جرات پرسیدن داشته باش -کانت، رساله ای درباب روشنگری
 

نسبت خدا و جهان در فلسفه کانت

کانت فیلسوف شهیر آلمانی قرن هجدهم

نسبت جهان و خدا از جمله موضوعاتی با اهمیت است و بسیاری از اندیشمند و از جمله هیک آنرا این چنین صورت بندی کرده است «جهان به لحاظ دینی دارای ابهام است» زیرا می توان آن را هم با باورهای دینی تفسیر کرد و هم با تبیین های طبیعت گرایانه . چراکه تبیین های طبیعت گرایانه به عنوان تفسیرهای رقیب به جد در برابر تفسیرهای دینی و باورهای اعتقادی قد علم کرده اند.

براستی آیا با تبیینی عقل باورانه می توان به درک درستی از جهان همچون کل دست یافت، یا تفسیر مبتنی بر ایمان و باورهای دینی می تواند شناختی قابل قبول به ما ارائه کند؟ شاید این تعارض بهترین نقطه آغازی است که می توان به ارزیابی و بررسی تفکیک باورهای دینی از باورهای غیردینی در افکار کانت پرداخت. زیرا همین جا می توانیم ماحصل تفکر فلسفی کانت را مورد مداقه قرار دهیم. این تعارض، تعارضی که هم پاسخ های طبیعت باورانه کانت را می طلبد و هم پاسخ های الاهیاتی و دینی که نشان می دهد.

چرا به نظر کانت جهان می تواند به لحاظ دینی دارای ابهام باشد. پاسخ کانت پاسخی روشن است؛ شناخت ما از جهان شناختی تجربی است و ناشی از قوای شناسایی ما یعنی حواس، خیال و عقل(نظری) است، اما اینکه خداوند علت محدثه جهان است و با علم واسعه خود تمام امور عالم را تدبیر می کند خارج از علم و شناخت ماست. حتی کانت در تعارضات عقل نظری نشان می دهد که دسته ایی از سوالات به نحوی است که عقل محض دو قضیه جدلی الطرفین هم ارائه می کند، بطوریکه عقل نهاد و برابرنهاد آن حکم را اثبات می کند. این تعارضات اجتناب ناپذیر بوده و «این تعارض، به گزاف اختراع نشده بلکه مبتنی بر ماهیت عقل آدمی است» (کانت، تمهیدات، ص187)

نمونه ایی از این سوال که در نسبت با وجود خداوند مورد توجه کانت در تمامی دروان فلسفه انتقادی، یعنی دوره پیش انتقادی و دوره انتقادی قرار گرفت این سوال بود که چه نسبتی بین جهان همچون تمامیت و اجزاء آن به عنوان جزء وجود دارد؟ کانت برای پاسخ گفتن به این سوال از جواب عقل باوران راضی نبود. وقتی به تحلیل این پاسخ ها نظر می کنیم درمی یابیم این پاسخ ها یا به همه خدایی از نوع اسپینوزایی می انجامد یا به پاسخی استعلایی از نوع لایب نیتسی یا علت وقوعی از نوع مالبرانشی. بخشی از این موضوع بدون تردید از روح زمانه کانت، یعنی دوران روشنگری و سنت طبقه متوسط مایه گرفته است، «سنتی که جهان نگری کانت حتی در دوران زندگی وی، شاخص ترین نظام فلسفی بورژوازی آلمان را تشکیل می داد.» (گلدمن، 1392، ص 36) کانت شعار روشنگری را چنین خلاصه کرده است: «جسارات آنرا داشته باش تا فهم خود را بکار گیری»(کانت، 1370) به عبارت روشن تر «انسان باید مسئولیت زندگی خود را به عهده بگیرد و فقط متکی به خود باشد» (کانت، 1387، پیشگفتار مترجم، 20-19) کانت وجه بنیادی روشنگری را درباره امور دینی می دانست و متذکر شد بکار انداختن فهم، خود نتیجه ایی بزرگی دارد که همان آزادی است، یعنی «بکار بستن خرد خویش در تمام زمینه ها.» (کانت، 1370) منظور کانت به بیدار شدن جسارات «فهمیدن» است نه «اطاعت نکردن». کانت در همین مقاله اشاره می کند خیلی کسان می گویند «خرد مورزید!»، از مامور مالیاتی گرفته تا معلم و دبیر، حتی «کشیش می گوید: خرد مورزید! ایمان داشته باشید!»، تنها یک خداوند در جهان است که می گوید: «خرد بورزید! هرچه می خواهید ، درباره هرچه می خواهید، اما فرمانبردار باشید».(همانجا)

