قهرمان فلسفی مک گین در دوران جوانی فکری اش برتراند راسل بود. او با اشتیاق فراوان کارهای او را دنبال میکرد. مطالعه آثار راسل وی را ترغیب کرد تا یک فیلسوف رسمی ِتمام وقت شود. او از راسل شکاکیت آتشین و دقت تحلیلی اش را اقتباس کند و در سبک ادبی، از سبک نگارش فاخر و قدرتمند راسل لذت می برد. راسل بود که به باعث شد زندگی فکری و فلسفی اش شبیه ماجرای دلاورانه به نظر بیاید، نه زندگی راهبانه در کتابخانه ائی پر از کتاب های جدی و خشک گرد و خاک گرفته. او از راسل آموخته بود کار فیلسوف نباید همچون مشغله کرم کتابهای جدی و خشک که معنای زندگی را لمس نمی کند تلقی شود، بلکه باید بعنوان زندگی سرشار از خلاقیت، تعهد، استقلال فکری باشد. فلسفه باید وجهی رادیکال داشته باشد یعنی جسورانه، نیرومند و بنیادین. فلسفه مطالعه امر ژرف است و به ما توصییه می کند از درون فلسفه، فیلسوف شدن را بیابیم.

مک گین متذکر میشود گاهی باید از فلسفه دور شویم و آنرا مهار کنیم، در غیر اینصورت فلسفه ما را در کام خود فرو می برد. درهرحال برای مهار ذهن از افکار فلسفی باید مفری را بیابیم. این مفر باید این امکان را برای ما فراهم کند که از وسواس فلسفی بگریزیم و با نوعی شوک های ذهنیت های فلسفی مان را بدست فراموشی بسپاریم. وقتی برای تنفس فلسفی به بازارچه محله سری می زنیم این موضوع مایه آرامش خاطر است و به ما کمک می کند تا احساس تناسب خود را حفظ کنیم. آری! خطر فیلسوف بودن اینست که سراپای وجودمان به مغز تبدیل می شود و ما نیاز داریم تا پادزهری برای این مغزسازی بیش از حد نیاز بزرگ شده بیابیم. راستی چه کسی دوست دارد نهال نارسی باشد که شاخه برگ های ماده خاکستری رنگش گاهی اوقات بیش از اندازه سنگینی کند؟