جرات پرسیدن داشته باش -کانت، رساله ای درباب روشنگری
 

سمینار بین المللی تعامل دو گونه پدیدارشناسی

پدیدارشناسی، مطالعه تجربه آگاهانه بشر از منظر سوژه است. طی چند دهه گذشته، مورد توجه بسیاری از فیلسوفان تحلیلی و دانشمندان علوم شناختی قرار گرفته است. پدیدارشناسی در درجه اول واکنشی به رویکردهای سنتی برای مطالعه ذهن بود که از نقش آگاهی غفلت می کردند. در فلسفه تحلیلی دو برنامه تحقیقاتی با انگیزه پدیدارشناسی شناخته شده است: نخست، توصیفات پدیدارشناسی که از چگونگی پدیدارشدن جهان در تجربه و ذهن سخن می گوید و موضوع اساساً بر مسئله ادراک متمرکز دارد. برنامه پژوهشی ادموند هوسرل، استدلال توماس نیگل در مورد خفاش بودن به چه می ماند و یا مقاله ساختار حیث التفاتی جان سرل در این گروه قرار دارد. دوم، توصیفات پدیدارشناختی مبتنی بر تجربه حضور بدن، عمل و تعامل با قرائتی از پدیدارشناسی مارتین هایدگر و موریس مرلو-پونتی و نقد هوبرت دریفوس از هوش مصنوعی، پروژه ذهن مرموز ِفرانسیسکو وارلا، ایوان تامپسون و ایلانور روزچ، و بسیاری دیگر از انواع آنچه اخیراً تحت عنوان دیدگاه شناخت 4E خوانده می شود.

قرائت های این دو پدیدارشناسی غالباً رد کارکردگرایی و تأکید بر نقش پدیدارشناسی اول شخص در ادراک است. با این حال، این دو قرائت تعهدات متفاوتی در مورد تحلیل پدیدارشناختی تجربه انسانی دارند و عدم گفتگو بین طرفداران این دو برنامه موجب شده است دانشگاه بوداپست برنامه ای برای نزدیکی این دو گفنمان برقرار نماید.

علاقمندان به موضوعات فوق می‌توانند چکیده آثار خود را تا ۲ اوریل ۲۰۲۰ به آدرس ایمیل eroglu_ali-kerem@phd.ceu.edu ارسال نمایند.

مهلت ارسال آثار تا پایان روز ۲۳ فوریه ۲۰۲۰ است. جهت کسب اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه فرمایید.

https://events.ceu.edu/2020-04-01/two-phenomenologies

کارکردگرائی در فلسفه ذهن - مقاله ائی از پالگر



توماس دبلیو پالگر
در تعاطی فلسفه ذهن، فلسفه علم و متافیزیک قرار گرفته است. بهمین دلیل بیشتر علایق اش را در خوانش های طبیعتگرایانه از متافیزیک ذهن یافته و اخیراً متمایل به سوالات فرافلسفی نظیر برخی موضوعات خاص درباره تبیین و نسبت های متافیزیکی آن شده است. به نظر خود وی، او در کتاب ذهنهای طبیعی، زمینه کار روی نظریه اینهمانی حالات ذهنی آگاهانه را گشوده است و در حال حاضر بر روی تبیین و تحقق کار می کند. پالگر فوق لیسانس علوم شناختی دارد و دکترای خود را در زمینه فلسفه از دانشگاه دوک دریافت داشته است. این ترجمه بسیاری از بخش های مقاله او را در بر می گیرد. شما می توانید اصل این مقاله را در http://www.iep.utm.edu/functism/ ببنید.



  مقدمه

کارکردگرائی نظریه ایی درباره ماهیت حالات ذهنی است. مطابق کارکردگرائی حالات ذهنی این همان با آن چیزی که انجام می دهد نه آن چیزی که در آن حالت هست. امروزه کارکردگرائی قابل قبول ترین و شناخته ترین دیدگاه بین فیلسوفان ذهن و دانشمندان علوم شناختی است. این نظریه را می توان با تفکر درباره مصنوعاتی(artifacts) مثل تله موش ها و کلیدها فهمید. مثلاٌ در مورد کلید ها می دانیم آنچه یک کلید را یک کلید می کند مربوط به جنس کلید نیست بلکه کاری است که انجام می دهد یعنی باز کردن قفل. چون انواع و اقسام کلید وجود دارد: کلید چوبی، کلید فلزی، کلید پلاستیکی، کلید دیجیتالی، کلید واژه ها و غیره. بخصوص، انگیزه اصلی برای ایده کارکردگرائی ناشی از کمکی است که بین ذهن ها با کامپیوترها بوجود آمده است. اما این تنها یک قیاس است. استدلال های اصلی برای کارکردگرائی وابسته به این است که نشان دهد نظریه کارکردگرائی در مقایسه با نظریه های رقیب یعنی رفتارگرائی و نظریه اینهمانی برتری دارد. برخلاف رفتارگرائی، کارکردگرائی ایده سنتی که معتقد است حالات ذهنی حالات درونی تفکر را حفظ می کند، و برخلاف نظریه اینهمانی کارکردگرائی این ایده را معرفی می کند که حالات ذهنی دارای تحقق چندگانه (multiple realization) هستند. اعتراضات به کارکردگرائی عموماً بر این نکته تاکید می کند که این نظریه خیلی چیزها را به عنوان چیزهائی که دارای حالات ذهنی هستند طبقه بندی می کند یا حداقل این حالات بیشتر از حالاتی هستند که معمولاً روان شناسان آن را قبول دارند. اثر این استدلالات برای علیه یا له کارکردگرائی وابسته به انواع خاصی از خوانش های کارکردگرائی است، یعنی نسخه ایی قوی تر یا ضعیف تر این نظریه است. این مقاله سعی دارد تا هسته اصلی ایده کارکردگرائی را تبیین و استدلالات اولیه برعلیه آن را بکاود.


