جرات پرسیدن داشته باش -کانت، رساله ای درباب روشنگری
 

دریای معرفت 

دریای معرفت نام کتابی است از نصرالله پورجوادی که در سال ۱۳۹۴ توسط انتشارت هرمس به چاپ رسیده است. این کتاب به بررسی معرفت از نگاه عارفان از بایزید بسطامی تا نجم دایه می پردازد. شاید در نظر اول معرفت موضوعی برای فیلسوفان به نظر برسد؛ بحثی در خصوص علم و ادراک، بحثی در خصوص علم، عالم و معلوم و به قول معرفت شناسی جدید بحثی پیرامون تعریف معرفت، توجیه معرفت، منابع معرفت، حدود و ثغور معرفت. اما در این کتاب پورجوادی معرفت را نزد عارفان با زبان تمثیلی بررسی می کند.

در تصوف اسلامی تمثیل های بسیاری وجود دارد از جمله، داستان مرغان و رسائل الطیر،  تمثیل مسافری که از شهری به شهری می رود و در هر شهر باید مُقام کند تا درنهایت به مقصد برسد، تمثیل غار و مراحل سیر و سلوک عقلانی خروج از آن، و همچنین ساحل و دریا. در این کتاب پورجوادی به بررسی معرفت حضرت حق تعالی با تمثیل اخیر می پردازد. عارف کسی است که کنار ساحل معرفت نمی ایستد بلکه دل به دریای معرفت باری تعالی می زند و خود را در آن غرق می کند.

یکی از بخش های این کتاب بحث وجد و  وجود است. کاملترین تعریف وی از وجد از ابوسعید اَعرابی (متوفی به ۳۴۱) چنین است: «وجد با رفع حجاب آغاز می شود و پس از فقد رقیب، یا خلاص شدن از ابلیس، با مطالعه حبیب و اشارت به سرّ و مشاهده قلب و حضور فهم و ملاحظه غیب و محادثه سرّ ادامه می یابد. آخرین مرحله نیز فنای واجد و اتصال او به حق است.» (صفحه ۴۲) و از بایزید آورده است که تمام مراحل وجد بعد از ترک ساحل علم رخ می دهد، اما وجود یافت شدن است. و آنچه عارف می یابد یا نفس خود اوست یا پروردگارش. عارف با یافت شدن هست می گردد. در جای دیگر می گوید: قشیری وجد و تواجد و وجود را از یک جنس می داند و در نسبت تمثیل ساحل و دریا تواجد را ایستادن کنار دریا و دیدن دریا و به وجد آمدن نفس می داند که نفس را برای اتصال به آن به وجد می آرود و آن را تواجد می نامد و زدن به دریا و تر کردن نفس به آب دریا و آشنا شدن با آن و اتصال به آن را وجد می نامد؛ و غرقه شدن در آب دریا، خوگرفتن به او، و یکی شدن با آن را یافتن و وجود می نامد. (صفحه ۵۲).

تجربه عرفاني در كتاب چنين گفت ابن عربي

كتاب «چنين گفت ابن عربيِ» نصرحامد ابو زيد با ترجمه آقاي سيدمحمد راستگو و با دقت مثال زدني و استواري ترجمه پارسي و در عين حال استفاده از واژگان شيوا و دررست خواندن اين كتاب را برايم لذت بخش كرد. كتابي جالب و با رويكردي عقل گرايانه و تحليلي. تحليلي نه بدان معنا كه هيچ گزاره عرفاني را تحقق پذير بداند يا نداند، بلكه بدين معناكه سعي دارد در پرتو نكته سنجيهاي عقلاني پي به درك معاني عرفاني ببرد. در اين كتاب ميخوانيم «بي گمان و گفت و گو، ريشه داشواري و پيچيدگي زبانِ صوفيان به سرشت و ساختار تجربه عرفاني برمي گردد. و بخشي از آن مربوط به پيامد فشارها و سخت گيري هاي مادي و جسماني اي ميگردد كه صوفيان به آن دچار بودند. او  سپس مي گويد «جان و جوهر تجربه عرفاني شكفتگي «من» است و آغوش گشودن ِ آن بر جان و جوهر و معنايي كه در سراسر هستي نهفته است. اين شكفتگي و گشايش نيز در گرو اين است كه آدمي بتواند «منِ» خويش را با هستي پيوند زند.(ص118)

ادامه نوشته

روش فلسفه ورزی ابن سینا از زبان خودش

و به خواندن منطق و همه اجزای فلسفه را از سرگرفتم و در این چند مدت هیچ شب را تا پایان نخفتم و هیچ روز را جز آن کاری نداشتم و هرچه بود بر من آشکار شد و گرد آمد و چون بر آن می نگریستم مقدمات قیاسی بر من آشکار می شد و آنها را بدین گونه مرتّب می کردم و چندان در آن می نگریستم تا به نتیجه می رسیدم و به شروط مقدمات آن رفتار می کردم تا بر من حقیقتِ حق در آن مسئله محقق می شد. (زندگینامه خود نوشت ابن سینا، مقدمه شرح کتاب نجات لابن سینا، فخرالدین اسفراینی،صفحه سی و هشت)

خوش آمدگویی به غیرفیلسوفان برای ورود به محفل فیلسوفان

روز 26 آبان ماه مصادف بود با برگزاری روز جهانی فلسفه در موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه همان انجمن حکمت و فلسفه ایران  با موضوع «عقلانیت و اعتدال» که با اتفاق جالبی مواجه شد، حداقل برای من که اولین بار بود که شاهد ورود یک غیر فیلسوف به محفل فیلسوفان بودم. بله از آقای دکتر اباذری جامعه شناس و استاد دانشگاه دعوت شده بود تا در روز فلسفه از عقلانیت و اعتدال سخن بگوید. اتفاقی که اصلاً انتظارش را نداشتم.  در این جا می توانید گزارش کاملی از سخنرانی دکتر اباذری را ببیند.

گذشته از حس و حال دکتر اباذری چیزی که برای من مهم بود کور سوهای امید برای شکل گیری گفتگو و تعامل بین اندیشمندان علوم انسانی بود. یک جامعه شناس به محفل فیلسوفان دعوت شده است. شاید تا چندی پیش فیلسوفان مغرور سخنان جامعه شناسان و روان شناسان را نمی پسندید و از اینکه یک جامعه شناس پا به جلسه آنها بگذارد را کسر شان خود می دانستند. برای آنها همچنان بحث از جوهر در نزد ارسطو و اسپینوزا، حرکت جوهری و سیر دیالکتیک هگل، تعارضات عقل محض در فلسفه کانت، مقایسه وجود نزد ملاصدرا و هایدگر و سایر بحث های صرف فلسفی را خوش داشتند و اساساً از بحث های مصداقی گریزان بودند. البته بگذریم از همین چند سال اخیر که مدارس تابستانی نیم نگاهی به موضوعات هنر دینی و تکامل انداخته اند. اما این دعوت اساساً چیز دیگری است. ظاهراً فیلسوفان وطنی هم به این موضوع التفات پیدا کرده اند که از این حرف های تکراری چیزی در نمی آید. نمی توان در جهان معلق سخن گفت و باید سراغ مسائل و مشکلات رفت. ما نمی توانیم در خلاء فلسفه ورزی کنیم باید اجازه دهیم مسائل مطرح شوند. فرصت و محالی ایجاد کنیم تا موضوعات عینی مورد تفلسف قرار گیرند. انگاه اگر واقعاً فیلسوف هستیم درباره این موضوعات واقعی سخن بگویم تا این سخنان مورد آزمون و تحلیل قرار بگیرند.

