جرات پرسیدن داشته باش -کانت، رساله ای درباب روشنگری
 

درهم تنیدگی علم و متافیزیک از منظر فلاسفه علم

همان طور که میدانیم از حدود نیمه سده بیستم به این سوء انتقادهای مهمی بر دیدگاه اثباتگرایانه یا همان پوزیتویست در مورد هویت علم وارد شد.  اما بعد اثبات گرایان درباره هویت علم ویژگیهایی ذکر نمودند که از اهم آنها درهم تنیدگی علم و متافیزیک بود. برخلاف قرائت پوزیتویستها که حکم به انفکاک علم و متافیزیک داده بودند.

اگر بخواهیم قدری درباره این ویژگی علم که مابعد اثباتگرایان آن را بسط و گسترش دادند توضیح دهید؟ باید بگویم نقد مابعد اثباتگرایان  در مورد باور اثبات گرایان به انفکاک علم و متافیزیک به محو تدریجی مرز قاطع میان آن دو انجامید.  کارل پوپر در تبیین معیار تمایز علم و متافیزیک بر آن شد که قلمرو علوم طبیعی، متمایز از متافیزیک و بیانهای متافیزیکی است.  با این همه وی نه تنها منکر آن نیست که متافیزیک میتواند منبع موثری بر فرآیند کشف علمی باشد بلکه بر آن است که بدون چنین الهامی اکتشاف علمی شدنی نیست. بیان چنین سخنانی از پوپر و سخن گفتن از “متافیزیک اثرآفرین”موجب شد که برخی از اعضای حلقه وین از وی با عنوان “مدافع متافیزیک خطرناک” یاد کنند.  کسانی چون کارناپ و همپل نیز کوشیدند او را از این اتهام مبرا کنند. اما پوپر همچنان بر سخن خود پای فشاری می کرد  چنان که در دهه ۶۰ به صراحت از “برنامه های پژوهشی متافیزیکی” سخن به میان میآورد. افزون بر این نظر پوپر در حوزه علوم اجتماعی یا انسانی از این حد نیز فراتر میرود. او برخلاف اثبات گرایان بر آن است که علوم اجتماعی یا انسانی را نمیتوان دقیقاْ با معیار علوم طبیعی سنجید، زیرا امکان ابطالهای دقیق در علوم انسانی مطرح نیست. پوپر در کتاب “جامعه باز و دشمنان آن” جایگاه مهمی برای متافیزیک در اقتصاد و روانشناسی قائل شد.  به نظر وی اصل عقلانیت که بیانی متافیزیکی است، در کانون این علوم قرار دارد. براین اساس رفتار آدمی بر حسب درک او از موقعیت خویش صورت میپذیرد. بنابراین در تبیین رفتار آدمی باید همواره با تکیه بر این اصل به کار پرداخت و با دست یافتن به ادراکی که او از موقعیت خویش دارد رفتار او را قابل فهم ساخت.

به این ترتیب در برابر جریان ضد متافیزیکی در علم، کسانی چون برت، پوپر، کوایره، آگاسی و واتکینز به صور مختلف بر جایگاه متافیزیک و نقش آن در علم تاکید کردند. آگاسی از “برنامه” به عنوان دانش زمینه ای سخن میگوید. “هنگامی که میکوشیم فرضیهای را شکل دهیم عموماْ دیدگاهی کلی را پشتوانه خود قرار دادهایم.

پارهای اصول که پیش از چارچوب بخشیدن به فرضیه ها مورد قبول واقع میشود این اصول به نحو پیشینی پذیرفته می شوند.” واتکینز از “نقش تنظیم کننده” متافیزیک این گونه سخن میگوید:”ملاحظه نقشهایی که نظریه های متافیزیکی طی دوره انقلاب علمی در سده هفدهم بازی کردند، جالب توجه است؛ نظریه هایی چون موجبیت، نگرش مکانیکی وایدههایی در باب سادگی، نظم و ساختار ریاضی طبیعت. این نظریه های متافیزیکی برنامه هایی را برای نظریه پردازی علمی در پی میآورند.” تامس کوهن دیگر نظریه پرداز مابعد اثباتگرا، نظریه های علمی را برحسب الگوهای کلان علمی توضیح میدهد. نظر وی بر آن است که کار علمی پژوهندگان در بستر الگوهای کلان تحقق مییابد.

ایمره لاکتوش گام بلندتری در این زمینه برداشت.  او جایگاه کانونی گزاره های متافیزیکی را نه تنها در علوم انسانی (چنان که پوپر در نظر داشت) بلکه حتی در علوم طبیعی نیز نشان میدهد. به طور خلاصه لاکتوش علم را در قالب “برنامه های پژوهشی” می نگرد.  در یک برنامه پژوهشی میتوان از “هسته سخت ” الهام بخشی منفی یا سلبی و الهام بخشی مثبت یا ایجابی سخن گفت. مفروضات بنیادی واندیشه های اساسی هر برنامه پژوهشی در هسته سخت آن استقرار می یابد. نمونه دیگری از تلاش برای درهم نوردیدن مرزهای میان متافیزیک و علم را در کار ویزدم ملاحظه میکنیم. ویزدم در نقد نظر پوپر که در اصل متافیزیک را بیرون از قلمرو علم در نظر گرفته مینویسد”برخی هستی شناسیها، اجزای نظریههای علمی هستند”. ویزدم اجزای تشکیل دهنده علم را به سه نوع تقسیم می کند:

۱) محتوای تجربی که از حیث مشاهده ابطال پذیرند

۲) هستی شناسی منظم که مراد از آن تصویر و تصوری است از موجودیت امر مورد مطالعه که در درون پیکره نظریه خزیده است

۳) هستی شناسی غیرمنظم. در اینجا نیز با نوعی تصویر و تصور در مورد موجودیت امر مورد مطالعه سروکارداریم اما تفاوت در این است که این هستی شناسی به طور صریح در پیکره نظریه لانه نگرفته است.

منبع:   روزنامه رسالت

ریلتن  تبین و تعارضهای متافیزیکی-5

سوال اين است که آيا بحث بين رئاليسم ها و غير رئاليسم ها متوقف خواهد شد؟ براي حل اين معضل و اتمام بحث بين رئاليسم ها و غيررئاليسم ها ريلتن پيشنهاد مي کند که از نقطه نظري بالاتر مي بايد برخي ملاحظات پيدا کرد که از اختيارات و درجات الزام بيشتري نسبت به آنها برخوردار باشد. ريلتن مي گويد: «چرا که به نظر مي رسد استدلال رئاليست ها با ارجاع به "استنتاج به قصد بهترين تبيين" مصادره به مطلوب است. و  استدالال غيررئاليست هاي لاادري مقدماتي دارد که آنها را از اظهارش خرسند مي سازد. عليرغم  عدم رضايت رئاليستها، لازم است آنها متعهد به شنيدن اين استدلال باشند و بار ديگر تهديد به اينکه غيررئاليست ها بخواهند نُطُقِ حرمت معرفت شناختي رئاليست ها بکشند، نباشند.»

استدلال غيررئالست ها لا ادري به قرار زير است:

اولاً: تمام شواهد(بطور دروني دسترس پذيراند) براي تئوري هاي  هايمان مي خواهد شواهد مشاهدتي باهستند. (براي توضيحات بيشتر باشند(ن.ک. 31)

دوم اينکه: علي الاصول اين موضوع امکان پذير است که مي توانيم تئوري بپرورانيم- تئوري مشاهدتي- که شامل تمام و تنها الزامات مشاهدتي تئوري اصلي مان باشد.

سوم اينکه: چون تئوري اصلي دلالت بر تئوريهاي مشاهدتي دارد، نه بالعکس، تئوري هاي اصلي مان نمي تواند به احتمال بيشتر، درست تر از تئوري مشاهدتي باشد.

چهارم اينکه: اينکه چون تئوري اصلي و تئوري هاي مشاهدتي احتمال يکساني(likelihood) را به هر مجموعه ايي از مشاهدات مستعد دارند. بنابراين نمي توان نتيجه گرفت تئوريهاي اصلي بتوانند بيشتر مورد تائيد مشاهدات واقعي باشند تا تئوريهاي مشاهدتي.

پنجم اينکه: از آنجائيکه تئوري مشاهدتي ضعيف تر از تئوريهاي غيرتقليلي هستند، و چون تئوريهاي مشاهدتي شبيه به شواهدمان هستند و فراتر از امور مشاهده پذير گسترش نمي يابند، ما همواره در پي آن هستيم که دلايل بيشتري براي باور تئوريهاي مشاهدتي نسبت به تئوريهاي غيرتقليلي داشته باشيم. ششم و آخرين دليل اينکه، چون همواره تعداد بي شماري از تئوريهاي غيرتقليلي سازگار با هر مجموعه ايي از مشاهدات وجود خواهند داشت، هرچند زياد، ما هرگز نمي توانيم شواهد کافي براي پذيرش تئوريهاي غيرتقليلي بعنوان امورِ درست يا تقريباً درست داشته باشيم.

هر چند اين استدلال لاادري است و ممکن است تمام آن توسط پيروان مشاهده پذيري غيررئاليست ها به عاريه گرفته شده باشد. با اين مساعدت چه کسي مي تواند مسئله دشواري براي رئاليست ها مطرح کند. براي اينکه بسط استدلال معناشناسي پيروان مشاهده پذيري غيررئاليست ها(بخش II) که موفق مي شوند اثبات کنند که جملاتي درباره مشاهده ناپذيرها فاقد محتواي شناختي است، پس به طريق اولي[1] ما نمي خواهيم هرگز دلايل براي پذيرش آنها بعنوان لفظ به لفظ درست داشته باشيم، زيرا بسط اين استدلال شکست خورده است. با اين همه استدلال لاادري مي تواند نشان دهد ما هنوز دليل خوبي براي پذيرفتن لفظ به لفظ درست نداريم. در اينجا ريلتن خطاب به رئاليست ها مي گويد آنها چه چيزي براي گفتن دارند؟

اخيراً برخي رئاليست ها قواي ابتکاريشان را بکار انداخته اند و سعي دارند تا استدلالي براي اينکه اين استدلال غيررئاليست ها اشتباه است را منظور دارند. تئوري تقليل يافته بايد هميشه خوراک براي تائيد باشد. (ن.ک.به34) دوباره در نظر بگيريد عطف انتظام هاي مشاهده پذير درباره ترکيبات شيميائي، خطوط طيفي، رسانائي و امثالهم. اين شواهدي براي تئوريهاي مشاهدتي هستند . اگر يک مشاهده جديد درباره خطوط طيفي چيزي را بيان دارد که ممکن است در تائيد بهم پيوسته بودن خطوط طيفي مرتبط کمک کند، نه به هم پيوسته بودن ترکيبات شيميائي، بطور مشابه، مشاهدات ترکيبات شيميائي براي به هم پيوسته بودن مي تواند در تائيد فرضيه هاي اصولي درباره  اتم کمکي کند که دلالت بر انتظام هائي در ترکيب شيميائي دارد. اگرکه اين انتظام ها بر دلالت آنها بيافزايد، مثلاً، بگويد اينها مرتبط با رفتار خطوط طيفي هستند، همچنين شواهد يکساني ارائه دهند در حضور تئوري  غيرتقليل يافته مجوز بيشتري نسبت به امکان تئوري مشاهدتي صرف خواهد داشت:[يعني] در پيش فرض کردن پديده مشاهده ناپذير در ارتباط با انتظام هاي مشاهده پذير اين اجازه را ميدهد که آن آزمونهاي بهتري با داده هاي يکسان داشته باشد.

 با اين حال، از آنجائيکه  تئوري غيرتقليلي يافته معادل اجزاء مشاهدتي هستند – بعنوان مثال تئوري مشاهدتي و تئوري بايد نتايج مشکل آن را بپذيرند و بايد نشان دهد که چطور تئوري مشاهدتي مي توانند با شاهد B&A بهتر مي توانند تاييد شوند درنسبت با شاهد A تنها.

 

هر چند غيررئاليست ها مي توانند تئوري غيرتقليل يافته را به هر طريقي که نيارمند باوربه اينکه لفظ به لفظ درست باشد ندارد.به خصوص، آن دسته از غير رئاليست هائي که مي خواهند تئوري هاي غيرتقليل يافته را براي ايجاد استنتاج از يک مجموعه مشاهدات به استنتاج مجموعه مشاهدات ديگر بکار گيرند.استنتاجاتي که گوئي تئوريهاي غيرتقليلي درست اند.  هرچند تاييد تئوري هاي تقليلي با افزودن مشاهدات فرضييه را که گويي تئوري تقليل يافته درست اند. که گويي فرضيه مي تواند به همان روشهاي که به همان اندازه به لحاظ منطقي با انواع گوناگوني از شواهد تئوري هاي تقليلي مرتبط است. شاهدي که ما داريم شاهدي خواهد بود که گويي تئوري غيرتقليلي شده است. درست شاهدي که بطور مثال بايد انتظار داشته باشيم رفتار خطوط طيفي خاصي را مشاهده کنيم. اگر چنين رفتار شيميائي مشاهده شود که در آينده حمايت خواهد شد گويي که فرضيه هائي که مي تواند حمايت اضافه اش را مبني بر الزمات قياسي اش اعطا نمايد. نظير وجود انتظام هاي خاصي که در رفتار طيفي مي تواند ديد. اما حال بايد توجه کرد که گويي فرضيه ضعيف تر از تئوري غيرتقليلي يافته است. [اين موضوع] براي هر شاهد تثبيت شده نسبي است. آن بايد بهتر تاييد نمايد نسبت به تئوري تقليل يافته و همانطور که قادر است حمايت خيلي بيشتري در خصوص تئوري مشاهدتي ارائه نمايد. پس غيررئاليست ها مي دانندBootStrap  بهتري ساخته اند.»