ایده مرکزی
برای مثال همان تله موش را در نظر بگیرید. تله های موش وسیله ای برای به دام انداختن و کشتن موش ها هستند. تله موش ها با خیلی مواد ساخته می شود. و شاید طرح های خیلی متنوعی هم داشته باشند. آشناترین نوع آنها شامل یک چارچوب چوبی و یک تیغه فلزی که با یک فنر محکم نگه داشته شده است که اگر موش به ماشه آن برخورد کند این تیغه به شدت به بدن موش برخورد می کند و باعث کشته شدن موش می شود. نوع دیگر تله های موش چنان ساخته می شوند که می توانند تنها به دام انداختن موش بیانجامند و البته انواع دیگر آن هم موجود است نظیر تله موش چسبی، سمی و غیره. تمامی این مواد برای آن است که در پایان روز موشی به دام بیافتد و یا موشی کشده شود. برخلاف تله موش ها، الماس ها به جهت سختی و ویژگی درخشان بودن و نادر بودن شان در طبیعت با ارزش هستند. اما هر چیز سخت، شفاف، سفید و نادری یک الماس نیست –  مشــهورترین بدیل الماس cubic zirconia است. الماس ها همان کریستال های کربن همراه با ساختارهای [بسیار منظم و متقارن] شبکه مولکولی مشخص هستند. با اینکه الماس یک شیء فیزیکی است اما  cubic zirconia به همان مقدار شفاف و سخت نیست که بتواند مانند الماس با ارزش باشد، اما حتی اگر به همان میزان سخت و شفاف باشد باز هم cubic zirconia نمی تواند یک الماس باشد.
این مثال ها می تواند ایده مرکزی کارکردگرائی را توضیح دهد. کارکردگرائی نظریه ای است که می گوید حالات ذهنی بیشتر شبیه تله موش است تا شبیه به الماس. یعنی آن چیزی که چیزی را حالات ذهنی می کند بیشتر آن چیزی است که انجام می دهد تا آن چیزی که از آن ساخته می شود. تمایزهایی که کارکردگرائی از دوگانه انگاری سنتی بدن – ذهن که رنه دکارت مطرح کرده است و مطابق با آن چیزی که ذهن ها را یک نوع خاصی از جوهر می سازد، شیء اندیشنده(res cogitans) است و آن درست چیزی است که آن را از نظریه هائی اینهمانی ذهن- مغز  و یگانه انگارانی (monisms) مانند اسمارت متمایز می کند. نظریه اینهمانی مدعی است حالات ذهنی نوع بخصوصی از حالات زیستی است- یعنی ماده مغز است. مطابق با نظریه اینهمانی حالات ذهنی بیشتر شبیه به الماس هستند تا به تله موش. همچنین نظریه کارکردگرائی متمایز از نظریه رفتارگرایانی مانند شینر (Skinner) است چون این نظریه واقعیت حالات ذهنی درونی را می پذیرد بجای اینکه بسادگی حالات روان شناختی را به تمام ارگانیسم زنده موجود نسبت دهد. مطابق با نظریه رفتارگرائی حالات ذهنی یک موجود بستگی به پاسخ محرک است که از خود نشان می دهد و اینکه چطور رفتار می کنند (یا تمایل دارند رفتار کنند) دارد. برعکس کارکردگرایان نوعی (functionalists typically) معتقدند که حالات روان شناختی و درونی می تواند از یک fine-grained[1] (زیر نقش تر) رفتار متمایز شود، یعنی تمایز حالات روان شناختی یا درونی می تواند با همان رفتار بیانجامد. همچنین به نظر کارکردگرایان آن چیزی که حالات ذهنی را بوجود می آورد همان کاری است که حالات درونی انجام می دهند، نه صرفاً آن چیزی که موجودی آنرا انجام می دهد.


همانطور که تا کنون توضیح داده شده است، کارکردگرائی یک نظریه درباره ماهیت حالات ذهنی است. با اینکه کارکردگرائی نظریه ایی متافیزیکی و هستی شناختی است، ولی باید توجه داشته باشیم که کارکردگرایی در انواع دیگر نیز مورد بحث واقع می شود. کارکردگرائی می تواند یک نظریه فلسفی درباره تبیین های روان شناختی باشد(که حالات روان شناختی به عنوان حالات کارکردی توضیح داده می شوند) یا درباره نظریه های روان شناسی (که نظریه های روان شناسی از نظریه های کارکردی گرفته شده اند). کارکردگرائی می تواند به عنوان نظریه ائی درباره محتوای حالات ذهنی باشند، یعنی به عنوان خوانشی از حیث التفاتی حالات ذهنی بطور عام (یعنی برخی از حالات التفاتی همان حالات کارکردی به طریق خاص هستند) و یا محتوای دلالت شناختی (معنا شناختی) خاص هستند(آنچه که یک حالت ذهنی را دارای محتوای"درخت" می کند این است که یک نقش خاص در برابر درخت ها بازی می کند) و نهایتاً کارکردگرایی ممکن است به عنوان خوانشی روش شناختی (methodological) از روان شناسی فهمیده شود، یعنی نظریه ایی که کارکردگرائی را به عنوان مطالعه درباره چگونگی عملکرد سیستم های روان شناختی فرض می گیرد.
اغلب فیلسوفان و دانشمندان شناختی به بیش از یک خوانش کارکردگرایی تن داده اند. گاهی اوقات برخی خوانش ها نیازمند برخی خوانش ها هستند، یا دست کم برخی خوانش ها مستلزم برخی مفروضات و پیش زمینه ها هستند. بخصوص هنگامیکه این خوانش های با هم ترکیب می شوند. بطور نمونه، اگر به این نظر برانتونو را که "حیث التفاتی معیار ذهنی بودن است" را باور داشته باشیم، بنابراین هر نظریه حیث التفاتی می تواند نظریه ائی درباره ماهیت هستی شناختی حالات روان شناختی باشد. اگر چنین باشد کارکردگرائی التفاتی ممکن است متضمن کارکردگرائی متافیزیکی باشد. با تمامی این اوصاف می توان گفت کارکردگرائی متافیزیکی دکترین اصلی و به وسیع ترین معنای ممکن مورد تایید قرار می گیرد. همانطورکه در ادامه به انواع متافیزیکی آن تمرکز خواهیم کرد.