اگر واقعی تر حرف بزنیم در جامعه ما همایش یا سمینار فلسفی درباره ماشین تورینگ و فلسفه هوش مصنوعی موضوعات مبتلابه ما نیستند هرچند این موضوعات شیفتگان خود را دارد و می تواند در جای خودش موضوعات واقعی و عینی باشند اما فعلاً مبتلا به جامعه ما نیستند. در واقع، خوش آمدگویی برای ورود غیر فیسوفان در محفل فلاسفه از آنرو است که گویی آدمی احساس می کند این بازکردن و گشودن آغوش فیلسوفان برای دوباره اندیشیدن در فضایی واقعی است نه در فضای محض  و مجرد از موضوعات حقیقی.    

جنبه های اشراقی ابن طفیل

«و شدت قبول در اجسام صیقلی گاه به درجه ایی می رسد که علاوه بر پذیرفته نور، صورت خورشید در آن جلوه گر می شود. همچنین بعضی حیوانات علاوه بر آنکه آثار روح را بشدت هرچه تمامتر قابلست، می تواند شبیه روح شود و بصورت آن متصور گردد و این استعداد ویژه انسان است. و پیغمبر به این مرتبه اشاره فرموده است: «ان الله خلق آدم صورته» و اگر این صورت در آدمی بدان حد قوی شود که همه صور نسبت به آن متلاشی گردد و از هم فرویزد و همان صورت الاهی ماند و بس، وسبحات نور او بهرچه رسد بسوزاند این چنین آدمی نظیر آینه ییست که نور او بدو منعکس  می شود. و آتش در دیگران میزند و چنین حالتی میسر نشود مگر انبیاء را (صلوات الله علیهم اجمعین).»(حی بن یقضان، ترجمه فروزانفر، 48-47)

اینها مراتب پذیرش نور است که ابن طفیل ترسیم کرده و به نظر می رسد منظور ابن طفیل این است که با قبول نور الاهی صفات رذیله محو می شود و صفات حسنه ظاهر می شود تا  آن مرتبه که نه تنها نور الاهی،که صورت خورشید در آن جلوه گر می شود. و شاید منظور ابن طفیل این است که قلب عارف عین خورشید می شود یا جزیی از خورشید می شود. این بیانات عالی ابن طفیل مثل نوری است که امید وصل را برای آرزومندان بیدار می کند.

در اینجا خلاصه ایی بسیار عالی از نمط نهم، نمط العارفین، بوعلی که ابن طفیل در همان کتاب آورده است را می آورم: «از این پس چون ارادت و ریاضت، سالک را بدرجه ایی بالا گشاند از تابش نور حق خلسه ها و انجذابهای لذت بخش وی را دست دهد و آن خلسه ها مانند برق بدرخشد و فی الحال فرو میرود و چون ریاضت نفس بیشتر کند این احوال فزون تر شود تا از این حد در گذرد و سلطان حال، بی ریاضت ، سایه بر وی گسترد بجایی رسد که در هرچه نظر کند بجناب قدس و عالم پاک بگراید و از خوشیها و نشانهای حضرت بی نشان یاد کند و شوق و مستی سراپای او فراگیرد ، تا چنان شود که جمال حق را در همه چیز جلوه گر تواند دید و از این در گذرد، سکینه و آرامش پایدار گردد و نمایش وقت آرایش جان و برق جهان نور آشکار شود و آشنایی ثابتی روی دهد، چنانکه گویی پیوسته مصاحب و همزانوی حق است.

و شیخ سخن را در ترتیب درجات سلوک بدانجا می کشاند که دل سالک از همه شوائب و زنگارها پاک و زدوده می شود و مانند آیینه صافی برابر حق قرار می گیرد و در آنحال، خوشیها از عالم بالا بر دلش میریزد و چون آثار حق را در جان خود مطالعه کند غرق در شادمانی شود و درین مرتبه، هم ناظر خود باشد و هم ناظر خدا باشد و هنوز از تردد نرسته و بجهان یکرنگی نپیوسته باشد. بعد از آن از خود غایب شود و خود را نبیند و خدای را ببیند و بس، و اگر وی را نظری بنفس افتد از آنجهت باشد که ناظر حق است . اینست وصول از روی حقیقت»( حی بن یقضان، ترجمه فروزانفر، صص25-24) و فرموده است :«و مقصود ما از ادراک اهل نظر همان مدرکات ایشان از جهان غیب و ماورای طبیعت است.»( حی بن یقضان، ترجمه فروزانفر، ص27) و هشدار داده است: «صفت شیرینی چیزی که نچشیده ایی مگوی و پای بر روی گردن صدیقان و مردان حق منه.» (حی بن یقضان، ترجمه فروزانفر، ص27) و ابن رشد را چنین مورد خطاب قرار داده، نقد می کند: «و اینهمه مقتر نست بعقیده زشت او درباره نبوت که بزعم او تنها منبعث از قوه خیال است، و فلسفه که زاده عقلست بر نبوت مزیت و رجحان دارد»( حی بن یقضان، ترجمه فروزانفر، ص 32) [رسم الخط کتاب رعایت شده است]

پذیرش دانشجو دکترای علوم شناختي- فلسفه ذهن در پژوهشکده علوم شناختی

پژوهشکده علوم شناختی با همکاری دانشگاه باقرالعلوم(علیه السلام) و مجمع عالی حکمت اسلامی برای تحصیل در رشته دکتری تخصصی علوم شناختي- فلسفه ذهن  برای نیمسال دوم 92-1391با شرایط زیر دانشجو می‌پذیرد.

 مهلت ثبت نام: شنبه 25 مهر ماه 1391 - تاريخ برگزاري آزمون: 26 آبان ماه 1391 

  دریافت برگه تقاضانامه ثبت نام در آزمون رشته دکترای تخصصی علوم شناختي- فلسفه ذهن

برای اطلاع از شرایط ٬ ثبت نام و زمان آزمون می توانید به آدرس الکترونیکی زیر مراجعه نمائید.

http://www.iricss.org/fa/NewsRelease/InstituteNews/Pages/PHD.aspx

سمینار دانشجویی تاریخ و فلسفه علم در موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران

گروه مطالعات علم مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه ایران در نظر دارد با هدف 1- تشویق دانشجویان به پژوهش 2- آشنایی دانشجویان با موضوعات پژوهشی یکدیگر و 3- فراهم آوردن زمینه برای نقد یکدیگر، سالانه سمینارهای دانشجویی با موضوع تاریخ و فلسفه علم برگزار نماید.

