جرات پرسیدن داشته باش -کانت، رساله ای درباب روشنگری
 

سمینار بین المللی تعامل دو گونه پدیدارشناسی

پدیدارشناسی، مطالعه تجربه آگاهانه بشر از منظر سوژه است. طی چند دهه گذشته، مورد توجه بسیاری از فیلسوفان تحلیلی و دانشمندان علوم شناختی قرار گرفته است. پدیدارشناسی در درجه اول واکنشی به رویکردهای سنتی برای مطالعه ذهن بود که از نقش آگاهی غفلت می کردند. در فلسفه تحلیلی دو برنامه تحقیقاتی با انگیزه پدیدارشناسی شناخته شده است: نخست، توصیفات پدیدارشناسی که از چگونگی پدیدارشدن جهان در تجربه و ذهن سخن می گوید و موضوع اساساً بر مسئله ادراک متمرکز دارد. برنامه پژوهشی ادموند هوسرل، استدلال توماس نیگل در مورد خفاش بودن به چه می ماند و یا مقاله ساختار حیث التفاتی جان سرل در این گروه قرار دارد. دوم، توصیفات پدیدارشناختی مبتنی بر تجربه حضور بدن، عمل و تعامل با قرائتی از پدیدارشناسی مارتین هایدگر و موریس مرلو-پونتی و نقد هوبرت دریفوس از هوش مصنوعی، پروژه ذهن مرموز ِفرانسیسکو وارلا، ایوان تامپسون و ایلانور روزچ، و بسیاری دیگر از انواع آنچه اخیراً تحت عنوان دیدگاه شناخت 4E خوانده می شود.

قرائت های این دو پدیدارشناسی غالباً رد کارکردگرایی و تأکید بر نقش پدیدارشناسی اول شخص در ادراک است. با این حال، این دو قرائت تعهدات متفاوتی در مورد تحلیل پدیدارشناختی تجربه انسانی دارند و عدم گفتگو بین طرفداران این دو برنامه موجب شده است دانشگاه بوداپست برنامه ای برای نزدیکی این دو گفنمان برقرار نماید.

علاقمندان به موضوعات فوق می‌توانند چکیده آثار خود را تا ۲ اوریل ۲۰۲۰ به آدرس ایمیل eroglu_ali-kerem@phd.ceu.edu ارسال نمایند.

مهلت ارسال آثار تا پایان روز ۲۳ فوریه ۲۰۲۰ است. جهت کسب اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه فرمایید.

https://events.ceu.edu/2020-04-01/two-phenomenologies

دو نظریه تعیین محتوای حالات ذهنی

محتوای بازنمودی ذهنی نوعاً با اشیاء انتزاعی مانند مجموعه ها، گزاره ها، روابط و ویژگی‌ها در نظر گرفته می‌شود. اما سوالی که خصوصاً برای طبیعت گرایان مطرح می‌شود اینست که چطور بازنمودی ذهنی از داشتن محتوایشان ناشی می‌شود؟ دراینجا سوال این نیست که چطور اشیاء انتزاعی مي‌توانند طبیعی شوند، بلکه مسئله اینست که چطور مي‌توان قرائت طبیعی شده از نسبت های تعیین محتوی بین بازنمودی ذهنی و اشیاء انتزاعی بدست دهیم؟ دو نظریه طبیعی سازی معاصر برای تعیین محتوی وجود دارد: نظریه علِّی- اطلاعاتی و نظریه کارکردی.

مطابق نظریه علِّی- اطلاعاتی که عمدتاً توسط درتسکی ارائه و بسط داده شده است، محتوی یک بازنمود ذهنی اطلاعی را  درباره آنچه انجام یافته یا انجام مي‌باید و علت وقوع آن می باشد را  انتقال مي‌دهد. اما دلایل کافی داریم که نشان مي‌دهد این قرائت از تعیین محتوی برای محتوای بازنمودی ذهن کافی نیست. چرا که این روابط همواره عمومي‌اند، لیکن بازنمود عمومي ‌نیستند. بعلاوه بازنمود می تواند معلول چیزی باشد که بازنمودی ندارد و یا ممکن است بازنمود چیزی باشد که معلول چیزی نیست.

تلاش اصلی در این نظریه اینست که مشخص کند آنچه حالت علِّی-اطلاعاتی یک بازنمود ذهنی را بوجود می آورد  نظریه وابستگی نامتقارن فودور و نظریه غایت گرایانه فودور، میلیکان، پاپینو و درتسکی است. نظریه وابستگی نامتقارن صرفاً به تمیز بین نسبت اطلاعاتی از نسبت های بازنمودی براساس روابط مرتبه بالاترشان برای هریک از دیگری توفیق مي‌یابد. در واقع، نسبت های بازنمودی مبتنی بر نسبت های بازنمودی اند، نه برعکس. 

مطابق نظریه غایت شناسانه نسبت های بازنمودی اینهائی هستند که مکانیزیم های تولید-بازنمود دارای یک کارکرد منتخب(یا ارزیابی یا یادگیری) از شکل گیری محتوای هستند. برای مثال گورخر- معلول اسب بازنمودشده نمی تواند به معنای گورخر باشد. زیرا این مکانیزم توسط چنین نمونه هائی تولید شده اند که دارای کارکرد منتخب برای اسبهای مشخص هستند، نه برای گورخرها. مکانیزم ایجاد- بازنمود اسب که پاسخی است برای گورخرها دچار سوءکارکرد است.

 نظریه کارکردیتعیین محتوی بلاک و هارمان مدعی است: محتوای یک بازنمود ذهنی منجر به نسبت (علِّی، محاسباتی و استنتاجی) با دیگر بازنمودهای ذهنی می شود. اما این فیلسوفان در این موضوع  با هم اختلاف دارند که این نسبت آیا شامل تمام بازنمودهای دیگر می شود؟ و آیا شامل وضع امور خارجی است یاخیر؟ مطابق دیدگاهی که یک بازنمود ذهنی نسبت محاسباتی/ استدلالی با تمام بازنمودهای دیگر باشد در یک کل گرایی قرار دارد. این دیدگاهی است که این نسبت محتوی ها را صرفاً با تعدادی از حالات ذهنی بطور محلی یا مولکولی تعیین مي‌کند. در برابر این دیدگاه اگر ارتباط یک حالت ذهنی وابسته به هیچ یک از نسبت هایش با سایر حالات ذهنی نباشد اتمی خوانده می شود. نظریه کارکردی که تعیین محتوی در آن به هیچ نسبت خارجی ارتباط نداشته باشد  Solipsism خوانده می‌شود. نظریه ایی که معتقد است ذهن ِمن تنها چیزی است که هر کسی کاملاً" به وجود آن اعتقاد دارد

 برخی از نظریه پردازان بین نقش های درونی و بیرونی تعیین محتوای ذهنی تمایز قائل می شوند. در نقش درونی تعیین ویژگی‌های دلالت شناسانه قیاسی مربوط به معنا است ولی در مورد نقش بیرونی تعیین ویژگی‌های دلالت شناسانه به ارجاع است.

بدین ترتیب بازنمودگرایان تقلیلی مانند، درتسکی، لایکن و تای معمولاً معتقدند تعیین محتوای غیرمفهومي ‌حالات تجربی را مي‌توان به همان صورت در نظرگرفت که برای محتوای مفهومي‌ داریم. درحالیکه پدیدارگرایان و بازنمودگرایان غیرتقلیلی مانند بلاک، چالمرز، سیورت و پیکاک مي‌گویند محتوای بازنمودی چنین حالاتی صرفاً توسط ویژگی‌های پدیداریِ ذاتی قابل تعیین اند و از رهیافت مبتنی بر پدیدارشناسی محتوای مفهومي ‌دفاع می‌کنند و نسبت به محتوای فردی درونی متعهدند. این بحث ما را درگیر بحث درونی گرائی و بیرونی گرائی معرفتی می کند.