اين نتايج مي تواند به طريقي ممکن شهودي بهتر داشته باشد، گرچه دقت کمتري دارد. تئوري مشاهدتي شامل اين ادعا نيست که هيچ سازوکار اصولي وجود ندارند و . بيشتر در اين موضوع کاملاً ساکت است. بنابراين ممکن است ما تئوري مشاهدتي بسازيم که نتايج بهتري داشته باشد. يعني[تئوري هايي که مي گويد:] اتم ها مي بايد وجود داشته باشد، آنها مي بايد بعنوان تئوري غيرتقليل يافته رفتار نمايد و مي توانيم چيزهائي از اين قبيل بگويم (ن.ک. به37) چون درستي [/صدق] تئوري مشاهدتي راهي است که[اگر آن ثابت شود در آنصورت]تئوري مشاهدتي هم بايد درست باشد. پس هر شاهدي براي تئوري غيرتقليلي بطور خودکار شاهدي براي تئوري مشاهدتي خواهد بود. اما توجه داشته باشيد که طرق بسياري وجود دارد که تئوري غيرمشاهدتي مي تواند درست باشد. مطابق با تمام اين ،طرق ممکن واقعيت مشاهده ناپذير مي بايد تسليم انتظام ها تئوري مشاهدتي باشد. البته امکان ندارد تئوري هاي ديگري همان طور معقول شبيه به تئوري اتمي پيدا کنيم . اما آن ممکن است به سختي اتفاق بيافتد که شاهد قواعد قطعي در برابر صدق[/درستي] شان باشد، زيرا که تئوري اتمي در حقيقت صدقش سازگار با تمام شواهدمان مي باشد. همچنين با اينکه اعتماد اندکي که هر کدام از اين رقبا مي بايد داشته باشيم، اما هنوز الزمات خطاپذيرگرائي[2] ما را از يک احتمال غير صفر دور نکرده است. اما آنگاه ما بايد نتيجه بگيريم که تئوري مشاهدتي تئوري غيرتقليل يافته را بهتر تاييد مي کنند زيرا نه تنها از تئوري غيرتقليل يافته را تاييد مي کند، بلکه از تمام تساوي تجربي اش نسبت به رقبا حمايت مي کند. ريلتن خاطر نشان مي کند که ديويد لوئيس يک روش سخت را پيشنهاد ميدهد، يعني اگر ما به غيررئاليست بگويم چنانچه اگر تئوري مشاهدتي را O و تئوري غير تقليل يافته را T بناميم ، T دلالت بر O دارد.و آن مساويT&O است. حال تئوري مشاهدتي برابرخواهدبودباO&(T v -T)  ويا (O& T) v (O & -T) . اما مشاهده مي کنيم که ارائه شاهد قاعده قطعي در برابر –T نيست و Oمي بايد در نسبت با T بهتر تاييد مي شود،چون O  نه O&T  و نه O&-T را تاييد نمي کند. (ن.ک. به 38)

ممکن است [گفته شود] رئاليست ها بايد به زحمت بند[bootstrap] خودرا بکشند، و اين واقعيت را بپذيرند که تئوري غيرتقليل شده نمي تواند بيشتر از تئوري مشاهدتي به صدق شباهت داشته باشد. اما هنوز مي بايد اميدوار بود که تئوري غيرتقليل يافته هم بطور کافي مي تواند حداقل تاييد را بگيرد. با اين حال، اميد ما براي اينکه بتوانيم تا اندازه توانايي تاييد شناختي صدق حقيقي را از شاهد را بگيريم ، به نظر مي رسد تنها يک اميد سرگردان کننده[3] است. چرا که  بسادگي[4] تئوري هاي بسياري که با تمام شاهدهاي موجود مناسب  وجود خواهد داشت تا اجازه دهد تئوري غيرتقليل يافته به تائيد بالايي دست يابد. و به محض اينکه ما ملاکهايي نظير سادگي[5]، وحدت بخشيentrenchment , [6] و غيره را معرفي کرديم ، ما ارتباط بين درجه تائيد و احتمالات صدق را مي شکنيم- مگر اينکه ما مفروضات پيشيني راجع به سادگي، وحدت جهان، يا درباره شايستگي مفاهيمان براي آن را تدارک ديده باشيم. ريلتن اين سوال را مطرح مي کند کداميک از اين دو ديدگاه نسبت به ديگري ترجيح دارد؟ و با ارجاع به گفته گليمور مي گويد نياز نيست تامفهوم پيشيني درباره اينکه جهان چگونه است يا احتمالاً چيست پيدا کنيم و بايد به تئوريهاي بهتر آزمون شده را ترجيح کنيم. (ن.ک. به39)

در اينجا ريلتن راهبرد يک رئاليست تمام عيار[7] را شکست خورده مي داند و دوباره استدلال ديگر رئاليست ها را مطرح مي کند يعني استدلال موفقيت علم با نگاه رئاليستي. او مي گويد رئاليست ها ممکن است «اصرار داشته باشند که اگر علم بطور شايسته ائي در تشکيل تئوريهاي مشاهدتي موفقيت آميز است، پس آن يک آرزوي اساسي معرفتي[8] است که علم يک تبيين غيرتوافقي[9] از اين موفقيت ارائه مي کند.در حاليکه همانطوريکه ريچارد بويد تذکر داده است ما هنوز زمينه معرفتي [مناسب] براي ترجيح يک تئوريي نسبت به تئوري ديگر نداريم(Realism, Underdetermination, and a Causal Theory of Evidence)اين راهبرد متفاوت از استنتاج به قصد بهترين تبيين است. چون آن چهارمين آرزوي اساسي تبييني دروني را که مي تواند مطابق با تئوريهاي تبيين رئاليستي و غيررئاليستي باشد را در خود جمع کرده است.

ريلتن دوباره در مقام مقايسه بين تئوري مشاهدتي با تئوري غيرفروکاست شده بر مي آيد. و با اشاره به اينکه«[تئوري] غيرفروکاست شده در علم معاصر تبيين غيرتوافقي از موفقيت پراکسيس[10] علم در حصول يک تئوري مشاهدتي با نشان دادن اينکه چطور فرآيندهاي تجربي و ابزارها[11] علم معاصر را قادر کرده است تا پديده مشاهده ناپذير را بطور عِلّي در انتظام هاي تجربيات شان تشخيص دهد، و اينکه چطور الگوهاي استنتاجي دانشمندان قادر است دريافت ها به يک نقشه دقيق و منصفانه از جهان پيرامونشان رهنمون شوند، اشاره مي کند.همانطور که قبلاً ملاحظه کرديم، غيررئاليست قادرند از ادعاي عمومي شان دفاع کنند که تئوري مشاهدتي قادر است تبيين ها را پيشنهاد کند ، هرچند که وابسته به انواع تحليل تبين باشند، اما براي نشادن دادن تبين هاي خاصي از تئوريهاي غيرتقليل يافته کافي نيست.» همانطور که ممکن است تبيين تئوريهاي غيرتقليل يافتهِ موفق علم را حفظ نکند. بنابراين ممکن است که ما بخواهيم حداقل دليلي براي ترجيح رئاليسم درباره تئوريهاي غيرتقليل يافته در زمينه ها شناختي داشته باشيم.

با اين حال ريلتن متذکر مي شود «معذالک: غيررئاليستي تحليل مي کنند که تمام تبيين هاي تئوري تقليل يافته اگر بطور معقولي تفسير شوند حفظ شوند. برخي از آنچه که در بالا مطرح شد و در هر مورد رئاليست [ها] قادرند دريابند که تمايزهاي بسياري[وجو دارد که ميي گويد]هنوز بطور مشاهده پذيري تئوريهاي برابر قادرند تبيين هاي غير توافقي  از موفقيت مشاهدتي علم ارائه نمايند. بنابراين هم تئوري که در فضاي اقليدسي و هم نيروهاي کيهاني[12] حاضر در فيزيک جديد وجود دارد و هم تئوري که فضا- زمان آن منحني است مي تواند تبيين هاي غيرتوافقي از موفقيت علم فيزيک جديد بدست دهد. همانطور که مطلوب تلقي مي شود که بطور غيرمحتمل خام بودن حوزهاي تئوريهاي رقيب براي اينکه تئوريها غيرتقليل يافته بتواند تائيد قريب به يقين براي پذيرفته شدن بدست آورند.

و دوباره خطاب به رئاليست ها مي گويد:"پس رئاليست بايد کفايت نظرياتشان را دربرابر غيررئاليست ها نشان دهند. البته برخي دشواريها درباره توضيح استنتاج به قصد بهترين وجود دارد، رئاليست ها متعهدند تا تئوري که به نظر مي آيد بايد هم نسبت به تئوري مشاهدتي کمتر تاييد مي شود را تصديق کند و هم دوري آن از آستانه تائيديه پذيرش مورد تصديق قرار دهند.

 



[1] a fortiori

[2] falliblism

[3] forlorn hope

[4] simiply

[5] simplicity

[6] unification

[7] Final realist

[8] epistemic desideratum

[9] noncoincidenta explanation

[10]  پراکسیس را نمی توان بسادگی به عمل ترجمه کرد، چراکه مراد از این کلمه ریشه در زمینه و بافت عمل دارد. مانند پراکسیس عمل ریاضی که به آن دستگاه ریاضی مرتبط است.

[11] apparatus

[12] universal forces

ریلتن و تعارض های متافیزیکی- 4

در اين قسمت نويسنده مقاله ادامه بحث ملاک وحدت بخشي تبين را اينبار با ديدگاه غيررئاليست ها پي ميگيرد. به نظر ريلتن« غيررئاليست ها حق دارند به مجرد اينکه تئوري هاي اصلي در استفاده متناقض شان بکار گرفته مي شوند سماجت کنند. آنها مختارند تا آنرا بطور ابزارگرايانه بکار گيرند- بدون اينکه با رئاليستها مصالحه کنند.چون آنها در بکار بردن هرگونه ابزار در علم آزاد هستند. از نظر غيررئاليست ها وحدت بخشي با يک ديد ابزار انگارانه مي تواند ابزاري براي علم باشد. » در حاليکه ريلتن در بخش سوم تذکر داد وحدت بخشي بعنوان مکانيزمي براي پيش بيني ها، ارزيابي و جمع آوري، تنظيم و تدوين داده هاي مشاهدتي است و يکي از مفيدترين ابزارهاي تئوري از اين نقطه نظر است، يعني تهيه يک طريق خاص اقتصادي براي سازماندهي تجربيات است. همانطور که باخ مي گفت تبيين، سازماندهي اقتصادي تجربيات توسط ساختارهاي ذهن است و قرار نيست پاسخي يا تعاملي با واقعيت داشته باشد. پس غيررئاليست هاي ماخي مي توانند خواهان  ابزار تئوري غيرتقليل يافته جهت ايجاد تبيين هاي واحد باشند.

ريلتن مي گويد رئاليست با تکيه بر کتاب جنبه هايي از تبيين علمي همپل اين نقطه نظر را دارند که الزامات همپلي مي گويد تبيين هاي درستند که تبيين موفق آميز باشند و استدلال مي کنند که مفهوم شهودي تبيين توسط وحدت بخشي شامل تعهد به وجود هويات تقليلي يا خصوصيات[1] و يا صدق اصول بنيادين[2] است. ريلتن مي گويد هيچ تبيين وحدت بخش اصيلي انجام نگرفته است، اما مي توانيم ادعا کنيم هنگاميکه آرايه وسيعي از انتظام ها رخ مي دهد، گويي برخي ساختارها و مکانيزم ها اساسي وحدت بخش وجود دارند، هنگاميکه کسي اين گونه مي فهمد گوئي چيزي بيشتر از ادراک حسي اصيلي صورت گرفته است،همانطورکه دوستي باذکاوتي[3] دارد ذهن کسي را مي خواند.

ريلتن اين ادراک را شبيه شهود مي داند. اما من مي توانم از غيررئاليست همين توقع را داشته باشم که در احساساتم شريک باشند. در بخش يک ريلتن موضوعي راجع به سرشت تبيين وابسته مطرح کرد، و خاطرنشان شد اين موضوعي نيست که به عنوان موضوعي متافيزيکي قابل حل باشد.

با اين حال کسي که همپلي يا وحدت گرا باشد، اگر معيار مادي تبيين را شرط لفظ به لفظ درست مقدمات تئوري بداند، در آن صورت در برابر غيررئاليست ها مصادره به مطلوب[4] کرده است. البته تبيين هاي رئاليستي تبين بهتري هستند اگرکه تبيين هاي تئوريک بطور هستي شناسانه تفسير شده باشند. ريلتن در اينجا ما را به مفهوم هستي[5] و ارتباطش با تبيين در مقابل مفهوم شناختي آن به مقاله سَمُن ارجاع مي دهد. اما با نمونه هاي يکسان، تبيين هاي غيررئاليستي تبيين هاي بهتري هستند اگر تفسير هستي شناختي از تئوري غيرمنسجم يا غيرقابل دفاع باشند. اگر غيررئاليست ها به همان سادگي اين ايده که تبيين چيزي بيش از نمادهاي اقتصادي يا پاسخ هاي عمل گرايانه Why-Q نيست به همان اندازه شبيه قرائت وابسته به منطق- قياسي همپل نيست و بطور مناسبي باز ماده صدق اند. درباره چنين قرائت هايي ممکن است ديدگاهي انشقاقي که توسط تئوري غيرتقليلي تفسير شده حاصل شود. يا اينکه بگويم تئوري چيزي بيش از الگوي مفيد براي اغراض علمي بعنوان تبيين هاي قانوني نيست.