بدینوسیله از دانشجویان مقاطع تحصیلات تکمیلی برای ارسال مقاله و شرکت در اولین دوره از سمینارهای دانشجویی تاریخ و فلسفه علم، که در اسفند ماه سال 1391 در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران برگزار خواهد شد، دعوت به عمل می‌آید. مقالات در همه موضوعات مرتبط با فلسفه و تاریخ علم مورد ارزیابی قرار رفته و مقالاتی که از کیفیت و نوآوری بالاتری برخوردار باشند برای ارائه در سمینار پذیرفته خواهند شد. در صورت تصویب کمیته علمی، تعدادی از مقالات پذیرفته شده در مجموعه‌ای به چاپ خواهد رسید .

مقالات ارسالی باید حداکثر دارای 4000 کلمه باشند. متقاضیان شرکت در سمینار می‌توانند تا پیش از پایان مهرماه 1391 مقالات (و یا چکیده مقاله بین 700 تا 1000 کلمه) خود را به صورت الکترونیکی و در قالب فایل‌های Word یا PDF به آدرس ایمیل hpscirip@yahoo.com ارسال کنند. نتیجه ارزیابی از طریق ایمیل تا دی ماه 1391 به شرکت کنندگان اعلام خواهد شد.

در صورت وجود هر سوالی میتوانید به آدرس Keyvan.alasti@yahoo.com ایمیل بزنید.

مورد توجه علاقمندان متافیزیک تحلیلی

برای علاقمندان مباحث متافیزیک تحلیلی می رساند پژوهشکده فلسفه تحلیلی در نظر دارد 

مدرسة تابستانيِ فلسفه تحليلي

را در يك دوره مدرسة تابستاني از تاريخ 11 الي 15 (IPM) شهریور ماه در پژوهشگاه دانشهاي بنيادي

برگزار نمايد. در اين مدرسه استادان و دانشجويان دكتري پژوهشكده به همراه برخي از استادان همكار در ساير دانشگاه هاي تهران به مباحث مطرح شده در كتاب "ناميدن و ضرورت" (Naming and Necessity) اثر كريپكي می پردازند. 

نظر به  محدوديت مكان برگزاري كارگاه، پژوهشكده فلسفه تحليلي تصميم دارد شركت كنندگان نهايي را بر مبناي سوابق تحصیلی و پژوهشی انتخاب نماید. لذا ازکلیه علاقمندان دعوت میشود تا تاریخ ۷/۵/۹۱ جهت پیش ثبت نام  مدارک مربوطه را به نشانی الکترونیکی  phil@ipm.ir  دبيرخانه مدرسه تابستاني ارسال نمایند.

نام و نام خانوادگي:

سوابق تحصيلي:

نشاني الكترونيكي:

تلفن:

با پذيرفته شدگان دوره در نيمه دوم مرداد ماه تماس گرفته خواهد شد. ثبت نام پذيرفته شدگان پس از پرداخت شهريه دوره (دانشجويان 400،000 ريال و ديگران 500،000 ريال) نهايي خواهد شد. اين هزينه شامل شركت در سخنرانيها، ناهار در طول دوره، پذيرايي، بسته اطلاعاتي مربوط به برگزاري سخنرانيها و چكيدة آنها ميباشد. براي اطلاعات بيشتر ميتوانيد با تلفن 22803669 تماس حاصل نماييد

کتاب ساخت و کار ذهن

این کتاب که جزء سری کتابهای مقدمه بسیار کوتاه(very short introduction) است در اسفند ۱۳۹۰توسط انتشارات فرهنگ معاصر  به چاپ رسیده است. پدیدآورنده این کتاب کالین بلیک مور  و با ترجمه دکتر محمدرضا باطنی و زیر نظر محمدرضا خواجه پور و حسین معصومی همدانی در ۳۱۲ صفحه به چاپ رسید. در معرفی این کتاب چنین آمده است:«امروزه پژوهش درباره مغز در مرحله خرسند کننده ای از علم قرار دارد: در مرحله پر نعمت پدیده شناسی. کشف حقایق مسحور کننده درباره مغز بی پایان به نظر می رسند. با این همه راه درازی در پیش است تا ما به جایی برسیم که بتوانیم معمایی را که در کاسه سرمان نهفته است حل کنیم، ذهن عالی ترین محصول تکامل زیست شناختی است.»

 

مک گین و فلسفه  ورزی

 

قهرمان فلسفی مک گین در دوران جوانی فکری اش برتراند راسل بود. او با اشتیاق فراوان کارهای او را دنبال میکرد. مطالعه آثار راسل وی را ترغیب کرد تا یک فیلسوف رسمی ِتمام وقت شود. او از راسل شکاکیت آتشین و دقت تحلیلی اش را اقتباس کند و در سبک ادبی، از سبک نگارش فاخر و قدرتمند راسل لذت می برد. راسل بود که به باعث شد زندگی فکری و فلسفی اش شبیه ماجرای دلاورانه به نظر بیاید، نه زندگی راهبانه در کتابخانه ائی پر از کتاب های جدی و خشک گرد و خاک گرفته. او از راسل آموخته بود کار فیلسوف نباید همچون مشغله کرم کتابهای جدی و خشک که معنای زندگی را لمس نمی کند تلقی شود، بلکه باید بعنوان زندگی سرشار از خلاقیت، تعهد، استقلال فکری باشد. فلسفه باید وجهی رادیکال داشته باشد یعنی جسورانه، نیرومند و بنیادین. فلسفه مطالعه امر ژرف است و به ما توصییه می کند از درون فلسفه، فیلسوف شدن را بیابیم.

مک گین متذکر میشود گاهی باید از فلسفه دور شویم و آنرا مهار کنیم، در غیر اینصورت فلسفه ما را در کام خود فرو می برد. درهرحال برای مهار ذهن از افکار فلسفی باید مفری را بیابیم. این مفر باید این امکان را برای ما فراهم کند که از وسواس فلسفی بگریزیم و با نوعی شوک های ذهنیت های فلسفی مان را بدست فراموشی بسپاریم. وقتی برای تنفس فلسفی به بازارچه محله سری می زنیم این موضوع مایه آرامش خاطر است و به ما کمک می کند تا احساس تناسب خود را حفظ کنیم. آری! خطر فیلسوف بودن اینست که سراپای وجودمان به مغز تبدیل می شود و ما نیاز داریم تا پادزهری برای این مغزسازی بیش از حد نیاز بزرگ شده بیابیم. راستی چه کسی دوست دارد نهال نارسی باشد که شاخه برگ های ماده خاکستری رنگش گاهی اوقات بیش از اندازه سنگینی کند؟

کانت، اختیار، آزادی و مسولیت اخلاقی

از گفتار کانت درنقد دوم معلوم می شود که به نظر او تصور خود ِفاعل در مقام ذات معقول (نومن) لازمه نظر او درباره اخلاق و اساس امکان مسئولیت اخلاقی است. درحالیکه تاکید فیلسوفان جدید به علم و اینکه در این عالم هم چیز بطور علی تعیین شود جائی برای انتخاب یا مسئولیت اخلاقی باقی نمی ماند. کانت اختیار و آزادی را پیش فرض اخلاق می داند و میگوید ازآنجائیکه اخلاق وجود دارد بنابراین اختیار و آزادی وجود دارد. کانت در سومین حکم جدلی الطرفین می گوید هر رویدادی علل طبیعی دارد امابرخی وقایع و رویدادها علل طبیعی ندارد و افعال اختیاری اولین مثال اینگونه وقایع اند. 

