جرات پرسیدن داشته باش -کانت، رساله ای درباب روشنگری
 

سمینار بین المللی تعامل دو گونه پدیدارشناسی

پدیدارشناسی، مطالعه تجربه آگاهانه بشر از منظر سوژه است. طی چند دهه گذشته، مورد توجه بسیاری از فیلسوفان تحلیلی و دانشمندان علوم شناختی قرار گرفته است. پدیدارشناسی در درجه اول واکنشی به رویکردهای سنتی برای مطالعه ذهن بود که از نقش آگاهی غفلت می کردند. در فلسفه تحلیلی دو برنامه تحقیقاتی با انگیزه پدیدارشناسی شناخته شده است: نخست، توصیفات پدیدارشناسی که از چگونگی پدیدارشدن جهان در تجربه و ذهن سخن می گوید و موضوع اساساً بر مسئله ادراک متمرکز دارد. برنامه پژوهشی ادموند هوسرل، استدلال توماس نیگل در مورد خفاش بودن به چه می ماند و یا مقاله ساختار حیث التفاتی جان سرل در این گروه قرار دارد. دوم، توصیفات پدیدارشناختی مبتنی بر تجربه حضور بدن، عمل و تعامل با قرائتی از پدیدارشناسی مارتین هایدگر و موریس مرلو-پونتی و نقد هوبرت دریفوس از هوش مصنوعی، پروژه ذهن مرموز ِفرانسیسکو وارلا، ایوان تامپسون و ایلانور روزچ، و بسیاری دیگر از انواع آنچه اخیراً تحت عنوان دیدگاه شناخت 4E خوانده می شود.

قرائت های این دو پدیدارشناسی غالباً رد کارکردگرایی و تأکید بر نقش پدیدارشناسی اول شخص در ادراک است. با این حال، این دو قرائت تعهدات متفاوتی در مورد تحلیل پدیدارشناختی تجربه انسانی دارند و عدم گفتگو بین طرفداران این دو برنامه موجب شده است دانشگاه بوداپست برنامه ای برای نزدیکی این دو گفنمان برقرار نماید.

علاقمندان به موضوعات فوق می‌توانند چکیده آثار خود را تا ۲ اوریل ۲۰۲۰ به آدرس ایمیل eroglu_ali-kerem@phd.ceu.edu ارسال نمایند.

مهلت ارسال آثار تا پایان روز ۲۳ فوریه ۲۰۲۰ است. جهت کسب اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه فرمایید.

https://events.ceu.edu/2020-04-01/two-phenomenologies

چاپ مقاله آگاهی پدیداری از منظر نظریه های بازنمودی ذهن در نشریه فلسفه

مقاله آگاهی پدیداری از منظر نظریه های بازنمودی ذهن از این جانب و با نظارت جناب آقای دکتر کامبیز بدیع استاد دانشکده فنی دانشگاه تهران در نشریه فلسفه وابسته به گروه فلسفه دانشگاه تهران به چاپ رسید. 

 

چکیده مقاله بدین شرح است: 

یکی از پرسش‌های مهم در معرفت‌شناسی واقعیات غیرفیزیکی، آگاهی پدیداری است. ادعای اصلی فیزیکالیسم و از جمله نظریۀ بازنمودی ذهن این است که تبیین حقیقی رویدادها تنها از طریق تبیین‌های فیزیکی امکان‌پذیر است، از این‌رو می‌توان تبینی بر پایه قوانین فیزیکی و عینی از چنین واقعیاتی ارائه نمود. در مقابل این دیدگاه، پدیدارگرایان (تحلیلی) معتقدند تجربیات آگاهانه و جنبه سوبژکتیو آگاهی پدیداری به تبیین‌های فیزیکی، عینی و علوم‌شناختی تن نمی‌دهند. این مقاله سعی دارد بعد از صورت‌بندی مسئلۀ آگاهی پدیداری بر اساس ذهنیت قائم به تلقی مدرِک، راه حل‌های نظریه‌های بازنمودی ذهن را مطرح و نقدهای وارد بر آن را بیان کند و به این مسئله بپردازد که آیا نظریه‌های بازنمودی می‌تواند چارچوب نظری قابل قبولی برای تبیین علی مسئلۀ ‌آگاهی پدیداری به دست دهد؟ 

برای دیدن مقاله اينجا را کلیک فرمایید.

بازنمودگرایی و پدیدارگرایی

در یک نگاه واقع گرایانه ویژگی های پدیداری با دو نگرش کلی مورد ملاحضه قرار می گیرند:1. بازنمودگرایان( representationalists) که گاهی بازنماگرایان(representationists) یا التفات گرایان(intentionalists) هم خوانده مي‌شوند، مانند درتسکی، لایکن، لیدز و تای معتقدند که خصیصه های پدیداری حالات ذهنی به انواع محتوای التفاتی قابل تقلیل اند، اما پدیدارگرایان (phenomenalists) که گاهی اوقات پدیدگرایان(phenomenists) نامیده مي‌شوند، معتقدند خصیصه پدیداری یک حالت ذهنی به چنین مواردی قابل تقلیل نیستند. نظیر ندبلاک،چالمرز، شومیکر و پیکاک. نظريه اصلی بازنمودگرایان این است که ویژگی‌های بازنمودی، حالات بازنمودی یا التفاتی هستند. با اینحال این موضوع هنوز درباره اینکه به این حالات تقلیل پذیر یا خیر مبهم است؟ هرچند اغلب بازنمودگرایان مانند درتسکی، تای و لایکن معتقد به تقلیل بوده و میگویند محتوی پدیداری یک تجربه نوعی از محتوی التفاتی است فیلسوفانی نظیر درتسکی، تای و لایکن چنین اعتقادی دارند، از سوی دیگر ویژگی‌های پدیداری یک تجربه با محتوای التفاتی تعیّن ‌یابد. درحالیکه پدیدارگرایانی مانند دیوید چالمرز، ندبلاک و پیکاک و با این ايده که ویژگی‌های پدیداری را مانند لوار ویژگی‌های بطورذاتی بازنمودی بدانند یا مانند ندبلاک و پیکاک ویژگی ذاتی بازنمودی ندانند مخالف اند.

اغلب فیلسوفان متقاعد شده اند که تبینی طبیعی از حیث التفاتی می توان ارائه داد و مایل به طبیعی سازی حالات التفاتی هستند. از همین رو اکثر پدیدارگرایان، بجز چالمزر مشتاق اند تا طبیعی سازی پدیداری توسط حالات التفاتی اتفاق بیافتد.

 

استدلال اصلی بازنمودگرایان متوسل شدن به استدلال شفافیت تجربه است. این ویژگی‌هایِ مشخصه شبیه چیزی بودن یک تجربه ادراکیبعنوان ویژگیهای ادارک شده می باشند. درضمن باید توجه داشته باشیم که در تجربه شخص هنگامیکه چیزی را مي‌بیند، ویژگی‌هائی تجربه  از آن چیز را ادراک می کند. در غیر اینصورت اگر آنها ویژگی‌های مشهود بعنوان ویژگی های تجربه نباشند، ادارک ‌باید فریبنده باشند. اما مي‌دانیم که این چنین نیست.در یک ادارک سره این ویژگی‌ها بطور جزئی مصداقی از توهم یا خطای حسی نیستند.

 

برای تمایز گذاری بین بازنمود حسی و مفهومي ‌بازنمودگرایان متوسل به تفاوت های کارکردی و ساختاری شده اند. به همین جهت درتسکی تفاوت بین تجربه و تفکر را براساس منشاء و ماهیت کارکردشان تشخیص دارد. برای درتسکی تجربه ویژگی Pحالتی است از یک سیستم که کارکردش ایجاد کردن ادراک P در آن محیط است، ولی تفکر درباره P حالتی از یک سیستم است که کارکردی به آن نسبتد داده می‌شود. رای هم تفکرات و هم تجربیات را در نسبت بین جملات با زبان و تفکر دانست و آنها را براساس نقش کارکردیشان در ساخت جملات اسنادی شان می دانست. لایکن این تفاوت را در واژگانی از تنظیمات محاسباتی- کارکردی تعیین کرد. ولی تای بر اساس نقش علِّی و ساختار ذاتی حامل های شان مورد مطالعه قرار داد. به نظر تای تفکر بازنمودهای از رسانه شبیه-زبانی هستند، درحالیکه تجربیات بازنمودی های شبیه- تصویر، شامل آرایه های نمادین هستند.

 

درحالیکه پدیدارگرایان مي‌خواهند انواع یکسانی از خصوصیات کارکرد، ذاتی، ساختار را برای تبیین برخی تفاوت های شهودی بین تفکر و تجربه ارائه نمایند. اما آنها نمي‌توانند چنین خصیصه هائی را برای تمایز بین بازنمودهای پدیداری و غیرپدیداری بکار گیرند. در واقع، پدیدار گرایان معتقدند ویژگی پدیداری تجربه یعنی کیفیات ذهنی است که تفاوت بنیادینی بین تجربه و تفکر بوجود مي آورد. بطور مثال پیکاک مفهومي‌ از سناریوی ادراکی را توسعه داد که نسبتی از ویژگی‌های پدیداری به مختصاتی از یک فضای مختصات سه بعدی است، به نظر وی محتوای به لحاظ معناشناختی هنگامی درست است که مطابق با صحنه(/جای وقوع) باشد. مطابق نظر وی صحنه بخشی از جهان بیرونی بازنمود شده ی این سناریو است که ویژگی هائی توزیع شده بعنوان قیاسهای پدیداری دراین سناریو عمل می کنند. 

 

نوع دیگری از بازنمودی توسط برخی از پدیدارگرایان مانند چالمرز و بلاک مورد بررسی قرار گرفته است. چیزی که چالمرز آنها را "مفهوم پدیداری ناب" نامیده است. یک مفهوم پدیداری بطور معمول مفهومي‌ است که نشان مي‌دهد یک ویژگی پدیداری است، و ممکن است توصیفی مانند رنگ موزهای رسیده یا نشان دادنی مانند این رنگ یا حتی مستقیم تر هم باشد. مطابق دیدگاه چالمرز یک مفهوم پدیداری ناب چیزی شبیه یک ترکیب مفهومی/ پدیداری، شامل نمونه پدیدارشناختی یک تصویر یا یک حس وقوعی از یک یا کارکردی از ترکیب مفهومي را ‌تشکیل دهد. مفاهیم پدیداری برای قرائتی از یک واقعیت ظاهری پیشفرض گرفته مي‌شوند، همانطور که مک گین مي‌گوید: شما نمي‌توانید از مفاهیم درون نگرانه ویژگی‌های آگاه باشد، مگر اینکه خودتان مصداقی از این ویژگیها[را داشته] باشید". شخص نمی‌تواند دارای ویژگی پدیداری P و بنابراین باور پدیداری درباره P باشد، مگر به شرط داشتن تجربه P. زیرا P خودش به طریقی مفهومي‌ تشکیل یافته از P باشد. فرانک جکسون و نیگل و چالمرز تذکر داده است که مفاهیم پدیداری ناب در استدلال معرفت دربرابر فیزیکالیسم بکار مي‌رود.

دانلود کتاب های فلسفه ذهن- کتاب مشخصه آگاهی دیوید چالمرز

کتاب مشخصه آگاهی دیوید چالمرز را  می توانید  از اینجا  دانلود کتید.

در ضمن می توانید نقد اشپیز را در اینجا ببینید. 

گرایشات گزاره ائی، محتوی و بازنمود

هنگاميكه درباره محتواي ذهني صحبت مي كنيم موضوعاتی همچون گرايشات گزاره ائي، حيث التفاتي و دربارگي در نسبت با بازنمود مطرح مي شود. در اینجا سوالاتی مثل این سوال که چه نسبتی بین گرایشات گزاره ائی، محتوی و بازنمود وجود دارد مطرح میشود و اینکه گرایشات گزاره ائی چگونه می تواند دارای توان علِّی باشد ؟و چه چیزی حالات گرایش گزاره‌ایی را واجد محتوی گزاره‌ایی مي‌کند، از سوی دیگر این سوال که بازنمود ذهني چگونه داراي محتوي شده و چطور مي تواند درباره چيز هائي بيرون از خود باشد؟ قابل طرح هستند.

یكي از مشخصات امور ذهني نسبت به امور فيزيكي اينست كه مي تواند درباره چیزی یا چيزهائي باشد. هنگاميكه مي‌گوئيم «باور دارم برج میلاد در تهران است» اين باور چيزي درباره «برج میلاد» و «تهران» مي‌گويد و نسبتي را بين آنها برقرار مي‌سازد كه در اين جمله و حالت ذهني بازنمائي مي‌شود. در مورد آگاهي پديداري و در نسبت با نظريه بازنمودی ذهن اين امر به تجربيات آگاهانه و نظريه التفات گرائي باز ميگردد. مطابق نظر كرن تجربه بصري نوعي گرايش گزاره‌ائي مانند باور است كه محتوايش جهان را بطرز خاصي بازنمائي مي‌كند. تجربه بصري ملموس‌ترين تجربه پديداري است و مي‌توان اين موضوع را درباره ساير تجربيات پديداري مد نظر قرار دهد.

 

همچنين باور و ميل بعنوان مهمترين گرايشات گزاره‌ائي چيزي درباره جهان مي گويد كه اولي حكايت كننده و بازنمود كننده اوضاع امور جهان است و ديگري بازنمود كننده حالت يا گرايشي است كه مي‌گويد تمايل داريم اوضاع امور جهان چگونه باشد. در مورد ساير حالات گرايشي هم چنين است مثلاً درگرايش گزاره‌ائي «ترس» مي‌‌گوئیم كه مي ترسيم جهان به چه صورتي باشد يا نباشد. بهرحال ما داريم جهان و اوضاع امور آنرا به نحوي بازنمائي مي‌كنيم، مثلاً هنگاميكه بطرف ميز مي‌رويم و يك ليوان آب مي نوشيم تا تشنگي خود را بكاهيم به اوضاع امور دروني و بيروني توجه و التفات داريم و قصد ما نشان دهنده اينست كه اوضاع پيرامون خود را به نحو خاصي بازنمائي كرده‌ايم و محتواي اين بازنمودها چنان است كه تمايل داريم كه تشنگي‌ مان كاهش يابد و باور داريم كه آب فروكاهنده تشنگي است. همه اين مسائل نشان دهنده اين واقعيت است كه حيث‌التفاتي و بازنمود ذهني مي‌تواند در تبيين تجربه، تفکر، اراده و اعمالمان دخالت داشته باشد.