[1] Properties

[2] truth of the underiying principles

[3] attentive firend

[4] as quesion-beggings

[5] Ontic

ریلتن،تبین و تعارضهای متافیزیکی-3

در اين بخش ريلتن درباره تبين و نظريات مخالف بين رئاليسم و غيررئاليسم و پذيرش عامل هدايت کنندگي متافيزيک در تبين و نهايتاً راجع به ديدگاه رئاليست ها و غيررئاليست ها مي پردازد. اگر ما باور کنيم که تحليل تبيين فعاليتي بيطرفانه متافيزيکي نيست، پس بايد تاثير آن را در نزاع بين رئاليسم ها و غير رئاليسم ها مورد دقت قرار دهيم. ريلتن مي پرسد «رئاليست ها اگر بخواهند اطمينان خود را از «استنتاج به قصد بهترين تبيين» ]بيان دارد[ چه خواهند گفت؟ نوعاً يک رئاليست در باب جهان خارج مي گويد چنين جهاني از بهترين تبيين پايدار[1]، منسجم[2] و امثالهم و احساسمان[راجع به آن] حاصل آمده است. همچنين مطابق نظر رئاليست ها علم تقريبِ صدق تئوري هاي جاري مان است– چيزي شبيه مطابقت تقريبي[3] تحت يک تفسير تحت الفظي از جهان است. اين بهترين تبيين، پيش گويانه و موفقيت هاي درستکارانه علم است. چنين ادعاهايي به نوعي خاص

تائيد وجود ادعاهاي رئاليست ها را مشخص مي سازد.» در اينجا ريلتن به مشخصه اصلي و استدلال مشهور رئاليست ها اشاره مي کند.

 

ملاحظات علم معاصر همراه با واژگاني نظير سلولها، اتم ها، انرژي و چيزهايي شبيه اين تئوري ها نتيجه موفقيت هاي آزمايشات و ابداعات و موفقيت هاي دامنه داري است که عملاً رخ داده است. شايد بتوان در نهايت تفسيري ناقص از چنين ترم هاي نظري را بپذيريم. در آن صورت احکام شامل آنها را نيز بايد پذيرفت. به نظر ريلتن رئاليست کسي است که «حداقل تعدادي از ترم هاي نظري را بصورت لفظ به لفظ[4] تفسير و حفظ مي کند و معتقد است ما دلايل خوبي براي باور چنين ترم هاي تحت الفظيِ درست[5] در دست داريم.» در مقابل غيررئاليست ها دو گونه موضع گيري دارند دسته ايي از غير رئاليست ها ترم هاي نظري[6] را بطور لفظي تفسير نمي کنند و چنين ترم هاي نظري راکه بطور لفظ به لفظ داراي ارزش صدق باشند را مورد تاييد قرار نمي دهند. دسته دوم غيررئاليست ها تفسير هاي ترم هاي نظري را بطور لفظي حفظ مي کنند عليرغم اينکه مدعي اند براي چنين واژگان نظري، دلايل علمي مناسبي در باورداشتن آنها بطور لفظي درست در دست نداريم .

غيررئاليسم نوع اول مستقيماً در برابر رئاليسم دلالت شناسانه[7] معمولاً در يک پس زمينه تئوري تجربي بدين معناست که تنها احکام علمي همراه با الزامات دوره هاي ممکن و واقعي از تجربه داراي محتوي شناختي اصيلي هستند. و تاجائيکه آنها چنين الزاماتي را همراه دارند، محتوي شناختي اصيلي را دارا مي باشند. چنين ديدگاهي بطور عمومي مشروط به وضع امور[8] است نه [اينکه صرفاً] مشاهده چيزي باشد. ريلتن به اين نکته اشاره مي کند که «محتوي هر جمله [/حکم] نظامي از جملات متفاوت از جهان قابل مشاهده را که صدق جملات را مي سازد، به همراه دارد، البته تاجائيکه هيچ تفاوت و هيچ حکم اصيلي صرفاً در انواع غيرشناختي[9] تابع زباني وجود نداشته باشد»، ريلتن خاطر نشان کرده است « اين استدلال رئاليست ها در دفاع از استدلالي است که براي زبان قابل يادگيري مطرح است. يعني يک نسبتي را با جهان، زبان و تئوري هاي علمي برقرار مي سازد. ريلتن خاطر نشان ميکند بايد از اينگونه مشاهده گرايي[10] غيررئاليستي که از واژه اثبات گرايي[11] و مشارکتش با ديدگاههاي دقيق تعريف شده تري از معيار مشاهده پذيري هستند اجتناب کرد.»

غيررئاليست هاي نوع دوم مي گويند گاهي اوقات دليل علمي خوبي براي باور محتواي لفظ به لفظ جملات نظري در دست داريم. يعني همه شواهد مشاهدتي و جملات]/احکام[ نظري، تفسيرهاي لفظي شامل ادعاهايي هستند که نه تنها شامل بخشي از تجربه، بلکه شامل چيزهاي علي الاصول مشاهدناپذيراند. بنابراين اين شواهد براي تئوريهايمان حداکثر در شواهدي صرفاً راجع به چيزهاي مشاهده پذير درست است.(constructiv emprism. Fan Frassen)ريلتن اينگونه غيررئاليست را غيررئاليسم لاادري[12] مي خوانند. خود را مشتاقانه علاقمند به اينگونه غير رئاليسم  مي خواند، و راهبرد استدلالي آنها را بسادگي مشاهده گرايي تشخيص مي دهد که داراي تفسير ناقص و جزوي از ارزش صدق هستند.

هر دو نوع غيررئاليست ها مي خواهند ثابت کند تمام توابع علمي[13] تئوريهاي اصيلي هستند، بي آنکه به ديدگاه حداکثري رئاليست ها يعني به قرائت قوي رئاليستي ها متمايل شوند. بطور مثال يک غيررئاليست ممکن است مايل باشد قضيه Craig براي اثبات اينکه ما مي توانيم اساساً از تئوري علمي در عطف به نظام تفسيري آن يک تئوري حداقلي اصل موضوعي شده ارائه دهيم. اين تئوري اصيل را تئوري مشاهدتي[14] مي گويند.

يک رئاليست نوعاً مي گويد تابع علمي وجود دارد که براي تئوريهاي غيرتقليلي[15] بکار گرفته مي شوند، در حاليکه نمي تواند بعنوان تئوري مشاهدتي مناسب بکار گرفته شود به خصوص تئوري غيرتقليلي تبيين هاي خوبي از تئوري هاي مشاهدتي انتظام[16] به حساب مي آيند. بنابراين نسبت هاي مشاهدتي ترکيب اجزاء شيميايي مي تواند توسط تئوريهاي خرد[17] ساختار اتمي و پيوندهاي اتمي آنها توضيح داده شوند. ريلتن تذکر داده است اگر ما واقعيت اتم ها، الکترونها و و امثالهم را نپذيريم بايد تعداد بي شماري از انتظام هاي مشاهدتي را ترک کنيم. بنابراين اين استدلال توسط استنتاج به قصد بهترين تبيين مي تواند به ما بگويد شواهد مشاهدتي از تئوريهاي مشاهدتي و باور به تئوري غيرتقليلي شده حمايت خواهد کرد.

در نظر ريلتن وظيفه ارزيابي اين استدلال ساده نمي باشد. و براي اين کار بايد چند مفهوم را مورد ارزيابي قرار دهيم. ريلتن در اينجا مشکل همزماني علت يک رويداد را مطرح مي کند و مي پرسد «در بحث استنتاج به قصد بهترين تبيين کداميک از اين علت ها را بايد تبيين کننده آن رويداد [خاص] تلقي کرد؟» مثال مورد نظر قطع برق اتاق کار در يک دفتر اداري است که همزمان با وقوع رعد و برق و قطع پايه ترانسفورماتور اتفاق افتاده است. در موضوع استنتاج به قصد بهترين تبيين، تبيين کننده بهتر بايد شواهد بيشتر را مورد تائيد قرار دهد. در اين مثال قطع پايه هاي ترانسفورماتور IBE بهتري نسبت به رعد و برق است، چون رئاليست ها معتقدند تقريبِ صدق[18] نظريه علمي تحت تفسير رئاليستي اش اين است که صرفاً موفقيت علمي آن يک انطباق کلي داشته باشد.

ريلتن سپس با يک برداشت رئاليستي از احتمالات پيشيني مي گويد: «از آنجائيکه تبيين هاي غير انطباقي نشان مي دهد تبيين کننده هايشان کمتر محتمل اند، بنابراين آنها بايد رويدادهاي بيشتر نسبت به رقبانشان حمايت کنند. اين شبيه به تئوري احتمال حداکثري[19] تائيد است. ريلتن در اينجا با اشاره به آراي Jeroold Aronson مي گويد اين نظر و اين مشکلات با معرفي احتمالات پيشيني واقع مي شوند. در حاليکه نظر ريلتن آن است که چطور اين استدلال در مقايسه با حمايت از تئوري اصلي بعنوان خلاف استقراء مشاهدتي بکار مي رود؟ و اين تئوري بهتر از تئوري مشاهدتي مي تواند جوابگوي اين مبحث باشد. ريلتن براي توضيح بيشتر کار را با يک مثال شروع مي کند: فرض کنيد انتظام هايي مشاهده شده ائي درباره ترکيبات شيميايي داريم، مثلاً فرض کنيد مي دانيم ساختار اتمي کريستالي کربن ، ساختار محکمتري نسبت به ساير ساختارهاي همين عنصر مي باشد، در اينجا در مي يابيم که تئوري مشاهدتي شامل بخشهايي مناسب از ارتباط انتظام ها مشاهدتي راجع به ترکيبات شيميايي است. در حاليکه تئوري اصلي مان مي خواهد شامل قرائتي غيرمحتمل از ساختار اتمي و مکانيزم هايي که دلالت بر اين قواعد دارند باشد و مي خواهد اين ارتباط شبيه را بسازد. اگر اين قواعد مشاهده شوند آنگاه تئوري اصلي نسبت به تئوري مشاهدتي بهتر کار خواهد کرد.

غيررئاليست ها در جواب مي گويند. تئوري مشاهدتي دلالت به اين ارتباط دارد و طبيعتاً آن ارتباط با يک احتمال بالاتري بايد نسبت داده شود، ريلتن در مقام پاسخ به اين جواب مي گويد مسلماً تئوري مشاهدتي چنين کاري را توسط يک قياس منطقي نسبت به يک اقتباس[20] پيچيده تر، تحت ساختار و مکانيزم ها انجام خواهد داد. به نظر ريلتن ارتباط بيشتر قواعد مشاهده شده ممکن است احتمالات پيشيني در غياب يک تئوري اصولي باشد. در اينجا مقايسه بين باور به يک تئوري و باور به هيچ تئوري ديگر نيست، بلکه مقايسه بين باور به تئوري اصولي و تئوري مشاهدتي است.

شايد رئاليست ها در پاسخ بگويند تئوري مشاهدتي تبيين خوبي از اين ارتباط نمي دهد اما به "تبين بهتر" به معناي آن است که چيزي بيشتر از فرضيه احتمال[21] دارد اتفاق مي افتد. ريلتن خود تذکر داده است باور قديمي شامل تعهد به عدم وجود مکانيزم اصولي نيست اما باور جديد شامل ديدگاه فراگيرتري است که مي گويد تئوري اصولي شامل تئوري مشاهدتي هم هستد.البته ريلتن تاکيد ميکند که اين باور قديمي شامل تعهد به عدم وجود مکانيزم اصولي نيست، البته به نظر وي تئوري هاي بعدي شامل تيوري هاي قبلي هستند زيرا که تئوري هاي اصولي دلالت بر تئوري هاي مشاهدتي دارند.



[1] Stable

[2] Coherence

[3] approximate correspondence

[4]  واژه litrally  که به معناي بطور تحت الفظي ، بطورلفظي و بطور لفظ به لفظ مي باشد به فراخور متن در ترجمه استفاده شده است. لازم به ذکر است که منظور از ترجمه لفظ به لفظ اين است که يک ترم نظري لفظاً با لفظي از واقعيت تناظريک به يک دارد. در واقع ترجمه لفظ به لفظ اشاره به يک تناظري دارد که يک سوي آن ترمهاي نظري و سوي ديگر آن واقعيت است.

[5]   واژه litrally true که به معناي بطور تحت الفظي درست، بطورلفظي درست و بطور لفظ به لفظ درست مي باشد که در متن به فراخور از انها استفاده شده است.

[6] theorical Term

[7] Semantical Realism

[8] state Of affires

[9] noncognitive

[10] observationalism

[11] verificationism

[12] agnosticism Irrealism

[13] Scientific Function

[14] Observational theory

[15] irreduced

[16] Observational theories regulariter

[17] micro theory

[18] truth approximate

[19] maximum likelihood theory

[20] derivation

[21] Likelihood enlancing hypothesis

ریلتن،تبین و تعارضهای متافیزیکی-2

در اين بخش ريلتن به موضوع تبين و نسبت آن با تعارضات متافيزيکي و اينکه چرا تبين محل نزاع مباحث متافيزيکي است مي پردازد و نهايتاً اين بخش را به اينکه منظور از ناسازواري در اين مقاله چيست به پايان مي برد.

باسن وان فراسن در کتاب تصوير علمي و وزلي سمن در کتاب تبيين علمي و ساختار عِلّيِ جهان دو نمونه برجسته را متذکر شدند. که به جايگزين کردن تحليل تبيين در يک بررسي متافيزيکي تصريح مي کرد. اين قرائت ها ارائه تبييني است که راهبرد شناخته شده از مثالها، و مثالهاي نقض را به عنوان مباحث متافيزيکي مطرح مي کرد که نشان مي داد اين مباحث مبرا از اشتباه نيستند، از سوي ديگر اين مباحث با چرخش متافيزيکي روبرو بودند که به باز تفسيرهايي از شهود تاکيد داشت.