ارزش شناسي در فلسفه ارسطو

مقاله ارزش شناسي در فلسفه ارسطو در مجله آينه معرفت شماره ۲۰پائيز ۱۳۸۸ به چاپ رسيد. چكيده مقاله بدين قرار است: در اين مقاله سعي بر آن است با قضاوت فلسفه ارسطويي به ارزش شناسي در فلسفه ارسطويي پرداخت. به همين جهت پس از اثبات ارزش شناسي به عنوان نوعي معرفت، به رابطه بين آن با دو حوزه ديگر معرفت، يعني وجود شناسي و معرفت شناسي پرداخته و نشان داده شده است که ارزش هايي مانند خير و زيبايي همان علت غايي و علت صوري در تبيين ارزشي هر چيزي هستند و دست کم در طبيعت خير و غايت هر چيزي، امري واقعي و در شي حضور دارد، در حالي که ارزش هايي مانند زيبايي و فراخي، خوبي و بدي در نسبت وجود ما وجود دارند، در واقع، چنين ارزش هايي وجود عيني و مثالي ندارند. از نظر معرفت شناسي ارزش ها با علت صوري يعني با صورت کليه شناخته مي شوند. همچنين ارزش شناسي ارسطو نشان مي دهد که مفهوم غايت مفهومي بنيادين در فلسفه ارسطوست و مي توان با آن انسجام نظام فلسفي ارسطو را نشان داد. يعني ارسطو براي ارزش ها حيثيت وجودي و معرفتي قايل است و براي موجودات و معرفت ها و حتي براي خود ارزش ها مراتب قايل شده است، يعني هر چيزي در سلسله مراتب ارج گذاري قرار مي گيرد و اين ريشه در مفهوم غايت دارد. همچنين معلوم خواهد شد که ارسطو چه در مقام فيلسوف و چه در مقام ارج گذار فارغ از ارزشگذاري در وجود شناسي و معرفت شناسي نيست. با اين رويکرد، بخش دوم اين مقاله بر اساس همين مبنا نشان مي دهد که غايت در اخلاق ارسطويي همان کمال مطلوبي است که آدمي سعادت را همچون فعاليت روحي منطبق بر عالي ترين و کامل ترين فضايل به انجام مي رساند و در اين کار با حاکميت عقل بر اعمال نفس خود مراقب است و با ممارست و عادت فضيلت ها را چنان به انجام مي رساند که نه در حد افراط باشد و نه در حد تفريط و زيور تمام فضايل اخلاقي را با اعتماد به قابليت هاي خود دارا گردد. براي دريافت فايل الكترونيكي اين مقاله مي توانيد به اينجا مراجعه كنيد و فايل پي دي اف آن را دانلود نمايد.

شبکه واژگان و مفاهیم چگونه خلق می شوند؟

شاید تاکنون از خود پرسیده باشید: ما چطور می توانیم در سبک  نوشتن و گفتن راهی را پیدا کنیم تا در قالب آن به ادبیات و مجموعه واژگان خود دست یابیم. در این مورد باید بگویم متاسفانه هیچ راه هکار معجزه آسائی وجود ندارد. یعنی هیچ کاتالیزوی برای رسیدن به این مقصود وجود ندارد.

با این وجود شاید بتوان در این موضوع موارد زیر را بیان ارائه نمود:

1.      اندیشمندان در طی سالیان متمادی به تحقیق و پژوهش، تامل و اندیشه می پردازند و شکل و محتوی کلام خود را از این رهگذر پیدا می کنند. ادبیات هر اندیشمند متاثر از پارامترهای بسیاری است مانند تاثیری که او از آرای دیگر اندیشمندان اخذ میکند، دریافتها و درک خود او از آن موضوع، شخصیت اخلاقی ،مرامها و منشهای فردی در مطلق معنای کلمه و بسیاری از مسائل که قابل احصاء و شمارش نیستند.

2.      اندیشمند مجذوب موضوع مورد علاقه خود میشوند و نوعی یگانگی و اتحاد با موضوع برایشان دست میدهد. ارمغان این اتحاد و پیوستگی کشف نکات جدید و بیان آنهاست. آنان در بیان اندیشه هایشان مقصد و مقصودی را مراد خود قرار میدهند. بنابراین مجموعه ای از مفاهیم در کنار یکدیگر قرار میگیرند و ارتباطاتی بین این مفاهیم بوجود می آید و با بکار بردن واژه ها و ترکیب شدن آنها، مراد آنان را تصویر میشود. در این صورت شبکه ای از مفاهیم (جدید) و مجموعه واژگان خلق می شوند.

3.      گاهی اندیشمند و فیلسوفان ازیک واژه ای معنی خاصی را اراده میکند.و برای بیان آن دست به توضیح و ایضاح و گاهی به تفسیر آن می پردازند. بدین ترتیب اولین واژه آنها در دایره واژگان شان بوجود می آید. تفسیر و توضیح آن مفاهیم ، به نحوی ویژه به بازسازی این شبکه می انجامد. در واقع در این بازسازی ها مفاهیم و نحوی ارتباطشان آرام آرام شکل می گیرد. و بدین طریق ادبیات خاص آن اندبشمند بوجود می آید. این واژه ها در عوالم(ذهنی)اندیشمندان در نسبت و مناسبت با واژه های دیگر و مفاهیم دیگر قرار میگیرد. بدین ترتیب باید گفت این واژه ها هستند که شکل دهنده اندیشه ها می باشند.

4.      اندیشمندان این مفاهیم را در ابتدای کار اغلب از دیگر اندیشمندان به عاریت می گیرند و سپس آن را می پرورانند. و گاه نیازمند مفاهیم جدیدتر هستند تا بتوان مراد خود را ادا کند در این صورت به ساخت مفاهیم جدید می پردازند. در این مرحله نسبت و رابطه آن را با سایر مفاهیم تعریف میکنند.

شکل1- شبکه مفاهیم اولیه

5.      ابتدا مفاهیم اغلب با بسیاری از مفاهیم دیگر ارتباط دارند مانند شکل 1 که در آن مراحل اولیه تفکر را نشان می دهد. اما به مرور ارتباط مفهومی برخی مفاهیم با هم گسسته و کم رنگتر میشود و گاه ارتباط آنها قویتر و پر رنگتر میشود. هریک از مفاهیم در این حالت مبهم و گنگ میباشد.

6.      در این مرحله آرام آرام مفاهیم دسته دسته می شوند . این دسته بندی بیشتر مبتنی بر شباهت بین آنها است. بدین طریق شبکه های کوچکتر و استوارتری نسبت به قبل درست میشود . شکل 2 این نسبت را نشان میدهد. البته بین آنها میتوان روابط دیگری هم صادق باشد مثلاً نسبت تقابل، متضاد . این موضوع به محکم شدن شبکه مفاهیم کمک میکند.در این حالت شبکه شفافتر و واضح تر از قبل میباشد.

