محتوای بازنمودی ذهنی نوعاً با اشیاء انتزاعی مانند مجموعه ها، گزاره ها، روابط و ویژگیها در نظر گرفته میشود. اما سوالی که خصوصاً برای طبیعت گرایان مطرح میشود اینست که چطور بازنمودی ذهنی از داشتن محتوایشان ناشی میشود؟ دراینجا سوال این نیست که چطور اشیاء انتزاعی ميتوانند طبیعی شوند، بلکه مسئله اینست که چطور ميتوان قرائت طبیعی شده از نسبت های تعیین محتوی بین بازنمودی ذهنی و اشیاء انتزاعی بدست دهیم؟ دو نظریه طبیعی سازی معاصر برای تعیین محتوی وجود دارد: نظریه علِّی- اطلاعاتی و نظریه کارکردی.
مطابق نظریه علِّی- اطلاعاتی که عمدتاً توسط درتسکی ارائه و بسط داده شده است، محتوی یک بازنمود ذهنی اطلاعی را درباره آنچه انجام یافته یا انجام ميباید و علت وقوع آن می باشد را انتقال ميدهد. اما دلایل کافی داریم که نشان ميدهد این قرائت از تعیین محتوی برای محتوای بازنمودی ذهن کافی نیست. چرا که این روابط همواره عمومياند، لیکن بازنمود عمومي نیستند. بعلاوه بازنمود می تواند معلول چیزی باشد که بازنمودی ندارد و یا ممکن است بازنمود چیزی باشد که معلول چیزی نیست.
تلاش اصلی در این نظریه اینست که مشخص کند آنچه حالت علِّی-اطلاعاتی یک بازنمود ذهنی را بوجود می آورد نظریه وابستگی نامتقارن فودور و نظریه غایت گرایانه فودور، میلیکان، پاپینو و درتسکی است. نظریه وابستگی نامتقارن صرفاً به تمیز بین نسبت اطلاعاتی از نسبت های بازنمودی براساس روابط مرتبه بالاترشان برای هریک از دیگری توفیق ميیابد. در واقع، نسبت های بازنمودی مبتنی بر نسبت های بازنمودی اند، نه برعکس.
مطابق نظریه غایت شناسانه نسبت های بازنمودی اینهائی هستند که مکانیزیم های تولید-بازنمود دارای یک کارکرد منتخب(یا ارزیابی یا یادگیری) از شکل گیری محتوای هستند. برای مثال گورخر- معلول اسب بازنمودشده نمی تواند به معنای گورخر باشد. زیرا این مکانیزم توسط چنین نمونه هائی تولید شده اند که دارای کارکرد منتخب برای اسبهای مشخص هستند، نه برای گورخرها. مکانیزم ایجاد- بازنمود اسب که پاسخی است برای گورخرها دچار سوءکارکرد است.
نظریه کارکردیتعیین محتوی بلاک و هارمان مدعی است: محتوای یک بازنمود ذهنی منجر به نسبت (علِّی، محاسباتی و استنتاجی) با دیگر بازنمودهای ذهنی می شود. اما این فیلسوفان در این موضوع با هم اختلاف دارند که این نسبت آیا شامل تمام بازنمودهای دیگر می شود؟ و آیا شامل وضع امور خارجی است یاخیر؟ مطابق دیدگاهی که یک بازنمود ذهنی نسبت محاسباتی/ استدلالی با تمام بازنمودهای دیگر باشد در یک کل گرایی قرار دارد. این دیدگاهی است که این نسبت محتوی ها را صرفاً با تعدادی از حالات ذهنی بطور محلی یا مولکولی تعیین ميکند. در برابر این دیدگاه اگر ارتباط یک حالت ذهنی وابسته به هیچ یک از نسبت هایش با سایر حالات ذهنی نباشد اتمی خوانده می شود. نظریه کارکردی که تعیین محتوی در آن به هیچ نسبت خارجی ارتباط نداشته باشد Solipsism خوانده میشود. نظریه ایی که معتقد است ذهن ِمن تنها چیزی است که هر کسی کاملاً" به وجود آن اعتقاد دارد
برخی از نظریه پردازان بین نقش های درونی و بیرونی تعیین محتوای ذهنی تمایز قائل می شوند. در نقش درونی تعیین ویژگیهای دلالت شناسانه قیاسی مربوط به معنا است ولی در مورد نقش بیرونی تعیین ویژگیهای دلالت شناسانه به ارجاع است.
بدین ترتیب بازنمودگرایان تقلیلی مانند، درتسکی، لایکن و تای معمولاً معتقدند تعیین محتوای غیرمفهومي حالات تجربی را ميتوان به همان صورت در نظرگرفت که برای محتوای مفهومي داریم. درحالیکه پدیدارگرایان و بازنمودگرایان غیرتقلیلی مانند بلاک، چالمرز، سیورت و پیکاک ميگویند محتوای بازنمودی چنین حالاتی صرفاً توسط ویژگیهای پدیداریِ ذاتی قابل تعیین اند و از رهیافت مبتنی بر پدیدارشناسی محتوای مفهومي دفاع میکنند و نسبت به محتوای فردی درونی متعهدند. این بحث ما را درگیر بحث درونی گرائی و بیرونی گرائی معرفتی می کند.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۸:۴۴ ق.ظ توسط سید محمد حسینی
|