جنبه های اشراقی ابن طفیل

«و شدت قبول در اجسام صیقلی گاه به درجه ایی می رسد که علاوه بر پذیرفته نور، صورت خورشید در آن جلوه گر می شود. همچنین بعضی حیوانات علاوه بر آنکه آثار روح را بشدت هرچه تمامتر قابلست، می تواند شبیه روح شود و بصورت آن متصور گردد و این استعداد ویژه انسان است. و پیغمبر به این مرتبه اشاره فرموده است: «ان الله خلق آدم صورته» و اگر این صورت در آدمی بدان حد قوی شود که همه صور نسبت به آن متلاشی گردد و از هم فرویزد و همان صورت الاهی ماند و بس، وسبحات نور او بهرچه رسد بسوزاند این چنین آدمی نظیر آینه ییست که نور او بدو منعکس  می شود. و آتش در دیگران میزند و چنین حالتی میسر نشود مگر انبیاء را (صلوات الله علیهم اجمعین).»(حی بن یقضان، ترجمه فروزانفر، 48-47)

اینها مراتب پذیرش نور است که ابن طفیل ترسیم کرده و به نظر می رسد منظور ابن طفیل این است که با قبول نور الاهی صفات رذیله محو می شود و صفات حسنه ظاهر می شود تا  آن مرتبه که نه تنها نور الاهی،که صورت خورشید در آن جلوه گر می شود. و شاید منظور ابن طفیل این است که قلب عارف عین خورشید می شود یا جزیی از خورشید می شود. این بیانات عالی ابن طفیل مثل نوری است که امید وصل را برای آرزومندان بیدار می کند.

در اینجا خلاصه ایی بسیار عالی از نمط نهم، نمط العارفین، بوعلی که ابن طفیل در همان کتاب آورده است را می آورم: «از این پس چون ارادت و ریاضت، سالک را بدرجه ایی بالا گشاند از تابش نور حق خلسه ها و انجذابهای لذت بخش وی را دست دهد و آن خلسه ها مانند برق بدرخشد و فی الحال فرو میرود و چون ریاضت نفس بیشتر کند این احوال فزون تر شود تا از این حد در گذرد و سلطان حال، بی ریاضت ، سایه بر وی گسترد بجایی رسد که در هرچه نظر کند بجناب قدس و عالم پاک بگراید و از خوشیها و نشانهای حضرت بی نشان یاد کند و شوق و مستی سراپای او فراگیرد ، تا چنان شود که جمال حق را در همه چیز جلوه گر تواند دید و از این در گذرد، سکینه و آرامش پایدار گردد و نمایش وقت آرایش جان و برق جهان نور آشکار شود و آشنایی ثابتی روی دهد، چنانکه گویی پیوسته مصاحب و همزانوی حق است.

و شیخ سخن را در ترتیب درجات سلوک بدانجا می کشاند که دل سالک از همه شوائب و زنگارها پاک و زدوده می شود و مانند آیینه صافی برابر حق قرار می گیرد و در آنحال، خوشیها از عالم بالا بر دلش میریزد و چون آثار حق را در جان خود مطالعه کند غرق در شادمانی شود و درین مرتبه، هم ناظر خود باشد و هم ناظر خدا باشد و هنوز از تردد نرسته و بجهان یکرنگی نپیوسته باشد. بعد از آن از خود غایب شود و خود را نبیند و خدای را ببیند و بس، و اگر وی را نظری بنفس افتد از آنجهت باشد که ناظر حق است . اینست وصول از روی حقیقت»( حی بن یقضان، ترجمه فروزانفر، صص25-24) و فرموده است :«و مقصود ما از ادراک اهل نظر همان مدرکات ایشان از جهان غیب و ماورای طبیعت است.»( حی بن یقضان، ترجمه فروزانفر، ص27) و هشدار داده است: «صفت شیرینی چیزی که نچشیده ایی مگوی و پای بر روی گردن صدیقان و مردان حق منه.» (حی بن یقضان، ترجمه فروزانفر، ص27) و ابن رشد را چنین مورد خطاب قرار داده، نقد می کند: «و اینهمه مقتر نست بعقیده زشت او درباره نبوت که بزعم او تنها منبعث از قوه خیال است، و فلسفه که زاده عقلست بر نبوت مزیت و رجحان دارد»( حی بن یقضان، ترجمه فروزانفر، ص 32) [رسم الخط کتاب رعایت شده است]

هشدار سهروردی

مجسمهٔ نصب شده در میدان حر با عنوان اصلی «نبرد گرشاسپ با اژد‌ها» در سال ۱۳۳۹ در میدان باغشاه نصب شد. مفهوم روایی این مجسمه، بیانگر پیروزی نیکی بر شر و بدی است. این مجسمه نبرد پیروزمندانه گرشاسپ، از پهلوانان شاهنامه را با اژد‌ها نشان می‌دهد. این مجسمه برای من همیشه نماد پیروزی انسان بر نفس سرکش و بازکردن بندهای وابستگی و تعلقات مادی است.

نیکو رسی، اما ناگریز به زندان غربی باز خواهی گشت، [چون] هنوز همه بند را از خود برنیفکندی(قصه غربت غربی)

 
  BLOGFA.COM