شکل 2

 7.       آخرین صورت بندی های تفکر با شکل نهائی شبکه مفاهیم همراه است.در این حالت شبکه گسترده تر و پیچیده تر میشود .یعنی شبکه مفاهیم خود دارای زیر شبکه مفاهیم خواهد بود که هریک دارای هسته مرکزی و ارتباطات و نسبت های خودش خواهد بود . بعلاوه هر ریزشبکه با زیر شبکه مفاهیم شبیه به خود ارتباط خواهد داشت. شکل 3 این موضوع را به خوبی نشان میدهد.  

 

شبکه واژگان و مفاهیم

درک صحیح ادبیات اندیشمندان در گرو شناخت درست سبک نوشتاری و سیاق گفتاری و استدلالی آنهاست و درک صحیح این موضوع (یعنی درک درست سبک نوشتاری و گفتاری آنان) مدخل بسیار مناسبی و استواری جهت فهم اندیشه و تفکر اندیشمندان و فیلسوفان است. امروزه فرهنگ واژگان فیلسوفان و اندیشمندان بصورت کتابهائی به زیور چاپ آرسته گشته اند. بطور نمونه فرهنگ واژگان ویتگنشتاین، فرهنگ واژگان افلاطون و بسیاری از فیلسوفان دیگر به چاپ رسیده اند. اما آیا چنین کتابهائی در مورد مفاهیم و اهداف و رهیافتها و راهکارهای آنان ارائه شده است؟ شاید کتابها و مقالاتی که هر روزه در مورد فیلسوفان و شناخت افکارشان به چاپ می رسد، به نحو غیر مستقیم به این موضوع اشاره دارند درحالیکه هیچ کدام  به شکل ساده و سهل الوصولی اضلاع اندیشه آنان را به دست نداده اند.

 به نظر می رسد ما می توانیم صور تعقلی فیلسوفان و اندیشمندان را به کمک شبکه واژگان آنان طوری رسم کنیم  که به رهیافتی درست و صحیح در اندیشه و افکار آنان بیانجامد. شبکه ای از واژگان که پیوند و ارتباط  واژگان  و مفاهیم از آن قابل استنباط باشد. بدین ترتیب لازم است علاوه بر واژگان به مفاهیم مندرج در ارتباطات بین واژگان هم پی برد و درست در این صورت میتوان شبکه ای از مفاهیم را رسم نمود.

ارزش شناسی در فلسفه ارسطو

چکيده: ارزش شناسي(axiology) در نزد ارسطو به عنوان موضوعي جداگانه مورد مشاهده و دقت و تامل منظم قرار نگرفته است و سعي اين نوشته آن است که با قضاوت ارسطويي به اين موضوع بپردازد. از آنجائيکه فلسفه ارسطو نسبتي عميق با وجودشناسي دارد پس از اثبات علم ارزش شناسي، بخش مهمي از اين نوشته به بررسي ارزش از نظر وجود شناسي (ontology) پرداخته است. ساير مباحث مانند معرفت شناسي ارزشها و ارزش شناسي وجود و معرفت جزء بخش اول اين نوشته محسوب مي شود. در اين بخش از نوشته اين گفته ارسطو که در متافيزيک، a1013 که« هم طبيعت شيء مبدا است...و هم علت غائي: زيرا خير و زيبايي هم مبدا شناخت بسياري از اشياء است و هم مبدا حركت آنها»محور بحث قرار مي گيرد و به اين موضوع پرداخته مي شود که آيا بايد در فلسفه ارسطوئي بين ارزشهائي نظير زيبائي وفراخی از يک سو و خیر و غايت از سوي ديگر تمايز قائل شد؟ بخش دوم اين نوشته تلاش مي کند ارزش در فلسفه ارسطو را با محور قرار دادن اخلاق به عنوان يکي از مهمترين ارزشها مورد بررسي قرار گيرد.در نهایت نشان داده خواهد شد که کمال مطلوب ارسطو در اخلاق کسی است که سعادت را همچون «فعاليت روحي منطبق بر عالي ترين و كامل ترين فضايل» انجام برساند و در اين كار با حاكمیت عقل بر اعمال نفس خود مراقب نمايد و با «ممارست و عادت» فضيلت ها را با چنان انجام برساند كه نه در حد افراط باشد و نه در حد تفريط و زيور تمام فضايل اخلاقي را با«اعتماد به قابليت هاي خود  دارا گردد».


مقدمه:

 به گمان بوخنسکي” آنچه نوعاً به زندگي تعين مي بخشد ارزشگذاري و ارزشهاست.”(بوخنسکي،1380، ص67) براستي هنگامي که در مورد ارزشها مي انديشم بدين نتيجه مي رسيم که ما همواره جهت هاي زندگي و تفكرمان را از داوريهايمان نسبت به ارزشها تعيين مي کنيم و آنچه برتر و بهتر است بر ساير گزينه ها ترجيح مي دهيم و همان را برمي گزينيم، از همين روست که ما در داروري هايمان نسبت به ايدئاليسم ناخشنود و دربرابر رئاليسم با اقبال بيشتر برخورد مي کنيم. زندگي روزمره ما مملو از اين گزينه ها است و ضرورتاً محشون از ارزيابي ها و ترجيحات ما نسبت به آنهاست. ليكن همانطورکه پاتنم تذکر داده است اين موضوع کمتر مورد توجه بوده است.(دوگانگي ارزش/ واقعيت، 1384،ص25)

   همانطور که ژان وال تذکر داده است تا پيش از ماركس شلر فيلسوفان به موضوع ارزش و ارزش شناسي با نگاهي آگاهانه نپرداخته اند، در داقع پس از شلر است كه اين موضوع بطور جداگانه اي مطرح و نظريه پردازي شده است. همچنين در فلسفه عملي كانت مساله ارزش به عنوان موضوعي خاص مطرح شده است. کانت تمام آنچه مورد ميل و خواهش ما است داراي قدر و ارزش محدود و شروط مي دانست به نظر وي تنها موجودات صاحب عقل و خرد داراي قدر و ارزش مطلق اند و آنان بايد خود غايت مراد و مطلوب باشند بدين ترتيب راه يافتن به قلمرو غايت نه بوسيله عقل نظري بلكه فقط از طريق عقلي عملي و نيوشيدن نداي وجدان و فرمانبرداري از اوامر آن ممكن است. (ژان وال، 1370، ص 669) موضوع ارزش شناسي مخصوصاٌ با سه امر مهم به طور جدي در قرن نوزدهم باعث اهميت تصور ارزش و ارزش شناسي شده است: اولاً لوتز از پيروان كانت براي تصور ارزش مقام بسياري قائل شد، دوماً نظريه اقتصاددانان درباره ارزش و توليد زمينه بيشتري را براي اين موضوع بوجود آورد و نهايتاً مي توان از نيچه بعنوان فيلسوفي که براي ارزشهاي متعدد خصوصاً ارزش هاي انسان نگاهي خاص قائل بود و بطورخلاصه نوعي ديگرگوني در ارزش ها بوجود آورد و موجبات انتقال ارزشها شد.