 

 

بازنمودگرایی و پدیدارگرایی

در یک نگاه واقع گرایانه ویژگی های پدیداری با دو نگرش کلی مورد ملاحضه قرار می گیرند:1. بازنمودگرایان( representationalists) که گاهی بازنماگرایان(representationists) یا التفات گرایان(intentionalists) هم خوانده مي‌شوند، مانند درتسکی، لایکن، لیدز و تای معتقدند که خصیصه های پدیداری حالات ذهنی به انواع محتوای التفاتی قابل تقلیل اند، اما پدیدارگرایان (phenomenalists) که گاهی اوقات پدیدگرایان(phenomenists) نامیده مي‌شوند، معتقدند خصیصه پدیداری یک حالت ذهنی به چنین مواردی قابل تقلیل نیستند. نظیر ندبلاک،چالمرز، شومیکر و پیکاک. نظريه اصلی بازنمودگرایان این است که ویژگی‌های بازنمودی، حالات بازنمودی یا التفاتی هستند. با اینحال این موضوع هنوز درباره اینکه به این حالات تقلیل پذیر یا خیر مبهم است؟ هرچند اغلب بازنمودگرایان مانند درتسکی، تای و لایکن معتقد به تقلیل بوده و میگویند محتوی پدیداری یک تجربه نوعی از محتوی التفاتی است فیلسوفانی نظیر درتسکی، تای و لایکن چنین اعتقادی دارند، از سوی دیگر ویژگی‌های پدیداری یک تجربه با محتوای التفاتی تعیّن ‌یابد. درحالیکه پدیدارگرایانی مانند دیوید چالمرز، ندبلاک و پیکاک و با این ايده که ویژگی‌های پدیداری را مانند لوار ویژگی‌های بطورذاتی بازنمودی بدانند یا مانند ندبلاک و پیکاک ویژگی ذاتی بازنمودی ندانند مخالف اند.

اغلب فیلسوفان متقاعد شده اند که تبینی طبیعی از حیث التفاتی می توان ارائه داد و مایل به طبیعی سازی حالات التفاتی هستند. از همین رو اکثر پدیدارگرایان، بجز چالمزر مشتاق اند تا طبیعی سازی پدیداری توسط حالات التفاتی اتفاق بیافتد.

 

استدلال اصلی بازنمودگرایان متوسل شدن به استدلال شفافیت تجربه است. این ویژگی‌هایِ مشخصه شبیه چیزی بودن یک تجربه ادراکیبعنوان ویژگیهای ادارک شده می باشند. درضمن باید توجه داشته باشیم که در تجربه شخص هنگامیکه چیزی را مي‌بیند، ویژگی‌هائی تجربه  از آن چیز را ادراک می کند. در غیر اینصورت اگر آنها ویژگی‌های مشهود بعنوان ویژگی های تجربه نباشند، ادارک ‌باید فریبنده باشند. اما مي‌دانیم که این چنین نیست.در یک ادارک سره این ویژگی‌ها بطور جزئی مصداقی از توهم یا خطای حسی نیستند.

 

برای تمایز گذاری بین بازنمود حسی و مفهومي ‌بازنمودگرایان متوسل به تفاوت های کارکردی و ساختاری شده اند. به همین جهت درتسکی تفاوت بین تجربه و تفکر را براساس منشاء و ماهیت کارکردشان تشخیص دارد. برای درتسکی تجربه ویژگی Pحالتی است از یک سیستم که کارکردش ایجاد کردن ادراک P در آن محیط است، ولی تفکر درباره P حالتی از یک سیستم است که کارکردی به آن نسبتد داده می‌شود. رای هم تفکرات و هم تجربیات را در نسبت بین جملات با زبان و تفکر دانست و آنها را براساس نقش کارکردیشان در ساخت جملات اسنادی شان می دانست. لایکن این تفاوت را در واژگانی از تنظیمات محاسباتی- کارکردی تعیین کرد. ولی تای بر اساس نقش علِّی و ساختار ذاتی حامل های شان مورد مطالعه قرار داد. به نظر تای تفکر بازنمودهای از رسانه شبیه-زبانی هستند، درحالیکه تجربیات بازنمودی های شبیه- تصویر، شامل آرایه های نمادین هستند.

 

درحالیکه پدیدارگرایان مي‌خواهند انواع یکسانی از خصوصیات کارکرد، ذاتی، ساختار را برای تبیین برخی تفاوت های شهودی بین تفکر و تجربه ارائه نمایند. اما آنها نمي‌توانند چنین خصیصه هائی را برای تمایز بین بازنمودهای پدیداری و غیرپدیداری بکار گیرند. در واقع، پدیدار گرایان معتقدند ویژگی پدیداری تجربه یعنی کیفیات ذهنی است که تفاوت بنیادینی بین تجربه و تفکر بوجود مي آورد. بطور مثال پیکاک مفهومي‌ از سناریوی ادراکی را توسعه داد که نسبتی از ویژگی‌های پدیداری به مختصاتی از یک فضای مختصات سه بعدی است، به نظر وی محتوای به لحاظ معناشناختی هنگامی درست است که مطابق با صحنه(/جای وقوع) باشد. مطابق نظر وی صحنه بخشی از جهان بیرونی بازنمود شده ی این سناریو است که ویژگی هائی توزیع شده بعنوان قیاسهای پدیداری دراین سناریو عمل می کنند. 

 

نوع دیگری از بازنمودی توسط برخی از پدیدارگرایان مانند چالمرز و بلاک مورد بررسی قرار گرفته است. چیزی که چالمرز آنها را "مفهوم پدیداری ناب" نامیده است. یک مفهوم پدیداری بطور معمول مفهومي‌ است که نشان مي‌دهد یک ویژگی پدیداری است، و ممکن است توصیفی مانند رنگ موزهای رسیده یا نشان دادنی مانند این رنگ یا حتی مستقیم تر هم باشد. مطابق دیدگاه چالمرز یک مفهوم پدیداری ناب چیزی شبیه یک ترکیب مفهومی/ پدیداری، شامل نمونه پدیدارشناختی یک تصویر یا یک حس وقوعی از یک یا کارکردی از ترکیب مفهومي را ‌تشکیل دهد. مفاهیم پدیداری برای قرائتی از یک واقعیت ظاهری پیشفرض گرفته مي‌شوند، همانطور که مک گین مي‌گوید: شما نمي‌توانید از مفاهیم درون نگرانه ویژگی‌های آگاه باشد، مگر اینکه خودتان مصداقی از این ویژگیها[را داشته] باشید". شخص نمی‌تواند دارای ویژگی پدیداری P و بنابراین باور پدیداری درباره P باشد، مگر به شرط داشتن تجربه P. زیرا P خودش به طریقی مفهومي‌ تشکیل یافته از P باشد. فرانک جکسون و نیگل و چالمرز تذکر داده است که مفاهیم پدیداری ناب در استدلال معرفت دربرابر فیزیکالیسم بکار مي‌رود.

بازنمائی ذهنی


نظریه بازنمودی ذهن موضوعی راجع به ویژگی‌های دلالت شناسانه (/معناشناسانه) است، یعنی علمي‌ که وجود موضوعات ذهنی قابل ارزیابی ِدلالت شناسانه را فرض می‌گیرد، که شامل مفاهیم، تصورات، انطباعات و معانی مي‌باشد. نظریه بازنمودی ذهن مي‌گوید حالات ذهنی التفاتی بعنوان نسبتی برای بازنمود و توضیح حیث التفاتی بین واژگان بازنمودی ذهن و ویژگی
های دلالت شناسانه می باشد و فرضیههای ذهنی نظیر استدلال، تفکر و تصورکردن از نتایج حالات ذهنی التفاتی است.

در مورد بازنمود ذهنی این فرض سنتی وجود دارد که دو نوع حالت بازنمودی را مي‌توان از هم تفکیک کرد. نخست؛ عدهایی معتقدند تفکر ترکیبی از مفاهیم بوده و هیچ خصیصه پدیداری ندارند و دوم؛ دسته دیگر از فیلسوفان معتقدند حالات بازنمودی آن دسته از حالاتی است که خصیصه بازنمودی دارند، اما هیچ جزء مفهومي ‌ندارند، مانند احساس ها و البته برخی حالات ادراکی مانند «دیدن» از این دو نوع ترکیب یافتهاند. اما مسئله اساسی بر سر محتوای بازنمودی، غیرمفهومي ‌بودن آن است که مرتبط با وجود و ماهیت ویژگی‌های پدیداری است. سوال این است که آیا چنین حالات بازنمودی اساساً وجود دارند؟ آیا قابل تقلیل به نوع محتوای التفاتی هستند یا خیر؟

در یک تقسیم بندی، دو دسته موضعگیری در این مورد وجود دارد: نخست، برخی معتقدند حالات بازنمودی غیرمفهومي ‌مثل ادراک و تصورات صرفاً نوعی از بازنمود ذهنیاند و ذهن جهان را آنچنان که  مانند آن است بازنمودی میکند، مانند لاک، ارسطو، هیوم. در چنین دیدگاهی محتوای حالات بازنمودی در حقیقت خصوصیات پدیداری شان هستند. بااین حال استدلال هایی وجود دارد که دلالت بر عدم عمومیت، غیرترکیبی بودنِ بازنمودهایی حسی و تصوری و همچنین متناسب نبودن کارکرد مفاهیم ریاضی و منطقی چنین مفاهیمي‌ دلالت دارد.