وجود همچون عمل(Being as Doing)
پیش از اینکه به استدلال های برای دفاع یا بر علیه کارکردگرائی بپردازیم لازم است به شفاف سازی این ایده که وجود همان عمل است بپردازیم.
بطورقابل قبولی نوع ماده فیزیکی نظیر الماس دارای یک جوهر ساختاری و فیزیکی است. یعنی الماس، چیزی از نوع یک ترکیب یا وضع طبیعی خاص است، یعنی کاملاً مستقل از آنچه که انجام می دهند یا می تواند انجام دهند، هستند. آنچه اتفاق می افتد این است که الماس می تواند شیشه را بکشند اما همچنان چیزهای بسیاری هست که الماس آنها را ندارد. و اگر الماسی نتواند شیشه ائی را بشکند (ممکن است روح خبیث دکارت را فرض بگیریم که تمامی شیشه ها را غیر قابل رسوخ کرده باشد)، بنابراین آنها نمی تواند الماس باشند.
اما همچنین می توان پذیرفت که هیچ ماده ائی به این طریق درست نشده است. برخی چیزها ممکن است بطور ذاتی درنسبت شان با چیزهای دیگر و یا آنچه بتوانند انجام دهند، ساخته شده باشند. روشن ترین مثال برای این موضوع همان مصنوعاتی مانند تله موش و کلیدها هستند. کلیدها صرفاً چیزی که از مواد خاصی و با ترکیبات مشخصی ساخته شده باشد نیست، بلکه کلید همان عمل مربوط به قفل کردن و بازکردن قفل است. همچنین قفل تنها یک نوع فیزیکی نیست. بلکه وجودش در نسبت با چیزهای دیگر مانند کلید تعریف می گردد. شاید انواع و اقسام کلید وجود داشته باشد، نظیر کلیدهای فلزی، چوبی ، پلاستیکی دیجیتالی و کلیدهای واژه ها و غیره. بنابراین چیزی که یک چیز را کلید می کند مواد تشکیل دهنده آن نیست، بلکه بیشتر کاری است که انجام می دهد یا می تواند انجام دهد یا برای هدف و به جهت انجام آن منظور ساخته شده است می باشد. (معنای این ادعا که چیزی هست که برخی انواع چیزها برای انجام آن منظور ساخته شده اند، یکی از چالش برانگیزترین موضوعات کارکردگرائی است).
کارهائی که یک کلید انجام می دهد یا می تواند انجام دهد یا ممکن است برای انجام چیزی منظور شده باشد کارکردهای [گاهی اوقات عملکردهای] آن نامیده می شود. همانطور که ممکن است کسی بگوید که کلیدها بطور ذاتی چیزهائی هستند که دارای کارکردهای مشخصی هستند؛ یعنی آنها هستوندهای [هویات] کارکردی هستند(یا نوع کلید یک نوع کارکردی است).
برخی صورت بندی های ایده کارکردگرائی کاملاً  قدیمی هستند. شخص می تواند در آثار ارسطو این ایده که چیزها بطور ذاتی دارای کارکردهائی یا منظور[/هدف]هائی- یا غایاتی هستند- را پی بگیرد. در نظریه های معاصر این نظریه به ذهن اعمال شده است. در این خصوص کارکردها معمولاً بعنوان واسطه ائی بین محرک و ورودی های روان شناختی و خروجی رفتارهای روان شناختی در نظر گرفته می شوند. سهم هیلاری پاتنم در این ایده، مدل کردن این کارکردهای در ایده معاصر ماشین های محاسباتی و برنامه های شان است، درحالیکه از یک سو، برنامه های ماشین [تا حدودی] ثابت هستند ، از سوی دیگر ماشین واسطه ائی بین حالات ورودی و خروجی است و خروجی ها و حالات ماشین در حال اجراء حالت آن را تعیین می کند، موضوع کارکردگرائی محاسباتی است. کامپیوترهای مدرن نشان می دهند که فرایندهای پیچیده می تواند در تجهیزات جدید با همان اصول مکانیکی پایه کارکند. اگر ذهن ها تجهیزات کارکردی از این نوع باشند بنابراین شخص می تواند بفهمد که چگونه بدن فیزیکی انسان می تواند انواع        شگفت انگیزی از کنش ها و واکنش ها در ارتباط با حیات ذهنی را بوجود آورد. بهترین نظریه کارکردگرائی توسط پاتنم نظریه پردازی شده است. یعنی حالات ذهنی حالات کارکردی هستند و اینکه نوع [حالت] ذهنی نوع [حالت]کارکردی است.
بدین ترتیب، الهام اولیه کارکردگرائی از قیاس مفیدی که با مقایسه ذهن ها با ماشین های محاسب بوجود آمده است. پاتنم بطور مشخص نه تنها اولین کسی بود که به این مقایسه دست زد بلکه وی در مقاله های کارکردی که بین 1950 الی 1960 نوشت بطور روش شناسانه ایی این ایده را بررسی کرد و کاربرد این ایده از مقایسه صرف را به نظریه ائی فراگیر توسعه داد. اوج دفاعیات کلاسیک او از نظریه کارکردگرائی در مقاله 1967 وی تحت عنوان "ماهیت حالات ذهنی" مطرح شده است. پاتنم این ایده را پیشرفت داد تا موردی برای کارکردگرائی همچون یک فرضیه نظری جدی باشد و استدلال هایش فراتر از این ادعا رفت که صرفاً بگوید اذهان همچون ماشین ها هستند. بلکه هدف استدلال هایش رسیدن به این نتیجه بود که بگوید ذهن ها درست ماشین هائی از یک نوع مشخص هستند.  