 

کارکردگرائی در فلسفه ذهن - مقاله ائی از پالگر



توماس دبلیو پالگر
در تعاطی فلسفه ذهن، فلسفه علم و متافیزیک قرار گرفته است. بهمین دلیل بیشتر علایق اش را در خوانش های طبیعتگرایانه از متافیزیک ذهن یافته و اخیراً متمایل به سوالات فرافلسفی نظیر برخی موضوعات خاص درباره تبیین و نسبت های متافیزیکی آن شده است. به نظر خود وی، او در کتاب ذهنهای طبیعی، زمینه کار روی نظریه اینهمانی حالات ذهنی آگاهانه را گشوده است و در حال حاضر بر روی تبیین و تحقق کار می کند. پالگر فوق لیسانس علوم شناختی دارد و دکترای خود را در زمینه فلسفه از دانشگاه دوک دریافت داشته است. این ترجمه بسیاری از بخش های مقاله او را در بر می گیرد. شما می توانید اصل این مقاله را در http://www.iep.utm.edu/functism/ ببنید.



  مقدمه

کارکردگرائی نظریه ایی درباره ماهیت حالات ذهنی است. مطابق کارکردگرائی حالات ذهنی این همان با آن چیزی که انجام می دهد نه آن چیزی که در آن حالت هست. امروزه کارکردگرائی قابل قبول ترین و شناخته ترین دیدگاه بین فیلسوفان ذهن و دانشمندان علوم شناختی است. این نظریه را می توان با تفکر درباره مصنوعاتی(artifacts) مثل تله موش ها و کلیدها فهمید. مثلاٌ در مورد کلید ها می دانیم آنچه یک کلید را یک کلید می کند مربوط به جنس کلید نیست بلکه کاری است که انجام می دهد یعنی باز کردن قفل. چون انواع و اقسام کلید وجود دارد: کلید چوبی، کلید فلزی، کلید پلاستیکی، کلید دیجیتالی، کلید واژه ها و غیره. بخصوص، انگیزه اصلی برای ایده کارکردگرائی ناشی از کمکی است که بین ذهن ها با کامپیوترها بوجود آمده است. اما این تنها یک قیاس است. استدلال های اصلی برای کارکردگرائی وابسته به این است که نشان دهد نظریه کارکردگرائی در مقایسه با نظریه های رقیب یعنی رفتارگرائی و نظریه اینهمانی برتری دارد. برخلاف رفتارگرائی، کارکردگرائی ایده سنتی که معتقد است حالات ذهنی حالات درونی تفکر را حفظ می کند، و برخلاف نظریه اینهمانی کارکردگرائی این ایده را معرفی می کند که حالات ذهنی دارای تحقق چندگانه (multiple realization) هستند. اعتراضات به کارکردگرائی عموماً بر این نکته تاکید می کند که این نظریه خیلی چیزها را به عنوان چیزهائی که دارای حالات ذهنی هستند طبقه بندی می کند یا حداقل این حالات بیشتر از حالاتی هستند که معمولاً روان شناسان آن را قبول دارند. اثر این استدلالات برای علیه یا له کارکردگرائی وابسته به انواع خاصی از خوانش های کارکردگرائی است، یعنی نسخه ایی قوی تر یا ضعیف تر این نظریه است. این مقاله سعی دارد تا هسته اصلی ایده کارکردگرائی را تبیین و استدلالات اولیه برعلیه آن را بکاود.


ایده مرکزی
برای مثال همان تله موش را در نظر بگیرید. تله های موش وسیله ای برای به دام انداختن و کشتن موش ها هستند. تله موش ها با خیلی مواد ساخته می شود. و شاید طرح های خیلی متنوعی هم داشته باشند. آشناترین نوع آنها شامل یک چارچوب چوبی و یک تیغه فلزی که با یک فنر محکم نگه داشته شده است که اگر موش به ماشه آن برخورد کند این تیغه به شدت به بدن موش برخورد می کند و باعث کشته شدن موش می شود. نوع دیگر تله های موش چنان ساخته می شوند که می توانند تنها به دام انداختن موش بیانجامند و البته انواع دیگر آن هم موجود است نظیر تله موش چسبی، سمی و غیره. تمامی این مواد برای آن است که در پایان روز موشی به دام بیافتد و یا موشی کشده شود. برخلاف تله موش ها، الماس ها به جهت سختی و ویژگی درخشان بودن و نادر بودن شان در طبیعت با ارزش هستند. اما هر چیز سخت، شفاف، سفید و نادری یک الماس نیست –  مشــهورترین بدیل الماس cubic zirconia است. الماس ها همان کریستال های کربن همراه با ساختارهای [بسیار منظم و متقارن] شبکه مولکولی مشخص هستند. با اینکه الماس یک شیء فیزیکی است اما  cubic zirconia به همان مقدار شفاف و سخت نیست که بتواند مانند الماس با ارزش باشد، اما حتی اگر به همان میزان سخت و شفاف باشد باز هم cubic zirconia نمی تواند یک الماس باشد.
این مثال ها می تواند ایده مرکزی کارکردگرائی را توضیح دهد. کارکردگرائی نظریه ای است که می گوید حالات ذهنی بیشتر شبیه تله موش است تا شبیه به الماس. یعنی آن چیزی که چیزی را حالات ذهنی می کند بیشتر آن چیزی است که انجام می دهد تا آن چیزی که از آن ساخته می شود. تمایزهایی که کارکردگرائی از دوگانه انگاری سنتی بدن – ذهن که رنه دکارت مطرح کرده است و مطابق با آن چیزی که ذهن ها را یک نوع خاصی از جوهر می سازد، شیء اندیشنده(res cogitans) است و آن درست چیزی است که آن را از نظریه هائی اینهمانی ذهن- مغز  و یگانه انگارانی (monisms) مانند اسمارت متمایز می کند. نظریه اینهمانی مدعی است حالات ذهنی نوع بخصوصی از حالات زیستی است- یعنی ماده مغز است. مطابق با نظریه اینهمانی حالات ذهنی بیشتر شبیه به الماس هستند تا به تله موش. همچنین نظریه کارکردگرائی متمایز از نظریه رفتارگرایانی مانند شینر (Skinner) است چون این نظریه واقعیت حالات ذهنی درونی را می پذیرد بجای اینکه بسادگی حالات روان شناختی را به تمام ارگانیسم زنده موجود نسبت دهد. مطابق با نظریه رفتارگرائی حالات ذهنی یک موجود بستگی به پاسخ محرک است که از خود نشان می دهد و اینکه چطور رفتار می کنند (یا تمایل دارند رفتار کنند) دارد. برعکس کارکردگرایان نوعی (functionalists typically) معتقدند که حالات روان شناختی و درونی می تواند از یک fine-grained[1] (زیر نقش تر) رفتار متمایز شود، یعنی تمایز حالات روان شناختی یا درونی می تواند با همان رفتار بیانجامد. همچنین به نظر کارکردگرایان آن چیزی که حالات ذهنی را بوجود می آورد همان کاری است که حالات درونی انجام می دهند، نه صرفاً آن چیزی که موجودی آنرا انجام می دهد.


همانطور که تا کنون توضیح داده شده است، کارکردگرائی یک نظریه درباره ماهیت حالات ذهنی است. با اینکه کارکردگرائی نظریه ایی متافیزیکی و هستی شناختی است، ولی باید توجه داشته باشیم که کارکردگرایی در انواع دیگر نیز مورد بحث واقع می شود. کارکردگرائی می تواند یک نظریه فلسفی درباره تبیین های روان شناختی باشد(که حالات روان شناختی به عنوان حالات کارکردی توضیح داده می شوند) یا درباره نظریه های روان شناسی (که نظریه های روان شناسی از نظریه های کارکردی گرفته شده اند). کارکردگرائی می تواند به عنوان نظریه ائی درباره محتوای حالات ذهنی باشند، یعنی به عنوان خوانشی از حیث التفاتی حالات ذهنی بطور عام (یعنی برخی از حالات التفاتی همان حالات کارکردی به طریق خاص هستند) و یا محتوای دلالت شناختی (معنا شناختی) خاص هستند(آنچه که یک حالت ذهنی را دارای محتوای"درخت" می کند این است که یک نقش خاص در برابر درخت ها بازی می کند) و نهایتاً کارکردگرایی ممکن است به عنوان خوانشی روش شناختی (methodological) از روان شناسی فهمیده شود، یعنی نظریه ایی که کارکردگرائی را به عنوان مطالعه درباره چگونگی عملکرد سیستم های روان شناختی فرض می گیرد.
اغلب فیلسوفان و دانشمندان شناختی به بیش از یک خوانش کارکردگرایی تن داده اند. گاهی اوقات برخی خوانش ها نیازمند برخی خوانش ها هستند، یا دست کم برخی خوانش ها مستلزم برخی مفروضات و پیش زمینه ها هستند. بخصوص هنگامیکه این خوانش های با هم ترکیب می شوند. بطور نمونه، اگر به این نظر برانتونو را که "حیث التفاتی معیار ذهنی بودن است" را باور داشته باشیم، بنابراین هر نظریه حیث التفاتی می تواند نظریه ائی درباره ماهیت هستی شناختی حالات روان شناختی باشد. اگر چنین باشد کارکردگرائی التفاتی ممکن است متضمن کارکردگرائی متافیزیکی باشد. با تمامی این اوصاف می توان گفت کارکردگرائی متافیزیکی دکترین اصلی و به وسیع ترین معنای ممکن مورد تایید قرار می گیرد. همانطورکه در ادامه به انواع متافیزیکی آن تمرکز خواهیم کرد.


وجود همچون عمل(Being as Doing)
پیش از اینکه به استدلال های برای دفاع یا بر علیه کارکردگرائی بپردازیم لازم است به شفاف سازی این ایده که وجود همان عمل است بپردازیم.
بطورقابل قبولی نوع ماده فیزیکی نظیر الماس دارای یک جوهر ساختاری و فیزیکی است. یعنی الماس، چیزی از نوع یک ترکیب یا وضع طبیعی خاص است، یعنی کاملاً مستقل از آنچه که انجام می دهند یا می تواند انجام دهند، هستند. آنچه اتفاق می افتد این است که الماس می تواند شیشه را بکشند اما همچنان چیزهای بسیاری هست که الماس آنها را ندارد. و اگر الماسی نتواند شیشه ائی را بشکند (ممکن است روح خبیث دکارت را فرض بگیریم که تمامی شیشه ها را غیر قابل رسوخ کرده باشد)، بنابراین آنها نمی تواند الماس باشند.
اما همچنین می توان پذیرفت که هیچ ماده ائی به این طریق درست نشده است. برخی چیزها ممکن است بطور ذاتی درنسبت شان با چیزهای دیگر و یا آنچه بتوانند انجام دهند، ساخته شده باشند. روشن ترین مثال برای این موضوع همان مصنوعاتی مانند تله موش و کلیدها هستند. کلیدها صرفاً چیزی که از مواد خاصی و با ترکیبات مشخصی ساخته شده باشد نیست، بلکه کلید همان عمل مربوط به قفل کردن و بازکردن قفل است. همچنین قفل تنها یک نوع فیزیکی نیست. بلکه وجودش در نسبت با چیزهای دیگر مانند کلید تعریف می گردد. شاید انواع و اقسام کلید وجود داشته باشد، نظیر کلیدهای فلزی، چوبی ، پلاستیکی دیجیتالی و کلیدهای واژه ها و غیره. بنابراین چیزی که یک چیز را کلید می کند مواد تشکیل دهنده آن نیست، بلکه بیشتر کاری است که انجام می دهد یا می تواند انجام دهد یا برای هدف و به جهت انجام آن منظور ساخته شده است می باشد. (معنای این ادعا که چیزی هست که برخی انواع چیزها برای انجام آن منظور ساخته شده اند، یکی از چالش برانگیزترین موضوعات کارکردگرائی است).
کارهائی که یک کلید انجام می دهد یا می تواند انجام دهد یا ممکن است برای انجام چیزی منظور شده باشد کارکردهای [گاهی اوقات عملکردهای] آن نامیده می شود. همانطور که ممکن است کسی بگوید که کلیدها بطور ذاتی چیزهائی هستند که دارای کارکردهای مشخصی هستند؛ یعنی آنها هستوندهای [هویات] کارکردی هستند(یا نوع کلید یک نوع کارکردی است).
برخی صورت بندی های ایده کارکردگرائی کاملاً  قدیمی هستند. شخص می تواند در آثار ارسطو این ایده که چیزها بطور ذاتی دارای کارکردهائی یا منظور[/هدف]هائی- یا غایاتی هستند- را پی بگیرد. در نظریه های معاصر این نظریه به ذهن اعمال شده است. در این خصوص کارکردها معمولاً بعنوان واسطه ائی بین محرک و ورودی های روان شناختی و خروجی رفتارهای روان شناختی در نظر گرفته می شوند. سهم هیلاری پاتنم در این ایده، مدل کردن این کارکردهای در ایده معاصر ماشین های محاسباتی و برنامه های شان است، درحالیکه از یک سو، برنامه های ماشین [تا حدودی] ثابت هستند ، از سوی دیگر ماشین واسطه ائی بین حالات ورودی و خروجی است و خروجی ها و حالات ماشین در حال اجراء حالت آن را تعیین می کند، موضوع کارکردگرائی محاسباتی است. کامپیوترهای مدرن نشان می دهند که فرایندهای پیچیده می تواند در تجهیزات جدید با همان اصول مکانیکی پایه کارکند. اگر ذهن ها تجهیزات کارکردی از این نوع باشند بنابراین شخص می تواند بفهمد که چگونه بدن فیزیکی انسان می تواند انواع        شگفت انگیزی از کنش ها و واکنش ها در ارتباط با حیات ذهنی را بوجود آورد. بهترین نظریه کارکردگرائی توسط پاتنم نظریه پردازی شده است. یعنی حالات ذهنی حالات کارکردی هستند و اینکه نوع [حالت] ذهنی نوع [حالت]کارکردی است.
بدین ترتیب، الهام اولیه کارکردگرائی از قیاس مفیدی که با مقایسه ذهن ها با ماشین های محاسب بوجود آمده است. پاتنم بطور مشخص نه تنها اولین کسی بود که به این مقایسه دست زد بلکه وی در مقاله های کارکردی که بین 1950 الی 1960 نوشت بطور روش شناسانه ایی این ایده را بررسی کرد و کاربرد این ایده از مقایسه صرف را به نظریه ائی فراگیر توسعه داد. اوج دفاعیات کلاسیک او از نظریه کارکردگرائی در مقاله 1967 وی تحت عنوان "ماهیت حالات ذهنی" مطرح شده است. پاتنم این ایده را پیشرفت داد تا موردی برای کارکردگرائی همچون یک فرضیه نظری جدی باشد و استدلال هایش فراتر از این ادعا رفت که صرفاً بگوید اذهان همچون ماشین ها هستند. بلکه هدف استدلال هایش رسیدن به این نتیجه بود که بگوید ذهن ها درست ماشین هائی از یک نوع مشخص هستند.  