فیلسوفان تقریباً متقاعد شده اند که هیچ نظریه ایی ذهنی نمی‌تواند صرفاً بازنمودی غیرمفهومي‌ برساخته شده از این روش باشد. دوم، دیدگاهی برخی فیلسوفان، مانند چالمزر، فلنگان، گودمن، جکنداف، لوین، مک گین، پیت، جان سرل، سیورت و استواسون معتقدند بازنمود مفهومي‌ مانند تفکر و باور، فاقد جنبه پدیدارشناختی هستند. اگر این مدعی صحیح باشد، در آن صورت این سوال مطرح می‌شود که چه چیزی نقش پدیدارشناسانه را در تعیین محتوی بازنمودهای مفهومي بازی میکند؟ از سوی دیگر حذفگرایانی مانند پ. چرچلند، رای و دیگران با موانعی جدید همچون بازنمودی تقلیلی مواجه خواهند شد.

گرایشات گزاره ائی، محتوی و بازنمود

هنگاميكه درباره محتواي ذهني صحبت مي كنيم موضوعاتی همچون گرايشات گزاره ائي، حيث التفاتي و دربارگي در نسبت با بازنمود مطرح مي شود. در اینجا سوالاتی مثل این سوال که چه نسبتی بین گرایشات گزاره ائی، محتوی و بازنمود وجود دارد مطرح میشود و اینکه گرایشات گزاره ائی چگونه می تواند دارای توان علِّی باشد ؟و چه چیزی حالات گرایش گزاره‌ایی را واجد محتوی گزاره‌ایی مي‌کند، از سوی دیگر این سوال که بازنمود ذهني چگونه داراي محتوي شده و چطور مي تواند درباره چيز هائي بيرون از خود باشد؟ قابل طرح هستند.

یكي از مشخصات امور ذهني نسبت به امور فيزيكي اينست كه مي تواند درباره چیزی یا چيزهائي باشد. هنگاميكه مي‌گوئيم «باور دارم برج میلاد در تهران است» اين باور چيزي درباره «برج میلاد» و «تهران» مي‌گويد و نسبتي را بين آنها برقرار مي‌سازد كه در اين جمله و حالت ذهني بازنمائي مي‌شود. در مورد آگاهي پديداري و در نسبت با نظريه بازنمودی ذهن اين امر به تجربيات آگاهانه و نظريه التفات گرائي باز ميگردد. مطابق نظر كرن تجربه بصري نوعي گرايش گزاره‌ائي مانند باور است كه محتوايش جهان را بطرز خاصي بازنمائي مي‌كند. تجربه بصري ملموس‌ترين تجربه پديداري است و مي‌توان اين موضوع را درباره ساير تجربيات پديداري مد نظر قرار دهد.

 

همچنين باور و ميل بعنوان مهمترين گرايشات گزاره‌ائي چيزي درباره جهان مي گويد كه اولي حكايت كننده و بازنمود كننده اوضاع امور جهان است و ديگري بازنمود كننده حالت يا گرايشي است كه مي‌گويد تمايل داريم اوضاع امور جهان چگونه باشد. در مورد ساير حالات گرايشي هم چنين است مثلاً درگرايش گزاره‌ائي «ترس» مي‌‌گوئیم كه مي ترسيم جهان به چه صورتي باشد يا نباشد. بهرحال ما داريم جهان و اوضاع امور آنرا به نحوي بازنمائي مي‌كنيم، مثلاً هنگاميكه بطرف ميز مي‌رويم و يك ليوان آب مي نوشيم تا تشنگي خود را بكاهيم به اوضاع امور دروني و بيروني توجه و التفات داريم و قصد ما نشان دهنده اينست كه اوضاع پيرامون خود را به نحو خاصي بازنمائي كرده‌ايم و محتواي اين بازنمودها چنان است كه تمايل داريم كه تشنگي‌ مان كاهش يابد و باور داريم كه آب فروكاهنده تشنگي است. همه اين مسائل نشان دهنده اين واقعيت است كه حيث‌التفاتي و بازنمود ذهني مي‌تواند در تبيين تجربه، تفکر، اراده و اعمالمان دخالت داشته باشد.

 

کارکردگرائی در فلسفه ذهن - مقاله ائی از پالگر



توماس دبلیو پالگر
در تعاطی فلسفه ذهن، فلسفه علم و متافیزیک قرار گرفته است. بهمین دلیل بیشتر علایق اش را در خوانش های طبیعتگرایانه از متافیزیک ذهن یافته و اخیراً متمایل به سوالات فرافلسفی نظیر برخی موضوعات خاص درباره تبیین و نسبت های متافیزیکی آن شده است. به نظر خود وی، او در کتاب ذهنهای طبیعی، زمینه کار روی نظریه اینهمانی حالات ذهنی آگاهانه را گشوده است و در حال حاضر بر روی تبیین و تحقق کار می کند. پالگر فوق لیسانس علوم شناختی دارد و دکترای خود را در زمینه فلسفه از دانشگاه دوک دریافت داشته است. این ترجمه بسیاری از بخش های مقاله او را در بر می گیرد. شما می توانید اصل این مقاله را در http://www.iep.utm.edu/functism/ ببنید.



  مقدمه

کارکردگرائی نظریه ایی درباره ماهیت حالات ذهنی است. مطابق کارکردگرائی حالات ذهنی این همان با آن چیزی که انجام می دهد نه آن چیزی که در آن حالت هست. امروزه کارکردگرائی قابل قبول ترین و شناخته ترین دیدگاه بین فیلسوفان ذهن و دانشمندان علوم شناختی است. این نظریه را می توان با تفکر درباره مصنوعاتی(artifacts) مثل تله موش ها و کلیدها فهمید. مثلاٌ در مورد کلید ها می دانیم آنچه یک کلید را یک کلید می کند مربوط به جنس کلید نیست بلکه کاری است که انجام می دهد یعنی باز کردن قفل. چون انواع و اقسام کلید وجود دارد: کلید چوبی، کلید فلزی، کلید پلاستیکی، کلید دیجیتالی، کلید واژه ها و غیره. بخصوص، انگیزه اصلی برای ایده کارکردگرائی ناشی از کمکی است که بین ذهن ها با کامپیوترها بوجود آمده است. اما این تنها یک قیاس است. استدلال های اصلی برای کارکردگرائی وابسته به این است که نشان دهد نظریه کارکردگرائی در مقایسه با نظریه های رقیب یعنی رفتارگرائی و نظریه اینهمانی برتری دارد. برخلاف رفتارگرائی، کارکردگرائی ایده سنتی که معتقد است حالات ذهنی حالات درونی تفکر را حفظ می کند، و برخلاف نظریه اینهمانی کارکردگرائی این ایده را معرفی می کند که حالات ذهنی دارای تحقق چندگانه (multiple realization) هستند. اعتراضات به کارکردگرائی عموماً بر این نکته تاکید می کند که این نظریه خیلی چیزها را به عنوان چیزهائی که دارای حالات ذهنی هستند طبقه بندی می کند یا حداقل این حالات بیشتر از حالاتی هستند که معمولاً روان شناسان آن را قبول دارند. اثر این استدلالات برای علیه یا له کارکردگرائی وابسته به انواع خاصی از خوانش های کارکردگرائی است، یعنی نسخه ایی قوی تر یا ضعیف تر این نظریه است. این مقاله سعی دارد تا هسته اصلی ایده کارکردگرائی را تبیین و استدلالات اولیه برعلیه آن را بکاود.