موردی برای کارکردگرائی

بسیاری از استدلال هایی که برای دفاع از کارکردگرائی مـطرح شده اند مبتنی بر واقعـی بودن و امـکان پذیر بودن سیستم هائی است که حالات ذهنی دارند و بطور فیزیکی و رفتاری متمایز از وجود انسانی باشند. این استدلالات بطور اساسی استدلال های منفی تلقی می شوند که هدفشان نشان دادن این است که بدیل هائی از کارکردگرائی غیرقابل قبول هستند. برای مثال، بطور مشخص رفتارگرایان معتقدند که حالات روان شناختی خواه فیزیکی، خواه غیرفیزیکی اصلاً حالات درونی نیستند. و بسادگی می توان گفت دو موجودی که  دارای رفتاری نامشخص و در عین حال حالات ذهنی شان متفاوت هستند. چگونه ممکن است با رفتارگرائی تیین شود. استدلال برعلیه کارکردگرائی یا استـدلال های "بازیگر قهار" و یا استـدلال های “همزاد “S ("doppelganger") است  که در فلسفه ذهن کاملاً مرسوم است.
P1: اگر رفتارگرائی درست باشد ممکن نیست رفتار بازیگر قهار یا همزاد عین رفتار من باشد، اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً تفاوتی وجود ندارد.


P1
: اگر رفتارگرائی درست باشد ممکن نیست رفتار بازیگر قهار یا همزاد عین رفتار من باشد، اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً تفاوتی وجود ندارد.
 
P2: اما ممکن است بازیگر قهار یا همزاد رفتاری عین رفتار من داشته باشد اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً چنین نیست.
P3: بنابراین رفتارگرائی درست نیست.


در یک خوانش شناخته شده از این استدلال شخصی را تصور کنید که می تواند یک "اسپارتی فوق العاده" باشد. کسی که هرگز علائمی از بروز درد را از خود نشان نمی دهد و حتی هیچ تمایلی دال بر رفتاری که دردی دارد از خود نشان نمی دهد.(پاتنم 1963) شناخته شده ترین این استدلال پاسخ هائی هستند که نشان دهد که کارکردگرائی یک نظریه رفتارگرائی نیست اما [نوعی] نظریه اینهمانی از مغز – ذهن است. مطابق نظریه اینهمانی "حس ها فرایندهای مغزی هستند"(اسمارت 1959) اگر حالات ذهنی نوعی اینهمانی با انواع حالات مغزی باشند بنابراین یک نسبت یک به یک بین انواع حالات ذهنی و انواع حالات مغزی باید وجود داشته باشد. هرچیزی که دارای حس S باشد دارای حالات مغزی B خواهد بود. و هر چیزی که دارای حالت مغزی B باشد باید دارای حس S باشد. نه تنها این نسبت بلکه این هم ارزی یک به یک نمی تواند اتفاقی باشد. و دست کم این نسبت باید یک قانون پایه طبیعی باشد و حتی ممکن است به نوع قوی تری از ضرورت نیازمند باشد. بدین ترتیب نظریه اینهمانی مغز- ذهن به نظر می رسد یک ادعای بسیار قوی دارد. درواقع، همانطور که پاتنم می نویسد:

در این خصوص حالت شیمیائی- فیزیکی یک حالت ممکن از مغز پستان دار ، مغز خزنده، مغز حلزونی(و بطور دقیقتر اختاپوسها حلزونی) و غیره می باشد. درعین حال، به لحاظ فیزیکی امکان ندارد حالت مغزی موجود فیزیکی درد نداشته باشد. حتی با فرض اینکه چنین حالتی را بتوان پیدا کرد بطور قانونی باید مشخص باشد که چنین حالتی، حالتی از مغز موجود حیات ماورای زمینی خواهد بود که ممکن است قادر به احساس درد باشد پیش از اینکه ما بتوانیم فرض کنیم که آن حالت ممکن است [همان] درد باشد.(پاتنم 1967: 436)

 
این دلالت مشهوری است که  نشان می دهد نظریه اینهمانی مغز- ذهن اشتباه است.  دیگر پستانداران، خزندگان، و حلزون ها می تواند تجربه درد داشته باشند. اما آنها نمی توانند مغزهائی شبیه ما داشته باشند. بنابراین رابطه یک به یک بین احساسات و فرآیندهای مغز وجود ندارد، بلکه این رابطه یک رابطه یک به چند است. بنابراین حالات ذهنی یک تحقق یک به یک نیست بلکه آنها تحقق چندگانه دارند.
حتی اگر توسط شانس معلوم شود که تمام پستانداران، خزندگان و نرم تنان دارای مغز مشابه ما هستند.(به طوری که در واقع یک رابطه یک به یک بین آنها وجود دارد)، قطعاً می تواند تشخیص داد که ممکن نیست موجودات زمینی و فرازمینی که درد را تجربه می کنند مغزی شبیه انسان داشته باشند. همچنین مطمئناً ضروری نیست که یک رابطه یک به یک بین انواع حالت ذهنی و انواع حالات مغز وجود داشته باشد، اما این دقیقاً همان چیزی است که نظریه اینهمانی به آن نیاز دارد. این خبر بد برای نظریه اینهمانی است، و خبر خوبی برای کارکردگرایی است. چون کارکردگرائی می گوید چه چیزی یک حالت ذهنی را حالت ذهنی می کند. درست مطابق آن چیزی که انجام می دهد، و آن را به طور کامل سازگار با مغزهای متنوعی از پستانداران، خزندگان و نرم تنان که همه آنها دارای حالات ذهنی،مثلاً درد هستند، می کند. زیرا مغزهای مختلف همان کار را انجام می دهند. کارکردگرائی به خاطر همین موضوع به خوبی کار می کند. چون نظریۀ ذهنی است که سازگار با درجه احتمال تحقق چندگانه حالات ذهنی است.