موردی برای کارکردگرائی

بسیاری از استدلال هایی که برای دفاع از کارکردگرائی مـطرح شده اند مبتنی بر واقعـی بودن و امـکان پذیر بودن سیستم هائی است که حالات ذهنی دارند و بطور فیزیکی و رفتاری متمایز از وجود انسانی باشند. این استدلالات بطور اساسی استدلال های منفی تلقی می شوند که هدفشان نشان دادن این است که بدیل هائی از کارکردگرائی غیرقابل قبول هستند. برای مثال، بطور مشخص رفتارگرایان معتقدند که حالات روان شناختی خواه فیزیکی، خواه غیرفیزیکی اصلاً حالات درونی نیستند. و بسادگی می توان گفت دو موجودی که  دارای رفتاری نامشخص و در عین حال حالات ذهنی شان متفاوت هستند. چگونه ممکن است با رفتارگرائی تیین شود. استدلال برعلیه کارکردگرائی یا استـدلال های "بازیگر قهار" و یا استـدلال های “همزاد “S ("doppelganger") است  که در فلسفه ذهن کاملاً مرسوم است.
P1: اگر رفتارگرائی درست باشد ممکن نیست رفتار بازیگر قهار یا همزاد عین رفتار من باشد، اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً تفاوتی وجود ندارد.


P1
: اگر رفتارگرائی درست باشد ممکن نیست رفتار بازیگر قهار یا همزاد عین رفتار من باشد، اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً تفاوتی وجود ندارد.
 
P2: اما ممکن است بازیگر قهار یا همزاد رفتاری عین رفتار من داشته باشد اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً چنین نیست.
P3: بنابراین رفتارگرائی درست نیست.


در یک خوانش شناخته شده از این استدلال شخصی را تصور کنید که می تواند یک "اسپارتی فوق العاده" باشد. کسی که هرگز علائمی از بروز درد را از خود نشان نمی دهد و حتی هیچ تمایلی دال بر رفتاری که دردی دارد از خود نشان نمی دهد.(پاتنم 1963) شناخته شده ترین این استدلال پاسخ هائی هستند که نشان دهد که کارکردگرائی یک نظریه رفتارگرائی نیست اما [نوعی] نظریه اینهمانی از مغز – ذهن است. مطابق نظریه اینهمانی "حس ها فرایندهای مغزی هستند"(اسمارت 1959) اگر حالات ذهنی نوعی اینهمانی با انواع حالات مغزی باشند بنابراین یک نسبت یک به یک بین انواع حالات ذهنی و انواع حالات مغزی باید وجود داشته باشد. هرچیزی که دارای حس S باشد دارای حالات مغزی B خواهد بود. و هر چیزی که دارای حالت مغزی B باشد باید دارای حس S باشد. نه تنها این نسبت بلکه این هم ارزی یک به یک نمی تواند اتفاقی باشد. و دست کم این نسبت باید یک قانون پایه طبیعی باشد و حتی ممکن است به نوع قوی تری از ضرورت نیازمند باشد. بدین ترتیب نظریه اینهمانی مغز- ذهن به نظر می رسد یک ادعای بسیار قوی دارد. درواقع، همانطور که پاتنم می نویسد:

در این خصوص حالت شیمیائی- فیزیکی یک حالت ممکن از مغز پستان دار ، مغز خزنده، مغز حلزونی(و بطور دقیقتر اختاپوسها حلزونی) و غیره می باشد. درعین حال، به لحاظ فیزیکی امکان ندارد حالت مغزی موجود فیزیکی درد نداشته باشد. حتی با فرض اینکه چنین حالتی را بتوان پیدا کرد بطور قانونی باید مشخص باشد که چنین حالتی، حالتی از مغز موجود حیات ماورای زمینی خواهد بود که ممکن است قادر به احساس درد باشد پیش از اینکه ما بتوانیم فرض کنیم که آن حالت ممکن است [همان] درد باشد.(پاتنم 1967: 436)

 
این دلالت مشهوری است که  نشان می دهد نظریه اینهمانی مغز- ذهن اشتباه است.  دیگر پستانداران، خزندگان، و حلزون ها می تواند تجربه درد داشته باشند. اما آنها نمی توانند مغزهائی شبیه ما داشته باشند. بنابراین رابطه یک به یک بین احساسات و فرآیندهای مغز وجود ندارد، بلکه این رابطه یک رابطه یک به چند است. بنابراین حالات ذهنی یک تحقق یک به یک نیست بلکه آنها تحقق چندگانه دارند.
حتی اگر توسط شانس معلوم شود که تمام پستانداران، خزندگان و نرم تنان دارای مغز مشابه ما هستند.(به طوری که در واقع یک رابطه یک به یک بین آنها وجود دارد)، قطعاً می تواند تشخیص داد که ممکن نیست موجودات زمینی و فرازمینی که درد را تجربه می کنند مغزی شبیه انسان داشته باشند. همچنین مطمئناً ضروری نیست که یک رابطه یک به یک بین انواع حالت ذهنی و انواع حالات مغز وجود داشته باشد، اما این دقیقاً همان چیزی است که نظریه اینهمانی به آن نیاز دارد. این خبر بد برای نظریه اینهمانی است، و خبر خوبی برای کارکردگرایی است. چون کارکردگرائی می گوید چه چیزی یک حالت ذهنی را حالت ذهنی می کند. درست مطابق آن چیزی که انجام می دهد، و آن را به طور کامل سازگار با مغزهای متنوعی از پستانداران، خزندگان و نرم تنان که همه آنها دارای حالات ذهنی،مثلاً درد هستند، می کند. زیرا مغزهای مختلف همان کار را انجام می دهند. کارکردگرائی به خاطر همین موضوع به خوبی کار می کند. چون نظریۀ ذهنی است که سازگار با درجه احتمال تحقق چندگانه حالات ذهنی است.

دو استدلال دیگر به نفع کارکردگرایی همان چیزی است که می توان آنها را استدلال خوش بینانه و استدلال بدبینانه نامید. استدلال خوشبینانه به امکان ساختن ذهن مصنوعی هدایت می شود. این استدلال معتقد است که اگر کسی موجودی را کشف کند که دارای حالت ذهنی، اما متفاوت از مغز انسان باشد، مطمئناً انسان می تواند چنین چیزی را بسازد. یعنی به نظر می رسد امکان پذیری هوش مصنوعی نیازمند صدق چیزی شبیه کارکردگرائی است. دیدگاههای کارکردگرائی ذهن خیلی نزدیک به دیدگاه مهندسی است. یعنی ذهن ها ماشین هستند و آنها معمولاً بیش از یک روش برای ساختن ماشین دارند. استدلال خوشبینانه تنوعی از استدلال تحقق چندگانه مطرح شده بالا هستند. در عین حال این خوانش وابسته به واقعیات تجربی نیست، چون در جهان واقعی، استدلال تحقق چندگانه کار می کند.






استدلال بدبینانه مدعی است که بدیل های کارکردگرائی آدمی را از فهم و توضیح یک حالات ذهنی نسبت به حالات ذهنی دیگری یا حالات ذهنی موجودات دیگر ناتوان می سازد. با این همه، اگر دو موجود به نحو یکسانی عمل کنند، داشتن نتایج یکسان بدین معنا است که دارای حالات درونی یک ریخت(isomorphic internal states) هستند. پس چگونه می توانیم بطور رضایت بخشی مدعی شویم یکی این حالات ذهنی است و آن حالت ذهنی دیگر؟ نظریه اینهمانی می گوید توجیه انواع آنچه از موجودات ناشبی می شود تنها با نوع مغزی می تواند دارای حالت ذهنی باشد. و در مواجه عادی ما است که فهم، نسبت و تبیین حالات ذهنی فهمیده می شود. اگر کسی بگوید "من درد دارم،" یا "باور دارم که هوا آفتابی است،" کسی مجبور نیست صحبت او را قطع کند و مغزش را جراحی کند تا شاید درد یا باوری را پیدا کند یا نکند. شخص می داند که گوینده نه تنها این صداها را تولید می کند (همانطور که رفتارگرایان چنین می کنند)، بلکه دارای حالات درونی است چون کارکردش آن را به طریقی نشان می دهد. می توان این موضوع را امتحان کرد. چون اغلب روان شناسان آنرا در آزمایشگاه ها انجام می دهند و آنها پاسخ پرسش های شــان را می گیرند، و پاسخ هایش را [به دقت] دریافت می کـنند. یعنی ما می توانیم بفهیم که سیستم ها چطور عمل می کنند. و اگر کارکردگرائی درست باشد یعنی تمام ما نیازداریم تا بدانیم بدین منظور که معرفتی به اذهان دیگر داشته باشیم. اما اگر نظریه اینهمانی درست باشد؛ پس این روشها در بهترین حالت شان حدسی و مشاهدات مان ممکن است اشتباه باشد. شخص معرفت مشخصی به آنچه گوینده درباره داشتن درد یا باور نخواهد داشت مگر اینکه شخص بداند که گوینده دارای چه نوع [حالت] مغزی است. بدون ندانستن درباره مغزها ما تنها می توانیم استنتاج کنیم که شخص دیگر دارای باورهای مبنی بر سیستم های رفتاری است که آنها را به نمایش می گذارد. و ما قبلا ً دانستیم که اینها می توانند ما را  گمراه کنند. و اگر شخص واقعاً بدان باور داشته باشد لازم می آید که هیچ شخصی درباره باور به هیچ چیزی از باورهای افراد دیگر موجه نخواهد بود. و این واقعاً اشتباه است.
یک مشکل استدلال بدبینانه مصادره بمطلوب بودن آن است. به نظر می رسد که شخص می تواند بدون اینکه انواع حالات مغزی آدمها را مضاعف کند تفکر مصنوعی بسازد و آن درست چیزی است که نظریه اینهمانی آنرا رد میکند. مشکل استدلال خوش بینانه این است که به نظر می رسد از استاندارد بسیار بالائی، مانند خطاناپذیری(infallibility) یا یقینی بودن(certainty) معرفت به اذهان دیگر برخوردار است. اما ما بطور منظم توسط استنباط های استقراء معرفت کسب می کنیم. و دیگر هیچ دلیلی برای اینکه بگویم استنتاج ها درباره اذهان دیگر مشکل دارتر از این استنتاج ها هستند باقی نمی ماند.
استدلال تحقق چندگانه دارای چند اختلاف مختصر است. تفسیرش خود موضوع بحث است. هرچند اخیراً مقاومت در برابر این استدلال زیاد شده است. با این حال تحقق چندگانه بانفوذترین دلیل برای مطلوب بودن کارکردگرائی در مقایسه با بدیل های آن است. و حتی اگر تحقق چندگانه درست نباشد در آنصورت نتیجه اش تنها عدم تعین استدلالی برای کارکردگرائی است نه استدلالی بر علیه خوش.
در دو بخش آینده دو اعتراض بر علیه کارکردگرائی ارائه خواهیم داد که هدفش نشان دان این است که این نظریه غیرقابل دفاع است. و در هر دو اعتراض فرض بر این است که حالات ذهنی به عنوان حالات تحقق چندگانه با تاکید بر کارکردگرائی مطرح می شوند. در این اعتراضات سعی بر این است که نشان دهند که  ملتزم به تحقق چندگانه هستند ولی با این وجود کارکردگرائی باید نتایج غیرقابل دفاع بودنش را بپذیرد و نتیجه هر یک از این استدلال ها این است که کارکردگرائی غلط است.
 
زامبی ها
اعتراض اتاق چینی جان سرل روی حالات ذهنی دارای محتوای (contentful) شبیه باور و فهم متمرکز شده است چیزی که بطور عمومی حالات درونی خوانده می شود. اما برخی فیلسوفان نتیجه می گیرند که کارکردگرائی نظریه خوبی از حالات درونی است اما این نظریه غلط است. چون از پس تبیین انواع دیگر حالات ذهنی برنمی آید، بخصوص اینکه این نظریه نمی تواند احساسات و دیگر حالات ذهنی آگاه را توضیح دهد.
مطابق نظر سرل تمام سیستم باید در یک معنای یکسان زبان چینی را بفهمد یا پاسخی درباره این سوالات تولید کند؛ اما مطابق آنچه از عبارات مشهور توماس نیگل برداشت می شود هیچ چیزی به عنوان "شبیه چیزی بودن" در اتاق چینی وجود ندارد. یعنی کل سیستم نمی تواند از آنچه انجام می دهد لذت ببرد، یعنی [در اینجا] هیچ هیجان یا تجربه حسی وجود ندارد، هیچ احساس درد یا خارشی وجود ندارد. اما سرل خودش برای چنین وجودی که تجربه و احساس ندارد، معتقد به وجود [حالت] آگاه نیست. همچنین استدلال می کند حتی اگر کارکردگرائی برای حالات درونی کارکند برای [حالات] آگاهی کار نخواهد کرد.
خوانش قدیمی تر این موضوع همان فقدان کیفیات ذهنی(absent qualia) است. روایت جدیدتر این موضوع همزاد یا زامبی نامیده می شود(ارائه شده توسط Robert Kirk 1974). ایده اصلی این خوانش اینست که دو موجود کاملاً یکسان از نظر فیزیکی و کارکردی داریم، اما حالات ذهنی شان باهم فرق دارد، بخصوص از نظر نمایشی با هم متفاوت هستند: یکی دارای حالات ذهنی آگاه است و دیگری اصلاً دارای حالات آگاهانه نیست. دومی را به لحــاظ فلسفی زامـبی می نامیم.
ساختار منطقی استدلال زامبی به این قرار است:

P1*: اگر کارکردگرائی درست باشد ممکن نیست من یک زامبی همزاد داشته باشم. یعنی همزادی در یک سرزمین آبی که دارای کارکردی عین من، ولی دارای حالات ذهنی متفاوتی باشد.
P2*: اما ممکن است من چنین همزادی داشته باشم.
P3*: بنابراین، کارکردگرایی درست نیست.