نظريه ارزش در ابتدا بيشتر تحت تاثير ملاحضات اقتصادي بسط و گسترش يافت ولي بعداً با ملاحظات تاريخي همراه شد و اين موضوع مويد نظريه نسبيت ارزشها گرديد. در اين ملاحضات بود كه فراتزبرنتانو به نسبيت ارزشها تاکيد کرد، درحاليکه مارکس شلر خصوصيت مطلق تصور ارزشها را مورد توجه و تائيد قرارداد.(ژان وال، 1370، ص 671)

  

تعريف ارزش شناسي

اگر بپذيريم هر علم به موضوع آن علم تعريف شود نه به هدف آن، ارزش شناسي(axiology)که گاه بجاي آن از اصطلاح علم ارزش(Value science The) استفاده ميشود را بايد علمي درباره ارزشها دانست. بطورکلي مي توان ارزش شناسي را در دو بخش عمده مورد مطالعه و بررسي قرار داد. اول آن عده مباحث و مسائلي از ارزش که آن را بايد کليتاً مورد مطالعه و بررسي قرار داد. اين بخش ارزش شناسي را مي توان ارزش شناسي به معناي عام ناميد و آن را بايد علمي درباره ارزشها و مسائل آن نظير چيستي و سرشت ارزشها، انواع ارزشها، مناط اعتبار ارزشها دانست.

در فلسفه سنتي همواره سه دسته مسائل اساسي در راس مسائل فلسفي مطرح ميشوند که عبارتند از: مسائل مربوط به وجود كه موضوع علم مابعدالطبيعه(وجودشناسي) است؛ دوم، مسائلي که مربوط به شناخت و معرفت ماست كه موضوع علم شناخت شناسي (معرفت شناسي, علم المعرفه،Epistemology) است و نهايتاٌ مسائل مرتبط با امور متعالي که موضوعاتي درباره اثبات خدا و صفات اوست. ليکن با دقت نظر ميتوان اين سه دسته موضوعات را در بدين ترتيب که رئوس مسائل و نظريه هاي فلسفي يا مسائل و نظريه هائي درباب وجود، ويا مسائل و نظريه ايي درباب شناخت و نهايتاً مسائل و نظريه هائي درباب ارزش اند صورت بندي نمود. در واقع جهان، انسان و امور متعالي سه موضوعي هستند كه همواره مورد مباحث فلسفي چه به لحاظ نظريه معرفت، چه به لحاظ نظريه وجود، چه به لحاظ نظريه ارزش هستند. بدين ترتيب جهان و هر آنچه در آن است، انسان و عوالم انساني و امور متعالي همچون وجود متعالي خدا، فضايل اخلاقي و رذايل اخلاقي، سياست و امر سياسي، اثر هنري و امر زيبا(يا زشت)، دين و امور معنوي به مثابه وجودي كه به نحوي از انحا وجود دارند همواره مورد مطالعه مباحث فلسفي اند.

ارزش شناسي با دو بخش ديگر- يعني وجودشناسي و شناخت شناسي داراي يک نسبت و رابطه است.در واقع هويات و باشندگان، ارزشها و شناخت براي ما به نحوي از انحاء وجود دارند و آن علمي که عهده دار مطالعه و پژوهش آنهاست علم وجودشناسي است. ما هستي و ارزشها را مي شناسيم و نسبت به آنها علم داريم و علمي که عهده دار بحث پيرامون اين شناسائي است، شناخت شناسي يا علم المعرفه است و مطابق با اين طرز نگرش هستي ها و شناسائي داراي ارزش و اعتبارند، يعني برخي شناسائي ها و نظريه ها درست و معتبرند و برخي نادرست و نامعتبر، برخي وجودها برتر از وجودهاي ديگرند و برخي فروتر از برخي ديگر مثلاً در سنت فلسفه ارسطوئي وجودبالفعل برتر از وجودبالقوه است، و وجود معلول فروتر از وجود علت. بدين ترتيب علمي كه عهده دار پژوهش ارزش و اعتبار آنهاست همانا علم ارزش شناسي است. از اينرو مي توان بطور خلاصه ارزش شناسي به معناي عام را علمي درباره سرشت و ماهيت ارزشها و نسبت و رابطه آن با دو بخش ديگر فلسفه يعني وجودشناسي و شناخت شناسي دانست.

همچنين باعنايت به اينکه در معرفت شناسي اصطلاحاتي نظير«معرفت علمي»و«معرفت شناسي علمي»،«معرفت ديني» و«معرفت شناسي ديني» داريم به همان نسبت مي توانيم در ارزش شناسي از اصطلاحاتي همانند «ارزشهاي هنري» و«ارزش شناسي امر زيبا»يا« زيبائي شناسيAesthetic»، « ارزش هاي اخلاقي» و «ارزش شناسي اخلاق» يا علم اخلاق Ethics نام ببريم. همانطورکه ملاحضه ميشود ارزش شناسي در معناي خاص آن داراي شعب بسياري نظير زيباشناسي(aesthetic) كه علمي درباره زشتي و زيبايي و هنرهاي زيبا است، علم اخلاق (ethic) علمي درباره ارزشهاي اخلاقي، بايدها و نبايدها، دين شناسي (Religionlogy) يا علم مطالعه ارزشهاي غايي زندگي همچون يک كل و اقتصاد (economic) علمي درباره ارزشهاي مالي در ارتباط و نسبتش با توليد، توزيع و مصرف اجناس و چيزهايي از اين است مثل علم تاريخ، علم جامعه شناسي، روانشناسي جملگي ارزشهايي را مورد مطالعه قرار مي دهند. يعني به نوعي هر چيزي داراي جنبه هاي خوبي يا خير، زشتي يا بد است و از اين منظر هر علمي به نوعي ارزش شناسي ارزشهاي موضوعي علم خودش است. و از همين جهت بايد گفت ارزش شناسي بسيار حائز اهميت است زيرا تمامي علوم از اين منظر بدان نيازمند است.

اين مسائل به بخش دوم مباحث و مسائل ارزش شناسي مرتبط است يعني موضوعات خاص ارزشها مانند ارزشهاي اخلاقي، ارزشهاي هنري، اقتصادي و غيره است که همچون ابزار حياتي در فهم انتقاد شخصي و فردي، ملي و حتي در جهاني مطرح ميگردد. در اين قسمت از ارزش شناسي با مسائلي روبروست که درباره راه حلهاي بحراني مسائل ارزشي مطالعه و تحقيق مي کند.