دو استدلال دیگر به نفع کارکردگرایی همان چیزی است که می توان آنها را استدلال خوش بینانه و استدلال بدبینانه نامید. استدلال خوشبینانه به امکان ساختن ذهن مصنوعی هدایت می شود. این استدلال معتقد است که اگر کسی موجودی را کشف کند که دارای حالت ذهنی، اما متفاوت از مغز انسان باشد، مطمئناً انسان می تواند چنین چیزی را بسازد. یعنی به نظر می رسد امکان پذیری هوش مصنوعی نیازمند صدق چیزی شبیه کارکردگرائی است. دیدگاههای کارکردگرائی ذهن خیلی نزدیک به دیدگاه مهندسی است. یعنی ذهن ها ماشین هستند و آنها معمولاً بیش از یک روش برای ساختن ماشین دارند. استدلال خوشبینانه تنوعی از استدلال تحقق چندگانه مطرح شده بالا هستند. در عین حال این خوانش وابسته به واقعیات تجربی نیست، چون در جهان واقعی، استدلال تحقق چندگانه کار می کند.






استدلال بدبینانه مدعی است که بدیل های کارکردگرائی آدمی را از فهم و توضیح یک حالات ذهنی نسبت به حالات ذهنی دیگری یا حالات ذهنی موجودات دیگر ناتوان می سازد. با این همه، اگر دو موجود به نحو یکسانی عمل کنند، داشتن نتایج یکسان بدین معنا است که دارای حالات درونی یک ریخت(isomorphic internal states) هستند. پس چگونه می توانیم بطور رضایت بخشی مدعی شویم یکی این حالات ذهنی است و آن حالت ذهنی دیگر؟ نظریه اینهمانی می گوید توجیه انواع آنچه از موجودات ناشبی می شود تنها با نوع مغزی می تواند دارای حالت ذهنی باشد. و در مواجه عادی ما است که فهم، نسبت و تبیین حالات ذهنی فهمیده می شود. اگر کسی بگوید "من درد دارم،" یا "باور دارم که هوا آفتابی است،" کسی مجبور نیست صحبت او را قطع کند و مغزش را جراحی کند تا شاید درد یا باوری را پیدا کند یا نکند. شخص می داند که گوینده نه تنها این صداها را تولید می کند (همانطور که رفتارگرایان چنین می کنند)، بلکه دارای حالات درونی است چون کارکردش آن را به طریقی نشان می دهد. می توان این موضوع را امتحان کرد. چون اغلب روان شناسان آنرا در آزمایشگاه ها انجام می دهند و آنها پاسخ پرسش های شــان را می گیرند، و پاسخ هایش را [به دقت] دریافت می کـنند. یعنی ما می توانیم بفهیم که سیستم ها چطور عمل می کنند. و اگر کارکردگرائی درست باشد یعنی تمام ما نیازداریم تا بدانیم بدین منظور که معرفتی به اذهان دیگر داشته باشیم. اما اگر نظریه اینهمانی درست باشد؛ پس این روشها در بهترین حالت شان حدسی و مشاهدات مان ممکن است اشتباه باشد. شخص معرفت مشخصی به آنچه گوینده درباره داشتن درد یا باور نخواهد داشت مگر اینکه شخص بداند که گوینده دارای چه نوع [حالت] مغزی است. بدون ندانستن درباره مغزها ما تنها می توانیم استنتاج کنیم که شخص دیگر دارای باورهای مبنی بر سیستم های رفتاری است که آنها را به نمایش می گذارد. و ما قبلا ً دانستیم که اینها می توانند ما را  گمراه کنند. و اگر شخص واقعاً بدان باور داشته باشد لازم می آید که هیچ شخصی درباره باور به هیچ چیزی از باورهای افراد دیگر موجه نخواهد بود. و این واقعاً اشتباه است.
یک مشکل استدلال بدبینانه مصادره بمطلوب بودن آن است. به نظر می رسد که شخص می تواند بدون اینکه انواع حالات مغزی آدمها را مضاعف کند تفکر مصنوعی بسازد و آن درست چیزی است که نظریه اینهمانی آنرا رد میکند. مشکل استدلال خوش بینانه این است که به نظر می رسد از استاندارد بسیار بالائی، مانند خطاناپذیری(infallibility) یا یقینی بودن(certainty) معرفت به اذهان دیگر برخوردار است. اما ما بطور منظم توسط استنباط های استقراء معرفت کسب می کنیم. و دیگر هیچ دلیلی برای اینکه بگویم استنتاج ها درباره اذهان دیگر مشکل دارتر از این استنتاج ها هستند باقی نمی ماند.
استدلال تحقق چندگانه دارای چند اختلاف مختصر است. تفسیرش خود موضوع بحث است. هرچند اخیراً مقاومت در برابر این استدلال زیاد شده است. با این حال تحقق چندگانه بانفوذترین دلیل برای مطلوب بودن کارکردگرائی در مقایسه با بدیل های آن است. و حتی اگر تحقق چندگانه درست نباشد در آنصورت نتیجه اش تنها عدم تعین استدلالی برای کارکردگرائی است نه استدلالی بر علیه خوش.
در دو بخش آینده دو اعتراض بر علیه کارکردگرائی ارائه خواهیم داد که هدفش نشان دان این است که این نظریه غیرقابل دفاع است. و در هر دو اعتراض فرض بر این است که حالات ذهنی به عنوان حالات تحقق چندگانه با تاکید بر کارکردگرائی مطرح می شوند. در این اعتراضات سعی بر این است که نشان دهند که  ملتزم به تحقق چندگانه هستند ولی با این وجود کارکردگرائی باید نتایج غیرقابل دفاع بودنش را بپذیرد و نتیجه هر یک از این استدلال ها این است که کارکردگرائی غلط است.
 