تفاوت فاحشی در بحث از زامبی ها و کسانی که از استدلال قبلی در برابر رفتارگرایی مطرح کرده اند وجود دارد. نخست اینکه درحالیکه بیشترین خوانش ها از کارکردگرائی مستلزم مقدمه P1* است. مشخص نیست که همه باید این چنین باشند. بطور مثال فرد درتسکی نسخه ائی از کارکردگرائی را مورد تائید قرار می دهد که P1* را رد می کند. اما مهم تر از آن، توجیه برایP2* است که وضوح بسیار کمتری نسبت به P2 دارد. چون P2 خیلی ضعیف است. زیرا با رفتار یا عمل نسبتاً ساده ائی ایجاد می شوند. این موضوعی متداول در میان نظریه پردازان درباره ذهن است. حداقل به عنوان دور برگشت به کسانی که با حالات ماشینی دکارت آشنا هستند. P2*  باعث می شود به طور بالقوه ادعای قوی تر داشته باشیـــم. به نـظر می رسد زامبی نه تنها نمی تواند اینهمان رفتاری، بلکه نمی تواند اینهمان کارکردی در هر معنای دلبخواهی از کارکرد داشته باشد. بلکه درست برعکس، در بحث برانگیزترین شکل ممکن [، می توانید] فرض کنید که اینهمانی "کارکردی" بتواند حالات fine-grained داشته باشد، بطوریکه شامل اینهمانی کامل فیزیکی هم باشد. در این خوانش همزاد موجودی اینهمان فیزیکی خواهد بود. یعنی یکی از آنها دارای حالات ذهنی آگاه و دیگری فاقد آگاهی خواهد بود. به عنوان مثال ندبلاک راه حل چالش کارکردگرائی را این چنین عنوان کرد، فهم مفهوم کارکرد و یک خوانش از کارکردگرایی باید  مشکل ورودی ها و خروجی را حل نمائیم (ندبلاک،1978) کارکردگرایی باید در واژگانی از کارکرد (ورودی و خروجی) تعیین شود که بکارگرفتن شان در تحقق چندگانه حالات ذهنی، به اندازه کافی عمومی باشند. اما این خوانش آن اندازه مشخص است که تنها از نسبت دادن حالات ذهنی در هر چیزی جلوگیری می کند، که این یک ضعف است. یک خوانش از کارکردگرائی اگر بیش از حد تعین یافته است منجر به این موضوع می شود که برخی از سیستم های واقعاً روان شناختی را رد می کند و در نتیـجه معلوم خواهد شد که بیش از حد "متعصبانه" است. یک نسخه از کارکردگرایی این است که بطرز افراطی حالات ذهنی را به تمام انواع چیزها نسبت می دهد که باید یکی را معمولاً به آنها نسبت دهیم، و در نتیجه معلوم می شود که این خوانش بیش از حد "لیبرال" است. آیا هیچ حد و مرزی بین این دو دیدگاه می توان تصور کرد.این سوال بی جواب بزرگ برای کارکردگرایی است. کارکردگرائی ضعیف و قوی در این مرحله بیان دو موضوع و تفکیک آنها از هم مناسب است. این توضیحات نشان می دهد برخی از راه های که به کارکردگرایی  ختم می شود می تواند در نسخه قوی تر یا ضعیف تر کارکردگرائی بازنویسی شود.
در اولین توضیح برای انواع کارکردگرائی می خواهیم روی توضیح متافیزیکی این بازنویس ها تمرکز کنیم. اولاًانواع توضیحات مانند توضیحات متافیزیکی(metaphysical )،تبیینی(explanatory)، التفاتی(intentional )، نحوی(semantic)، روش شناختی(methodological) و نظری(theoretical) تنها یک وجهی از وجوه انواع کارکردگرایی را بیان می کنند. دوماً نظریه های کارکردگرائی می تواند مطابق با این نظر که پدیده ائی ذهنی است مستقیماً مورد بررسی قرار گیرند. این روش استاندارد حالات ذهنی را به عنوان حالات التفاتی (نظیر باورها و تمایلات) یا آگاهانه و کیفی (نظیر احساسات و عواطف) مورد بررسی قرار می دهد.  البته برخی از فیلسوفان و روان شناسان معتقدند که تمامی حالات ذهنی به یک نوع بازمی گردند. رایج ترین این نظریات می گوید تمامی حالات ذهنی یک نوع التفاتی یا نوع دیگری از حالت التفاتی هستند. این موضوع نیاز به عوامل دیگری ندارد. و صرفاً برای طبقه بندی و تنها به منظور تبیین است. به خصوص می توان معتقد شد به اینکه کارکردگرائی نظریه ائی از حالات التفاتی یا نظریه ائی از حالات آگاهی یا هر دو است. ادعای قوی تر می تواند این باشد که کارکردگرائی به تمامی حالات ذهنی برمی گردد. به نظر می رسد که ویلیام لایکان (1987) چنین نظری دارد. دیدگاه ضعیف تر از کارکردگرائی تنها به یک نوع حالات ذهنی اعمال می شود. برای مثال جیون کیم(Jaegwon Kim) معتقد است چیزهائی شبیه کارکردگرائی برای حالات التفاتی کاربرد دارد نه برای حالات کیفی(2005).
توضیح دوم مربوط به بخش تکمیلی نظریه کارکردگرائی است. کارکردگرائی ادعا می کند که ماهیت حالات ذهنی توسط آنچه انجام می شود تعیین می گردد نه اینکه چه کسی آنرا انجام داده است. بنابراین این باور که هوا آفتابی است باید در بخشی از نسبت اش با دیگر باورها تشکیل شده باشد.  نظیر اینکه خورشید یک ستاره است. یا تمایل به اینکه کنار سواحل باشیم و ورودی هائی نظیر اینکه خورشید دیده می شود و اینکه عینک آفتابی روی صورت داشته باشم. حالا دیگر باورها و تمایلات را در نظر بگیرید. در مثال بالا می ببینیم که بخشی از باورها از ماهیت باور به اینکه هوا آفتابی است تشکیل شده است. این قوی ترین خوانش از کارکردگرائی است. این باورها و تمـــایلات خودشـان حالات کارکردی هستند که در نسبت شان با ورودی ها و خروجی ها و دیگر حالات ذهنی که اجزاء تشــــکیل دهنده حــــالات کارکردی هستند ارجاع می یابند. در این مورد هر حالت ذهنی بطور کامل و سره در نسبت اش با دیگر چیزها تشکیل شده است. در مقابل، خوانش ضعیف تر می گوید کارکردگرائی می تواند برخی حالات ذهنی پایه ائی و برخی حالات غیر کارکردی داشته باشد. برای مثال اگر کارکردگرائی را در مورد تمام حالات ذهنی بکارگیریم تعدادی از این حالات می تواند حالات التفاتی را بطور کارکردی تبیین کنند، درحالیکه برای حالات ذهنی آگاه باید پایه ائی باشد. بنابراین این باور که هوا آفتابی است تا اندازه ائی در نسبی که با احساس ملایمت و زردی نور آفتاب بوجود آمده است، تشکیل شده است. اما این احساسات نمی باید حالات کارکردی باشند. خوانش ضعیف و ناسره از کارکردگرائی همان است که به قول جورج رای(Georges Rey) خوانش مهار شده ("anchored") تبیین ذهنی در واژگان کاملاً خالص ِغیرذهنیِ ناتمام است. بنابراین این خوانش ها هرقدر ارزش داشته باشند باز در دام نظریه های متافیزیکی ماهیت حالات ذهنی می افتند. برخی می خواهند منکر این خــوانش باشند و می گویند اصلاً نباید کارکردگرائی ضیف را به عنوان کارکردگرائی محسوب کرد.


نتیجه:

انواع بسیار زیادی از کارکردگرائی وجود دارد که می توان  در اینجا از آن بحث کرد. اما توضیحات فوق کافی هستند. به اطمینان می توان گفت کارکردگرائی بطور گستره ای بین تمامی نظریه های معاصر درباره ماهیت حالات ذهنی پذیرفته شده است. با این حال، ممکن است در این دیدگاه دشواری هائی  در جزئیات نظریه های کارکردگرایان وجود داشته باشد. برخی از فیلسوفان معتقد شده اند نظریه های فرارویدادگی (supervenience) از حالات ذهنی می تواند به عنوان بدیلی از کارکردگرائی تلقی شود. اما جیون کیم  بدرستی اشاره کرده است که فراروی دادگی بسادگی به ما این اجازه را می دهد تا پرسشی را درباره ماهیت حالات ذهنی مطرح کنیم، درحالیکه این نظریه اصلاً پاسخی به آن نیست. سوال این است: چرا حالات ذهنی بر حالات فیزیکی که موجودات واجد آنها هستند فراروی می دهند (ابتناء می یابند) ؟[2]  کارکردگرائی یک پاسخ تدارک می بیند: حالات ذهنی روی حالات فیزیکی ابتناء می یابند چون حالات ذهنی حالات کارکردی هستند. یعنی آنها توسط حالات فیزیکی تحقق یافته اند. بسیاری به چنین نظریه ائی معتقدند و بسیاری از فیلسوفان استدلال می کند که چنین به نظر نمی رسد. اما هیچ کس نمی تواند منکر این باشد که این نظریه، نظریه ائی جذاب و بطور بالقوه قدرتمند است.

مطالب مرتبط1.
آیا سیستم های هوشمند دارای آگاهی هستند؟

2. مسائل آگاهی پدیداری3- مشکلات آگاهی پدیداری برای کارکردگرایی

3. مقالاتی درباره هوش مصنوعی

4. تحقق پدیری چندگانه . تقلیل متافیزیکی



[1] - برای واژه fine-grained هیچ واژه سر راستی یافت نشد. ترجمه هایی مانند واژه‌ی «ريز نقش»، «ريز بافت» و غیره وجود دارد اما منظور این کلمه را ادا نمی‌کنند. اما معمولاً در متن فیلسوفان ذهن fine-grained یعنی حالتی از ذهن که دست کم به طریقی، جنبه‌ایی از نحوۀ بازنمودش با ویژگی مشخصی دارای معنای یکسان باشد
[2] - Why do mental states supervene on the physical states of the creatures that have them?

کتاب «درآمدی کوتاه به ذهن» جان سرل به چاپ رسید


کتاب «درآمدی کوتاه به ذهن» با محور قرار دادن مباحث پیرامونی فلسفه ذهن،‌ ماهیت و چیستی این پدیده را بررسی می‌کند.  این کتاب اثری است از جان سرل که به‌ تازگی با ترجمه محمد یوسفی و‌ به همت نشر نی، در دسترس مخاطبان قرار گرفته است. درآمدی کوتاه به ذهن، در قالب ۱۱ فصل مسائل پیرامونی فلسفه ذهن و استدلال‌های موجود درباره این موضوع را بررسی می‌کند. از این نویسنده کتاب «ذهن، مغز و علم» در سال 82 و 88 به چاپ رسیده بود.

صفحه طبقه بندی مقالات فارسی در فلسفه ذهن بروز رسانی شد

این یک پست ادامه دار است که قصد دارم مقالات فارسی درباره فلسفه ذهن را بصورت مدون طبقه بندی کنم. در این کار از ایده و طبقه بندی دیوید چالمرز کمک گرفته ام. این طبقه بندی شامل مقالات فارسی است که امیدوارم طبقه بندی کتابها را در صفحه ائی جداگانه به این مجموعه بیافزایم. از آنجائیکه چنین پستی ممکن است بسیار طولانی باشد آنرا در صفحه ائی جداگانه به نشانی

http://platonism.blogfa.com/page/farsipapersphilosophyofmind

قرار داده ام.

کتاب جدید دیوید چالمرز بنام مشخصه آگاهی به چاپ رسید

تازه ترین کتاب دیوید چالمرز بنام مشخصه آگاهی(The Character of Consciousness ) توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد به چاپ رسید. موضوعات این کتاب شامل پرداختن به سوالاتی نظیر سوالات زیر است: آگاهی چیست؟ مشخصه سوبژکتیو آگاهی چطور با جهان عینی مطابقت می یابد؟ علم آگاهی چطور می تواند وجود داشته باشد؟ 

این کتاب در ادامه ی کتاب ذهن آگاه  است و چارچوبی واحد از همان سوالات و سوالات مرتبط دیگر را مطرح می کند. این کتاب با مسئله دشوار (hard problem)   درباب آگاهی شروع می شود و چارچوب مثبتی از علم آگاهی و رویکرد غیرتقلیلی از متافیزیک آگاهی را ارائه می دهد. چالمرز سعی دارد بسیاری از سوالات و انتقادات کتاب ذهن آگاه را پاسخ دهد و سپس تلاش می کند نظریه ایجابی خود در اینباره را ارائه نماید.

این کتاب قرائت های اصیلی از این سوال که ما چگونه درباره یکپارچگی و وحدت آگاهی فکر می کنیم و چه چیزی درباره آن می دانیم، و همچنین درباره اینکه آگاهی چگونه با دنیای خارجی ارتباط برقرار میکند، سخن می گوید. مطالعه و تامل در این کتاب برای کسانی که به مسائل ذهن، آگاهی، مغز و نسبت آن با واقعیت علاقمند هستند٬ توصیه می شود.

دیوید چالمرز یکی از مشهورترین نظریه پردازان در حوزه مطالعات آگاهی است. عمده ترین شهرت او پرداختن به مسئله آگاهی و صورت بندی کردن «مسئله دشوار آگاهی» است(از اینجا می توانید ترجمه فارسی این مقاله را دانلود کنید).