ایده مرکزی
برای مثال همان تله موش را در نظر بگیرید. تله های موش وسیله ای برای به دام انداختن و کشتن موش ها هستند. تله موش ها با خیلی مواد ساخته می شود. و شاید طرح های خیلی متنوعی هم داشته باشند. آشناترین نوع آنها شامل یک چارچوب چوبی و یک تیغه فلزی که با یک فنر محکم نگه داشته شده است که اگر موش به ماشه آن برخورد کند این تیغه به شدت به بدن موش برخورد می کند و باعث کشته شدن موش می شود. نوع دیگر تله های موش چنان ساخته می شوند که می توانند تنها به دام انداختن موش بیانجامند و البته انواع دیگر آن هم موجود است نظیر تله موش چسبی، سمی و غیره. تمامی این مواد برای آن است که در پایان روز موشی به دام بیافتد و یا موشی کشده شود. برخلاف تله موش ها، الماس ها به جهت سختی و ویژگی درخشان بودن و نادر بودن شان در طبیعت با ارزش هستند. اما هر چیز سخت، شفاف، سفید و نادری یک الماس نیست –  مشــهورترین بدیل الماس cubic zirconia است. الماس ها همان کریستال های کربن همراه با ساختارهای [بسیار منظم و متقارن] شبکه مولکولی مشخص هستند. با اینکه الماس یک شیء فیزیکی است اما  cubic zirconia به همان مقدار شفاف و سخت نیست که بتواند مانند الماس با ارزش باشد، اما حتی اگر به همان میزان سخت و شفاف باشد باز هم cubic zirconia نمی تواند یک الماس باشد.
این مثال ها می تواند ایده مرکزی کارکردگرائی را توضیح دهد. کارکردگرائی نظریه ای است که می گوید حالات ذهنی بیشتر شبیه تله موش است تا شبیه به الماس. یعنی آن چیزی که چیزی را حالات ذهنی می کند بیشتر آن چیزی است که انجام می دهد تا آن چیزی که از آن ساخته می شود. تمایزهایی که کارکردگرائی از دوگانه انگاری سنتی بدن – ذهن که رنه دکارت مطرح کرده است و مطابق با آن چیزی که ذهن ها را یک نوع خاصی از جوهر می سازد، شیء اندیشنده(res cogitans) است و آن درست چیزی است که آن را از نظریه هائی اینهمانی ذهن- مغز  و یگانه انگارانی (monisms) مانند اسمارت متمایز می کند. نظریه اینهمانی مدعی است حالات ذهنی نوع بخصوصی از حالات زیستی است- یعنی ماده مغز است. مطابق با نظریه اینهمانی حالات ذهنی بیشتر شبیه به الماس هستند تا به تله موش. همچنین نظریه کارکردگرائی متمایز از نظریه رفتارگرایانی مانند شینر (Skinner) است چون این نظریه واقعیت حالات ذهنی درونی را می پذیرد بجای اینکه بسادگی حالات روان شناختی را به تمام ارگانیسم زنده موجود نسبت دهد. مطابق با نظریه رفتارگرائی حالات ذهنی یک موجود بستگی به پاسخ محرک است که از خود نشان می دهد و اینکه چطور رفتار می کنند (یا تمایل دارند رفتار کنند) دارد. برعکس کارکردگرایان نوعی (functionalists typically) معتقدند که حالات روان شناختی و درونی می تواند از یک fine-grained[1] (زیر نقش تر) رفتار متمایز شود، یعنی تمایز حالات روان شناختی یا درونی می تواند با همان رفتار بیانجامد. همچنین به نظر کارکردگرایان آن چیزی که حالات ذهنی را بوجود می آورد همان کاری است که حالات درونی انجام می دهند، نه صرفاً آن چیزی که موجودی آنرا انجام می دهد.


همانطور که تا کنون توضیح داده شده است، کارکردگرائی یک نظریه درباره ماهیت حالات ذهنی است. با اینکه کارکردگرائی نظریه ایی متافیزیکی و هستی شناختی است، ولی باید توجه داشته باشیم که کارکردگرایی در انواع دیگر نیز مورد بحث واقع می شود. کارکردگرائی می تواند یک نظریه فلسفی درباره تبیین های روان شناختی باشد(که حالات روان شناختی به عنوان حالات کارکردی توضیح داده می شوند) یا درباره نظریه های روان شناسی (که نظریه های روان شناسی از نظریه های کارکردی گرفته شده اند). کارکردگرائی می تواند به عنوان نظریه ائی درباره محتوای حالات ذهنی باشند، یعنی به عنوان خوانشی از حیث التفاتی حالات ذهنی بطور عام (یعنی برخی از حالات التفاتی همان حالات کارکردی به طریق خاص هستند) و یا محتوای دلالت شناختی (معنا شناختی) خاص هستند(آنچه که یک حالت ذهنی را دارای محتوای"درخت" می کند این است که یک نقش خاص در برابر درخت ها بازی می کند) و نهایتاً کارکردگرایی ممکن است به عنوان خوانشی روش شناختی (methodological) از روان شناسی فهمیده شود، یعنی نظریه ایی که کارکردگرائی را به عنوان مطالعه درباره چگونگی عملکرد سیستم های روان شناختی فرض می گیرد.
اغلب فیلسوفان و دانشمندان شناختی به بیش از یک خوانش کارکردگرایی تن داده اند. گاهی اوقات برخی خوانش ها نیازمند برخی خوانش ها هستند، یا دست کم برخی خوانش ها مستلزم برخی مفروضات و پیش زمینه ها هستند. بخصوص هنگامیکه این خوانش های با هم ترکیب می شوند. بطور نمونه، اگر به این نظر برانتونو را که "حیث التفاتی معیار ذهنی بودن است" را باور داشته باشیم، بنابراین هر نظریه حیث التفاتی می تواند نظریه ائی درباره ماهیت هستی شناختی حالات روان شناختی باشد. اگر چنین باشد کارکردگرائی التفاتی ممکن است متضمن کارکردگرائی متافیزیکی باشد. با تمامی این اوصاف می توان گفت کارکردگرائی متافیزیکی دکترین اصلی و به وسیع ترین معنای ممکن مورد تایید قرار می گیرد. همانطورکه در ادامه به انواع متافیزیکی آن تمرکز خواهیم کرد.