در اينجا سوالي که مي توان مطرح کرد اين است که چرا در نزاع بين رئاليست ها و غيررئاليست ها بحث تبين محل نزاع و تعارض متافيزيکي قرار مي گيرد؟ ريلتن در مقام پاسخ معتقد است غير از اين نمي توان انتظار داشت که مفهومي مانند تبيين بتواند وابستگي اش را بطور جدي از عمومي ترين تصويرها از جهان و روشهايش کنار بگذارد. صورت بندي ريلتن چنين است: اولاً چنين به نظر مي رسد که در بازنگري ديدگاه تجربه گرايي از ماده ذهني علم، در اولين و نهايي ترين آن ارتباط تجربي است، که هيچ تجربه جزيي في نفسه[1] نمي تواند به تجربه گرايي ديگر متوسل شود. و بدين ترتيب نه علم و نه فلسفه علم نمي تواند چنين مفهومي را به عنوان ضرورت فيزيکي بپذيرد. چنين مفهومي در آخرين قرائت هاي همپلي اين است که تبيين بايد استنتاج قياسي از قانون فراگير باشد. خود ريلتن به اين ديدهگاه وفادار بوده است بطوري که در مقاله "Probability, Explanation, and Information,"  به اين موضوع تصريح کرده و مشخصه قانون بنيادي[2] را براي پراکيس تبيني علم قائل شده است. در ادامه ريلتن ما را به آموزه ارسطوئي تبين ارجاع ميدهد« که تبيين انديشه ايي است که مستلزم اثبات ضرورت پديده توضيح داده شده مي باشد.» ريلتن پس اين گفته همپل را يادآورمي شود که : «تبيين اهدافش ... در اثبات رويداد در اين خصوص موضوع تغيير[3] نيست بلکه مقدمه يقيني[4] با نتايج همزمان آن است.»(the Function of general law in History, 1942 . که به نظر مي رسد تمامي اين نقل قولهاي ريلتن شرح الاسمي و نوعي رازگشائي لغوي از گفته ارسطو است، يعني به نوعي بيان دقيقتر قول ارسطو به ارتباط ضروري بين تبين يک پديده و وجود يک ضرورت فيزيکي در آن.

اما اگر تجربيات جزيي هرگز ضرورتشان را از تجربيات ديگر اخذ نمي کنند، پس چطور تبيين توسط اثبات از "مقدمه با نتايج همزمان" ناشي مي شود؟ پاسخ اين است که حکم[5] يک مشخصه عمومي است که نيازمند تشکيل پيوند[6] است. ريلتن در توضيح اين نکته مي گويد اين يک واقعيت است که يک قطعه سيم مسي گرم شده به خودي خود مقاومت الکتريکي اش افزايش نمي يابد، بلکه اين افزايش بعنوان عملکرد[7] گرمائي سيم مسي خواهد بود.

مطابق نظر ريلتن اگر شخص «خود را در جهان تجربه گرايي تجربيات جزيي» و «اگر در خانه ايي از ايده هاي ضروري درباره رويدادهاي اين جهان» محبوس نکرده باشد، نشان دادن و اثبات ضرورت پديده هاي خاص نيازمند بازنگري قوانين مبنايي[8] استقرايي نيست. بر عکس، شخص بايد تعميم هائي را بعنوان حقيقت ابزار ضروري نظام فيزيکي انضمامي توضيح داده شده تلقي نمايد. همچنانکه برخي از متفکران جديد نتايج نسبي نمايش داده شده توسط نظامهاي غيرمتعين فيزيکي[9] را بعنوان نتايج حساب شده از رويدادهاي شانس جزيي تلقي کرده اند. » و به نظر مي رسد اين طرز تلقي مشکلي را ايجاد نمي کند.

بسياري از تبيين ها از پديده شانس در فيزيک و زيست شناسي معاصر رويدادهايي همراه با احتمالات اندک را در شرايط اوليه توضيح مي دهند. و اين تبيين ها بايد توسط معيار همپل قاعده مند شوند. سوالي که ريلتن در اينجا مطرح مي کند اين است که چرا در نظر همپل بايد تبيينِ احتمالاتي متفاوت از تبيينِ غيراحتمالاتي باشد؟ چرا روشهاي اين دو گونه تبيين متفاوت است؟ پاسخ آن شايد اين است که اين تفاوت در تامل[10]]/ ارجاع[ به يک فرض متافيزيکي است. يک فرد تعيين گرا براي فهم تبيين هاي احتمالاتي پيشنهاد شده توسط علم معاصر آنها را بعنوان بخشي از يک فرآيند استقرايي درمي يابد. مراحلي که به تنهايي راهي به سمت اصل تبيين قياسي را فراهم نخواهد آورد. اين ديدگاه خلاصه ايي از وضعيت جاري معرفت در باب امکان پذيري عوامل علِّي و قياسي هاي تقريبي بعنوان بهترين مقدمات استنتاج مي باشد.

ريلتن در اينجا به اين مسئله مي پردازد که:« اگر در اين فراگرد عوامل شناخته شده رد شوند يک تعيين گر چه موضعي خواهد گرفت؟» پاسخ ريلتن اين است که فرد تعيين گرا بطور طبيعي همان ايده همپلي از تبيين احتمالاتي را همچنان حفظ مي کند. چرا که هنگاميکه عوامل شناخته شده رد مي شوند، به نظر وي علم بصراحت چنين پارامترهاي جدي اش را از دست مي دهد، همان طور که يک استنتاج استقرايي مبتني بر اين عوامل بعنوان جانشين[11] تبيين نمي تواند قابل قبول باشد و اگر عوامل شناخته شده احتمال بالايي را براي تبيين خواه فراهم آورد، بصراحت استقراء يک تقريب مبنائي به صدق]/ درستي[ تبيين است.[نه خود تبين]

پس منظور از تخالف يا ناسازواري چيست؟ ريلتن مي گويد:« منظور از ناسازواري اين است که شخص نمي تواند چنين تصويري(هم ساز) داشته باشد، ازاينرو تفکري را جايگزين انديشه قبلي مي کند و در آن جهان فيزيکي و فرآيندهاي اجتماعي بطور غيرقابل تقليلي غيرموجبيتي مي شود. هر چند اگر بطريق منبظتر همراه با پايداري، احتمال قانون پايدار باشد که خود را در سطح بسيار بالائي در نتايج قابل پيش بيني مطرح نمايد.» ريلتن براي توضيحات بيشتر اين آراء اش در اينباره از ما مي خواهد تا مقاله مشهورش تحت عنوان "A Deductive-Nomological Model of Probabilistic Explanation  را مورد مطالعه قرار دهيم. در واقع به نظر مي رسد شخص با اين گردش فلسفي به يک نظام يکپارچه معرفتي دست نمي يابد و همواره داراي تناقض معرفتي و هستي شناختي است.

اين سوال که چرا پديده ايي براي توضيح داده شدن احتمال سطح پائين دارد(مثلاً انتشار پرتو راديو اکتيويته از دوره حيات ايزتوپ اورانيوم) و يا داراي احتمال سطح بالاست (بطور نمونه، انتشار پرتو راديواکتيويته از ايزتوپ هاي ناپايدار اکتونيم)، بايد موضوعي براي تبيين باشد؟ و اينکه چرا تبيين احتمالاتي بايد به لحاظ معرفتي صورت نسبي شده تبين باشد؟ اگر که ما دريافتيم که تئوري هاي جاري برخي از متغيرهاي مرتبط با تعيين حالات احتمالاتي را حذف کرده است، آنگاه اين تئوري بايد بطور وسيعي درباره چرا اينکه وقتي يک سيستم چنين رفتار مي کند بايد در خطا باشد و بايد توضيحي را دست و پاکند. به نظر ريلتن در اينجا بايد يک انطباقي را دست و پا کنيم. از يکسو الزامات هويت کننده توسط يک مدل تبييني، و مفروضات متافيزيکي قائم بذات از سوي ديگر. اين تطبيقي که ريلتن بدان توجه دارد در حالي است که چنين تطبيقي در مدل تبيني همپل وجود ندارد. به نظر ريلتن چنين شاهدي براي انطباق بين اين دو انطباق تبين نيست و مفاد تبين را ارائه نمي دهد. او بصراحت اعلام مي کند که انطباق بطور وسيعي بر نزاع گسترده ائي بر مدل تبيني همپل قرار دارد.  

به نظر ريلتن اکنون بحث متافيزيکي بطور وسيعي شاهد بسياري براي تئوري تبين شده اند. پذيرش چنين بسطي براي همه تغييرات، قاعده ائي براي مطالعات فلسفي تبين شده است، « زيرا گفتن اينکه تصوير پس زمينه ائي از جهان شامل مفهوم شخصي از تبيني و فرض شهودات شخصي درباره انواع جزئي يا مصاديق مفاد تبين است و امکان ندارد از داده هاي بيطرف و خنثي جهت آزمون تئوري تبين تشکيل شده باشد. بطور يکسان، نمي توان فرض کرد مفهوم تبين، مفهومي قائم به ذات و يکتا[12] براي تحليل است. يا شايد درست تر آن است بگويم اين مفهوم از تبين خيلي بيشتر از موضوعات ديگر براي پرسشهاي فلسفي و حل دوباره عميق مباحث فلسفي بصيرت ساز است.



[1] intrinsically

[2] nomothetic

[3] matter of change

[4] Certain anteredent

[5] Statement

[6] Linkage

[7] Function

[8] Law based

[9] physical Indeterministic systems

[10] reflect

[11] proxy

[12] unitary

ریلتن و تبين و تعارضهای متافيزيکي1

در دهه چهل بحث هاي فلسفه علم در موضوع تبين به يک همگرايي قابل قبولي انجاميد. در اين دوران مقاله همپل راجع به درسهايي درباب تبيين که با همياري اوپنهام تقرير شده بود، شروع خوبي بود. سمن با مقاله تاثيرگذار Four Decades of Scientific Explanation اين مسير را ادامه داد، انتقاد کرد و باعث پيشرفت و تحول آن گرديد. در خلال اين چهار دهه سه گروه متشکل از فيلسوفان شناخته شده راجع به تبيين به بحث و نظر پرداختند که گروه اول شامل:  Wesly salmon , Merrilee salmon, Kicher گروه دوم شامل: Peter Rialton، David Papinean, Pnal Humphrey و نهايتاً گروه سوم: Nancy Coutwhrit , Mati Simtonen , James Woodward است.

در آن دوره موقع که پيترريلتن اين مقاله را تقرير مي کرد تئوري غالب در باب تبيين قانون فراگير همپل بود. اما مثالهاي نقض در اين قرائت ارائه شد که اين تبيين را به چالش کشيد. با اين حال مباحث مورد اتفاق نظير قانون فراگير، Why-Q (پرسش از چرايي)، فعل گفتاري(speech act) و روابط احتمالي به نحوي فيلسوفان را به سمت مباحث متافيزيکي مثل تجربه گرايي، پراگماتيسم و رئاليسم کشاند و اين مباحث پيشرفت خوبي تلقي مي شد.

اين مباحثِ متمرکز، از نزاع رئاليسم ها و غيررئاليست ها (Irrealisms) شروع شد. که در آن همچنان بحث تبيين به عنوان بحث مستقل مطرح شد. رئاليست ها معتقد بودند تفسيري رئاليستي از تئوري ها علمي همان استنتاج بهترين تبيين يا IBE است. در حاليکه غيررئاليست ها معتقد بودند فرضهاي رئاليستي بي آنکه اثر تبييني داشته باشد، کار مي کند، چرا که آنان بدون آنکه از پيش بيني هاي تجربي فراتر روند قبلاً توسط تقليل(فروکاست) مشاهدتي تئوري پذيرفته شده است.

در این سلسله بحث می خواهیم گزارشی کامل از مقاله ریلتن که به تعارض متافیزیکی بین رئالیست ها و غیررئالیست ها بپردازیم. ریلتن این تقابل را بین ردالیست ها و غیر رئالیست ها می داند نه ضدرئالیست ها .موضوع اساسی این است که هرگونه ادعای دوری از زمینه های متافیزیکی توسط ریلتن مورد رد قرار می گیرد هر فیلسوفی در مقام فیلسوف درباره این موضوع له یا بر علیه متافیزیک خود موضع متافیزیکی اتخاذ کرده است . اما با این برداشت عمومی که رئالیست ها همواره دارای آرائی در دفاع از متافیزیک می باشد این مقاله قابل بررسی هم می باشد. در نهایت سعی می شود تا این مقاله هشت قسمتی که در ارتباط با هدف این وبلاگ است بطور کامل ارائه گردد.

نقش ابطال در پیشرفت علمی(بخش 6 و آخر) - افزايش ابطال پذيري و اصلاحات موضعي

اين شرط ابطالگرايان كه هم زمان با پيشرفت هر علمي،بايد نظريه هاي آن علم ابطال پذيرتر و در نتيجه پر محتواتر و اخباري تر شوند هر گونه جرح و تعديلي را كه صرفاً به منظور حفظ نظريه از ابطال باشد، رد مي كند.

جرح و تعديل يك نظريه، از قبيل افزودن يك اصل موضوعه يا تغيير در اصول موضوعه موجود، در صورتي كه نتايج آزمون پذيري نداشته باشد كه قبلاً از نتايج آزمون پذير نظريه تعديل نيافته نبوده باشند، تعديل موضعي خوانده مي شود. در ادامه اين بخش، مثالهايي براي روشن شدن مفهوم اصلاح موضعي ملاحظه خواهيم كرد. ابتدا بعضي از اصلاحات موضعي غيرقابل قبول ابطالگرايان را بررسي مي كنيم و سپس آنها را با اصلاحاتي مقايسه مي كنيم كه غير موضعي و در نتيجه مورد قبول ابطالگرايان هستند.

{1}با مثالي نسبتاً پيش پا افتاده شروع مي كنيم. كلي «نان تغذيه مي كند» را در نظر بگيريم. اگر اين نظريه بسيار ساده با تفصيل بيشتري بيان شود، بدين صورت در خواهد آمد: اگر گندم به شيوه عادي كاشته و به روش معمول تبديل به نان شود و به طريق عادي خورده شود، آنگاه انسان را تغذيه مي كند. اين نظريه به ظاهر بي ضرر زماني در يك روستاي فرانسه با مخاطرات بسياري مواجه شد. بدين صورت كه پس از كاشت و پخت گندم به روش معمول، بيشتر مردمي كه از آن تغذيه كرده بودند بشدت بيمار شدند و حتي بسياري درگذشتند. نظريه «(كليه) نانها تغذيه مي كنند» ابطال شد. براي پرهيز از ابطال نظريه مي توان آن را بدين شكل اصلاح نمود: «(كليه) نانها، به استثناء نوع ويژه اي كه در روستاي مورد نظر در فرانسه توليد مي شوند، مغذي هستند». اين تغيير را اصلاح موضعي مي خوانند. نظريه تعديل شده را با هيچ شيوه اي، افزون بر آنچه براي نظريه اوليه ممكن بود، نمي توان آزمود. مصرف هر نوع نان آزموني براي نظريه اوليه است، در صورتي كه آزمونهاي نظريه تعديل يافته محدود مي شود به مصرف ناني غير از آن نوع كه در فرانسه فاجعه آفريد. فرضيه تعديل شده از فرضيه اصلي كمتر ابطال پذير است. ابطالگرايان چنين اقدامات تدافعي را رد مي كنند.