آیا سیستم های هوشمند دارای آگاهی هستند؟

یکی از  نظریات فلسفی غالب در فلسفه ذهن نظریه کارکردگرائی محاسباتی (Computational Functionalism)است که نزدیکی بسیاری به نظریه  آگاهی غیرذاتگرائی(Conscious Inessentialism)دارد. در برابر این دیدگاه ذاتگرایانه که هر فعلی در حوزه شناختی توسط انسان یا هر موجود زیستی باید همراه با آگاهی باشد، این دیدگاه معتقد است کارها و افعالی که توسط ماشین انجام می گیرد می تواند بدون همراهی آگاهی انجام شود. چنین سیستمی قاعدتاً فاقد تجربه و خودآگاهی خواهد بود. بدین ترتیب آگاهی موضوع اساسی و ضروری برای ذهنیت هوشمند نیست. این موضوع برای قائلین به هوش مصنوعی و سیستم های پردازشی موازی به معنای ترک دو دیدگاه در مورد آگاهی است:

1. هر رویداد ذهنی یک رویداد همراه با آگاهی است.

2. فعالیت هدفدار(جهت دار و از روی اراده) و هوشمندانه ضرورتاً شامل آگاهی است. 

بدین ترتیب٬ طرفداران این نظریه معتقدند، ذهنیت داشتن و دارای حالت ذهنی بودن به معنای داشتن آگاهی نیست و دوم اینکه فعل از روی اراده و هوشمندانه نیازمند آگاهی نیست. در واقع این سیستم ها فاقد آگاهی هستند. برخی از فیلسوفان ذهن قائل به آگاهی غیرذاتی نیستند مانند فلانگن. نظریه غیرذاتگرائی آگاهی به نوعی همان نظریه شبه پدیدارگرائی(epiphenomenalism) است. 

نظریه شبه پدیدارگرائی نظریه ای است که معقتد است پدیده ائی پدیده ی دیگری را بوجود می آورد که وابسته بدان است. این نظریه دو وجه دارد: وجه ایجابی یعنی فرایندهای شناختی در مغز حالات ذهنی را ایجاد می کند و وجه سلبی می گوید حالات ذهنی هیچ تاثیری بر فرایندهای شناختی در مغز ندارد و فاقد توان علی است.  بدین ترتیب آیا می توان معتقد بود که آگاهی فاقد توان علی است؟

فلانگن معتقد است با تز آگاهی غیرذاتی نمی توان موافق بود چون آگاهی بخشی از فعالیت هوشمندانه است. مثلاْ دروغگوئی یک فعالیت هوشمندانه است که ذاتاْ شامل قصد آگاهانه جهت گمراه کردن کسی است. اما گمراهی دروغگوئی نیست. بنابراین دروغگوئی یک فعالیت هوشمندانه همراه با آگاهی است.اما سوال اینست که آیا آگاهی در فعالیت های هوشمندانه بخش تشکیل دهنده آن است؟ یا در ادارک آگاهانه یا در عمل آگاهانه می توان از وقوع انها بدون وجود آگاهی سخن گفت.

فلانگن معتقد است شاید آگاهی غیرذاتی همراه با این ادعا باشد که فعالیت های ذهنی هوشمند فاقد آگاهی هستند اما باید بدانیم نمی توان با این ادعا همراه بود که آگاهی فاقد توان علی است. 

کتاب هوش مصنوعی (قدم اول) به چاپ رسید

کتاب هوش مصنوعی از مجموعه کتابهای قدم اول به همت ابراهیم اسکافی از سوی انتشارات پردیس دانش به چاپ رسید. این کتاب که به فلسفه هوش مصنوعی  پرداخته است توسط هنری برایتون و هوارد سلینا در مجموعه کوتاه٬ ولی مفید به بسیاری از موضوعات فلسفه هوش مصنوعی مانند تعریف مسئله هوش مصنوعی٬ عامل هوشمند٬ محدودیت های عامل هوشمند٬ رشته های مرتبط با هوش مصنوعی٬ مسئله ذهن و بدن٬خوش بینی ها و ادعاهای سنگین در هوش مصنوعی٬ زبان٬هوش و شناخت٬ شناخت باوری٬ تقلید زندگی و لاک پشت گری والتر٬رفتار پیچیده السی٬ محاسبه گرائی و ماشین تورینگ٬ محاسبه و شناخت باوری٬ کارگردگرائی٬ فرضیه نظام های نمادی فیزیکی٬ نظریه کنش هوشمند٬ اتاق چینی سرل٬ نظریه پیچیدگی٬ هوش مصنوعی و دوگانه انگاری٬ آگاهی٬ هوش مصنوعی و کوانتوم٬ نماتود٬ ایده آل سازی و ایده فودور٬ بازنمود داخلی و مسئله فضای حالت٬ منطق و تفکر٬ روبات های شناختی٬ اتصال گرائی و پردازش های موازی٬ محاسبه و شبکه های عصبی٬ با ثباتی و تحمل خطا٬ یادگیری در هوش مصنوعی٬ استدلال های برگرفته از نظریه تکامل٬ هوش مصنوعی جدید و اصل های آن و آینده هوش مصنوعی پرداخته است. گذشته از برخی اشکالات مانند اصطلاحاتی که بهتر بود با دقت بیشتری انتخاب می شد٬ با این حال٬ مطالعه این کتاب برای تمامی کسانی که به هوش مصنوعی و فلسفه ذهن و علوم شناختی علاقمند هستند توصیه می شود.

طبقه بندی مقالات فلسفه ذهن توسط دیوید چالمرز

معمولاْ طبقه بندی علوم از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است و امروزه علوم بشدت تخصصی شده است. بنابراین طبیقه بندی علوم از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. موضوع طبقه بندی علوم در دنیای اسلام از سنت های رایج تلقی شده است. فارابی٬ ابن سینا٬ غزالی٬ قطب الدین شیرازی و دیگر دانشمندان و فیلسوفان اسلامی هم به این مهم پرداخته اند. به نظر می رسد طبقه بندی آینه ائی تمام نما از برداشت دانشمندان و فیلسوفان از علوم و نحوی ارتباط موضوعات آنها است٬ در ضمن اینکه نشان دهنده ذکاوت و تیزهوشی و نحوی برداشت آنها از ماهیت دانش و معرفت است.

این موضوع در سنت غربی هم وجود دارد و مهم ترین چهره در طبقه بندی علوم را شاید بتوان فرانسیس بیکن دانست. در دوران ما طبقه بندی علوم از رده بندی علوم هم دقیق تر شده و به طبیقه بندی کردن مقالات چاژ شده هم سرایت کرده است. در همین رزمینه سایت تحقیقات برخط درفلسفه (Online research in philosophy)با نشانی http://philpapers.org به طبقه بندی مقالات مرتبط با موضوعاتی اصلی و فرعی در حوزه های مختلف فلسفه مانند متافیزیک٬ معرفت شناسی٬ فلسفه زبان٬ نظریه ارزش٬ فلسفه های مضاف مانند فلسفه علم٬ فلسفه زیست شناسی٬ فلسفه علوم اجتماعی٬ تاریخ فلسفه غرب٬ سنت های فلسفی و دیگر حوزه های دانشگاهی مانند عصب پژوهی٬ علوم اجتماعی٬ هنر و علوم انسانی پرداخته است. 

یکی از این طبقه بندی ها٬ طبقه بندی مقالات فلسفه ذهن است  که توسط پرفسور دیوید چالمرز از فیلسوفان ذهن معاصر استرالیائی انجام شده است. این طبقه بندی به آدرس الکترونیکی http://consc.net/mindpapers/ قابل دسترس است. من در اینجا سرفصل های اصلی این طبقه بندی را می آورم که امیدوارم مفید واقع شود. 

بخش اول: فلسفه آگاهی 

۱.۱.تبیین آگاهی

۲.۱.آگاهی و ماده باوری

۳.۱.دیدگاههای ویژه درباره آگاهی

۴.۱.آگاهی و محتوا

ادامه نوشته

طبقه بندی مقالات فلسفه ذهن

این یک پست ادامه دار است که قصد دارم مقالات فارسی درباره فلسفه ذهن را بصورت مدون طبقه بندی کنم. در این کار از ایده و طبقه بندی دیوید چالمرز کمک گرفته ام. این طبقه بندی شامل مقالات فارسی است که امیدوارم طبقه بندی کتابها را هم به این مجموعه بیافزایم. امید است این طبقه بندی بتواند کمک خوبی برای آن دسته از دوستانی باشد که می خواهند در کنار منابع دست اول٬ منابع فارسی را بصورت طبقه بندی شده در اختیار داشته باشند. از آنجائیکه چنین پستی ممکن است بسیار طویل باشد آنرا در صفحه ائی جدیدگانه به نشانی

http://platonism.blogfa.com/page/farsipapersphilosophyofmind

قرار داده ام. اما لازم است پیش از طبقه بندی چند نکته را خاطر نشان کنم:

۱. این طبقه بندی اساساْ بمعنای ارزش گذاری هیچ مقاله ائی نیست.

۲. این طبقه بندی بیشتر احساس وظیفه ائی است که برای رده بندی کردن مقالاتی صورت گرفته است که تاکنون هیچ طبقه بندی برای آنها انجام نشده است. 

۳. اساس این طبقه بندی مبتنی بر چکیده مقاله و کلید واژه هائی است که توسط نویسنده ارائه شده است. درضمن تا جائیکه برای نویسنده امکان داشته باشد پس از مطالعه مقالات به طبقه بندی آنها اقدام می کند.

۴. نویسنده امیدوار است با کمک و یاری دوستان و خوانندگان این مجموعه کامل شود و در این راستا از تذکر و یاری شما استقبال می کند.  

 نشانی لینک

http://platonism.blogfa.com/page/farsipapersphilosophyofmind

کتاب ساخت و کار ذهن

این کتاب که جزء سری کتابهای مقدمه بسیار کوتاه(very short introduction) است در اسفند ۱۳۹۰توسط انتشارات فرهنگ معاصر  به چاپ رسیده است. پدیدآورنده این کتاب کالین بلیک مور  و با ترجمه دکتر محمدرضا باطنی و زیر نظر محمدرضا خواجه پور و حسین معصومی همدانی در ۳۱۲ صفحه به چاپ رسید. در معرفی این کتاب چنین آمده است:«امروزه پژوهش درباره مغز در مرحله خرسند کننده ای از علم قرار دارد: در مرحله پر نعمت پدیده شناسی. کشف حقایق مسحور کننده درباره مغز بی پایان به نظر می رسند. با این همه راه درازی در پیش است تا ما به جایی برسیم که بتوانیم معمایی را که در کاسه سرمان نهفته است حل کنیم، ذهن عالی ترین محصول تکامل زیست شناختی است.»

 

مک گین و فلسفه  ورزی

 

قهرمان فلسفی مک گین در دوران جوانی فکری اش برتراند راسل بود. او با اشتیاق فراوان کارهای او را دنبال میکرد. مطالعه آثار راسل وی را ترغیب کرد تا یک فیلسوف رسمی ِتمام وقت شود. او از راسل شکاکیت آتشین و دقت تحلیلی اش را اقتباس کند و در سبک ادبی، از سبک نگارش فاخر و قدرتمند راسل لذت می برد. راسل بود که به باعث شد زندگی فکری و فلسفی اش شبیه ماجرای دلاورانه به نظر بیاید، نه زندگی راهبانه در کتابخانه ائی پر از کتاب های جدی و خشک گرد و خاک گرفته. او از راسل آموخته بود کار فیلسوف نباید همچون مشغله کرم کتابهای جدی و خشک که معنای زندگی را لمس نمی کند تلقی شود، بلکه باید بعنوان زندگی سرشار از خلاقیت، تعهد، استقلال فکری باشد. فلسفه باید وجهی رادیکال داشته باشد یعنی جسورانه، نیرومند و بنیادین. فلسفه مطالعه امر ژرف است و به ما توصییه می کند از درون فلسفه، فیلسوف شدن را بیابیم.

مک گین متذکر میشود گاهی باید از فلسفه دور شویم و آنرا مهار کنیم، در غیر اینصورت فلسفه ما را در کام خود فرو می برد. درهرحال برای مهار ذهن از افکار فلسفی باید مفری را بیابیم. این مفر باید این امکان را برای ما فراهم کند که از وسواس فلسفی بگریزیم و با نوعی شوک های ذهنیت های فلسفی مان را بدست فراموشی بسپاریم. وقتی برای تنفس فلسفی به بازارچه محله سری می زنیم این موضوع مایه آرامش خاطر است و به ما کمک می کند تا احساس تناسب خود را حفظ کنیم. آری! خطر فیلسوف بودن اینست که سراپای وجودمان به مغز تبدیل می شود و ما نیاز داریم تا پادزهری برای این مغزسازی بیش از حد نیاز بزرگ شده بیابیم. راستی چه کسی دوست دارد نهال نارسی باشد که شاخه برگ های ماده خاکستری رنگش گاهی اوقات بیش از اندازه سنگینی کند؟

دو نوع آگاهي از نظر ديويد چالمرز-آگاهی روان شناختی و آگاهی پدیدارشناختی

همانطور كه قبلاً گفتم چالمرز در كتاب ذهن آگاه كه پژوهش و تحقيقي درباره تجربه آگاهانه است براي حالات ذهني دو جنبه قائل شده است: جنبه روان شناختي و جنبه پديدارشناختي. در اين پست مي خواهم به نكته جالبي كه همين اواخر با مرور اين كتاب برايم تازگي داشت صحبت كنم. البته باید قبلاْ بابت اینکه بلاگفا فونت ها را بصورت ضخیم نشان میدهد از شما دوستان عزیز معذرت خواهی کنم.

چالمرز در همين كتاب از جنبه هاي مختلفي به اين دو جنبه پرداخته است و من در اینجا تنها به موضوع هم اتفاقی مي پردازم. موضوع هم اتفاقي(co-occurent) - که البته نمی دانم دوستان دیگر چه معادلی برای این کلمه استفاده می کنند ولی من فعلاْ از این معادل استفاده می کنم- ديدگاهی است که مي گويد تجربه پديداري در فضاي تهي شكل نمي گيرد بلكه همواره تجربه هاي پديداري همراه سيستم هاي عصبي و فيزيكي شكل مي گيرند. از نتايج بحث هم اتفاقي اينست كه آگاهي پديداري همواره با جنبه روان شناختي ذهن همراه است و در بستر رويدادهاي عصب شناختي شكل مي گيرد. چالمرز در اين باره مواردي مانند احساس و ادارك را مثال مي زند و با بيان اين مطلب كه به رغم قوي‌تر بودن جنبه هاي پديداري احساس نسبت به ادارك هر دوي اين مثال ها و تمام موارد تجربه پديداري مانند درد همراه سيستم هاي عصبي است. (فصل اول کتاب) نكته نگران كننده به نظر چالمرز اينست كه تجربه پديداري مثل تجربه سبز بودن داراي زبان مستقل براي توصيف شان نيستند و اگر چنين امري را بپذيريم اين موضوع نشان دهنده اينست كه تجربيات پديداري داراي هيچ توصيف مستقل در واژگاني از كيفيات ذاتي شان ندارند و همچنین زبان ما براي توصيف كيفيات ذاتي حالات پديداري برگرفته از زبان غير پديداري است. از همين‌ رو است كه توصيف ويژگي هاي پديداري توسط ويژگيهاي روان شناختي كمي اغوا كننده است و ما را به مقصود نمي رساند.