وجود همچون عمل(Being as Doing)
پیش از اینکه به استدلال های برای دفاع یا بر علیه کارکردگرائی بپردازیم لازم است به شفاف سازی این ایده که وجود همان عمل است بپردازیم.
بطورقابل قبولی نوع ماده فیزیکی نظیر الماس دارای یک جوهر ساختاری و فیزیکی است. یعنی الماس، چیزی از نوع یک ترکیب یا وضع طبیعی خاص است، یعنی کاملاً مستقل از آنچه که انجام می دهند یا می تواند انجام دهند، هستند. آنچه اتفاق می افتد این است که الماس می تواند شیشه را بکشند اما همچنان چیزهای بسیاری هست که الماس آنها را ندارد. و اگر الماسی نتواند شیشه ائی را بشکند (ممکن است روح خبیث دکارت را فرض بگیریم که تمامی شیشه ها را غیر قابل رسوخ کرده باشد)، بنابراین آنها نمی تواند الماس باشند.
اما همچنین می توان پذیرفت که هیچ ماده ائی به این طریق درست نشده است. برخی چیزها ممکن است بطور ذاتی درنسبت شان با چیزهای دیگر و یا آنچه بتوانند انجام دهند، ساخته شده باشند. روشن ترین مثال برای این موضوع همان مصنوعاتی مانند تله موش و کلیدها هستند. کلیدها صرفاً چیزی که از مواد خاصی و با ترکیبات مشخصی ساخته شده باشد نیست، بلکه کلید همان عمل مربوط به قفل کردن و بازکردن قفل است. همچنین قفل تنها یک نوع فیزیکی نیست. بلکه وجودش در نسبت با چیزهای دیگر مانند کلید تعریف می گردد. شاید انواع و اقسام کلید وجود داشته باشد، نظیر کلیدهای فلزی، چوبی ، پلاستیکی دیجیتالی و کلیدهای واژه ها و غیره. بنابراین چیزی که یک چیز را کلید می کند مواد تشکیل دهنده آن نیست، بلکه بیشتر کاری است که انجام می دهد یا می تواند انجام دهد یا برای هدف و به جهت انجام آن منظور ساخته شده است می باشد. (معنای این ادعا که چیزی هست که برخی انواع چیزها برای انجام آن منظور ساخته شده اند، یکی از چالش برانگیزترین موضوعات کارکردگرائی است).
کارهائی که یک کلید انجام می دهد یا می تواند انجام دهد یا ممکن است برای انجام چیزی منظور شده باشد کارکردهای [گاهی اوقات عملکردهای] آن نامیده می شود. همانطور که ممکن است کسی بگوید که کلیدها بطور ذاتی چیزهائی هستند که دارای کارکردهای مشخصی هستند؛ یعنی آنها هستوندهای [هویات] کارکردی هستند(یا نوع کلید یک نوع کارکردی است).
برخی صورت بندی های ایده کارکردگرائی کاملاً  قدیمی هستند. شخص می تواند در آثار ارسطو این ایده که چیزها بطور ذاتی دارای کارکردهائی یا منظور[/هدف]هائی- یا غایاتی هستند- را پی بگیرد. در نظریه های معاصر این نظریه به ذهن اعمال شده است. در این خصوص کارکردها معمولاً بعنوان واسطه ائی بین محرک و ورودی های روان شناختی و خروجی رفتارهای روان شناختی در نظر گرفته می شوند. سهم هیلاری پاتنم در این ایده، مدل کردن این کارکردهای در ایده معاصر ماشین های محاسباتی و برنامه های شان است، درحالیکه از یک سو، برنامه های ماشین [تا حدودی] ثابت هستند ، از سوی دیگر ماشین واسطه ائی بین حالات ورودی و خروجی است و خروجی ها و حالات ماشین در حال اجراء حالت آن را تعیین می کند، موضوع کارکردگرائی محاسباتی است. کامپیوترهای مدرن نشان می دهند که فرایندهای پیچیده می تواند در تجهیزات جدید با همان اصول مکانیکی پایه کارکند. اگر ذهن ها تجهیزات کارکردی از این نوع باشند بنابراین شخص می تواند بفهمد که چگونه بدن فیزیکی انسان می تواند انواع        شگفت انگیزی از کنش ها و واکنش ها در ارتباط با حیات ذهنی را بوجود آورد. بهترین نظریه کارکردگرائی توسط پاتنم نظریه پردازی شده است. یعنی حالات ذهنی حالات کارکردی هستند و اینکه نوع [حالت] ذهنی نوع [حالت]کارکردی است.
بدین ترتیب، الهام اولیه کارکردگرائی از قیاس مفیدی که با مقایسه ذهن ها با ماشین های محاسب بوجود آمده است. پاتنم بطور مشخص نه تنها اولین کسی بود که به این مقایسه دست زد بلکه وی در مقاله های کارکردی که بین 1950 الی 1960 نوشت بطور روش شناسانه ایی این ایده را بررسی کرد و کاربرد این ایده از مقایسه صرف را به نظریه ائی فراگیر توسعه داد. اوج دفاعیات کلاسیک او از نظریه کارکردگرائی در مقاله 1967 وی تحت عنوان "ماهیت حالات ذهنی" مطرح شده است. پاتنم این ایده را پیشرفت داد تا موردی برای کارکردگرائی همچون یک فرضیه نظری جدی باشد و استدلال هایش فراتر از این ادعا رفت که صرفاً بگوید اذهان همچون ماشین ها هستند. بلکه هدف استدلال هایش رسیدن به این نتیجه بود که بگوید ذهن ها درست ماشین هائی از یک نوع مشخص هستند.  


موردی برای کارکردگرائی

بسیاری از استدلال هایی که برای دفاع از کارکردگرائی مـطرح شده اند مبتنی بر واقعـی بودن و امـکان پذیر بودن سیستم هائی است که حالات ذهنی دارند و بطور فیزیکی و رفتاری متمایز از وجود انسانی باشند. این استدلالات بطور اساسی استدلال های منفی تلقی می شوند که هدفشان نشان دادن این است که بدیل هائی از کارکردگرائی غیرقابل قبول هستند. برای مثال، بطور مشخص رفتارگرایان معتقدند که حالات روان شناختی خواه فیزیکی، خواه غیرفیزیکی اصلاً حالات درونی نیستند. و بسادگی می توان گفت دو موجودی که  دارای رفتاری نامشخص و در عین حال حالات ذهنی شان متفاوت هستند. چگونه ممکن است با رفتارگرائی تیین شود. استدلال برعلیه کارکردگرائی یا استـدلال های "بازیگر قهار" و یا استـدلال های “همزاد “S ("doppelganger") است  که در فلسفه ذهن کاملاً مرسوم است.
P1: اگر رفتارگرائی درست باشد ممکن نیست رفتار بازیگر قهار یا همزاد عین رفتار من باشد، اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً تفاوتی وجود ندارد.


P1
: اگر رفتارگرائی درست باشد ممکن نیست رفتار بازیگر قهار یا همزاد عین رفتار من باشد، اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً تفاوتی وجود ندارد.
 
P2: اما ممکن است بازیگر قهار یا همزاد رفتاری عین رفتار من داشته باشد اما تفاوت هائی در حالات ذهنی وجود دارد یا اصلاً چنین نیست.
P3: بنابراین رفتارگرائی درست نیست.


در یک خوانش شناخته شده از این استدلال شخصی را تصور کنید که می تواند یک "اسپارتی فوق العاده" باشد. کسی که هرگز علائمی از بروز درد را از خود نشان نمی دهد و حتی هیچ تمایلی دال بر رفتاری که دردی دارد از خود نشان نمی دهد.(پاتنم 1963) شناخته شده ترین این استدلال پاسخ هائی هستند که نشان دهد که کارکردگرائی یک نظریه رفتارگرائی نیست اما [نوعی] نظریه اینهمانی از مغز – ذهن است. مطابق نظریه اینهمانی "حس ها فرایندهای مغزی هستند"(اسمارت 1959) اگر حالات ذهنی نوعی اینهمانی با انواع حالات مغزی باشند بنابراین یک نسبت یک به یک بین انواع حالات ذهنی و انواع حالات مغزی باید وجود داشته باشد. هرچیزی که دارای حس S باشد دارای حالات مغزی B خواهد بود. و هر چیزی که دارای حالت مغزی B باشد باید دارای حس S باشد. نه تنها این نسبت بلکه این هم ارزی یک به یک نمی تواند اتفاقی باشد. و دست کم این نسبت باید یک قانون پایه طبیعی باشد و حتی ممکن است به نوع قوی تری از ضرورت نیازمند باشد. بدین ترتیب نظریه اینهمانی مغز- ذهن به نظر می رسد یک ادعای بسیار قوی دارد. درواقع، همانطور که پاتنم می نویسد:

در این خصوص حالت شیمیائی- فیزیکی یک حالت ممکن از مغز پستان دار ، مغز خزنده، مغز حلزونی(و بطور دقیقتر اختاپوسها حلزونی) و غیره می باشد. درعین حال، به لحاظ فیزیکی امکان ندارد حالت مغزی موجود فیزیکی درد نداشته باشد. حتی با فرض اینکه چنین حالتی را بتوان پیدا کرد بطور قانونی باید مشخص باشد که چنین حالتی، حالتی از مغز موجود حیات ماورای زمینی خواهد بود که ممکن است قادر به احساس درد باشد پیش از اینکه ما بتوانیم فرض کنیم که آن حالت ممکن است [همان] درد باشد.(پاتنم 1967: 436)

 
این دلالت مشهوری است که  نشان می دهد نظریه اینهمانی مغز- ذهن اشتباه است.  دیگر پستانداران، خزندگان، و حلزون ها می تواند تجربه درد داشته باشند. اما آنها نمی توانند مغزهائی شبیه ما داشته باشند. بنابراین رابطه یک به یک بین احساسات و فرآیندهای مغز وجود ندارد، بلکه این رابطه یک رابطه یک به چند است. بنابراین حالات ذهنی یک تحقق یک به یک نیست بلکه آنها تحقق چندگانه دارند.
حتی اگر توسط شانس معلوم شود که تمام پستانداران، خزندگان و نرم تنان دارای مغز مشابه ما هستند.(به طوری که در واقع یک رابطه یک به یک بین آنها وجود دارد)، قطعاً می تواند تشخیص داد که ممکن نیست موجودات زمینی و فرازمینی که درد را تجربه می کنند مغزی شبیه انسان داشته باشند. همچنین مطمئناً ضروری نیست که یک رابطه یک به یک بین انواع حالت ذهنی و انواع حالات مغز وجود داشته باشد، اما این دقیقاً همان چیزی است که نظریه اینهمانی به آن نیاز دارد. این خبر بد برای نظریه اینهمانی است، و خبر خوبی برای کارکردگرایی است. چون کارکردگرائی می گوید چه چیزی یک حالت ذهنی را حالت ذهنی می کند. درست مطابق آن چیزی که انجام می دهد، و آن را به طور کامل سازگار با مغزهای متنوعی از پستانداران، خزندگان و نرم تنان که همه آنها دارای حالات ذهنی،مثلاً درد هستند، می کند. زیرا مغزهای مختلف همان کار را انجام می دهند. کارکردگرائی به خاطر همین موضوع به خوبی کار می کند. چون نظریۀ ذهنی است که سازگار با درجه احتمال تحقق چندگانه حالات ذهنی است.