{2}مثال بعدي دلپذيرتر و دلالت آميزتر خواهد بود. مثالي است كه براساس تعاطي واقعي بين گاليله و حريف ارسطويي وي در اوايل قرن هفدهم رخ داده است. گاليله كه با دقت ماه را به وسيله تلسكوپ جديد الاختراع خود مشاهده كرده بود، توانست گزارش كند كه ماه يك سياره كروي شكل صاف نيست، بلكه سطح آن پر از كوه و حفره است. رقيب ارسطويي وي كه مكرراً به همان مشاهدات نايل شده بود ناگزير شد بپذيرد كه واقعيت آن گونه كه گاليله گزارش كرده به نظر مي رسد، اما اين مشاهدات اين تصور اساسي ارسطوييان را كه تمام اجرام آسماني كاملاً كروي هستند خدشه دار مي كرد. حريف گاليله در برابر اين ابطال، آشكارا و به نحوي كه بوضوح موضعي بود از نظريه خويش دفاع كرد. وي گفت عنصري نامرئي روي سطح ماه وجود دارد كه حفره ها را پركرده و كوهها را پوشانده است به گونه اي كه شكل ماه به طور كامل كروي است. هنگامي كه گاليله از وي سوال كرد چگونه مي توان حضور اين عنصر نامرئي را كشف كرد، پاسخ داد هيچ راهي براي يافتن آن وجود ندارد. هيچ ترديدي نيست كه نظريه تعديل شده، هيچ نتيجه آزمون پذير جديدي به بار نياورده، و {از اين رو} براي ابطالگرايان كاملاً غير قابل قبول است. گاليله كه از اين پاسخ برآشفته بود توانست ناتواني نظرگاه رقيب خود را مطابق عادت خويش به ظرافت نشان دهد. او اعلام كرد كه آماده است بپذيرد كه عنصر نامرئي نايافتني روي سطح ماه وجود دارد، ولي بر اين پاي مي فشرد كه آن عنصر به گونه اي كه حريفش وصف كرده پخش نشده، بلكه در واقع بر قله كوهها انبار شده، به طوري كه به مراتب بلندتر از آن است كه تلسكوپ مي نماياند. گاليله توانست در بازي بي حاصل ابداع ابزارهاي موضعي براي حفظ نظريه ها گوي سبقت را از حريف خود بربايد.

{2} نظريه فلوژيستون قبل از لاوازيه نظريه متداول و مقبول در تبيين سوختن اجسام بود. طبقه اين نظريه، هنگام سوختن اجسام، فلوژيستون از آنها خارج مي‌شود. پس از اينكه آشكار شد بسياري از اجسام پس از سوختن افزايش وزن پيدا مي كنند، اين نظريه متزلزل شد. يك راه پيروزي بر اين ابطال آشكار اين بود كه براي فلوژيستون وزن منفي قائل شويم. اگر بتوان اين فرضيه را فقط با وزن كردن اجسام، پيش و پس از سوختن آزمود، در آن صورت اصلاح آن موضعي خواهد بود زيرا به هيچ آزمون جديدي منجر نشده است.

اصلاح نظريات به منظور رفع مشكلات ضرورتاً موضعي نيست. در اينجا مثالهايي چند از اصلاحاتي را كه موضعي نيستند و در نتيجه از نظر ابطالگرايان پذيرفتني اند ملاحظه مي كنيم:

{3}به ابطال اين سخن كه «نان تغذيه مي كند» باز مي گرديم تا بررسي كنيم چگونه مي توان آن را به نحوي مناسب و پذيرفتني جرح و تعديل كرد. يك كار مقبول اين است كه نظريه ابطال شده اوليه را با اين نظريه جايگزين كنيم «تمام نانها تغذيه مي كنند بجز ناني كه از گندم آلوده به نوع خاصي قارچ تهيه شده باشد» (و به دنبال آن، قارچ و بعضي از ويژگيهايش را مشخص كنيم). اين نظريه تعديل شده موضعي نيست زيرا به آزمونهاي جديدي مي انجامد. به زبان پوپر، مستقلاً آزمون‌پذير است.

آزمونهاي ممكن عبارتند از آزمودن گندمي كه نان مسموم از آن پخته شده، بدين منظور كه آيا داراي قارچ هست يا نه، كشت قارچ روي نوعي گندم كه به نحو خاصي تهيه شده و آزمودن اثر غذايي نان حاصل از آن، تحليل شيميايي قارچ به منظور يافتن سموم شناخته شده و امثال اينها انجام شود. تمام اين آزمونها، كه بسياري از آنها مشتمل بر آزمون فرضيه اصلي نمي شوند، مي تواند به ابطال فرضيه تعديل يافته بينجامد.

اگر فرضيه جرح و تعديل يافته ابطال پذيرتر، در آزمونهاي جديد ابطال نشد، در آن صورت مطلب جديدي آموخته شده است و پيشرفت حاصل مي شود.

{4}حال براي مثالي واقعي تر به تاريخ علم بازگشته، به سلسله حوادثي كه به كشف سياره نپتون انجاميد، توجه مي كنيم. رصد حركات سياره اورانوس در قرن نوزدهم نشان داد كه مدار اورانوس به مقدار قابل ملاحظه اي از آنچه نظريه جاذبه نيوتن پيش بيني كرده بود فاصله گرفته و در نتيجه، آن نظريه را با مشكل مواجه كرد. به منظور رفع اين مشكل، لووريه در فرانسه و ادمز در انگلستان پيشنهاد كردند كه سياره اي در مجاورت اورانوس وجود دارد كه تاكنون كشف نشده است و از اين رو پنداشتند كه جاذبه بين اورانوس و سياره فرضي، انحراف اورانوس از مدار پيش بيني شده اوليه اش را تبيين خواهد كرد. همان طور كه رويدادهاي بعدي نشان داد، اين پيشنهاد موضعي نبود. اگر اندازه سياره حدس زده شده قابل ملاحظه باشد و باعث اختلال مدار اورانوس شده باشد، مي توان وجود آن را در مجاورت اورانوس حدس زد و به دنبال اين حدس، مي توان با مشاهده منطقه مربوطه در آسمان با تلسكوپ، پيشنهاد جديد را آزمود. بدين گونه بود كه گاله براي اولين بار سياره اي را كه امروزه به نپتون شهرت يافته، رويت كرد. نه تنها آن پيشنهاد موضعي نبود، بلكه تلاش براي نجات نظريه نيوتن از ابطال به واسطه مدار اورانوس باعث آزمون جديدي براي آن نظريه شد، به طوري كه توانست به نحو غير منتظره و پيشرفت زايي از عهده آن برآيد.

نقش ابطال در پیشرفت علمی(5) - حدس و ابطال و پيشرفت

حدس و ابطال

نزد پوپر، «علم به عنوان يكي از بزرگترين دستاوردهاي روح بشري» (حدسها و ابطالها، در بسياري از جاها) { اين گفته پوپر بسيار براي من تامل برانگيز و هيجان آور بود.} من پس از اين بخش كوشيدم كتاب حدسها و ابطالها را بدان صورت كه پوپر فهرست‌بندي كرده بود مورد تامل قرار دهم يعني بخش نخست آن را كه به حدس اختصاص داده بود با نگاه و تاكيد بر حدس و نقش آن در علم مورد توجه قرار دهم و بخش دوم كتاب را با نگاه و تاكيد بر ابطال و نقش آن در علم. حدس و ابطال هر دو از مولفه‌هاي علم‌اند.

پوپر پس از نقد نظر استقرايي هيوم مي‌گويد من پيشنهاد مي‌كنم كه تكرار را همچون نتيجه‌ايي از تمايل خود براي چشمداشت نظم‌ها بيان كنيم و درصدد آن باشيم. پوپر مي‌خواست شباهتهايي را در مورد جهان كشف كند و آنها را توسط قوانين اختراع شده خود تفسير و تعبير نمايد به نظر وي همين نظريه يك سعي و خطا بود ـ [سعي و خطايي] از حدسها و ابطالها. (ص 57) به نظر پوپر نظريه‌ها خلاصه مشاهده نيستند بلكه اختراعاتي هستند ـ حدسهايي كه گستاخانه طرح شده تا در معرض آزمايش و محك زدن قرار گيرد و اگر مخالف با مشاهده در آمد حذف شود اين آزمونها بدين منظور صورت گرفته بوده است كه اگر ممکن باشد بصورت قطعي آنها رد كنند (حدسها و ابطالها، ص 58). پوپر در مقاله "سه نگرش در خصوص شناخت انسان"  دستاوردهاي علم را سنت عقل‌گرايي كه در جستجوي حقيقت است بدين جهت كه «براي آزاد كردن عقول ما از باورهاي قديمي و پيشداوريهاي قديمي و يقينيات قديمي دارد، و مي‌توان بجاي آنها حدسهاي تازه و فرضيه‌هاي گستاخانه عرضه كند» داراي ارزش و اعتبار بالائي قائل ميشود. پوپر بنا به نگرشي از علم که سعي دارد از آن دفاع کند كار دانشمندان را در داشتن جرات براي اينکه «اسطوره‌ها، حدسها و نظريه‌هايي بيافريند كه با تجربه متعارفي زندگي روزانه تضادي چشمگير دارد، و در عين حال مي‌تواند بعضي از جنبه‌هاي اين تجربه متعارفي زندگي را توضيح دهد» (حدسها، ص 126) مي‌داند و مي‌گويد اين كار ارزشمند آنها اين كمك را به ما مي‌كند تا بدان وسيله «بعضي از نظم‌ها {قانونمنديها} جهان شناخته شده بر تجربة متعارفي خود را استخراج كنيم ـ يعني بكوشيم اين نظم‌ها را توجيه كنيم.» پوپر معتقد است كار دانشمندان «بصورتي اندازه ناگرفتني بر وسعت قلمرو شناخت {ما} افزوده است» وليكن به نظر او «همة اين چيزها بسيار دور از آن است كه [تنها] افزارها {= ابزارها} محض بوده باشد{تلقي شود}» (حدسها، ص 127). پوپر«حدسها را كوششهايي بمنظور بيان و توجيه شناخته بوسيله ناشناخته  مي‌نامد.»(همانجا)و مي افزايد:«»

اگر به قول پوپر مبني بر اينكه هدف دانشمندان يافتن نظريه يا توصيفي صحيح دربارة جهان كه ممكن است توضيحي از واقعيتهاي مشهود باشد بدانيم، بايد با او همداستان باشيم كه آنچه دانشمندان مي‌توانند بكند نه اثبات نظريه‌هاي خود بلكه آزمودن نظريه‌هاي خود و حذف از آنهايي است كه تاب و تحمل آزمونهاي سخت را ندارند و اين نظريه‌ها از گزند هيچ آزموني در امان نيستند به نظر پوپر به اين لحاظ، همه نظريه‌ها فرضيه‌اند و همين گونه باقي مي‌مانند: در مقابل شناخت ترديدناپذير (اپيستيمه = معرفت) جز حدس (دوكسا) نيستند.

 وقتي به اين جاي كتاب حدسها و ابطالها رسيدم با اين انديشه معرفت شناسانه پارميندس مواجه شدم كه هموبين حقيقت و گمان (پندار = دوكسا) و در دوكسا بين پندار درست و پندار غلط فرق قايل بود. به نظر من افلاطون هم چنين كرد و وتيگشتاين هم نهايتاً معرفت را بي‌دليل يا باور بي‌دليل يافت.

 همين موضوع را پوپر چنين مي‌گويد «بهترين و در واقع علمي‌ترين نظريه‌ها توصيف كنندة «ذاتها» يا «ماهيت‌هاي ذاتي» اشياءند حقيقتي كه در زير ظواهر قرار گرفته‌اند. چنين نظرياتي نه نيازمند توضيح و بيان بيشترند و نه پذيرندة آن: آنها آخرين توضيحاتند و يافتن آنها هدف نهايي دانشمند است (حدسها، ص 128)

پوپر مي گويد نظريه آزمون پذيري يا ابطال پذيري «متضمن آن است كه نظريه هاي علمي در صورت عدم ابطال، تا ابد بصورت فرضيه و حدس باقي مي مانند» (جستجو، ص 179) پوپر در ادامه نظريه معرفت خود در كتاب جستجو همچنان باقي است به اين نكته ما را توجه مي دهد كه آموزه كانت مبني بر امتناع شناخت نفس الامر اشياء مرا به اين خصلت نظريه ها و فرضيات راهبري شد كه آنرا معادل خصلت فرضيه ائي مادام العمري نظريه ها تعبير كرد (جستجو 185)

  

حدس و ابطال و پيشرفت

پوپر به خوبي مي پذيرفت كه مشاهده توسط نظريه هدايت شده و آن را پيش فرض مي كند. همچنين اين موضع را كه صدق يا صدق احتمالي نظريه ها را مي توان در پرتو شواهد مشاهدتي تصديق كرد با خرسندي و اطمينان كنار مي گذارد. نظريه ها در نزد پوپر بمنزله حدسيات يا گانهاي نظري (speculative) و موقتي هستند كه ذهن آدمي آزادانه آنها را خلق مي كند تا بر مسائل كه نظريه هاي قبلي با آن مواجه شده بودند فائق آيد و تبيين مناسبي از رفتار بعضي جوانب جهان ارائه نمايد. حدسهاي نظري همين كه چنين جهت بررسي پيش نهاد مي شوند بدقت و بدون مسامحه كاري توسط آزمونها و مشاهدات مورد آزمايش قرار مي گيرند نظريه هايي كه از عهده آزمونهاي مشاهدتي و ازمايش موفق بيرون نيايند بايد حذف شوند. بنابراين حدسهاي ديگر جايگزين آنها مي شوند. بدين قرار علم با‌ آزمونها و خطا، يعني با حدسها و ابطالها، پيشرفت مي كند. بدين ترتيب تنها بهترين نظريه ها ابقاء مي شوند در ضمن اينكه هرگز مجاز نيستيم بگويم فلان نظريه صادق است، تنها مي توانيم اميدوار باشيم در ميان نظريه هاي موجود بهترين و از آنچه پيش از آن وجود داشته بهتر است. (چيستي علم، چالمزر، 51)

 

دو نمونه از ابطال و پيشرفت علمي

در اين جا دو مثال آورده شده است تا نقش ابطال در پيشرفت علمي را توضيح دهد. يک مثال جزئي و ديگري بررسي پيشرفت علم فيزيک در يک گستره بزرگتر از ارسطو تا انشتين.