وي با استناد به نظر ويتگنشتاين معتقد است مفاهيم پديداري نسبتي با مفاهيم روان شناختي ندارند و براحتي می توان دو نوع آگاهي را از هم تميز داد: آگاهي روان شناختي و آگاهي پديدارشناختي. وي پس از برشمردن انواع آگاهي روان شناختي كه شامل هوشياری، درون نگري، گزارش پذيري، اطلاع،خودآگاهي به مسئله هوشياري مي پردازد و آنرا نمونه اي مناسب براي آگاهي روان شناختي معرفي مي كند. وي با انتقاد از عدم تفكيك آنها از آگاهي پديداري مي گويد تاكنون چنين تفكيكي در مورد انواع آگاهي صورت نگرفته و بدون توجه به چنين موضوعي به مسئله آگاهي پرداخته شده است.

نظريه محاسباتي ذهن

بنا بر نظريه محاسباتي ذهن (به اختصار ن.م.ذ ) افكار سمبل هاي مركبي اند كه هم ويژگي هاي نحوي و هم ويژگي هاي دلالت شناختي دارند. سمبل هاي زباني مركبي مانند «فودور با حال است» متشكل از سمبل هاي پايه اي مانند «فودور». به همين ترتيب، بنابر ن.م.ذ، اين فكر كه فودور باحال است سمبلي مركب است كه از سمبل هاي پايه تشكيل يافته است.

فكر كردن- دستكاري و تغيير افكار- به وسيله فرآيندي به دست مي آيد كه گرچه تنها به ويژگي هاي نحوي افكار موجود حساس است، اما در جهت حفظ ويژگي هاي دلالت شناختي آنها است. به بيان ديگر، تفكر محاسبه است. ن.م.ذ براي عقلاني بودن افكار گزارشي ارائه مي كند؛ اكنون به سه مزيت ديگر از ن.م.ذ به اختصار اشاره مي كنم.

1- ديديم كه بنا بر ن.م.ذ، تفكر محاسبه است. و مي دانيم كه محاسبه كاري ممكن است، چرا كه كامپيوترها {ماشين‌هاي محاسب}- كه مي توان در اتاق يا در كتاب خانه آنها را يافت- دقيقاً همين كار محاسبه را انجام مي‌دهند. در نتيجه، وجود كامپيوترها حمايت كم و بيش خوبي از ن.م.ذ به عمل مي آورد، چرا كه نشان مي دهد حداقل برخي از ساختارهاي فيزيكي توان اجراي محاسبه را دارند.

2- ديديم كه حالات ذهني مي توانند داراي تحقق چندگانه باشند. اگر حالات ذهني حالات محاسباتي اند، آنگاه حالات محاسباتي بايد داراي تحقق چندگانه باشند. اشاره كرديم كه حالات و فرآيندهاي محاسباتي البته مي توانند داراي تحقق چندگانه باشند. به بيان ديگر، ن.م.ذ مي تواند تحقق پذيري چندگانه حالات ذهني را توضيح دهد.

3- ن.م.ذ نيازمند آن است كه افكار سمبل هايي مركب باشند. به بيان دقيق تر، سمبل هاي مركب داراي ساختار هستند. يعني متشكل از سمبل هايي پايه اند كه به صورتي معين و خاص آرايش يافته اند. گرچه هر دو سمبل مركب «جورج رابين را كتك زد» و «رابين جورج را كتك زد» دقيقاً از سمبل هاي پايه يكساني تشكيل شده اند، اما آنها دو سمبل مركب كاملاً مجزايند. آنچه اين دو را متفاوت مي كند نحوه آرايش سمبل هاي است. اين دو سمبل مجزايند چرا كه ساختارهاي مجزايي دارند. اثبات آن كه افكار داراي ساختار هستند براي اثبات درستي ن.م.ذ كافي نيست: شايد افكار داراي ساختار باشند، اما تفكر محاسبه نباشد. اما نشان دادن ساختارمندي افكار مي تواند به صورت قابل ملاحظه اي پيش برنده اين ادعا باشد كه ذهن كامپيوتر است.

 

مشكلات نظريه محاسباتي ذهن 

1- فرآيندهاي محاسباتي در راستاي حفظ ويژگي هاي دلالت شناختي سمبل ها موجود هستند. {اما اصولاً} چگونه سمبل‌ها ويژگي هاي دلالت شناختي خود را كسب مي كنند؟ در يك كامپيوتر معمولي يك سمبل ويژگي هاي دلالت شناختي اش را از ما كسب مي كند. قصد و نيت من در به كار بردن «فودور» دال بر فيلسوف آمريكايي و نه رمان نويس روسي است كه معين مي كند سمبل «فودور» در اين جا دلالت بر نويسنده بخش مندي ذهن دارد و نه نويسنده برادران كارامازوف.

تاكنون ديديم كه سمبل هاي كامپيوترهاي عادي ويژگي هاي دلالت شناختي خود را از قصد و نيت ما انسان هايي كه آن كامپيوترها را به كار مي بريم، مي گيرند. اما سمبل هاي ذهني انسان ها از كجا ويژگي هاي دلالت شناختي خود را كسب مي كنند؟ در نگاهي كلي به نظر دو گزينه موجود است. سمبل هاي ذهني به نحوي ويژگي هاي دلالت شناختي خود را از يكديگر مي گيرند، و به واسطه ارتباط خاص و معيني كه با اشياء بيرون از ذهن دارند اين ويژگي ها را كسب مي كنند. هيچ يك از اين دو امكان فارغ از مشكلات خاص خود نيست.

2- اگر تفكر محاسبه است، آنگاه هرچيزي كه صورت و شكل درستي از محاسبه را به اجرا بگذارد متفكر است. داستان‌هايي كه در آن تمام وجوه محاسباتي در حال اجرا هستند، اما با اين حال تفكر (مربوطي) وجود ندارد.

3- مشكل ديگر براي ن.م.ذ وجود گزارشي رقيب براي فرآيندهاي ذهني است كه از آن با نام «اتصال گرايي» نام مي‌برند.

4- نهايتاً آن كه اصلاً روشن نيست چگونه ن.م.ذ مي خواهد آگاهي را توضيح دهد. بسياري مردم چنين شهودي دارند كه كامپيوتر مي تواند تمام محاسبات درست و مربوط را انجام دهد، اما با اين حال داراي آگاهي نيست. بنابر ن.م.ذ افكار سمبل هاي مركبي هستند متشكل از سمبل هاي پايه كه با آرايشي خاص چيده شده اند. به عبارت ديگر، افكار داراي ساختار هستند. اجازه دهيد كار را با بررسي زبان هاي عمومي مثل فارسي آغاز كنيم. جمله «جورج رابين را كتك زد» را در نظر بگيريد. اگر اين جمله معنادار باشد، آنگاه اين جمله نيز كه محصول تعويض دو نام خاص در جمله اصلي است، معنادار خواهد بود: «رابين جورج را كتك زد». بدين ترتيب خصلتي از زبان كه با آن سروكار داريم «نظام بندي» ناميده مي شود. تنها زماني تضمين خواهد داشت كه جملات زبان داراي ساختار باشند.

يكي ديگر از وجوه چشمگير زبان هاي عمومي زايايي است. زبان هايي زايا هستند كه در آنها بتوانيم جملات معنادار جديدي را از روي جملات قبلي، يا بخشي از جملات قبلي، بسازيم. به عنوان نمونه، از جمله «جورج كوتاه قد است» و «جورج بي مزه است» مي توان جمله جديد «جورج كوتاه قد است و جورج بي مزه است» را به دست آورد. مجدداً فرض كنيد كه زباني بدون ساختار داريم. اين زبان ممكن است داراي سمبلي پايه باشد. اما هيچ تضميني وجود ندارد كه اين زبان شامل سمبلي است با معناي «جورج كوتاه قد است و جورج بي مزه است».

بنابراين نظام مندي و زايايي نيازمند آن است كه زبان داراي ساختار باشد. نتيجه مشابهي درباره افكار مي توان گرفت: افكار داراي ساختارند. به آن معنا كه افكار ساخته شده از سمبل هايي پايه اند كه در ساختارهايي پيچيده تر آرايش يافته اند.

بنابراين افكار، از وجوه مهمي، شبيه زبان اند. به بيان ديگر، ما به يك زبان فكر مي كنيم. اين ايده عموماً فرضيه «زبان فكر» ناميده مي شود. استدلال فودور آن است كه زباني كه ما به آن تفكر مي كنيم يك زبان عمومي، از سنخ زبان هايي كه با آن سخن مي گوييم، نيست. دليل او آن است كه نه كودكان كم سن و سال و نه پستانداران غيرانسان نمي توانند تكلم كنند، اما نامعقول به نظر مي رسد اگر بگوييم آنها نمي توانند فكر كنند. اين زبان ويژه گاهي اوقات «زبان ذهن» (mentalese) ناميده مي شود تا از زبان هاي عمومي اي مانند فارسي جدا شود. برخي ديگر از فلاسفه عليه اين نگاه استدلال كرده اند. استدلال آنها آن است كه ما حقيقتاً به يكي از زبان هاي عمومي فكر مي كنيم. بنا بر راي آنان، ما زندگي را با نسخه اي بدوي از زبان ذهن آغاز مي كنيم، اما از هنگامي كه تكلم به يك زبان عمومي را فرا مي گيريم زبان ذهن را كنار گذاشته و (في المثل) به فارسي فكر مي كنيم.

آنچه درباره نظام مندي و زايايي افكار مهم است آن است كه اين دو خصيصه اين فرض را كه افكار سمبل هايي مركب و ساختارمند هستند، معقول مي سازد. و اين دقيقاٌ همان چيزي است كه ن.م.ذ نياز دارد. البته ن.م.ذ به چيزي بيش از صرف سمبل هاي ساختار يافته نياز دارد- نيازمند فرآيندهايي است كه در آنها اين سمبل ها صرفاٌ براساس ويژگي هاي نحوي‌شان تشخيص داده شده و دست كاري شوند، به نحوي كه اين امور حافظ ويژگي هاي دلالت شناختي آنها نيز باشد. با اين حال، معقوليت فرضيه زبان فكر به ميزان قابل ملاحظه اي ن.م.ذ را تاييد مي كند.

اگر ن.م.ذ صحيح باشد، حالات و فرآيندهاي ذهني مي توانند علي الاصول توسط كامپيوتر ديجيتال متحقق شوند. يعني كامپيوتر ديجيتال مي تواند ذهن داشته باشد. اين ايده شالوده برنامه تحقيقاتي را موسوم به هوش مصنوعي قوي (يا AI قوي) تشكيل مي دهد. هدف از برنامه هوش مصنوعي قوي بسط برنامه هايي است كه كامپيوترهاي ديجيتالي كه آن برنامه ها را اجرا مي كنند داراي ذهن- در معناي تحت اللفظي و به صورتي كاملاٌ واقعي- شوند.

بنابراين اگر ن.م.ذ صحيح باشد، آنگاه هوش مصنوعي قوي ممكن است. عكس قضيه نيز چنين است: اگر هوش مصنوعي قوي ناممكن باشد، آنگاه ن.م.ذ نادرست است. جان سرل فيلسوف معاصر آمريكايي آزمايش فكري اي طرح كرده است كه ظاهراٌ نشان مي دهد هوش مصنوعي قوي ناممكن است و در نتيجه ن.م.ذ نادرست است. به دلايلي كه به زودي روشن خواهد شد، آزمايش فكري سرل «اتاق چيني» ناميده مي شود.

 

اتاق چيني

سرل به زبان انگليسي سخن مي گويد، اما حتي يك كلمه هم چيني نمي فهمد. سرل تصور مي كند كه درون اتاقي نشسته است («اتاق چيني») و سه مجموعه از كاراكترهاي چيني همراه با يك مجموعه از دستورالعمل هاي انگليسي دريافت مي‌كند. دستور العمل ها به او مي گويد كه چگونه در سه مجموعه از كاراكترهاي چيني دست كاري كند تا به مجموعه ديگري از كاراكترهاي چيني دست يابد. پيروي كردن از دستورالعمل ها بسيار دشوار است. از آنجا كه سرل نمي تواند چيني بخواند او بايد به زحمت بسيار كاراكترهاي چيني را صرفاً براساس شكلشان تشخيص دهد. پس از تلاش هاي بسيار، سرانجام سرل موفق مي شود مجموعه چهارم از كاراكترهاي چيني را به دست آورده و به مردمي كه بيرون اتاق منتظر هستند، بدهد.

{اكنون} معلوم مي شود كه اين سه مجموعه از كاراكترهاي چيني به ترتيب عبارت بوده اند از يك داستان ساده (به زبان چيني)، اطلاعاتي عمومي درباره تنظيمات داستان (به چيني) و يك مجموعه از سوالات درباره داستان (به چيني). دستورالعمل هاي انگليسي در حكم برنامه كامپيوترند، و سرل خود در حكم كامپيوتر است. زحمات زيادي كه او در پيروي از دستورالعمل ها كشيد، در حكم اجراي برنامه توسط كامپيوتر است و مجموعه كاراكترهاي چيني كه او توليد كرد، پاسخي معقول به سوالات در باب داستان اند.