دو استدلال دیگر به نفع کارکردگرایی همان چیزی است که می توان آنها را استدلال خوش بینانه و استدلال بدبینانه نامید. استدلال خوشبینانه به امکان ساختن ذهن مصنوعی هدایت می شود. این استدلال معتقد است که اگر کسی موجودی را کشف کند که دارای حالت ذهنی، اما متفاوت از مغز انسان باشد، مطمئناً انسان می تواند چنین چیزی را بسازد. یعنی به نظر می رسد امکان پذیری هوش مصنوعی نیازمند صدق چیزی شبیه کارکردگرائی است. دیدگاههای کارکردگرائی ذهن خیلی نزدیک به دیدگاه مهندسی است. یعنی ذهن ها ماشین هستند و آنها معمولاً بیش از یک روش برای ساختن ماشین دارند. استدلال خوشبینانه تنوعی از استدلال تحقق چندگانه مطرح شده بالا هستند. در عین حال این خوانش وابسته به واقعیات تجربی نیست، چون در جهان واقعی، استدلال تحقق چندگانه کار می کند.






استدلال بدبینانه مدعی است که بدیل های کارکردگرائی آدمی را از فهم و توضیح یک حالات ذهنی نسبت به حالات ذهنی دیگری یا حالات ذهنی موجودات دیگر ناتوان می سازد. با این همه، اگر دو موجود به نحو یکسانی عمل کنند، داشتن نتایج یکسان بدین معنا است که دارای حالات درونی یک ریخت(isomorphic internal states) هستند. پس چگونه می توانیم بطور رضایت بخشی مدعی شویم یکی این حالات ذهنی است و آن حالت ذهنی دیگر؟ نظریه اینهمانی می گوید توجیه انواع آنچه از موجودات ناشبی می شود تنها با نوع مغزی می تواند دارای حالت ذهنی باشد. و در مواجه عادی ما است که فهم، نسبت و تبیین حالات ذهنی فهمیده می شود. اگر کسی بگوید "من درد دارم،" یا "باور دارم که هوا آفتابی است،" کسی مجبور نیست صحبت او را قطع کند و مغزش را جراحی کند تا شاید درد یا باوری را پیدا کند یا نکند. شخص می داند که گوینده نه تنها این صداها را تولید می کند (همانطور که رفتارگرایان چنین می کنند)، بلکه دارای حالات درونی است چون کارکردش آن را به طریقی نشان می دهد. می توان این موضوع را امتحان کرد. چون اغلب روان شناسان آنرا در آزمایشگاه ها انجام می دهند و آنها پاسخ پرسش های شــان را می گیرند، و پاسخ هایش را [به دقت] دریافت می کـنند. یعنی ما می توانیم بفهیم که سیستم ها چطور عمل می کنند. و اگر کارکردگرائی درست باشد یعنی تمام ما نیازداریم تا بدانیم بدین منظور که معرفتی به اذهان دیگر داشته باشیم. اما اگر نظریه اینهمانی درست باشد؛ پس این روشها در بهترین حالت شان حدسی و مشاهدات مان ممکن است اشتباه باشد. شخص معرفت مشخصی به آنچه گوینده درباره داشتن درد یا باور نخواهد داشت مگر اینکه شخص بداند که گوینده دارای چه نوع [حالت] مغزی است. بدون ندانستن درباره مغزها ما تنها می توانیم استنتاج کنیم که شخص دیگر دارای باورهای مبنی بر سیستم های رفتاری است که آنها را به نمایش می گذارد. و ما قبلا ً دانستیم که اینها می توانند ما را  گمراه کنند. و اگر شخص واقعاً بدان باور داشته باشد لازم می آید که هیچ شخصی درباره باور به هیچ چیزی از باورهای افراد دیگر موجه نخواهد بود. و این واقعاً اشتباه است.
یک مشکل استدلال بدبینانه مصادره بمطلوب بودن آن است. به نظر می رسد که شخص می تواند بدون اینکه انواع حالات مغزی آدمها را مضاعف کند تفکر مصنوعی بسازد و آن درست چیزی است که نظریه اینهمانی آنرا رد میکند. مشکل استدلال خوش بینانه این است که به نظر می رسد از استاندارد بسیار بالائی، مانند خطاناپذیری(infallibility) یا یقینی بودن(certainty) معرفت به اذهان دیگر برخوردار است. اما ما بطور منظم توسط استنباط های استقراء معرفت کسب می کنیم. و دیگر هیچ دلیلی برای اینکه بگویم استنتاج ها درباره اذهان دیگر مشکل دارتر از این استنتاج ها هستند باقی نمی ماند.
استدلال تحقق چندگانه دارای چند اختلاف مختصر است. تفسیرش خود موضوع بحث است. هرچند اخیراً مقاومت در برابر این استدلال زیاد شده است. با این حال تحقق چندگانه بانفوذترین دلیل برای مطلوب بودن کارکردگرائی در مقایسه با بدیل های آن است. و حتی اگر تحقق چندگانه درست نباشد در آنصورت نتیجه اش تنها عدم تعین استدلالی برای کارکردگرائی است نه استدلالی بر علیه خوش.
در دو بخش آینده دو اعتراض بر علیه کارکردگرائی ارائه خواهیم داد که هدفش نشان دان این است که این نظریه غیرقابل دفاع است. و در هر دو اعتراض فرض بر این است که حالات ذهنی به عنوان حالات تحقق چندگانه با تاکید بر کارکردگرائی مطرح می شوند. در این اعتراضات سعی بر این است که نشان دهند که  ملتزم به تحقق چندگانه هستند ولی با این وجود کارکردگرائی باید نتایج غیرقابل دفاع بودنش را بپذیرد و نتیجه هر یک از این استدلال ها این است که کارکردگرائی غلط است.
 
زامبی ها
اعتراض اتاق چینی جان سرل روی حالات ذهنی دارای محتوای (contentful) شبیه باور و فهم متمرکز شده است چیزی که بطور عمومی حالات درونی خوانده می شود. اما برخی فیلسوفان نتیجه می گیرند که کارکردگرائی نظریه خوبی از حالات درونی است اما این نظریه غلط است. چون از پس تبیین انواع دیگر حالات ذهنی برنمی آید، بخصوص اینکه این نظریه نمی تواند احساسات و دیگر حالات ذهنی آگاه را توضیح دهد.
مطابق نظر سرل تمام سیستم باید در یک معنای یکسان زبان چینی را بفهمد یا پاسخی درباره این سوالات تولید کند؛ اما مطابق آنچه از عبارات مشهور توماس نیگل برداشت می شود هیچ چیزی به عنوان "شبیه چیزی بودن" در اتاق چینی وجود ندارد. یعنی کل سیستم نمی تواند از آنچه انجام می دهد لذت ببرد، یعنی [در اینجا] هیچ هیجان یا تجربه حسی وجود ندارد، هیچ احساس درد یا خارشی وجود ندارد. اما سرل خودش برای چنین وجودی که تجربه و احساس ندارد، معتقد به وجود [حالت] آگاه نیست. همچنین استدلال می کند حتی اگر کارکردگرائی برای حالات درونی کارکند برای [حالات] آگاهی کار نخواهد کرد.
خوانش قدیمی تر این موضوع همان فقدان کیفیات ذهنی(absent qualia) است. روایت جدیدتر این موضوع همزاد یا زامبی نامیده می شود(ارائه شده توسط Robert Kirk 1974). ایده اصلی این خوانش اینست که دو موجود کاملاً یکسان از نظر فیزیکی و کارکردی داریم، اما حالات ذهنی شان باهم فرق دارد، بخصوص از نظر نمایشی با هم متفاوت هستند: یکی دارای حالات ذهنی آگاه است و دیگری اصلاً دارای حالات آگاهانه نیست. دومی را به لحــاظ فلسفی زامـبی می نامیم.
ساختار منطقی استدلال زامبی به این قرار است:

P1*: اگر کارکردگرائی درست باشد ممکن نیست من یک زامبی همزاد داشته باشم. یعنی همزادی در یک سرزمین آبی که دارای کارکردی عین من، ولی دارای حالات ذهنی متفاوتی باشد.
P2*: اما ممکن است من چنین همزادی داشته باشم.
P3*: بنابراین، کارکردگرایی درست نیست.