 1- شناخت ما از خفاشها:

{1}خفاشها با آنكه چشمان ضعيفي دارند و بيشتر پروازشان در شب صورت مي گيرد، مي توانند بي آنكه با شاخه درختان، سيمهاي تلگراف و خفاشهاي ديگر برخورد كنند براحتي و با سرعت پرواز و حشرات را شكار كنند. اين مشاهده مساله اي را ايجاد مي كند زيرا ظاهراً نظريه قابل قبولي را ابطال مي كند كه برحسب آن ، حيوانات همچون انسانها با چشمهايشان مي بينند. ابطالگرايان تلاش مي كنند با حدس يا ساختن فرضيه اي مساله را حل كنند. شايد پيشنهاد كنند: اگر چه چشمان خفاشها ظاهراً ضعيف است، آنها مي توانند به نحوي كه براي ما قابل فهم نيست با استفاده از چشمان خود ببينند. اين فرضيه را مي توان آزمود. تعدادي خفاش را داخل اتاق تاريكي كه داراي موانع است رها مي كنيم و توانايي آنها را در اجتناب از برخورد با اين موانع به نحوي اندازه گيري مي كنيم. سپس چشمان همان خفاشها را مي بنديم و مجدداً در داخل اتاق رها مي كنيم. استدلال آزمايشگر قبل از اين آزمايش مي‌تواند چنين باشد: يكي از مقدمات استدلال، فرضيه خود او است كه به بياني صريح مقرر مي دارد: «خفاشها مي توانند با استفاده از چشمان خود و بدون برخورد با موانع پرواز كنند، و اين كار را بدون استفاده از چشمان خود نمي توانند انجام دهند.» مقدمه دوم توصيف ابزار و وسايل آزمايشگاهي است به علاوه اين قضيه كه: «چشمان اين تعداد خفاشها بسته شده است به طوري كه نمي توانند از چشمانشان استفاده كنند». آزمايشگر مي تواند از اين دو مقدمه قياساً نتيجه گيري كند كه «خفاشها نمي توانند از برخورد با موانع داخل آزمايشگاه به نحو موثري اجتناب كنند». سپس آزمايش انجام مي گيرد و مشاهده مي‌شود كه خفاشها از برخورد با موانع با همان دقت قبلي اجتناب مي كنند. {بدين سان} فرضيه مورد آزمون ابطال مي شود.

{2} اينجاست كه به استفاده تازه اي از قوه تخيل نياز است تا حدس يا فرضيه يا تخمين جديدي طرح شود. شايد دانشمندي بگويد ممكن است گوشهاي خفاش به نحوي در توانايي اجتناب از موانع موثر است. براي ابطال اين فرضيه مي توان آن را مورد آزمون قرار داد بدين صورت كه قبل از رها كردن خفاشها در آزمايشگاه گوش آنها را بست. اين بار ملاحظه مي شود كه از توانايي اجتناب آنها از موانع به طور قابل ملاحظه اي كاسته شده است. اين فرضيه تاييد شده است. حال ابطالگرايان بايد تلاش كنند فرضيه خود را دقيقتر كنند به طوري كه با سهولت بيشتري ابطال پذير شود. پيشنهاد مي شود كه خفاشها انعكاس صداي جيغ و فرياد خود را از اشياء جامد ميشنوند. اين مطلب با دهنه زدن به خفاشها قبل از رها ساختنشان آزمايش مي شود. دوباره خفاشها با موانع برخورد مي كنند و باز فرضيه تاييد مي گردد. اكنون به نظر مي رسد ابطالگرايان به راه حل موقتي مساله خود نزديك شده اند. با اين همه معتقد نيستند كه با آزمايش چگونگي اجتناب خفاشها از برخورد با موانع در حين پرواز را اثبات كرده اند، زيرا امكان دارد عوامل ديگري پيش آيد كه به آنان نشان دهد اشتباه مي كرده اند. براي مثال، شايد خفاشها انعكاس صداي خود را نه با گوش كه با قسمت حساسي از ناحيه اطراف گوش دريافت مي كنند كه كارايي آن هنگام بستن گوش خفاها از بين رفته است يا شايد انواع مختلف خفاش موانع را به صورتهاي بسيار متفاوت در‌مي‌يابند به طوري كه خفاشهاي مورد استفاده در آزمايش به طور صحيحي نماينده همه انواع آنها نبوده اند.

 2- پيشرفت در فيزيک:

پيشرفت فيزيك از عصر ارسطو تا دوران نيوتن و از آن پس تا اينشتين  مثالي در اختيار مي گذارد كه داراي پهنه گسترده تري است. تبيين ابطالگرايان از آن پيشرفت تقريباً بدين شرح است:

{1}فيزيك ارسطويي تا حدي كاملاً موفق بود. اين فيزيك مي‌توانست طيف وسيعي از پديدارها را تبيين كند. براي مثال مي توانست تبيين كند چرا اجسام سنگين (به قصد قرار گرفتن در جايگاه طبيعي شان در مركز جهان) به زمين سقوط مي كنند، و بعلاوه مي توانست كنش سيفونها و پمپهاي مكنده را تبيين كند (اين تبيين بر غيرممكن بودن خلا مبتني بود) و مانند اينها. اما سرانجام فيزيك ارسطويي به شيوه هاي متعددي ابطال شد:

1- سنگي كه از بالاي دكل كشتي اي رها مي شد كه با سرعت يكنواخت در حركت بود در پاي دكل روي عرشه پايين مي آمد و نه در فاصله اي از دكل، آن گونه كه نظريه ارسطو پيش بيني كرده بود.

2- مشاهده شد كه اقمار مشتري به دور مشتري مي گردند نه به دور زمين.

ابطالهاي ديگري نيز در قرن هفدهم اضافه شد.

 {2}فيزيك نيوتني پس از تولد و تحول به دليل حدسهاي امثال گاليله و نيوتن نظريه كاملتري بود كه جايگزين فيزيك ارسطو شد. نظريه نيوتن سقوط اجسام، عمل سيفونها و پمپهاي مكنده، و هر پديدار ديگري را كه نظريه ارسطو قادر به تبيينشان بود مي توانست تبيين كند. بعلاوه، مي‌توانست پديدارهايي را كه براي ارسطوييان مساله آفرين بود تبيين كند. اضافه بر اين، نظريه نيوتن پديدارهايي را مي‌توانست تبيين كند كه نظريه ارسطو به آنها توجهي نكرده بود از قبيل همبستگي بين امواج دريا و موقعيت ماه، و تغيير در نيروي جاذبه با ارتفاع بالاي بستر دريا. نظريه نيوتن مدت دو قرن قرين توفيق بود بدين تعبير كه هر تلاشي جهت ابطال آن با توجه به پديدارهايي كه به كمك خود آن پيش بيني شده بود، ناموفق مي شد. اين نظريه حتي به كشف سياره جديد نپتون منجر گرديد، اما با وجود توفيقاتش، تلاشهاي مداوم جهت ابطال آن سرانجام كامياب شد. نظريه نيوتن از راههاي متعددي ابطال گرديد. اين نظريه:

1-  قادر به تبيين جزئيات مدار سياره عطارد نبود

2- نمي توانست جرم متغير الكترونهاي سريع الحركت در لوله خلا را تبيين كند.

در نتيجه فيزيكدانان در اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم با چالش مسائلي مواجه شدند كه پدیرش فرضيه هاي نظري جديدي را طلب مي كرد كه به نحوي كاميابتر بر اين مسائل فائق آيد.

 {3}اينشتين توانست از عهده اين چالش برآيد. نظريه نسبيت وي توانست پديدارهايي را تبيين كند كه نظريه نيوتن را ابطال كرده بود و در همان حال مي‌توانست در زمينه هايي كه نظريه نيوتني موفق بود با آن برابري كند. بعلاوه، نظريه اينشتين پيش بيني پديدارهاي جديد چشمگيري را به ارمغان آورد. نظريه نسبيت خاص وي پيش بيني كرد كه جرم تابعي از سرعت است و جرم و انرژي قابل تبديل به يكديگرند. همچنين نظريه نسبيت عام وي پيش بيني كرد كه پرتو نور در ميدانهاي گرانشي نيرومند خميده مي‌شوند. كوششهاي بعدي جهت ابطال نظريه اينشتين  با توجه به پديدارهاي جديد به شكست انجاميد. ابطال نظريه اينشتين  به منزله چالشي براي فيزيكدانان جديد همچنان برجاي مانده است. توفيق آنان در ابطال اين نظريه گام جديدي در پيشرفت فيزيك خواهد بود.

نقش ابطال در پیشرفت علمی(4) - ابطال با عينيت و عقلانيت

ابطال و عينيت

علوم طبيعي داراي نوعي دقت و عينيت هستند و ما را قادر مي‌سازند از طريق منطق پژوهش علمي در مورد درستي و نادرستي مدعاي علمي دست به آزمون بزنيم. آنها را بپذيريم ، يا آنها رد و ابطال نمايم. همچنين مي‌توانيم دربارة رويدادهاي علمي پيش‌بيني معتبر به عمل آوريم. به زعم پوپر شبه علم همچون نظريه تاريخي ماركس، روانشناسي فرويد و روان كاوي آدلر فاقد چنين ويژگي است و از اين جهت بين علوم طبيعي و چنين موضوعاتي بايد تمايز قائل شد.او صراحتاً در کتاب منطق اکتشافات علمي تذکر مي دهد:«مبناي تجربه عاقبت هر چه تعيين ميشود، ما از اينكه اين را مي‌دانيم كه وفاداري به رعايت عينيت گزاره‌هاي علمي، ايجاب ميكند كه گزاره‌هايي كه تجربه بر آنها بنا مي‌شود نيز عيني باشند و همگان بتوانند امتحانشان كنند. اما شرط اينكه آزمودن گزاره‌هايي براي همگان ميسر باشد، اين است كه از آنها بتوان گزاره‌هايي آزمون‌پذير ديگري نتيجه گرفت. بنابراين آزمون‌پذيري گزاره‌هاي پايه، مستلزم اين است كه در علم هيچ گزاره فرجاميني يافت نمي‌شود، يعني در علم، همه گزاره‌ها امتحان كردني‌اند. لذا هر گزاره علمي را علي‌الاصول بايد بتوان از طريق ابطال بعضي از پيامدهايش باطل كرد. (بند 8، ص 64 و 63)

ابطال و عقلانيت

{پوپر براي اين که ما را به روش عقلانيت انتقادي خود رهنمون کند به تمثيل و توصيف ايستار جزمي در برابر ايستار انتقادي خود مي پردازد و مي گويد }

«در ايستار جزمي جهان را بنا به يك الگوي ثابت مورد تفسير قرار ميدهند. بدين ترتيب گويي همه چيز براي اثبات و استحكام بخشيدن به آن بكار مي‌رود. در حاليكه در ايستار نقدي در برابر يك اسطوره، يا يك حدس، يا فرضيه آمادة تغيير دادن و اصلاح كردن و حتي چشم پوشيدن از آن است. ايستار جزمي را مي‌توان اغلب بيماريهاي عصبي و بصورت جزيي نتيجة توقف رشد ايستار نقدگرايانه دانست و گاه نتيجه يك جزمي گري متوقف شده نه يك جزميگري طبيعي با نتيجه تقاضاهايي براي تغيير دادن و تنظيم كردن بعضي از تفسيرها و پاسخهاي نظري آن. اين ايستار جزمي را مي‌توان از ترس و نياز فزاينده به ايمني و يقين دانست و شبيه حالتي است كه در آن يك اندام آسيب ديده از ترس بيحركت مي‌ماند و همين سبب سفتي و سختي آن مي‌شود» (حدسها و ابطالها، ص 62)

ولي تمايز بين تفكر جزمي و تفكر نقدگرايانه ما را به سر هسته مركزي بحث فرا مي‌خواند زيرا «ايستار جزمي آشكارا وابسته به تمايل اثبات كردن قوانين و طرحها از طريق جستجو براي بكار بستن و تائيد كردن آنها، حتي تا درجه غفلت ورزيدن از رد كردن و ابطال آنهاست. در صورتيكه تفكر نقدگرايانه آماده تغيير دادن آنها و محك زدن آنها به منظور رد كردن و در صورت امكان باطل كردن آنهاست. و{اين بدان بمعناست كه} بايد ايستار نقدگرايانه را با ايستار جزميگرايانه را با علمي كاذب (شبه علم) يكي بدانيم.» (حدسها و ابطالها، ص 63)

پوپر ايستار نقدگرايانه و بحث آزاد نظريه‌ها را بمنظور اكتشاف نقاط ضعف آنها تا اصلاح و بهبود آنها، ايستار معقوليت و عقلانيت مي‌نامد (حدسها و ابطالها، ص 63) و آنها را بدين وصف كه عقلانيت را داراي قلمرو وسيع مي‌دانست و قلمرو جزميگرايانه را قلمرو كوچك يقين آن هم در حيطة منطق و رياضيات توصيف كرده است. (حدسها و ابطالها، ص 64)

ايستار نقادانه را مي‌توان همچون كوشش آگاهانه براي آن دانست كه نظريه‌ها و حدسهاي ما، بجاي خود ما، متحمل تنازعي شود كه در جهان براي باقي ماندن آنچه شايسته‌تر است صورت مي‌گيرد. به ما‌شانس باقي ماندن پس از حذف كردن يك فرضيه نادرست را ميدهد ـ {آنگاه} كه ايستاري جزمي‌تر مي‌تواند با حذف كردن خود، آن فرضيه را حذف كند و براندازد (داستان موثري از يك جامعة هندي در دست هست كه بعلت اعتقاد آن به قدسيت زندگي ببرها، از جهان برافتادند). بدين ترتيب از راه حذف كردن نظريه‌هايي كه شايستگي كمتري دارند. بهترين نظريه‌ها را در دسترس قرار ميدهند» (حدسها، ص 65) در اينجا منظور از شايستگي پوپر همان حقيقت است. به نظر پوپر اين روش غيرعقلاني نيست و نياز به اثبات عقلي بيشتري ندارد.