به نظر كاملاً آشكار مي رسد كه سرل داستان چيني را متوجه نشده است. وضعيت سرل در اتاق چيني را با وضعيتي مقايسه كنيد كه در آن از سرل خواسته مي شود يك داستان انگليسي را بخواند. سرل داستان انگليسي را مي فهمد، اما داستان چيني را خير. اكنون اين نتيجه حاصل مي شود كه هوش مصنوعي قوي با مشكلات بزرگي روبه رو است. چرا كه بنابر هوش مصنوعي قوي، كامپيوتري كه به طرزي درست برنامه ريزي شده مي تواند داستان هاي ساده را بفهمد. آنچه سرل آشكارا نشان داده آن است كه پيروي از برنامه كامپيوتري براي فهميدن {داستان} ناكافي است. سرل از برنامه به دقت هرچه تمام تر پيروي كرده است، اما هيچ سرنخي مبني بر آن كه داستان درباره چيست، نداشته است. اگر چنين چيزي درست باشد، ن.م.ذ با مشكلاتي روبه رو است. چرا كه همان گونه كه ديديم اگر هوش مصنوعي قوي ناممكن باشد، آنگاه ن.م.ذ نادرست است.

تاكنون ديديم كه مثال اتاق چيني اين شهود را كه هوش مصنوعي قوي ناممكن است، تقويت مي كند. سرل آزمايش فكري اتاق چيني را با استدلال زير پيگيري مي كند:

1-    برنامه ها صوري (نحوي) هستند.

2-    ذهن ها داراي محتوا هستند (محتواي دلالت شناسانه)

3-    نحو نه با دلالت شناسي داراي اين هماني است و نه به خودي خود براي آن كافي است.

در نتيجه

4-    برنامه ها نه براي اذهان كافي هستند و نه با آنها داراي اين هماني اند؛ به عبارتي هوش مصنوعي قوي نادرست است. (سرل 1991، ص 526)

نكته سرل آن است كه فهم داستان مشتمل است بر دانستن آن كه هر كدام از سمبل هاي مختلف (كلمات) به چه معني اند. و اين يعني فهم داستان مشتمل است بر بدست آوردن ويژگي هاي دلالت شناختي سمبل هاي داستان. آشكارا زماني كه سرل در اتاق چيني است، ويژگي هاي دلالت شناختي سمبل هاي مربوطه را به دست نمي آورد. او تنها از شكل سمبل‌ها آگاه است؛ يعني او تنها نسبت به ويژگي هاي نحوي آنها آگاهي دارد. سرل نتيجه مي گيرد از آنجا كه همه سيستم هاي كامپيوتري تنها به ويژگي هاي نحوي حساس هستند، و هيچ كامپيوتري نيست كه از ويژگي هاي دلالت شناختي مربوطه نيز آگاهي داشته باشد، لذا هيچ كامپيوتري قادر به فهم يك داستان نيست.

استدلال اتاق چيني بحث هاي فراواني را ايجاد كرده است. فودور (فودور b 1980) در باب اهميت دلالت شناسي با سرل هم داستان است. اما برخلاف سرل، فودور فكر مي كند كه مي شود سمبل هاي كامپيوتر ويژگي هاي دلالت شناختي داشته باشند. بنابر نظر فودور، سمبل «كوه اورست» به كوهي خاص كه در مرز ميان نپال و تبت قرار گرفته ارجاع دارد؛ چرا كه اتصالي مناسب ميان آن كوه و اين سمبل وجود دارد. با اين حال توجه داشته باشيد كه حضور يا عدم چنين اتصال مناسبي براي سرل، زماني كه او در اتاق چيني قرار گرفته است، آشكار نيست. همه آنچه سرل مي داند شكل سمبل هايي است كه پيش روي او است.

سرل نه مي داند كه سمبل به صورتي مناسب به كوه اورست اتصال يافته است، و نه مي داند كه «xyz»به معناي كوه اورست است. در نتيجه، سرل داستان را نخواهد فهميد. به بيان ديگر، حتي اگر سمبل ها داراي{ويژگي هاي} دلالت شناختي باشند هم سرل داستان را نخواهد فهميد. در واقع فهم داستان- در كنار ساير امور- به معناي بودن در يك حالت آگاهانه خاص است.

هنگامي كه سرل داستاني را كه به انگليسي نوشته شده است مي خواند، از معناي آن آگاه است؛ اما هنگامي كه داستاني چيني را درون اتاق چيني «پردازش مي كند»، از معناي آن آگاه نيست. از اين نكته چنين بر مي آيد كه تمايز اصلي ميان سرل در زماني كه يك داستان چيني را پردازش مي كند و سرل در زماني كه داستاني انگليسي را مي خواند تمايزي در آگاهي است: تنها در موقعيت دوم است كه سرل نسبت به محتواي داستان آگاهي دارد. از اين امر چنين نتيجه مي شود كه داستان و تنظيمات اتاق چيني براي {كسب} آگاهي هوشيارانه نسبت به معناي داستان ناكافي است. از اين نتيجه، امري مهم استنتاج مي شود. فعاليت هايي كه سرل در اتاق چيني انجام مي دهد فعاليت هاي محاسباتي محض است. در نتيجه، اگر تنظيمات و داستان اتاق چيني براي {كسب} آگاهي هوشيارانه نسبت به معناي داستان ناكافي است. آنگاه محاسبات براي {كسب} آگاهي هوشيارانه نسبت به معناي داستان ناكافي است. و به نظر مي رسد كه مي توان اين نتيجه را تعميم داد: محاسبه براي آگاهي ناكافي است.

نتيجه اي كه از آزمايش فكري اتاق چيني گرفتيم آن است كه محاسبه براي آگاهي ناكافي است. اما نمي توانيم از اين آزمايش فكري نتيجه كاملاً مجزاي ديگري را بگيريم كه بنا بر آن محاسبه براي هوش نيز ناكافي است. استدلال سرل اين ادعاي هوش مصنوعي قوي را كه كامپيوتر به درستي برنامه ريزي شده مي تواند هوشمندانه نسبت به يك داستان پاسخ دهد، دست نخورده باقي مي گذارد. اين كه سرل نسبت به معناي داستان داراي آگاهي هوشيارانه نيست، نشان نمي‌هد كه پردازش هوشمندانه اما غير آگاهانه داستان در حال وقوع هست {يا نيست}.

کاربردهوش مصنوعی در ریاضیات روان شناسی  اقتصاد علوم عصبی مهندسی کامپیوتر و زبان شناسی

شايد ايده اصلي كاربرد ابزار براي رسيدن به هدف را بتوان در سخنان ارسطو در كتاب اخلاق نيكو ماخوس پيدا كرد. در مورد انتها فكر نمي‌كنيم، بلكه به ابزارها مي‌انديشيم. براي پزشك به شفا دادن، براي سخنران به تشويق، براي وكيل به قانون‌گذاري، و براي هيچ كس ديگر به عاقبت فكر نمي‌كنيم. آن‌ها عاقبت را در نظر مي‌گيرند و فكر مي‌كنند كه چگونه و با چه ابزارهايي به دست خواهد آمد. اگر فقط با يك وسيله به دست آيد، چگونگي دستيابي از طريق آن ابزار را در نظر مي‌گيرند و ابتدا به آن مي‌پردازند.

تحليل مبتني بر هدف يكي از اساسي‌ترين راههاي رسيدن به اهداف است. هوش مصنوعي هم به عنوان يك يا يكي از چندين راه رسيدن به هدفهاي علوم مختلف مثل رياضيات، اقتصاد، علوم عصبي، روان‌شناسي نظريه كنترل و سايبرنتيك، زبان‌شناسي است. ما در اين جا به تاريخچه و مسائل آن علوم نمي‌پردازيم، بلكه صرفاً موضوعات و پرسشهاي مرتبطي كه هوش مصنوعي مي‌تواند بدان علوم ياري رساند را مطرح مي‌كنيم.

 

رياضيات (از 800 ق. م تاكنون)

·        قوانين رسمي براي اخذ نتيجه معتبر كدام‌اند؟

·        چه چيزي مي‌تواند محاسبه شود؟

·        چگونه مي‌توان با اطلاعات نامطمئن استدلال كرد؟

فيلسوفان به اغلب ايده‌هاي مهم در مورد AI پرداختند،

ادامه نوشته

نظريه ها و روش هاي هوش مصنوعي

1.    نظريه کنترل يا نظريه ديگر، سايبرنتيکس(cybernetics) است که به مطالعه و مقايسه بين دستگاه عصبي متشکل از مغز و اعصاب با دستگاههاي الکتريکي و مکانيکي مي پردازد و به طور گسترده اي در روباتيک کاربرد دارد.

2.    فرضيه سيستم‌هاي نماد فيزيكي مطابق اين نظريه «سيستم نماد فيزيكي ابزارهاي ضروري و كافي را براي فعاليت هوشمند كلي را دارا است»

3.    آزمون تورينگ: آلن تورينگ فيلسوف و رياضيدان انگليسي در سال 1950 طي مقاله‌اي به نام  Computing Machinery and Intelligance يا «ماشين محاسباتي و هوشمندي» مطرح كرد. او پرسيد: «آيا ماشين مي‌تواند فكر كند؟» و براي اين‌كه ذهن مخاطب را از پريشاني درباره ماهيت اين ماشين برهاند، توضيح داد كه منظور او از ماشين، يك كامپيوتر است؛ ماشيني كه قادر به انجام محاسبات نرم‌افزاري است. به اين ترتيب براي اولين بار اين پرسش در ذهن نوع بشر پديد آمد كه: «آيا كامپيوتر مي‌تواند فكر كند؟»خود تورينگ نتوانست پاسخ قطعي اين پرسش را پيدا كند، اما براي يافتن پاسخ مناسب در آينده، يك راهبرد خلاقانه پيشنهاد كرد. او آزموني طراحي كرد كه خود آن را «بازي تقليد» ناميد. تورينگ پرسيد: «آيا يك ماشين، يعني يك كامپيوتر، مي‌تواند آزمون تقليد را با موفقيت پشت سربگذارد؟» آيا يك كامپيوتر مي‌تواند با يك انسان چنان گفت‌وگو كند كه او فريب بخورد و تصور كند در حال گفت‌وگو با يك انسان است؟

    او آزمون بازي تقليد را چنين شرح داد: يك پرسشگر - يك انسان - همزمان در حال گفت‌وگو با دو نفر است. هر يك از اين دو نفر در اتاق‌هاي جداگانه‌اي قرارگرفته‌اند و پرسشگر نمي‌تواند هيچ‌يك از آن‌ها را ببيند. يكي از اين دو نفر يك انسان است و ديگري يك ماشين؛ يعني يك كامپيوتر. پرسشگر بايد با اين دو نفر شروع به گفت‌وگو كند و بكوشد بفهمد كدام‌يك از اين دو انسان است و كدام‌يك ماشين. اگر كامپيوتر بتواند طوري جواب دهد كه پرسشگر نتواند انسان را از ماشين تميز دهد، آنگاه مي‌توان ادعا كرد كه اين ماشين هوشمند است.

4.  نظريه محاسباتي ذهن: بنا بر نظريه محاسباتي ذهن (به اختصار ن.م.ذ ) افكار سمبل هاي مركبي اند كه هم ويژگي هاي نحوي و هم ويژگي هاي دلالت شناختي دارند.( در اين مورد در بحثي به همين نام بحث خواهد شد.) اين نظريه نهايتاً به اين موضوع که اگر ن.م.ذ صحيح باشد، حالات و فرآيندهاي ذهني مي توانند علي الاصول توسط كامپيوتر ديجيتال متحقق شوند. يعني كامپيوتر ديجيتال مي تواند ذهن داشته باشد. اين ايده شالوده برنامه تحقيقاتي را موسوم به هوش مصنوعي قوي (يا AI قوي) تشكيل مي دهد.

5.    اتصال گرايي (connectionism) بطور خلاصه اتصال گرايي مي گويد ذهن شبكه ايي اتصالي است. يعني گرادایه هائی از چنين شبكه هايي مي باشد. گاه به اتصال گرايي «شبكه هاي عصبي» و گاه پردازشگرهاي توزيع شده موازي يا Distributed Processes Paralell گفته مي شود.

 

متدهاي احتمالي براي استدلال هاي غير قطعي

در AI گاه براي حل مسائل به وجود آمده به ويژه در روباتيک، يادگيري و استدلال، راهي جز استفاده از اطلاعات غير قطعي و ناقص نيست، براي رفع اين مشکل با بهره گيري از نظريه احتمال واقتصاد ابزارهاي مفيدي چون شبکه هاي بايسن ايجاد شده است.

در اين راستا ابزارهاي رياضي دقيقي توسعه يافته اند که چگونگي انتخاب کردن و برنامه ريزي را توسط عامل تحليل مي کنند. اين کار با استفاده از نظريه تصميم، تحليل تصميم، نظريه ارزش اطلاعاتي انجام مي پذيرد.

زبان، شناخت و خلاصه پردازي در هوش مصنوعی

توانايي شكل گيري خلاصه برداري از تجربيات از توانمند ترين و اساسي ترين توانائي هاي ذهن انسان است.  خلاصه پردازي به ما حس شناخت خانه هاي متفاوت را مي دهد . يك تصوير ممكن است بياني قوي تر از هزاران كلمه داشته باشد ، اما يك خلاصه مشخصاً بيان كنندة خصوصيات مهم يك كليت از نوع تصوير است . خلاصه سازي يكي از ابزارهاي اساسي شناخت و ارزيابي كليت هاي جهان اطراف ما و همچنين ساختار ذهني ما است در حقيقت اين پروسه به طور مداوم براساس دانش و اطلاعات صورت مي گيرد . دانش و اطلاعات نيز در لايه ها و بخش هايي از خلاصه پردازي ساخته مي شود كه از مكانيسم هايي كه ساختار را فشرده ساخته و از حس اوليه به سمت يك سري تئوري هاي علمي سوق داده مي شود و در نهايت بيشتر اين ايده ها دربارة ايده هاي ديگر و نشأت گرفته از آنها مي باشد .


خلاصه پردازي طبقه بندي شده (سلسله مراتبي)

ساختار و سازمان آزمايش و تجربه در ارتباط با توصيفات كلاس هاي خلاصه سازي يكي از ابزارهاي شناخت رفتار و ساختار سيستم هاي مركب است كه شامل برنامه هاي كامپيوتر مي شوند . همانند رفتار يك حيوان كه ممكن است بدون توجه به فيزيولوژي سيستم عصبي نهفته در پشت آن مورد مطالعه قرار گيرد . يك الگوريتم داراي خصوصيات مربوط به خود مي باشد كه كاملاً آن را از برنامه اي كه آن را به كار مي برد جدا مي سازد .