بوخنسکي تذکر داده است آنگاه که سخن بر سر ارزشها است، در ساحت معنوي و روحي دست كم سه دسته از ارزشها بطور خاص مطرح ميگردد. يعني ارزشهاي اخلاقي، ارزشهاي زيباشناختي (استتيك) و ارزشهاي ديني. از همه اين ارزشها شناخته تر ارزشهاي اخلاقي است كه ويژگي آنها امر به عمل (امر معطوف به عمل) است. اين ارزشها همواره در بردارنده بايد-كرد است نه بايد بود كه در ارزشهاي ديگر مطرح هست. ارزشهاي زيباشناختي، ارزشهايي همچون زيبا، زشت، فاخر، ناهموار، همايون، لطيف و ظريف، والا و امثالهم نيز تا حدودي شناخته شده اند. مثلاً اگر ساختمان زيبايي ببينيم به اين موضوع هم توجه مي کنيم كه آن ساختمان مي توانست طور ديگري باشد يعني مقوله چنان بايد بود. و آن همان حس استحساني است که از نگرش زيباشناسانه ما برمي خيزد و دست كم بواسطه ندايي كه به وجدان ما راه پيدا مي کند. سرانجام ارزشهاي ديني كه نه از ارزشهاي اخلاقي است و نه ارزشهاي هنري و با اين همه وجدان و درون ايمانيان و متدينين به خوبي درك مي شود و تحليل اين ارزشها به غايت دشوار است. قدر مسلم اين است كه اين ارزشها در درون مردمان مومن احساساتي آميخته از خوف و رجاء بر مي انگيزد، چيزي از جنس تسليم و تفويض همراه با انبوهي از واكنشهاي اخلاقي و زيبا شناختي. با اين همه ارزشهاي ديني را نه مي توان از ارزشهاي اخلاقي به شمار مي آورد و نه از ارزشهاي زيباشناختي. (بوخنسکي،1380، ص 73، با کمي تغيير)

در پايان شايسته است دانسته شود در نظر اول برخي از علوم شايد مرتبط با ارزش شناسي دانسته نشوند ليكن  دست کم هر علمي مثل فيزيك و شيمي با مسائلي روبروست که آن را بي نياز از ارزش شناسي نمي کند. مثلاٌ فيزيک و شيمي درباره مسائل، موضوعات، حالات چيزهائي تحقيق و بررسي مي كند كه با موفقيت يا شكست مواجهه ميشوند و شايد بتوان گفت هر علمي معمولاً با اين پرسش روبروست كه مسائلش چقدر اصيل است، چقدر شفاف و چقدر واضح درك شده است و به همين نسبت به چه ميزان قابل اثبات است. اينها مثالهايي هستند كه عميقا با ارزش در ارتباط اند. همچنين هر دانشمندي داراي حالات عملي نظير حس كنجكاوي، ذكاوت، رضايتمندي يا حس رغبت جهت دليل آوردن و تجربه نمودن آزمايشات و يا رغبت جهت به تعليق گذاشتن يك حكم تا حصول نتايج آزمايشات و داده هاي قابل وثوق است. هر يك از اين موارد را مي توان مشخصه خوب حالات علمي دانست و يا صفات علمي كه داشتنش بهتر از نداشتن آن است. در واقع داشتن آن براي يك علم امري مثبت، ضروري و حياتي است. در واقع همه اين مسائل با ارزش شناسي در ارتباط هستند.

  

ارزش شناسي  ارسطو

قبل اثبات ارزش شناسي در نزد ارسطو شايسته است چند نمونه ارزشگذاري ارسطو را از باب شاهد نمونه ارائه دهيم. ارسطو درباره مطلوب بودن علم شناختن علل و مبادي مي گويد:«شناختن مبادي نخستين و علل، مطلوبتر از شناختن همه موضوعات ديگر است زيرا همه موضوعات ديگر از اينها و از طريق اينها شناخته مي شود»(ارسطو(1)،1378، كتاب اول، فصل دوم، b982)و «برترين علوم كه بايد بر همه علوم فرودست فرمان براند علمي است كه مي داند كه هر چيز چرا و براي چه بايد انجام گيرد،(و اين براي چه) غايت، نيكي، و خير آن چيز، و به طور كلي خير اعلي در كل طبيعت است ... زيرا نيك(=خير)، يعني غايت، خود يكي از علل است.» (ارسطو(1)، كتاب اول، فصل دوم، b982) او دركتاب فن شعر در مقايسه هومر بر ساير شعراء ميگويد:«هومر بر نوع جدي و عالي شعر، گوينده اي توانا بود، نه فقط در فخامت و زيبايي شعر سرآمد شاعران شد، بلكه از اين حيث كه آثار خويش را قوت و تاثيري از آنگونه كه شايسته درام است مي بخشيد، بر ساير شاعران مزيت داشت.»(ارسطو، 1368، ص 118) و همچنين اين گفته او كه«شعرفلسفي تر از تاريخ است، و مقامش بالاتر از آن است، زيرا شعر بيشتر حكايت از امور كلي دارد در صورتيكه تاريخ از امري جزئي حكايت ميكند.» (ارسطو، 1368، ص128) خود نمونه ائي از ارزشگذاريهاي علمي و فلسفي اوست. نمونه ديگري از ارزشگذاري او بين فيلسوفان پيش از خود چنين است:«اين متفكران(متفكران اليايي)، چنانكه گفتيم، بايد در پژوهش كنوني به يك سو نهيم، خواسته دو تن از آنها را كه انديشه شان بسيار ابتدايي است يعني كسنوفانس و ميلسيوس را، ولي چنين مي نمايد كه پارميندس برخي اوقات از روي بصيرتي بيشتر سخن گفته است.» (ارسطو(1)،1378، كتاب اول، آلفا، b986( . نه تنها ارسطو بلکه هيچ متفکري از ارزشگذاري فارغ نيست و در اينجا ميتوان جايگاه و مكانت ارزش شناسي و ارزشگذاري را در فلسفه ارسطو به خوبي مشاهده نمود و چه بسا که بتوان از داوريهاي ارسطو پي به نوع نگاه و نگرش ارزش شناسانه اين فيلسوف برد.

اولين قدم در ارزش شناسي ارسطو اثبات ارزش شناسي بعنوان يک علم است. در واقع چون ارسطو خود بطور جداگانه به اين موضوع وارد نشده مي خواهيم بدانيم آيا با نظام فلسفي ارسطو و درجايگاه فلسفه ارسطوئي مي توانيم ارزش شناسي را اثبات نماييم؟ با اينکه ارسطو وجود شناس است، پرسش از وجود براي او همان پرسش از جوهر است بنابراين بايد او را جوهرشناس و ماهيت شناس دانست. در اين مقام اولين پرسش از فلسفه ارسطوئي پرسش از چيستي علم ارزش يا ارزش شناسي.

در نزد ارسطو به يک نحو ماهيت هرچيزي به تعريف و تئورياي (theoria) آن باز ميگرد يعني تئوري و تعريف هر چيزي بيان کننده ذات و ذاتيات هر چيزي است و از همانجا بيان کننده صورت هرچيزي است. بدين لحاظ ميتوان گفت اگر هر چيزي به نحوي از وجود حظي دارد بنابراين داراي چيستي و ماهيت است. بطور نمونه ارسطو در فن شعر در تعريف تراژدي مي گويد:« اكنون سخن در باب تراژدي است و تعريف جوهر و ماهيت آن را از آنچه قبلاً گفتيم بيرون مي آوريم» (ارسطو،1378، ص121) در نزد ارسطو وجود در معناي اصلي اش همان جوهر يا ماهيت هر چيزي است. پس ارزشهايي نظير خير، زيبايي، تدبير، سعادت و نيكبختي به نحوي از نحاء وجود دارند، زيرا داراي جوهر و ماهيت اند. اگر از ياد نبرده باشيم يكي از شناخته شده ترين بخشهاي متافيزيك ارسطو اين موضوع را چنين مطرح مي کند«مسئله اي كه هميشه معلق و محل ترديد بوده است يعني اينكه موجود چيست؟ در حقيقت به اين پرسش كه جوهر چيست؟ باز ميگردد.»( ارسطو(1)،1378، زتا، b1028(«بنابراين هر وجودي به هيچ وجه با ماهيتش تفاوت ندارد و ماهيت هر چيزي را جوهر آن چيز خوانند.» (همانجا، b1029(