تفاوت فاحشی در بحث از زامبی ها و کسانی که از استدلال قبلی در برابر رفتارگرایی مطرح کرده اند وجود دارد. نخست اینکه درحالیکه بیشترین خوانش ها از کارکردگرائی مستلزم مقدمه P1* است. مشخص نیست که همه باید این چنین باشند. بطور مثال فرد درتسکی نسخه ائی از کارکردگرائی را مورد تائید قرار می دهد که P1* را رد می کند. اما مهم تر از آن، توجیه برایP2* است که وضوح بسیار کمتری نسبت به P2 دارد. چون P2 خیلی ضعیف است. زیرا با رفتار یا عمل نسبتاً ساده ائی ایجاد می شوند. این موضوعی متداول در میان نظریه پردازان درباره ذهن است. حداقل به عنوان دور برگشت به کسانی که با حالات ماشینی دکارت آشنا هستند. P2*  باعث می شود به طور بالقوه ادعای قوی تر داشته باشیـــم. به نـظر می رسد زامبی نه تنها نمی تواند اینهمان رفتاری، بلکه نمی تواند اینهمان کارکردی در هر معنای دلبخواهی از کارکرد داشته باشد. بلکه درست برعکس، در بحث برانگیزترین شکل ممکن [، می توانید] فرض کنید که اینهمانی "کارکردی" بتواند حالات fine-grained داشته باشد، بطوریکه شامل اینهمانی کامل فیزیکی هم باشد. در این خوانش همزاد موجودی اینهمان فیزیکی خواهد بود. یعنی یکی از آنها دارای حالات ذهنی آگاه و دیگری فاقد آگاهی خواهد بود. به عنوان مثال ندبلاک راه حل چالش کارکردگرائی را این چنین عنوان کرد، فهم مفهوم کارکرد و یک خوانش از کارکردگرایی باید  مشکل ورودی ها و خروجی را حل نمائیم (ندبلاک،1978) کارکردگرایی باید در واژگانی از کارکرد (ورودی و خروجی) تعیین شود که بکارگرفتن شان در تحقق چندگانه حالات ذهنی، به اندازه کافی عمومی باشند. اما این خوانش آن اندازه مشخص است که تنها از نسبت دادن حالات ذهنی در هر چیزی جلوگیری می کند، که این یک ضعف است. یک خوانش از کارکردگرائی اگر بیش از حد تعین یافته است منجر به این موضوع می شود که برخی از سیستم های واقعاً روان شناختی را رد می کند و در نتیـجه معلوم خواهد شد که بیش از حد "متعصبانه" است. یک نسخه از کارکردگرایی این است که بطرز افراطی حالات ذهنی را به تمام انواع چیزها نسبت می دهد که باید یکی را معمولاً به آنها نسبت دهیم، و در نتیجه معلوم می شود که این خوانش بیش از حد "لیبرال" است. آیا هیچ حد و مرزی بین این دو دیدگاه می توان تصور کرد.این سوال بی جواب بزرگ برای کارکردگرایی است. کارکردگرائی ضعیف و قوی در این مرحله بیان دو موضوع و تفکیک آنها از هم مناسب است. این توضیحات نشان می دهد برخی از راه های که به کارکردگرایی  ختم می شود می تواند در نسخه قوی تر یا ضعیف تر کارکردگرائی بازنویسی شود.
در اولین توضیح برای انواع کارکردگرائی می خواهیم روی توضیح متافیزیکی این بازنویس ها تمرکز کنیم. اولاًانواع توضیحات مانند توضیحات متافیزیکی(metaphysical )،تبیینی(explanatory)، التفاتی(intentional )، نحوی(semantic)، روش شناختی(methodological) و نظری(theoretical) تنها یک وجهی از وجوه انواع کارکردگرایی را بیان می کنند. دوماً نظریه های کارکردگرائی می تواند مطابق با این نظر که پدیده ائی ذهنی است مستقیماً مورد بررسی قرار گیرند. این روش استاندارد حالات ذهنی را به عنوان حالات التفاتی (نظیر باورها و تمایلات) یا آگاهانه و کیفی (نظیر احساسات و عواطف) مورد بررسی قرار می دهد.  البته برخی از فیلسوفان و روان شناسان معتقدند که تمامی حالات ذهنی به یک نوع بازمی گردند. رایج ترین این نظریات می گوید تمامی حالات ذهنی یک نوع التفاتی یا نوع دیگری از حالت التفاتی هستند. این موضوع نیاز به عوامل دیگری ندارد. و صرفاً برای طبقه بندی و تنها به منظور تبیین است. به خصوص می توان معتقد شد به اینکه کارکردگرائی نظریه ائی از حالات التفاتی یا نظریه ائی از حالات آگاهی یا هر دو است. ادعای قوی تر می تواند این باشد که کارکردگرائی به تمامی حالات ذهنی برمی گردد. به نظر می رسد که ویلیام لایکان (1987) چنین نظری دارد. دیدگاه ضعیف تر از کارکردگرائی تنها به یک نوع حالات ذهنی اعمال می شود. برای مثال جیون کیم(Jaegwon Kim) معتقد است چیزهائی شبیه کارکردگرائی برای حالات التفاتی کاربرد دارد نه برای حالات کیفی(2005).
توضیح دوم مربوط به بخش تکمیلی نظریه کارکردگرائی است. کارکردگرائی ادعا می کند که ماهیت حالات ذهنی توسط آنچه انجام می شود تعیین می گردد نه اینکه چه کسی آنرا انجام داده است. بنابراین این باور که هوا آفتابی است باید در بخشی از نسبت اش با دیگر باورها تشکیل شده باشد.  نظیر اینکه خورشید یک ستاره است. یا تمایل به اینکه کنار سواحل باشیم و ورودی هائی نظیر اینکه خورشید دیده می شود و اینکه عینک آفتابی روی صورت داشته باشم. حالا دیگر باورها و تمایلات را در نظر بگیرید. در مثال بالا می ببینیم که بخشی از باورها از ماهیت باور به اینکه هوا آفتابی است تشکیل شده است. این قوی ترین خوانش از کارکردگرائی است. این باورها و تمـــایلات خودشـان حالات کارکردی هستند که در نسبت شان با ورودی ها و خروجی ها و دیگر حالات ذهنی که اجزاء تشــــکیل دهنده حــــالات کارکردی هستند ارجاع می یابند. در این مورد هر حالت ذهنی بطور کامل و سره در نسبت اش با دیگر چیزها تشکیل شده است. در مقابل، خوانش ضعیف تر می گوید کارکردگرائی می تواند برخی حالات ذهنی پایه ائی و برخی حالات غیر کارکردی داشته باشد. برای مثال اگر کارکردگرائی را در مورد تمام حالات ذهنی بکارگیریم تعدادی از این حالات می تواند حالات التفاتی را بطور کارکردی تبیین کنند، درحالیکه برای حالات ذهنی آگاه باید پایه ائی باشد. بنابراین این باور که هوا آفتابی است تا اندازه ائی در نسبی که با احساس ملایمت و زردی نور آفتاب بوجود آمده است، تشکیل شده است. اما این احساسات نمی باید حالات کارکردی باشند. خوانش ضعیف و ناسره از کارکردگرائی همان است که به قول جورج رای(Georges Rey) خوانش مهار شده ("anchored") تبیین ذهنی در واژگان کاملاً خالص ِغیرذهنیِ ناتمام است. بنابراین این خوانش ها هرقدر ارزش داشته باشند باز در دام نظریه های متافیزیکی ماهیت حالات ذهنی می افتند. برخی می خواهند منکر این خــوانش باشند و می گویند اصلاً نباید کارکردگرائی ضیف را به عنوان کارکردگرائی محسوب کرد.