به عنوان مثال دو نوع كاربر متفاوت جستجوي باينري را در نظر بگيريد . يكي از آنها يعني Fortran از محاسبات و طبقه بندي استفاده مي كند و ديگري يعني++C از Pointer استفاده مي كند كه مي تواند در جستجوي درون شاخه هاي binary كاربرد داشته باشد. در سطح نشانه تصميمات درباره ساختارها صورت مي گيرد كه براي بيان و ايجاد دانش مورد استفاده قرار مي گيرند. انتخاب يك زبان براي بيان يك مورد مربوط به سطح نشانه مي باشد. زبان بيان نه تنها مي بايستي توانايي بيان اطلاعات مورد لزوم براي كاربر را داشته باشد بلكه مي بايستي خلاصه و قابل توصيف و داراي كاربرد مؤثر باشد و مي بايستي به برنامه نويس براي دستيابي و سازماندهي اصل و اساس اطلاعات كمك كند.

وقتي كه بين سطح اطلاعات و سطح نشانه يك برنامه تمايز به وجود آمد ما مي توانيم بين سطح نشانه و الگوريتم و ساختمان داده ها مورد استفاده براي كاربرد آن نيز تمايز قايل شويم. به عنوان مثال بدون تاثيرگذاري رفتار و عملكرد يك تحليل گر برنامه كه اساس منطقي داشته باشد مي بايستي تاثير ناپذير از انتخاب بين يك سري جزئيات و يك مجموعه و دسته بايزي باشد تا بتواند يك جدول مربوط به نشانه ها را به كار برد.

بسياري از الگوريتم و ساختمان داده ها در كاربرد بيان زبان AI به كار مي روند كه از روشهاي معمول علم كامپيوتر مي باشند مثل شاخه ها و جداول باينري.

ديگر موارد در رابطه با AI بسيار تخصصي هستند و به گونه يك كه مستعار بيان مي شوند كه از طريق متن و بخش هاي مربوط به LISP و PROLOG بيان مي شوند . در سطح پائين تر مربوط به الگوريتم و ساختمان داده ها ( سطح زبان ) واقع شده است در اين جا ست كه زبان كاربردي براي برنامه مشخص مي شود .

محدوديت هاي فيزيكي كامپيوتر مي بايستي بر روي منابعي همچون حافظه و سرعت پردازشگر تأكيدكند.روش هايPROLOG,LISP در جهت متعادل كردن نيازهاي سطح نشانه و نيازهاي نهفته در ساختار هر دو منبع مورد استفاده مي باشند و هم چنين يك هدف هوشمند و ذهني با اهميت مي باشند . در دنباله ما از ساختارهاي سطح اطلاعات در محيطهاي برنامه نويسي بر روي يك زبان كاربردي صحبت خواهيم كرد و سپس به مصرفي زبانهاي عمده AI يعني PROLOG , LISP مي پردازيم .

 

خصوصيات مطلوب يك زبان AI

يكي از خصوصيات و ويژگيهاي مهم خلاصه سازي سلسله مراتبي در ساختار برنامه غير حساس بودن سطوح بالاتر نهفته در كاربرد زبان مي باشد .

اين مشاهده در عمل سنجيده مي شود كه همراه با سيستم هاي موفق دانش مدار مي باشد كه در زبانهاي برنامه نويسي مختلفي مثل Pascal , C , C++، Java , PROLOG , LISP و حتي Fortran به كار مي رود . برنامه هاي مختلفي اصولاً در PROLOG , LISP و سپس در C به كار گرفته مي شوند تا بتواند تاثيرپذيري و انتقال پذيري بهتر ايجاد كنند. در هر دوي اين موارد رفتار و عملكرد در سطح نشانه به طور قطع بي اثر مي باشد.

با اين حال محدوديتهاي خلاصه سازي در يك برنامه جامع بيان مي شود كه كامل نمي باشد . ساختار سطح بالاتر باعث ايجاد ساختارهاي قوي بر روي لايه هاي زيرين مي شود و نياز به اين دارد كه برنامه نويسي AI بر روي سطح نشانه اي قرار گيرد كه در سطح زبان تكرار مي شوند.توسعه AI لزوما در طبيعت به صورت كشف و تجزيه و آزمايش است.اين نياز هم چنين وابسته به يك زبان و ابزارهايي است كه بايد فراهم ساخت . يك زبان نه تنها مي بايستي متناسب با كاربرد ساختارهاي سطح بالا باشد بلكه مي بايستي يك ابزار مناسب براي انتقال كل چرخه نرم افزار از آناليز و تجزيه و تحليل تا حصول برنامه باشد.

در پنــج زير گـــروه بعدي ما به صورت جزئي و كامل در مورد نيازهايي كه ساختارهاي سطح نشانه اي برنامه هاي AI كه بر روي كاربرد زبان دارند بحث مي كنيم.اين موارد عبارتند از :

1.       پشتيباني از محاسبه سمبوليك

2.       انعطاف پذيري كنترل

3.       پشتيباني از متدولوژي و روش هاي برنامه نويسي جستجويي

4.       پويايي

5.       مستنند سازي خوب و واضح

6.       پشتيباني براي ساخت Prototype اوليه

7.       قابليت خواندن برنامه و مستندسازي آن

8.      محيطهاي توسعه

 

خلاصه اي دربارة LISP و PROLOG

به وسيله برآورده كردن نيازهاي گفته شده، LISP  و PROLOG هر دو داراي زبانهاي برنامه نويسي غني و كاملي هستند وقتي كه اين زبانها را فرا مي گيريم.

 

PROLOG

PROLOG  يكي از بهترين نمونه و مثال يك زبان برنامه نويسي منطقي است. ايده استفاده توصيفي محاسبه اوليه براي بيان خصوصيات حل مسئله يكي از محوريت هاي مشاركتPROLOG مي باشد كه براي علم كامپيوتر به طور كلي و به طور اخص براي زبان برنامه نويسي هوشمند مورد استفاده قرار مي گيرند. نفع استفاده از محاسبه اوليه براي برنامه نويسي شامل يك ساختار ظريف و ساده و قابل معني مي شود.

به دليل همين خصوصيات است كه PROLOG به عنوان يك محرك اصلي و مفيد براي تحقيقاتي مثل موارد برنامه نويسي آزمايشي به عنوان يك كد، متغير كردن برنامه و طراحي ويـــژگيهـاي زبان سطح بالا، مطرح است. PROLOG و ديگر زبانهاي منطقي يك سبك برنامه نويسي مشخصي را دنبال مي كنند كه در آنها برنامه ها به صورت دستورات پشت سرهم و متوالي براي ايجاد يك الگوريتم، نوشته مي شوند. اين نوع برنامه اصولاً به كامپيوتر مي گويد كه «چه چيزي درست است» و «چه چيزي بايد صورت گيرد» و اين به برنامه نويس اجازه مي دهد كه بر روي حل مسئله به صورت يك سري خصوصيات از يك محدوده تأكيد كند تا اينكه بخواهد به جزئيات نوشتاري سطح پائين ساختارهاي الگوريتمي براي بعد بپردازد.

مزيت اين زبان به وسيله پروژه هايي كه براي ارزيابي و گسترش قدرت بيان برنامه هاي منطقي نوشته شده اند،‌ اثبات شده است.

بحث دربارة يك چنين كاربردهايي مي تواند در سمينار و گردهمائي هاي مربوط به زبان برنامه نويسي هوش مصنوعي در سطح بين المللي مطرح شود.

 

LISP

 LISP  اولين بار به وسيله JACK MCCARTHY در اواخر دهه 1950 مطرح شد اين زبان به عنوان يك مدل پيوسته محاسباتي بر اساس تئوري عملكرد مجدد،‌معرفي شد.در مقالات اولية مك كارتي (1960) اهداف خود را مشخص مي كند: ايجاد يك زبان سمبوليك تا يك زبان محاسباتي. ايجاد زباني كه بتوان از آ‌ن به عنوان يك مدل محاسباتي بر اساس تئوري عملكرد مجدد استفاده كرد و از آن بتوان براي تعريف دقيق يك ساختار و تعريف زباني استفاده كرد.

در حقيقت اين مدل برنامه نويسي طوري مؤثر بوده است، كه تعدادي از ديگر زبانها بر اساس عملكرد برنامه نويسي آن واقع شده اند مثل FP ، ML و SCHEME .اين ليست اساس برنامه ها و ساختارهاي اطلاعاتي در LISP است، LISP خلاصه شده نام پروسه LIS است. اين برنامه يك سري ليست هاي عملكردي درون ساختاري دارد.

LISP  به برنامه نويس قدرت كامل براي اتصال به ساختارهاي اطلاعاتي را مي دهد.اصولاً LISP يك زبان كامل است كه داراي عملكردها وليست هاي لازمه براي توصيف عملكردهاي جديد، تشخيص تناسب و ارزيابي معاني مي باشد.تنها هدف كنترل برنامه بازگشت و شرايط منحصر به فرد است. عملكردهاي كامل تر هنگامي كه لا زم باشد در قالب اين اصول تعريف مي شوند. در طي زمان بهترين عملكردها به عنوان بخشي از زبان مي شوند. پروسه توسعة زبان به وسيلة اضافه كردن عملكردهاي جديد موجب توسعه محورهاي زيادي از LISP مي شوند كه اغلب شامل صدها عملكرد بخصوص براي ايجاد اطلاعات كنترل برنامه، خروجي و ورودي، Edit كردن عملكردهاي LISP مي شوند.اين ارتباطات محركه اي هستند كه به وسيله LISP از يك مدل ساده و ظريف به يك مدل قوي و غني و عملكردي براي ساخت سيستم هاي نرم افزاري بزرگ، تبديل مي شود.

يكي ازمهم ترين برنامه هاي مرتبط با LISP برنامه SCHEME مي باشد كه يك تفكر دوباره دربارة زبان در آن وجود دارد كه به وسيله توسعه AI وبراي آموزش اصول مفاهيم علم كامپيوتر مورد استفاده قرار مي گيرند.

 

برنامه نويسي شيء گرا

برخلاف برنامه LISP و PROLOG ،‌برنامه شيء گرا ريشه در مهندسي نرم افزار دارد. اولين بار در سال 1970 توسعه يافته كه به وسيله Alan Kay اين تحقيقات صورت گرفته است.ساخت ايده ها از محرك، كه زبان نروژي تظاهر مي كند در سال 1960 و مقاله Symour در استفاده از LOGO براي آموزش كودكان، صورت پذيرفته است.استفاده از Dyna book براي اولين بار به عنوان يك كامپيوتر، كه افرادي به غير متخصصان علم كامپيوتر با آن سروكار داشتند.بـــه دليل اينكه كاربر افراد معمولي بودند سيستم عملكرد و كاربرد نرم افزار نبايد تكنيكي مي بود و به سادگي قابل تشخيص بود. راه حل آنها براي اين مسئله يك مداخلة گرافيكي است با استفاده از منوها و آيكون هاي گرافيكي و اشاره گرها، يك موس يا يك سري برنامه ها براي اديت كردن، داده ها مي باشد.

دخالت كاربر در طراحي يك notebook متأثر از طراحي كاربرها براي يك سري كامپيوترهاي تخصصي مثل سيستم هاي به كارگيري كامپيوتر شخصي مثل مكينتاش، ماكروسافت و محل هاي مربوط به ويندوز مي باشد.در يك برنامه small talk ،‌همه چيز در قالب هدف و يك ساختار قابل محاسبه مرك و قراردادي مطرح مي شود. اهداف نه فقط شامل انواع اطلاعات براي محاسبه بلكه شامل انواع روشهاي لازم براي محاسبه حالت و وضعيت هدف نيز مي شوند.ارزشهاي يك هدف به صورت كلاس ها بيان مي شود. اهداف ممكن است اهداف طبقه بندي شده كه توصيف كنندة تمامي مواد يك نمونه باشد و بيانگر نوع ذات و توصيف تما مي موارد يا مواردي كه بيانگر يك عضو واحد هستند را شامل شود.

وقتي مواردي از يك نوع اطلاعات به وسيله اهداف توصيف مي شود اين موارد ذاتاً داراي نوع توصيف و روشهاي توصيفي از عملگرهايشان مي باشند،‌براي شكل دادن يك عمليات بر روي يك هدف، يك پيام به سمت هدف فرستاده شده كه حاصل روش مناسبي مي باشد. به عنوان مثال، اضافه كردن 3 و 4 پيام 4+ به سمت شيء 3 فرستاده مي شود و 3 پاسخ مي دهد مي شود 7 .به وسيله ايجاد انواع تركيب اطلاعات و عمل بر روي آنها در يك عمل واحد مربوط به هدف، small talk از كد Modular (پيمانه اي) توسعه و نوع كاربرد براي عناصر اطلاعات و كد مربوط به تكثير آنها، پشتيباني مي كند.به دليل اينكه اهداف small talk در قالب يك كلاس شبكه اي همراه با اهداف كاملاً ويژه كه بخشي از تمامي روش هــاي كاملاً كلي است ، بسيار ساده است كه يك ساختار جديد برنامه اي توصيف كنيم كه عملاً با اهداف موجود در برنامه همراه باشد. بنابراين يك برنامه اصولاً مي تواند قدرت كامل يك سيستم باشد كه شامل گرافيك،‌بازنگري و ارتباط است.

علاوه بر اين روش هاي توسعه نرم افزاري مثل ارائه اطلاعات و زبانهاي نهفته، فشار بر اپراتور و استفاده از كدها از طريق يك گروه اصلي و زبانهاي نهفته در قالب يك مدل رايج پشتيباني مي شوند.زبانهاي شيء‌گرا همراه با بسياري از خصوصيات مندرج در يك كلاس اطلاعاتي، شامل كلاس اصلي و توانايي پاسخ در ساختار اطلاعات مي شود به همين دلايل زبانهاي شيءگرا در برنامه نويسي AI استفاده مي شوند.

 

محيطهاي هيبريد

نياز به برنامه نويسي اطلاعاتي موجب توسعة تعدادي برنامه نويسي و تكنيك هاي زبان، شامل سيستم هاي توليد،‌قوانين و كلاس شيء‌گرا مي شود.

يك سيستم هيبريد بيانگر نمونه هاي چند منظوره در قالب يك محيط برنامه نويسي خاص مــي باشد. گر چه محيطهاي هيبريد متفاوت مي باشد. ولي عموماً شامل خصوصيات ذيل مي شوند.

 

 
  BLOGFA.COM