زامبی ها
اعتراض اتاق چینی جان سرل روی حالات ذهنی دارای محتوای (contentful) شبیه باور و فهم متمرکز شده است چیزی که بطور عمومی حالات درونی خوانده می شود. اما برخی فیلسوفان نتیجه می گیرند که کارکردگرائی نظریه خوبی از حالات درونی است اما این نظریه غلط است. چون از پس تبیین انواع دیگر حالات ذهنی برنمی آید، بخصوص اینکه این نظریه نمی تواند احساسات و دیگر حالات ذهنی آگاه را توضیح دهد.
مطابق نظر سرل تمام سیستم باید در یک معنای یکسان زبان چینی را بفهمد یا پاسخی درباره این سوالات تولید کند؛ اما مطابق آنچه از عبارات مشهور توماس نیگل برداشت می شود هیچ چیزی به عنوان "شبیه چیزی بودن" در اتاق چینی وجود ندارد. یعنی کل سیستم نمی تواند از آنچه انجام می دهد لذت ببرد، یعنی [در اینجا] هیچ هیجان یا تجربه حسی وجود ندارد، هیچ احساس درد یا خارشی وجود ندارد. اما سرل خودش برای چنین وجودی که تجربه و احساس ندارد، معتقد به وجود [حالت] آگاه نیست. همچنین استدلال می کند حتی اگر کارکردگرائی برای حالات درونی کارکند برای [حالات] آگاهی کار نخواهد کرد.
خوانش قدیمی تر این موضوع همان فقدان کیفیات ذهنی(absent qualia) است. روایت جدیدتر این موضوع همزاد یا زامبی نامیده می شود(ارائه شده توسط Robert Kirk 1974). ایده اصلی این خوانش اینست که دو موجود کاملاً یکسان از نظر فیزیکی و کارکردی داریم، اما حالات ذهنی شان باهم فرق دارد، بخصوص از نظر نمایشی با هم متفاوت هستند: یکی دارای حالات ذهنی آگاه است و دیگری اصلاً دارای حالات آگاهانه نیست. دومی را به لحــاظ فلسفی زامـبی می نامیم.
ساختار منطقی استدلال زامبی به این قرار است:

P1*: اگر کارکردگرائی درست باشد ممکن نیست من یک زامبی همزاد داشته باشم. یعنی همزادی در یک سرزمین آبی که دارای کارکردی عین من، ولی دارای حالات ذهنی متفاوتی باشد.
P2*: اما ممکن است من چنین همزادی داشته باشم.
P3*: بنابراین، کارکردگرایی درست نیست.