نتیجه:

انواع بسیار زیادی از کارکردگرائی وجود دارد که می توان  در اینجا از آن بحث کرد. اما توضیحات فوق کافی هستند. به اطمینان می توان گفت کارکردگرائی بطور گستره ای بین تمامی نظریه های معاصر درباره ماهیت حالات ذهنی پذیرفته شده است. با این حال، ممکن است در این دیدگاه دشواری هائی  در جزئیات نظریه های کارکردگرایان وجود داشته باشد. برخی از فیلسوفان معتقد شده اند نظریه های فرارویدادگی (supervenience) از حالات ذهنی می تواند به عنوان بدیلی از کارکردگرائی تلقی شود. اما جیون کیم  بدرستی اشاره کرده است که فراروی دادگی بسادگی به ما این اجازه را می دهد تا پرسشی را درباره ماهیت حالات ذهنی مطرح کنیم، درحالیکه این نظریه اصلاً پاسخی به آن نیست. سوال این است: چرا حالات ذهنی بر حالات فیزیکی که موجودات واجد آنها هستند فراروی می دهند (ابتناء می یابند) ؟[2]  کارکردگرائی یک پاسخ تدارک می بیند: حالات ذهنی روی حالات فیزیکی ابتناء می یابند چون حالات ذهنی حالات کارکردی هستند. یعنی آنها توسط حالات فیزیکی تحقق یافته اند. بسیاری به چنین نظریه ائی معتقدند و بسیاری از فیلسوفان استدلال می کند که چنین به نظر نمی رسد. اما هیچ کس نمی تواند منکر این باشد که این نظریه، نظریه ائی جذاب و بطور بالقوه قدرتمند است.

مطالب مرتبط1.
آیا سیستم های هوشمند دارای آگاهی هستند؟

2. مسائل آگاهی پدیداری3- مشکلات آگاهی پدیداری برای کارکردگرایی

3. مقالاتی درباره هوش مصنوعی

4. تحقق پدیری چندگانه . تقلیل متافیزیکی



[1] - برای واژه fine-grained هیچ واژه سر راستی یافت نشد. ترجمه هایی مانند واژه‌ی «ريز نقش»، «ريز بافت» و غیره وجود دارد اما منظور این کلمه را ادا نمی‌کنند. اما معمولاً در متن فیلسوفان ذهن fine-grained یعنی حالتی از ذهن که دست کم به طریقی، جنبه‌ایی از نحوۀ بازنمودش با ویژگی مشخصی دارای معنای یکسان باشد
[2] - Why do mental states supervene on the physical states of the creatures that have them?

صفحه طبقه بندی مقالات فارسی در فلسفه ذهن بروز رسانی شد

این یک پست ادامه دار است که قصد دارم مقالات فارسی درباره فلسفه ذهن را بصورت مدون طبقه بندی کنم. در این کار از ایده و طبقه بندی دیوید چالمرز کمک گرفته ام. این طبقه بندی شامل مقالات فارسی است که امیدوارم طبقه بندی کتابها را در صفحه ائی جداگانه به این مجموعه بیافزایم. از آنجائیکه چنین پستی ممکن است بسیار طولانی باشد آنرا در صفحه ائی جداگانه به نشانی

http://platonism.blogfa.com/page/farsipapersphilosophyofmind

قرار داده ام.

حیث التفاتی

حیث التفاتی توسط فیلسوفان قرون وسطی در مفهوم intentio و در معنای وجود التفاتی( esse intentional)لاتینی یا وجود التفاتی intentional existence بکار گرفته شده است و برخی آن را تعبیر واژه intender  به معنای هدف گیری کردن دانسته اند.(مسلین ، 45) بطور نمونه توماس اکویناس (1274-1225)حیث التفاتی را برای هرچیزی که بتواند بطور مفهومی ذهن را بازنمائی نماید بکار گرفته است، بعداً فیلسوف آلمیانی فرانس برانتونو (1917-1838)ادعا کرد پدیده های ذهنی دارای چنین مشخصاتی هستند بدین معنا که مفهوم وجود التفاتی مورد متعلق Object که در نسبت با محتوی و مستقیماً به وفق شی بکار می رود. به نظر برانتونو علیرغم تفاوت ظاهر ی بین مفاهیم وجود التفاتی و عینیت فراگیر (immanent objectivity ) و مرتبط با محتوی relation to a content آنها به یک ایده یعنی پدیده ذهنی که جهان را بازنمایی می کند اشاره دارد. به نظر برانتونو برخلاف پدیده های فیزیکی، پدیده های ذهنی بی واسطه شکل می گیرند بهمین اعتبار آنها ذهنی هستند، این گفته را تز برانتونو می گوییم. جان سرل حیث التفاتی را به جنبه التفاتی تعریف کرده است. بدین ترتیب حیث التفاتی شامل باور، امید، ترس، عشق، نفرت و چنانکه شامل ادراک حسی و عمل التفاتی نیز خواهد بود. جان سرل بطور خلاصه حیث التفاتی را توانایی ذهن در بارنمایاندن اشیاء و اوضاع امور جهان می داند و معتقد است هر حالت التفاتی همراه با یک جهت مطابقت، بازنمونی از شرایط صدق خود می باشد و حالات ذهنی مانند میل، باور و نظایر آن ذاتاً التفاتی اند.

برانتونو در قطعه ایی معروف حیث التفاتی را چنین تعریف کرده است: «هر پدیده ذهنی ویژگی دارد که مدرسان قرون وسطی آنرا وجود التفاتی (و نیز ذهنی) یک متعلق در درون آن پدیده می دانستند و ما آنرا، هر چند در  واژه ایی نه چندان خالی از ابهام، رجوع به محتوی و جهت گیری سوی یک متعلق (که در این مورد منظور ما یک واقعیت نیست) یا عینیت درون ذهنی می نامیم. (به نقل از مسلین، 6-45) برانتونو «این وجود درونی التفاتی را ویژگی انحصاری پدیده های ذهنی، می دانست. در این جا منظور از «وجود درونی التفاتی» همان «محتوی بازنمودی حالات التفاتی می باشد (مسلین، 47)» اما نکته اساسی نظر برانتونو این است که همه محتوی به یک طریق بازنمایی نمی شوند. (مسلین، همانجا)

حیث التفاتی به نظر برخی از فیلسوفان داشتن عملی همراه با توجه بی واسطه به حالت ذهنی است و شامل یا معادل بازنمود ذهنی است و همواره می توان راجع به اش گفت حیث التفاتی در بارگی (aboutness) یا بیواسطه گی (directedness) ذهن (یا حالت ذهنی) به چیزی است، موضوعات یا اوضاع امور یا رویدادی است. این متعلق به محتوی تعبیر شده می توان از محتوی ذهنی به محتوی التفاتی یا محتوی حیث التفاتی یاد کرد. در نسبت فلسفه تحلیلی فرگه و راسل، داشتن حیث التفاتی را همان داشتن محتوی ذهنی دانسته، از آنجا محتوی ذهنی را توصیف دیگری از محتوی بازنمودی یا محتوی اطلاعاتی (اخباری Informational) می دانستند. بدین ترتیب حیث التفاتی واژه دیگری برای واژه بازنمود ذهنی به جهت انتقال مطلب است، هر چند نمی توان از این همانیِ حیث التفاتی و بازنمود ذهنی سخن گفت، با این حال یک رابطه قطعی بین محتوی بازنمایی و محتوای حیث التفاتی وجود دارد که آنرا می  توان نظریه بازنمایی حیث التفاتی (Representational theory of Inrentionality) یا RTI نامید. این نظریه مشعر به این است که حالات التفاتی محتوایشان ر ا از بازنمودهای اجزایشان به ارث می برند. (کامینز،14) بدین قرار، داشتن یک باور، داشتن یک بازنمود باور مشخص است که از بازنمود تمایل یا ترس یا درد، توسط کارکرد (Function) اش قابل تشخیص است.

 
  BLOGFA.COM