همانطورکه می‌دانیم کانت استدلال کرد قوانین نیوتنی صرفاً قوانین ذهنی و استنتاج قیاسی از تصورات نیستند. بلکه، عینیت این قوانین به دلیل کلیت و ضرورت آنهاست، این قوانین کلیت دارند چون درباره هر رویداد فیزیکی مصداق پیدا می‌کند؛ ضرورت دارند، زیرا دارای اعتبار قوانین تالیفی پیشینی هستند. پیشینی‌بودن قوانین به آن قوانین شأن و اعتبار ثابت و همیشگی می‌دهد، یعنی به آنها ضرورت می‌بخشد و تالیفی‌بودن نشان می‌دهد درباره واقعیاتی هستند که محمول قضیه مندرج در موضوع آنها نیست، بلکه از واقعیات تجربی است که قابل تحقق خارجی هستند و می‌توان مطابقت آنچه بدان معرفت داریم و آنچه در خارج تحقق پیدا کرده و مصداق یافته است را عیناً تحقیق کنیم. بنابراین در فلسفه کانت، قوانین فیزیک نیوتنی با احکام تالیفی پیشین عینیت می‌یابند. در نتیجه ملاک عینیت در فلسفه کانت مطابقت حکم با واقع است، و مناط عینیت معرفت مفاهیم تالیفی پیشین هستند. بنابراین، عینیت وصفی برای معرفت است و معرفت مرتبط با حکم است نه تصور، و مناط عینیت مفاهیم تالیفی پیشینی است. برای هوسرل هم مانند کانت عینیت وصفی برای معرفت است. او برخلاف برنتانو «عینیت» را اعتبار ابژکتیو اوبژه بالفعل نمی دانست.

 

به نظر می رسد آنچه عینیت را در پژوهش های منطقی روشن می کند نسبت مقوله‌ای و تحلیلی حیثالتفاتی آگاهی و ابژکتیویته است. این نسبت در نگرش هوسرل در منطق محض و هم در نظریه معناشناسی او ظاهر می شود. این نسبت در پژوهش‌های منطقی تنها با مفهوم «هم‌بسته عینی» یا «ابژکتیویته» قابل تعریف است. هم‌بسته عینی یا ابژکتیویته نسبت «هم‌پیوندی» یا «هم‌بستگی» را مقرر می دارد. منظور از مفهوم همپیوندی یا همبستگی آنست که تغییر در یکی به تغییر در دیگری میانجامد یعنی نوعی نسبت ابنتاء که در آن رابطه ابتناء در معرفت شکل می گیرد. درواقع، نسبت بین سوبژکتیویته مدرِک و اوبژه مدرَک بطور نظام‌مندی نسبت هم‌بستگی[۱] است. توضیح آنکه در اندام‌های زیستی تغییر یک عامل به تغییراتی در یک یا چند عامل می‌انجامد، در نظام معرفت هم نسبت بین حیث التفاتی آگاهی و اوبژه چنین است. هوسرل در ویراست دوم پژوهش‌ها از سه‌گانه اوبژه التفاتی، کنش التفاتی و محتوا سخن گفته است (پژوهش پنجم بند ۱۶و۱۷) یعنی این سه لازم و ملزوم هم هستند. درواقع، در پژوهش‌های منطقی عینیت مسبوق به صدق مفهومی رابطه دلالتشناسانه سوژه با اوبژه است. به بیان روشن‌تر، مناط اعتبار ابژکتیویته در نسبت التفاتی ذهن و آگاهی، مفهوم بازنمایی حیث التفاتی است. نگرشی که از نظریه بازنمایی حیث‌التفاتی تبعیت می کند. به زبان دیگر هر تغییری در اوبژه باید همراه با تغییر مناسب در محتوای و کنش سوژه یا تفسیرهای ادراکی باشد.(LI, V §14 , 15: 217-221). بدین ترتیب، عینیت برای هوسرل نه دلالت تجربی، بلکه دلالت مفهومی دارد. به نظر می‌رسد در هر دو حالت منظور از عینیت یا ابژکتیویته عبارت است از همبسته عینی حیثالتفاتی آگاهی و اوبژه. بهعبارت دیگر، عینیت وصفی برای مطابقت اوبژه با ایدئالیته سوبژکتیویته است. یعنی، عینیت قرائتی از هم‌بسته اوبژه و حیث التفاتی است. و همانطورکه اسمیت به درستی متذکر شده است هوسرل به «نقش مفهومی ‌در بازنمایی اوبژه‌های آگاهی درباره حیث‌التفاتی از طریق مفهوم و نظریه منطقی درباره ارجاع زبانی و مفهومی به ویژگی معناشناختی منطقی فرگه نظر دارد» (همانجا).

بهعلاوه، عینیت هم در نگرش ایده منطق محض و هم‌ در نظریه حیثالتفاتی و هم در معناشناسی نقش مهمی را ایفاء میکند. نخست، مطابق نظر هوسرل در پژوهش‌های منطقی این همبسته در دل منطق ریاضی شکل می‌گیرد و نتایج فلسفی آن در ایده منطق محض به بار می‌نشیند مبنی بر اینکه صورت‌های منطقی گزارهها قابل اطلاق به تمام نظریهها است، اما جنبه معناشناسی آن در ایده منطق محض و در رابطه با شیوه‌های مناسب بازنمایی صورت‌های کلی منطق گزارهها قابل توضیح است. از این منظر، عینیت در «پدیدارشناسی توصیفی» از عینیت در «پدیدارشناسی استعلایی» قابل تشخیص است.  


[1] corelation