نقش جزمها

پوپر تفكر جزمي را مرحله‌ايي از تفكر آدمي مي‌داند. براي پوپر«عاليترين دستاوردهاي ذهن بشر جزمهاي نخستين، به اضافه نقد [ها] {هستند} (جستجو ، ص 128) به واقع اگر انديشه‌ايي بخواهد مسير تعالي‌تر خود را بپيمايد علي‌القاعده بايد نظريه‌ايي منعقد شده باشد و تعين‌پذيري آن نظريه به جزمهاي استوار آن است. بدين قرار ميتوان گفت بدون فرض وجود نظريه‌ايي جزمي نميتوان تصور نظريه انتقادي داشت(جستجو ـ‌ ص 133). پوپر جزم‌ها را زائيدة تفكر غريزي و گرايش به نظم مي‌داند (همانجا)

تفكر نقادانه نه تنها رد هر كوشش و حدس به خصوص بلكه مي‌تواند به رد حدسهاي عميق‌تر با فرض محدودة تمام كوششهاي ممكن در بسياري از حالتهاي تفكر خلاق مي‌افتد.

 

نقش ابطال در پیشرفت علمی(3) - ميزان و درجه ابطال پذيري، وضوع و دقت

قانون و نظريه علمي مطلوب صرفاً بعلت ابطال پذيري است كه درباره جهان دعوي و سخن مشخصي دارد. به نظر ابطال گرايان به هر ميزان كه نظريه ايي بيشتر ابطال پذير باشد، بهتر است هر اندازه كه مدعاي نظريه اي بيشتر باشد، امكان بيشتري در اختيار ما مي گذارد تا نشان دهد جهان در واقع آن گونه كه آن نظريه تصريح مي كند، رفتار نمي كند. بنابراين نظريه بسيار مطلوب آن است كه در برگزيده بيشتري اطلاعات درباره عالم طبيعت و در نتيجه بسيار ابطال‌پذير باشد و هرگاه به بوته آزمايش برده شود ابطال نشود. همچنين هر اندازه نظريه ها با وضوح و دقت بيشتري بيان شوند و به همان ميزان صورت بندي دقيقتري داشته باشند. ابطال پذيرترند. (چالمزر، ص 59)به دو مثال زير توجه كنيد:

(1) «سيارات در مدارهاي بيضي شكل به دور خورشيد حركت مي كنند.»

(2) «سيارات در مدارهاي بسته به دور خورشيد حركت مي كنند.»

گزاره (1) نسبت به گزاره (2) هم دقيقتر و در نتيجه ابطال پذيرتر است. همچنين ابطال گرايان اين ادعا كه سرعت نور در خلاء 6 10*8/299  متر در ثانيه را به ادعاي نادقيق تر كه تقريباً 6 10*300 متر در ثانيه را بيشتر ترجيح مي دهند. پوپر در كتاب حدسها و ابطالها مي گويد:

«من مي توانم با خرسندي بپذيرم كه ابطال گرايان مثل خودم، تلاش براي حل مسئله اي را در خور اعتنا را با حدسهاي جسورانه. حتي مخصوصاً اگر بسرعت غلط از آب در آيند، بيشتر ترجيح مي دهند تا يكسري بديهيات (truisms) نامربوط. اما اين را ترجيح مي دهم چون معتقديم اين شيوه اي است كه با آن مي توانيم از اشتباهاتمان درس بگيريم و از اينكه دريافتيم حدس ما غلط است نكات بيشتري درباره حقيقت آموخته ايم و به حقيقت نزديكتر شده‌ايم.»(به نقل چالمزر، چيستي علم، ص 58، از حدسها و ابطالها ص 231 كتاب انگليسي چاپ 1969)

اين موضوع درارتباط با روش پوپر و سنت پژوهش علمي و عقلانيت انتقادي است.{من به اين موضوع در بخش هاي ديگر خواهم پرداخت}

بدين ترتيب در سنت پوپري ما از اشتباهاتمان عبرت مي گيريم. در واقع علم با آزمون و خطا پيشرفت مي كند. به اين دليل منطقي كه استنتاج قوانين و نظريه هاي جهانشول از گزاره هاي مشاهدتي غيرممكن ولي استنتاج كذب آن امكان پذير است. ابطالها نقطه عطف مهم، دستاوردهاي برجسته و نقاط عمده پيشرفت علم اند. به نظر پوپر با داشتن نظريه ابطال پذيري « كل مسئله روش علمي و به تبع آن مساله پيشرفت علمي صورت روشن و آشكاري پيدا ميكرد. پيشرفت عبارت مي شد از حركت بسوي نظريه هايي كه گوياي خبر بيشتري باشند يعني نظريه ايي با محتواي بيشتر» (جستجو، ص 179)

به آن ميزان كه نظريه هايي گوياتر و داراي خبر بيشتر باشند، حذف كننده تر رفع كننده تر مي شوند و فرصتهاي ابطال آنها بيشتر مي شود. بدين ترتيب پوپر تذکر مي دهد:«پيشرفت علمي عبارت از جمع آوري مشاهده بيشتر نيست، بلكه عبارتست از كنار گذاشتن نظريه هاي ضعيف تر و نهادن{=جايگزين کردن} نظريه هاي بهتر به جاي آنها{ست}، به خصوص نظريه هايي برخوردار از محتواي بيشتر، نظريه هاي رقيب پديد مي آيد، يعني نوعي تنازع دارويني براي بقا» (جستجو، ص 179)

نقش ابطال در پیشرفت علمی(2) - ابطال به چه چيزهايي تعلق نمي‌گيرد؟

هنگاميكه ما عبارت «حدسها و ابطالها» را مي‌شنويم به ياد نظريه پوپر راجع به علم مي‌افتيم.پوپر مي‌گويد: «پس از متلاشي شدن امپراطوري اتريش، انقلابي در اين سرزمين پيش آمد. هوا آكنده از تشويش بود در اين ميان نظريه‌هايي نظر مرا به خود جلب كرد. از اين ميان نظريه نسبيت انشتين بدون شك مهمترين آنها بشمار مي‌رفت. سه نظريه ديگر مورد توجه، نظريه ماركس دربارة تاريخ، نظريه روانكاوي فرويد و نظريه به اصطلاح «روانشناسي فردي» آلفرد آدلر بود.» (حدسها و ابطالها، ص 42). پوپر خاطر نشان مي کند در تابستان 1919 ناخرسندي از اين سه نظريه براي من آغاز شد و رفته رفته افزايش يافت. بيشتر ناراحتي پوپر از اين سه نظريه در عين آنكه بصورت علمي مطرح شده بودند اين بود كه «بيشتر از آنكه به علم شباهت داشته باشند به اسطوره‌هاي ابتدايي شباهت داشتند» (حدسها و ابطالها، ص 42) وي آنها را «جهان آكنده از دلايلي براي اثبات آن نظريه» (حدسها و ابطالها، ص 43) تلقي كرد. اين نظريه‌ها قدرت توضيح دهندگي بسياري دارند و هر حادثه‌ايي را كه در قلمرو و البته در ارتباط با آنها اتفاق مي‌افتد را توضيح ميدهند. بنا به گفته پوپر «آنها هر چه اتفاق مي‌افتد آنرا تائيد ميكرد» (حدسها و ابطالها،ص 43) مشخص‌ترين عنصر اين وضع به نظر پوپر «جريان مداوم تائيدها و مشاهداتي بود كه در اثبات نظريه مورد بحث صورت ميگرفت»، «درست همين واقعيت ـ كه هميشه شايستگي دارند و پيوسته تاييد مي‌شوند ـ در چشم ستايندگان اين نظريه محكم‌ترين حجت و برهان براي درستي آنها به شمار مي‌رفت».(حدسها و ابطالها،ص 44) در حاليكه پوپر اين استحكام ظاهري را در حقيقت ضعف آنها تلقي مي کرد.» (حدسها و ابطالها، ص44)

«سند بسيار مهم در اين مورد موضوع پيش‌گويي يا چيزي است كه مي‌توان آنرا پيش‌بيني ناميد، بدان معنا كه اگر مشاهده چنان نشان دهد كه اثر پيشگويي شده قطعاً وجود ندارد، آنگاه نظريه بطور قطع باطل و مردود است و نظريه با بعضي از نتايج ممكن مشاهده ناسازگار است. در واقع با نتايجي كه هر كس پيش از انشتين انتظار آن را داشت و اين با وضعي كه دربارة نظريه ماركس، فرويد و آدلر گفته شد تفاوت داشت.  و اين بيان در نتيجه‌گيري پيشين من حاكي از اينست كه نظريه مورد بحث با واگراترين رفتار بشري سازگار است. بدين سان كه عملاً امكان ندارد بتوان رفتاري بشري يافت كه ادعاي دلالت داشتن آن به صحت آن نظريه‌ها ممكن نباشد.(حدسها و ابطالها، ص 45). از همين رو پوپر نظريه تاريخي‌گري ماركس، نظريه روانشناسي فرويد و نظريه روانكاوانه آدلر را آزمون ناپذير و ابطال ناپذير مي دانست.خود پوپر به کرات تذکر داده است که صفحه ائي از روزنامه اي نبود که تفسيري مارکسيستي ارائه شده باشد. در ارتباط با روانکاوي آدلر هر گونه تفسير براي نمونه ائي که پوپر ارائه کرده است امکان پذير مي باشد.

ويژگي اصلي نظريات علمي ابطال‌ناپذير بودنشان است. ابطال‌پذيري نظريه بمعني باطل يا غلط بودنشان نيست، بلكه بمعناي اين است كه براساس چنين نظريه‌اي مي‌توان پيش‌بيني‌هاي مشخص كرد و سپس آن پيش‌بيني‌ها را به محك تجربه آزمود. اگر پيش‌بيني‌ها غلط از كار درآمدند، نظريه ابطال يا نقض مي‌شوند. (سميرا كاشا، فلسفه علم، فصل اول، ص 16) به نظريه پوپر نظريه روانشناسي فرويد با هر نوع يافته تجربي سازگار است. مهم نيست رفتار چه باشد. پيروان فرويد در هر حال رفتار او را بر پايه نظريه‌شان تبين مي‌كردند و در هيچ حالتي بطلان نظريه خود را نمي‌پذيرند. از نظر وي نظريه ماركس در باب تاريخ نيز مشمول چنين حكمي است. اما در عوض، نظريه نسبيت عمومي انشتين مبني بر اينكه مسير نور ستارگان در دور دست در ميدان جاذبه خورشيد منحرف مي‌شود، بطور كامل پيش‌بيني شده بود و اين رويداد، جز در هنگام كسوف قابل رصد نيست. سر ارتور ادينگتن، منجم و فيزيكدان انگليسي در 1919 دو گروه را سامان داد تا در برزيل و جزيرة پرنيسيپه نزديك سواحل آفريقاي جنوبي در اقيانوس اطلس به رصد اين واقعه علمي بپردازند، هر دو گروه به اين نتيجه رسيدند كه خورشيد نور ستاره را بطرف خود كج مي‌كند، ميزان انحراف هم دقيقاً همان بود كه انشتين پيش‌بيني كرده بود.

{براي توضيح بيشتر اين موضوع مي خواهيم به بررسي بيشتر اين موضوع بپردازيم}

ابطال پذيري، معياري براي علمي بودن نظريه ها

ابطال گرايان علم را به مثابه مجموعه اي از فرضيه ها جهت توصيف يا تبين دقيق رفتار چهره ايي از جهان كه موقتاً پيشنهاد شده اند مي دانند. چنانچه بنا باشد فرضيه ائي يا نظامي از فرضيه ها واجد منزلت قانون يا نظريه علمي باشد يعني بخواهد جزو معرفت علمي ما واقع شود بايد ابطال پذير باشد. مطابق اين نظريه فرضيه ايي ابطال پذير خواهد بود كه يك گزاره مشاهدتي يا مجموعه اي از گزاره هاي مشاهدتي منطقاً ناسازگار با آن امكان وجود داشته باشد. بدين معنا كه اگر صدق گزاره ها اثبات شد فرضيه را ابطال كند. به دو گزاره زير توجه فرمائيد:

             (1) هرگز روزهاي چهارشنبه باران نمي باشد.

             (2) هوا يا باراني است و يا باراني نيست.