تفاوت فاحشی در بحث از زامبی ها و کسانی که از استدلال قبلی در برابر رفتارگرایی مطرح کرده اند وجود دارد. نخست اینکه درحالیکه بیشترین خوانش ها از کارکردگرائی مستلزم مقدمه P1* است. مشخص نیست که همه باید این چنین باشند. بطور مثال فرد درتسکی نسخه ائی از کارکردگرائی را مورد تائید قرار می دهد که P1* را رد می کند. اما مهم تر از آن، توجیه برایP2* است که وضوح بسیار کمتری نسبت به P2 دارد. چون P2 خیلی ضعیف است. زیرا با رفتار یا عمل نسبتاً ساده ائی ایجاد می شوند. این موضوعی متداول در میان نظریه پردازان درباره ذهن است. حداقل به عنوان دور برگشت به کسانی که با حالات ماشینی دکارت آشنا هستند. P2*  باعث می شود به طور بالقوه ادعای قوی تر داشته باشیـــم. به نـظر می رسد زامبی نه تنها نمی تواند اینهمان رفتاری، بلکه نمی تواند اینهمان کارکردی در هر معنای دلبخواهی از کارکرد داشته باشد. بلکه درست برعکس، در بحث برانگیزترین شکل ممکن [، می توانید] فرض کنید که اینهمانی "کارکردی" بتواند حالات fine-grained داشته باشد، بطوریکه شامل اینهمانی کامل فیزیکی هم باشد. در این خوانش همزاد موجودی اینهمان فیزیکی خواهد بود. یعنی یکی از آنها دارای حالات ذهنی آگاه و دیگری فاقد آگاهی خواهد بود. به عنوان مثال ندبلاک راه حل چالش کارکردگرائی را این چنین عنوان کرد، فهم مفهوم کارکرد و یک خوانش از کارکردگرایی باید  مشکل ورودی ها و خروجی را حل نمائیم (ندبلاک،1978) کارکردگرایی باید در واژگانی از کارکرد (ورودی و خروجی) تعیین شود که بکارگرفتن شان در تحقق چندگانه حالات ذهنی، به اندازه کافی عمومی باشند. اما این خوانش آن اندازه مشخص است که تنها از نسبت دادن حالات ذهنی در هر چیزی جلوگیری می کند، که این یک ضعف است. یک خوانش از کارکردگرائی اگر بیش از حد تعین یافته است منجر به این موضوع می شود که برخی از سیستم های واقعاً روان شناختی را رد می کند و در نتیـجه معلوم خواهد شد که بیش از حد "متعصبانه" است. یک نسخه از کارکردگرایی این است که بطرز افراطی حالات ذهنی را به تمام انواع چیزها نسبت می دهد که باید یکی را معمولاً به آنها نسبت دهیم، و در نتیجه معلوم می شود که این خوانش بیش از حد "لیبرال" است. آیا هیچ حد و مرزی بین این دو دیدگاه می توان تصور کرد.این سوال بی جواب بزرگ برای کارکردگرایی است. کارکردگرائی ضعیف و قوی در این مرحله بیان دو موضوع و تفکیک آنها از هم مناسب است. این توضیحات نشان می دهد برخی از راه های که به کارکردگرایی  ختم می شود می تواند در نسخه قوی تر یا ضعیف تر کارکردگرائی بازنویسی شود.
در اولین توضیح برای انواع کارکردگرائی می خواهیم روی توضیح متافیزیکی این بازنویس ها تمرکز کنیم. اولاًانواع توضیحات مانند توضیحات متافیزیکی(metaphysical )،تبیینی(explanatory)، التفاتی(intentional )، نحوی(semantic)، روش شناختی(methodological) و نظری(theoretical) تنها یک وجهی از وجوه انواع کارکردگرایی را بیان می کنند. دوماً نظریه های کارکردگرائی می تواند مطابق با این نظر که پدیده ائی ذهنی است مستقیماً مورد بررسی قرار گیرند. این روش استاندارد حالات ذهنی را به عنوان حالات التفاتی (نظیر باورها و تمایلات) یا آگاهانه و کیفی (نظیر احساسات و عواطف) مورد بررسی قرار می دهد.  البته برخی از فیلسوفان و روان شناسان معتقدند که تمامی حالات ذهنی به یک نوع بازمی گردند. رایج ترین این نظریات می گوید تمامی حالات ذهنی یک نوع التفاتی یا نوع دیگری از حالت التفاتی هستند. این موضوع نیاز به عوامل دیگری ندارد. و صرفاً برای طبقه بندی و تنها به منظور تبیین است. به خصوص می توان معتقد شد به اینکه کارکردگرائی نظریه ائی از حالات التفاتی یا نظریه ائی از حالات آگاهی یا هر دو است. ادعای قوی تر می تواند این باشد که کارکردگرائی به تمامی حالات ذهنی برمی گردد. به نظر می رسد که ویلیام لایکان (1987) چنین نظری دارد. دیدگاه ضعیف تر از کارکردگرائی تنها به یک نوع حالات ذهنی اعمال می شود. برای مثال جیون کیم(Jaegwon Kim) معتقد است چیزهائی شبیه کارکردگرائی برای حالات التفاتی کاربرد دارد نه برای حالات کیفی(2005).
توضیح دوم مربوط به بخش تکمیلی نظریه کارکردگرائی است. کارکردگرائی ادعا می کند که ماهیت حالات ذهنی توسط آنچه انجام می شود تعیین می گردد نه اینکه چه کسی آنرا انجام داده است. بنابراین این باور که هوا آفتابی است باید در بخشی از نسبت اش با دیگر باورها تشکیل شده باشد.  نظیر اینکه خورشید یک ستاره است. یا تمایل به اینکه کنار سواحل باشیم و ورودی هائی نظیر اینکه خورشید دیده می شود و اینکه عینک آفتابی روی صورت داشته باشم. حالا دیگر باورها و تمایلات را در نظر بگیرید. در مثال بالا می ببینیم که بخشی از باورها از ماهیت باور به اینکه هوا آفتابی است تشکیل شده است. این قوی ترین خوانش از کارکردگرائی است. این باورها و تمـــایلات خودشـان حالات کارکردی هستند که در نسبت شان با ورودی ها و خروجی ها و دیگر حالات ذهنی که اجزاء تشــــکیل دهنده حــــالات کارکردی هستند ارجاع می یابند. در این مورد هر حالت ذهنی بطور کامل و سره در نسبت اش با دیگر چیزها تشکیل شده است. در مقابل، خوانش ضعیف تر می گوید کارکردگرائی می تواند برخی حالات ذهنی پایه ائی و برخی حالات غیر کارکردی داشته باشد. برای مثال اگر کارکردگرائی را در مورد تمام حالات ذهنی بکارگیریم تعدادی از این حالات می تواند حالات التفاتی را بطور کارکردی تبیین کنند، درحالیکه برای حالات ذهنی آگاه باید پایه ائی باشد. بنابراین این باور که هوا آفتابی است تا اندازه ائی در نسبی که با احساس ملایمت و زردی نور آفتاب بوجود آمده است، تشکیل شده است. اما این احساسات نمی باید حالات کارکردی باشند. خوانش ضعیف و ناسره از کارکردگرائی همان است که به قول جورج رای(Georges Rey) خوانش مهار شده ("anchored") تبیین ذهنی در واژگان کاملاً خالص ِغیرذهنیِ ناتمام است. بنابراین این خوانش ها هرقدر ارزش داشته باشند باز در دام نظریه های متافیزیکی ماهیت حالات ذهنی می افتند. برخی می خواهند منکر این خــوانش باشند و می گویند اصلاً نباید کارکردگرائی ضیف را به عنوان کارکردگرائی محسوب کرد.


