توجه دارد در حالي است که چنين تطبيقي در مدل تبيني همپل وجود ندارد. به نظر ريلتن چنين شاهدي براي انطباق بين اين دو انطباق تبين نيست و مفاد تبين را ارائه نمي دهد. او بصراحت اعلام مي کند که انطباق بطور وسيعي بر نزاع گسترده ائي بر مدل تبيني همپل قرار دارد.  

به نظر ريلتن اکنون بحث متافيزيکي بطور وسيعي شاهد بسياري براي تئوري تبين شده اند. پذيرش چنين بسطي براي همه تغييرات، قاعده ائي براي مطالعات فلسفي تبين شده است، « زيرا گفتن اينکه تصوير پس زمينه ائي از جهان شامل مفهوم شخصي از تبيني و فرض شهودات شخصي درباره انواع جزئي يا مصاديق مفاد تبين است و امکان ندارد از داده هاي بيطرف و خنثي جهت آزمون تئوري تبين تشکيل شده باشد. بطور يکسان، نمي توان فرض کرد مفهوم تبين، مفهومي قائم به ذات و يکتا[12] براي تحليل است. يا شايد درست تر آن است بگويم اين مفهوم از تبين خيلي بيشتر از موضوعات ديگر براي پرسشهاي فلسفي و حل دوباره عميق مباحث فلسفي بصيرت ساز است.



[1] intrinsically

[2] nomothetic

[3] matter of change

[4] Certain anteredent

[5] Statement

[6] Linkage

[7] Function

[8] Law based

[9] physical Indeterministic systems

[10] reflect

[11] proxy

[12] unitary

ریلتن و تبين و تعارضهای متافيزيکي1

در دهه چهل بحث هاي فلسفه علم در موضوع تبين به يک همگرايي قابل قبولي انجاميد. در اين دوران مقاله همپل راجع به درسهايي درباب تبيين که با همياري اوپنهام تقرير شده بود، شروع خوبي بود. سمن با مقاله تاثيرگذار Four Decades of Scientific Explanation اين مسير را ادامه داد، انتقاد کرد و باعث پيشرفت و تحول آن گرديد. در خلال اين چهار دهه سه گروه متشکل از فيلسوفان شناخته شده راجع به تبيين به بحث و نظر پرداختند که گروه اول شامل:  Wesly salmon , Merrilee salmon, Kicher گروه دوم شامل: Peter Rialton، David Papinean, Pnal Humphrey و نهايتاً گروه سوم: Nancy Coutwhrit , Mati Simtonen , James Woodward است.

در آن دوره موقع که پيترريلتن اين مقاله را تقرير مي کرد تئوري غالب در باب تبيين قانون فراگير همپل بود. اما مثالهاي نقض در اين قرائت ارائه شد که اين تبيين را به چالش کشيد. با اين حال مباحث مورد اتفاق نظير قانون فراگير، Why-Q (پرسش از چرايي)، فعل گفتاري(speech act) و روابط احتمالي به نحوي فيلسوفان را به سمت مباحث متافيزيکي مثل تجربه گرايي، پراگماتيسم و رئاليسم کشاند و اين مباحث پيشرفت خوبي تلقي مي شد.

اين مباحثِ متمرکز، از نزاع رئاليسم ها و غيررئاليست ها (Irrealisms) شروع شد. که در آن همچنان بحث تبيين به عنوان بحث مستقل مطرح شد. رئاليست ها معتقد بودند تفسيري رئاليستي از تئوري ها علمي همان استنتاج بهترين تبيين يا IBE است. در حاليکه غيررئاليست ها معتقد بودند فرضهاي رئاليستي بي آنکه اثر تبييني داشته باشد، کار مي کند، چرا که آنان بدون آنکه از پيش بيني هاي تجربي فراتر روند قبلاً توسط تقليل(فروکاست) مشاهدتي تئوري پذيرفته شده است.

در این سلسله بحث می خواهیم گزارشی کامل از مقاله ریلتن که به تعارض متافیزیکی بین رئالیست ها و غیررئالیست ها بپردازیم. ریلتن این تقابل را بین ردالیست ها و غیر رئالیست ها می داند نه ضدرئالیست ها .موضوع اساسی این است که هرگونه ادعای دوری از زمینه های متافیزیکی توسط ریلتن مورد رد قرار می گیرد هر فیلسوفی در مقام فیلسوف درباره این موضوع له یا بر علیه متافیزیک خود موضع متافیزیکی اتخاذ کرده است . اما با این برداشت عمومی که رئالیست ها همواره دارای آرائی در دفاع از متافیزیک می باشد این مقاله قابل بررسی هم می باشد. در نهایت سعی می شود تا این مقاله هشت قسمتی که در ارتباط با هدف این وبلاگ است بطور کامل ارائه گردد.

 
  BLOGFA.COM