گزاره (1) بعلت اينكه كافي است يك چهارشنبه باران ببارد، ابطال مي شود. بنابراين اين گزاره کاملاً قابل ابطال است. گزاره (2) بعلت اينكه هيچ گزاره مشاهدتي منطقاً ممكن نمي تواند اين گزاره را ابطال كند. بنابراين اين گزاره ابطال نيست.در ضمن اينکه اين دو گزاره هيچ چيزي درباره جهان به ما نمي گويند.موضوع مهم اينست که از نظريه علمي و قانون علمي انتظار مي رود خبري درباره چگونگي رفتار جهان در اختيار ما بگذارد و بدين سان اعمال ديگري كه منطقاً امكان وقوع دارند، اما در واقع وقوع نمي يابد را به لحاظ تجربي غيرممكن بخواند. يعني تنها در صورتي قانون يا نظريه اي را اخباري informative مي داند كه مجموعه اي از گزاره‌هاي مشاهدتي منطقاً ممكن را به لحاظ تجربي ناممكن اعلام نمايد. بطور نمونه به اين گزاره توجه فرمائيد:

«كليه سيارات در مدارهاي بيضي شكل به دور خورشيد گردش مي كنند.»

اين قانون دعوي مشخصي راجع به مدار افلاك ارائه مي كند كه برخي رفتارهاي غيربيضي شكل را ناممكن اعلام مي‌كند، اين قانون هم ابطال پذير است و هم اختياري است. مطابق نظر ابطال گرايان اگر قرار است نظريه ايي محتواي اخباري داشته باشد بايد خطر ابطال شدن را پذيرا باشد (چالمزر، چيستي علم، ص 56)

مفاهيم بنيادي فضا و زمان

درك مفاهيم بنياديني مانند فضا و زمان نظير تمامي مفاهيم و كميتهاي بنيادي روندي پويا داشته است و در طول تاريخ دستخوش تغييرات زيادي شده است. بويژه بعد از نسبيت انشتين مفاهيم فضا و زمان و درك آدمي از آنها دچار تغيير زيادي شده است. در اينجا هدف ما از ارائه ي اين فصل مهيا نمودن زمينه آشنايي با نگرش فلسفي و علمي نسبت به فضا و زمان است.تلاش ما اين است که با رويکرد تاريخي هر دو اين نگرش را در کنار هم قرار دهيم تا روندپيشرفت مفهوم مکان و زمان به نحو مناسبي آشکار گردد.

همان طور که مي دانيد نگرش نسبت به اين دو مفهوم بنيادي تا پيش از نظريه نسبيت عام و خاص نگرش مطلق انگارانه بوده است، اما پس از آن اين نگرش با تغييرات بنيادين روبرو گرديد.همچنين ما با مفهوم خطي و غير خطي زمان مواجه مي شويم در حالي که اولي را به دنياي فيزيکي مربوط مي کنند دومي را از آن دنياي فرافيزيکي مي خوانند. همچنين ما با اصطلاحاتي نظير زمان کيفي و کمي ،زمان اساطيري، زمان زيست شناختي  و نظاير آن روبرو مي شويم. ليکن بحث ما در اين جا بحث بر سر مفاهيم بنيادين مکان و زمان از نظر علمي(فيزيکي) و فلسفي است.

زمان را نمي توان از مكان جدا كرد. چون تحقق مکان در زمان است، بهمين لحاظ ما اين دو مبحث را در کنار هم ولي در دو مرحله طرح مي کنيم ابتدا به طرح ديدگاه مطلق گرايانه از اين دو مي پردازيم و سپس به بررسي آنها پس از دوره فروپاشي ديدگاه مطلق انگارانه خواهيم پرداخت.

این ارائه درسی که برای درس فیزیک و فلسفه در خردادماه ۸۸ ارائه شده بود بصورت فایل پاور پوینت از اینجا قابل دانلود است و به شکل فشرده از اینجا قابل دانلود می باشد.

نقس ابطال در پیشرفت علمی(1) آيا مي توان ابطال و ابطال پذيري را از هم جداکرد؟

 با اينكه روي سخن ما درباره ابطال است ليكن رابطه ايي مفهومي و مصداقي بسيار زيادي بين اين واژه و واژه ابطال پذيري وجود دارد. ابطال در عرف فرهنگ لغات فارسي به معناي پوچ، بيهودگي، ناچيزكردن و در معناي مصدري و اسمي بكار مي رود و معادل Falsification است.و در معناي آنچه صفت پوچي، بيهودگي و ناچيزي را به خود گرفته مي باشد. اما ابطال پذيري يا Falsifiability به معناي آنچه توانايي و استعداد پذيرفتن صفت پوچي، بيهودگي و ناچيز بودگي را دارد، بکار مي رود . ابطال در عرف فلسفه علم يعني «شكست نظريه ها در بوته آزمايش آزمونهاي مشاهدتي و آزمايشي» (چالمزر، چيستي علم، ص69)  به نظر می رسد نمی توان این دو اصطلاح را به این سادگی از هم جدا کرد .مثلاً پرفسور كتاب چالمزر معتقد است « از لوازم شرط ابطال پذيري بيشتر نظريه ها اين است كه نظريه ها بايد بوضوح بيان شده و دقيق باشند . . . در غير اينصورت مي توان از نظريه ها در مقابل ابطال دفاع كرد.» (چيستي علم،ص 59) شاهد مثال ديگر براي اين موضوع در كتاب منطق اكتشاف علمي چنين است: «ابطال‌پذيري را فقط هنگامي مي‌توان معيار تمييز بدانيم كه بتوانيم ابطال را به گزاره‌هايي مشخص مستند كنيم»(بند 7، ص 58) نسبت بين ابطال‌پذيري بعنوان معيار تمييز بين علم و تئوريهاي متافيزيكي و ابطال بعنوان يك صفت براي گزاره‌ها علمي، تنها در يك شيوه و معيار و يك صفت و خصوصيت نبايد نگريسته شود.  

به نظر می رسد که نسبت بین ابطال و ابطال پذیری نسبت بین آنچه می تواند ابطال را پذیرای باشد با آنچه پذیرفته است می باشد.

كل‌گرايي (3)کل گرائی در نظريه كوانتم و ساختار علمي نظريه‌ها

«از ابتداي تاسيس علم جديد اين تز رايج بود كه تجزيه يك پديده به اجزاء آن مي‌توان فيزيك را پيش برد. براي فهم كل كافيست اجزاء را بفهميم و قوانين حاكم بر كل نتيجه قوانين حاكم بر اجزاء است و كل واقعيتي وراي واقعيت اجزاء ندارد. در تئوري كوانتم چنين نيست. مكانيك كوانتمي امكان توصيف جهان از طريق تقسيم آن به اجزاء كوچكتر و توصيف اجزاء را نفي ميكند. بدين ترتيب اتم را بايد به عنوان يك كل در نظر گرفت نه مجموعه‌ايي از اجزاء. مثلاً اتم هيليوم كه دو الكترون دارد، تابع موج الكترونها حاصلضرب دو تابع موج ـ تك الكترون نيست. در اينجا ما يك سيستم دو ـ الكتروني داريم كه در آن تشخيص اجزاء از بين رفته است و اصل پائولي حاكم بر كل اتم قابل استنتاج از قوانين حام بر «تك ـ الكترونها» نيست. همينطور در يك جسم جامد لايه‌هاي انرژي خاصيت كل سيستم است، نه از آن اجزائش و اين نشان ميدهد كه كل بيش از اجزاء است. بدين ترتيب تحويل‌پذيري كه از زمان انحطاط فيزيك ارسطويي رايج شده بود و رشد فيزيك اتمي بيش از هر موضوع ديگر مديون آن بود جايش را به كل انگاري (holism) سپرد. اما اين هم در عمل پياده نشده است و عملاً دانشمندان تحويل كل به اجزاء را ادامه داده‌اند. حجم عظيم كاري كه روي یکسان سازی نيروهاي بنيادي طبيعت انجام گرفته است و اخيراً روي نظريه سوپر ریسمانها(Super- string) دیده مي‌شود شاهد خوبي بر اين مدعاست» (گلشني، 1369، ص 8 ـ 37)

کل گرایی(2) یک نظر اجمالی بر کل گرایی کواین

كواين از يك موضوع نادر سخن مي‌گويد «نقطه تماس بين توصيف و واقعيت»، بعد مي‌گويد: «براي اينكه مهم‌ترين نقطه تماس ميان توصيف و واقعيت را كشف كنيم بايد به بيان گزاره در لحظه وقوع يك تجربه مراجعه كنيم، تجربه‌ايي كه بيان گزاره‌ايي، آنرا به طور بي‌واسطه گزارش ميدهد». در آنصورت است كه روح معرفت‌شناسي را شاد مي‌كند».

مي‌دانيد بحث برسر این است که بین «فنجان عيني و لب هاي ذهني لغزشهاي بسياري وجود دارد» او مي‌گويد: «گزاره‌ها از راه بسيار پر پيچ و خمي با تجربه ارتباط برقرار مي‌كنند.» سياق گفتگو و سبك نوشتاري او بسيار جالب و عميق است، گويي مي‌خواهد كمي ما ظرافت بيشتر دربارة آنچه مي‌خواهد به ما بگويد دقت به خرج دهيم: جديدترين ادعاي علمي دربارة پوزيترون و اين گزاره كه من قلم در دست دارم این است که هر دو به يك اندازه گزاره‌ ايي در مورد اشياء فيزيكي هستند؛ و به اين اشياي فيزيكي فقط به اين اعتبار علم داريم كه اجزاي يك ساختار مفهومي منظمي (system conceptual structure) را تشكيل مي دهد. ساختاري كه چون كل واحدي فقط لب هايش با تجربه تماس دارد.

تا آنجا كه پاي معرفت در ميان است، نمي‌توان براي مجموعه اين تائيدات چيزي بيش از اين ادعا كرد كه دستگاه پيچيده ولي مناسبي است كه يك سلسله از تجارب را به تجارب ديگر ربط مي دهد خود دستگاه بعنوان يك كل واحد تحت نظارت تجربه است ولي به طور ناقص تعيين مي‌يابد و نه كامل. يا به سخن ديگر تجربه بطور ناقص خصوصيات اين دستگاه را تعيين مي‌كند. درحاليكه تجربه‌گرايان  همواره مي‌انديشيدند که تجربه مضمون معرفت را بطور كامل تعيين مي‌كند. اين ادعاي كواين تجديدنظر كلي در عين ادعاي افراطي او است. او مي‌افزايد: «به رغم اين تعيين ناقص [است كه]، خود دستگاه همواره دلالت به اين امر دارد كه در صورت وجود يك سلسله تجارب ديگر بايد حاصل شود. وقتي چنين پيش‌بيني‌هايي غلط از آب درآيد، اين دستگاه بايد به نحوي از انحاء تغيير كند. اما اينكه كدام گزاره‌ها را بايد حفظ كنيم و در مورد كداميك تجديد نظر كنيم، از نظر دامنه انتخاب، آزادي عمل زيادي داريم، هر كدام از اين تجديد نظرها كافي است تا دلالت معيني را كه دستگاه را مختل ساخته است حذف كند. احكام ما درباره واقعيت خارج نه به صورت منفرد بلكه بصورت كل واحدي در برابر دادگاه تجربه حسي ما قرار مي‌گيرد.»

كواين تذكر مي‌دهد انتخاب ما براساس اينكه ما چه الويت‌هايي را بايد مدنظر قرار دهيم اساساً مبهم است. ليكن برخي گزاره‌ها مثل اينكه «اكنون قلم در دست دارم» به يك معني به تجربه ممكن نزديكتر هستند تا گزاره‌هاي ديگر به همين دليل بايد به نحو رشك برانگيزي از آنها پاسداري كرد. تنها از همين جنبه مي‌توانيم براي كل دستگاه در مجموع مضمون تجربي يا مرجعي عيني قائل شويم.

شايد اين سوال در هنگام مطالعه مقاله كل‌گرايي كواين پيش بيايد: آيا تز كل‌گرايي كواين مي‌خواهد معرفت ما به دستگاه يا كل را مورد تجدید نظر قرار دهد. خصوصاً اين بخش از نوشته او «برداشت‌هاي ما راجع به تعينات بيروني داوري يك تجربه حسي معطوف به خود آن تجربه نيست بلكه بعنوان جزيي از يك مجموعه است» (به نقل از احمدي مقدم،‌ 2005، از كواين، 1911 و ص 4) «كواين با زير سوال بردن تمايز گزاره‌هاي تحليلي و ترتيبي استدلال مي‌كند كه شروط تحقيق‌پذيري (verifiability) يك جمله وابسته به كل نظريه است. پس معناي يك جمله نيز به كل نظريه‌اي كه آن جمله يا گزاره جزيي از آن وابسته است.» (به نقل از احمدي مقدم) ويتگنشتاين معناي يك واژه را در كاربرد آن در يك بازي زباني مي‌دانست. اساس كل‌گرايي معنايي را مي‌توان در اين جمله ويتگنشتاين جستجو كرد كه «فهم يك جمله يعني فهميدن يك زبان (به نقل از احمدي مقدم، ويتگنشتاين، 1381). مطلب اساسي در «كل‌گرايي معنايي» اينست كه اگر دو شخص بطرق مختلفي يك واژه را بفهمند، حتي در صورت وجود مشابهت‌هايي بسيار، آنها مفهوم يكساني را برداشت نكرده‌اند» (احمدي مقدم) پس مي‌توان كل‌گرايي معنايي را چنين تعريف كرد: «دو شخص مفهوم يكساني را از يك اصطلاح معين استنباط ميكنند،‌ اگر و تنها اگر آن اصطلاح را از طريق يكساني بفهمند (Peacocke). مي‌توان گفت «كل‌گرايي معنايي» استنتاج دو مقدمه است:‌مقدمه اول اينست كه «معناي يك واژه نقش آن در زمينة جمله است» و راي وتيگشتاين كه مي‌گويد « فهم يك جمله يعني فهميدن يك زبان»‌ مي‌باشد. مقدمه دوم: «هيچ اصلي كه ميان اشكال تركيبي و تحليلي زبان افتراق دهد، وجود ندارد» اين راي برگرفته از راي كواين است. استنتاج اين دو مقدمه چنين ميشود: «معناي يك عبارت توسط كل زباني آن تعيين ميشود و نقش زباني يك عبارت، كليت استنتاج‌هاي بهم وابسته به آن مي‌باشد»

 
  BLOGFA.COM