نتیجه:

انواع بسیار زیادی از کارکردگرائی وجود دارد که می توان  در اینجا از آن بحث کرد. اما توضیحات فوق کافی هستند. به اطمینان می توان گفت کارکردگرائی بطور گستره ای بین تمامی نظریه های معاصر درباره ماهیت حالات ذهنی پذیرفته شده است. با این حال، ممکن است در این دیدگاه دشواری هائی  در جزئیات نظریه های کارکردگرایان وجود داشته باشد. برخی از فیلسوفان معتقد شده اند نظریه های فرارویدادگی (supervenience) از حالات ذهنی می تواند به عنوان بدیلی از کارکردگرائی تلقی شود. اما جیون کیم  بدرستی اشاره کرده است که فراروی دادگی بسادگی به ما این اجازه را می دهد تا پرسشی را درباره ماهیت حالات ذهنی مطرح کنیم، درحالیکه این نظریه اصلاً پاسخی به آن نیست. سوال این است: چرا حالات ذهنی بر حالات فیزیکی که موجودات واجد آنها هستند فراروی می دهند (ابتناء می یابند) ؟[2]  کارکردگرائی یک پاسخ تدارک می بیند: حالات ذهنی روی حالات فیزیکی ابتناء می یابند چون حالات ذهنی حالات کارکردی هستند. یعنی آنها توسط حالات فیزیکی تحقق یافته اند. بسیاری به چنین نظریه ائی معتقدند و بسیاری از فیلسوفان استدلال می کند که چنین به نظر نمی رسد. اما هیچ کس نمی تواند منکر این باشد که این نظریه، نظریه ائی جذاب و بطور بالقوه قدرتمند است.

مطالب مرتبط1.
آیا سیستم های هوشمند دارای آگاهی هستند؟

2. مسائل آگاهی پدیداری3- مشکلات آگاهی پدیداری برای کارکردگرایی

3. مقالاتی درباره هوش مصنوعی

4. تحقق پدیری چندگانه . تقلیل متافیزیکی



[1] - برای واژه fine-grained هیچ واژه سر راستی یافت نشد. ترجمه هایی مانند واژه‌ی «ريز نقش»، «ريز بافت» و غیره وجود دارد اما منظور این کلمه را ادا نمی‌کنند. اما معمولاً در متن فیلسوفان ذهن fine-grained یعنی حالتی از ذهن که دست کم به طریقی، جنبه‌ایی از نحوۀ بازنمودش با ویژگی مشخصی دارای معنای یکسان باشد
[2] - Why do mental states supervene on the physical states of the creatures that have them?

صفحه طبقه بندی مقالات فارسی در فلسفه ذهن بروز رسانی شد

این یک پست ادامه دار است که قصد دارم مقالات فارسی درباره فلسفه ذهن را بصورت مدون طبقه بندی کنم. در این کار از ایده و طبقه بندی دیوید چالمرز کمک گرفته ام. این طبقه بندی شامل مقالات فارسی است که امیدوارم طبقه بندی کتابها را در صفحه ائی جداگانه به این مجموعه بیافزایم. از آنجائیکه چنین پستی ممکن است بسیار طولانی باشد آنرا در صفحه ائی جداگانه به نشانی

http://platonism.blogfa.com/page/farsipapersphilosophyofmind

قرار داده ام.

آیا سیستم های هوشمند دارای آگاهی هستند؟

یکی از  نظریات فلسفی غالب در فلسفه ذهن نظریه کارکردگرائی محاسباتی (Computational Functionalism)است که نزدیکی بسیاری به نظریه  آگاهی غیرذاتگرائی(Conscious Inessentialism)دارد. در برابر این دیدگاه ذاتگرایانه که هر فعلی در حوزه شناختی توسط انسان یا هر موجود زیستی باید همراه با آگاهی باشد، این دیدگاه معتقد است کارها و افعالی که توسط ماشین انجام می گیرد می تواند بدون همراهی آگاهی انجام شود. چنین سیستمی قاعدتاً فاقد تجربه و خودآگاهی خواهد بود. بدین ترتیب آگاهی موضوع اساسی و ضروری برای ذهنیت هوشمند نیست. این موضوع برای قائلین به هوش مصنوعی و سیستم های پردازشی موازی به معنای ترک دو دیدگاه در مورد آگاهی است:

1. هر رویداد ذهنی یک رویداد همراه با آگاهی است.

2. فعالیت هدفدار(جهت دار و از روی اراده) و هوشمندانه ضرورتاً شامل آگاهی است. 

بدین ترتیب٬ طرفداران این نظریه معتقدند، ذهنیت داشتن و دارای حالت ذهنی بودن به معنای داشتن آگاهی نیست و دوم اینکه فعل از روی اراده و هوشمندانه نیازمند آگاهی نیست. در واقع این سیستم ها فاقد آگاهی هستند. برخی از فیلسوفان ذهن قائل به آگاهی غیرذاتی نیستند مانند فلانگن. نظریه غیرذاتگرائی آگاهی به نوعی همان نظریه شبه پدیدارگرائی(epiphenomenalism) است. 

نظریه شبه پدیدارگرائی نظریه ای است که معقتد است پدیده ائی پدیده ی دیگری را بوجود می آورد که وابسته بدان است. این نظریه دو وجه دارد: وجه ایجابی یعنی فرایندهای شناختی در مغز حالات ذهنی را ایجاد می کند و وجه سلبی می گوید حالات ذهنی هیچ تاثیری بر فرایندهای شناختی در مغز ندارد و فاقد توان علی است.  بدین ترتیب آیا می توان معتقد بود که آگاهی فاقد توان علی است؟

فلانگن معتقد است با تز آگاهی غیرذاتی نمی توان موافق بود چون آگاهی بخشی از فعالیت هوشمندانه است. مثلاْ دروغگوئی یک فعالیت هوشمندانه است که ذاتاْ شامل قصد آگاهانه جهت گمراه کردن کسی است. اما گمراهی دروغگوئی نیست. بنابراین دروغگوئی یک فعالیت هوشمندانه همراه با آگاهی است.اما سوال اینست که آیا آگاهی در فعالیت های هوشمندانه بخش تشکیل دهنده آن است؟ یا در ادارک آگاهانه یا در عمل آگاهانه می توان از وقوع انها بدون وجود آگاهی سخن گفت.

فلانگن معتقد است شاید آگاهی غیرذاتی همراه با این ادعا باشد که فعالیت های ذهنی هوشمند فاقد آگاهی هستند اما باید بدانیم نمی توان با این ادعا همراه بود که آگاهی فاقد توان علی است. 

 
  BLOGFA.COM