همانطور که مي دانيد در سنت فلسفه اسلامي و مشائي و در نزد بسياري از حكما و فيلسوفان مسلمان تعريف هر علم به موضوع آن بر مي گردد، هرچند برخي از فلاسفه تعريف هر علم را هدف آن علم دانسته اند و آن را در تعريف هر علم مدخليت داده اند. با اين وجود از نظر دسته اول فلاسفه هر علمي داراي موضوع خاصي است و اثبات موضوع واحد براي هر علم از راه وحدت آن مقدور است، ليكن هدف براي وحدت موضوع كافي نيست بدين ترتيب اثبات موضوع براي هر علم از طريق وحدت بين موضوع علم و مسائل آن در تبين و تعريف هر علم كافي است.(حسن زاده آملي،1368) ارسطو هم، تعريف هر علم را به موضوع آن علم ارجاع(refer) داده است و معتقد است وحدت موضوع است که به وحدت تعريف هر علم منجر ميشود. به نظر ارسطو موضوع هرعلمي هرچند در معاني مختلف بكار مي رود «ولي همه اين معاني با ]يک[ مبدا واحد نسبت دارد.»( ارسطو(1)،1378،b1003) اگر بخواهيم بطور تطبيقي به موضوع علم ارزش شناسي بپردازيم بهتر است آن را با وجودشناسي مقايسه کنيم. ارسطو اين موضوع را در ارتباط با وجود چنين توضيح مي دهد:«همان گونه كه همه چيزهايي كه با سلامت نسبت دارند موضوعي واحدند، در همه موارد ديگر نيز اين قاعده واحد جاري است بنابراين روشن است كه در همه چيزهايي موجود نيز از آن جهت كه موجودند، وظيفه علمي واحد است» (ارسطو(1)،1378، كتاب چهارم ،گاما، فصل دوم، b1003) بدين طريق ارسطو بخوبي به اثبات علم وجودشناسي مبادرت نموده است. در ادامه ارسطو به موضوع علم متافيزيک مي پردازد و در ابتدا درباره موضوع بطور كلي مي گويد:« نه تنها همه چيزهايي كه مفهومي مشترك دارند، بلكه چيزهايي كه طبيعتي مشترك نسبت ]به هم[دارند موضوع يك علم اند. زيرا اينها نيز به يك معنا داراي مفهومي مشترك مي باشند» (ارسطو(1)،1378، b1003)

 در مورد ارزش شناسي و با عنايت به اين توضيحات كه از لابلاي نوشته هاي ارسطو به دست مي آيد مي توان نتيجه گرفت كه موضوع ارزش شناسي به عنوان يك علم اولاً و بالذات همان ارزش است« و از آنجايي كه هميشه علم در درجه اول به چيزي مي پردازد كه مقدم است و چيزهاي ديگر وابسته به آن اند و نام خود را از آن دارند»( ارسطو(1)،1378، b1003) پس موضوع علم ارزش شناسي ارزش است و آنچه بدان وابسته است مي تواند شامل موضوعاتي كه از ارزش انفعالات و حالات برمي خيزد و يا جرياني است كه بسوي ارزشي رهسپار است يا دليلي است براي درستي و نادرستي چيزي، اعتبار و عدم اعتبار چيزي و چيزهايي از اين دست كه جملگي در نسبت و رابطه با ارزش است.( ارسطو(1)،1378، 1003b، با کمي تغييرات)

در فلسفه ارسطو همانطورکه موجود داراي معاني متعددي است در واقع مفاهيم اين معاني به آن چيزها تعلق مي گيرد و «چون موضوع علم فيلسوف، موجود به ماهو موجود است نه يكي از اجزاء موجود، و چون]اصطلاح[موجود معاني متعددي دارد نه يك معنا پس به اين نتيجه مي رسيم كه اگر مفاهيم اين معاني تنها در نام مشترك باشند نه در چيزي كه نسبت به همه آنها عام است، بررسي موجود وظيفه علمي واحد نخواهد بود. زيرا اشيائي كه تنها در نام مشترك باشند به جنسي واحد تعلق ندارند ولي اگر اصطلاح موجود به همه آن مفاهيم از جهت چيزي عام و مشترك اطلاق گردد، در اين صورت بررسي موجود وظيفه علمي واحد است»(ارسطو(1)،1378،كتاب يازدهم، كاپا، a1061(.مثال خود ارسطو در اين باب اصطلاح «طب»و«سالم» است. مثلاً وقتي كه هم يك بحث را طبي مي ناميم و هم يك چاقو را طبي مي ناميم از اين جهت]است[ كه بحث مورد نظر با علم طب ارتباط دارد و چاقوي مورد نظر براي علم طب مفيد است. (ارسطو(1)،1378،a1061). بعلاوه همانطورکه«بررسي متقابلها وظيفه يک علم است.» (ارسطو(1)،1378كتاب چهارم، گاما ،a1004(هر چيزي داراي ضدي است پس اگر عدم، ضد موجود است و موجود بماهو موجود موضوع علم وجودشناسي است، عدم هم موضوع علم وجودشناسي خواهد بود. به همان نسبت اگر ارزشها موضوع علم ارزش باشد، ضد آنها هم موضوع علم ارزش هستند. به عنوان مثال اگر فضايل موضوع علم اخلاق است رذايل هم در ذيل همان علم مورد بررسي قرار مي گيرد. به همين نسبت بررسي خوبي و بدي، زيبائي و زشتي، اعتبار و عدم اعتبار جزء وظايف علم ارزش شناسي است، «زيرا در هر دو مورد در واقع شيء واحد بررسي مي شود که سلب يا عدم]چيزي[،سلب و عدم آن]چيز[ است.»( ارسطو(1)،1378،a1004)

در ضمن يكي از اساسي ترين بخشهاي متافيزيك ارسطو، فصل اول از كتاب چهارم، گاما است. اين موضوع که «فلسفه اولي شناخت موجود است از آن جهت كه موجود است يعني علمي است كه موجود را از آن جهت كه موجود است (موجود به ماهو موجود) و اعراض را كه بالذات به موجود تعلق دارد (= اعراض ذاتي موجود را) بررسي مي كند... ]و[ هيچ يك از علوم ديگر موجود را كليتاً به عنوان موجود بررسي نمي كنند بلكه هر يك از آنها - مثلاً علم رياضي - جزئي از موجود را جدا كرده و درباره اعراض اين جزء به تحقيق مي‌پردازد.»(متافيزيک، كتاب چهارم، گاما ،a1003) بطور تطبيقي ارزش شناسي علم ارزش بطور کلي است و هيچ علمي همچون ارزش شناسي ارزش را کليتاً بررسي نميکند، ساير بخش هاي ارزش شناسي قسمتي از ارزشها را جدا کرده و تنها اعراض که بالذات با آن ارزش خاص ارتباط و تعلق دارد(= اعراض ذاتي آن ارزش) را بررسي ميكند. بدين ترتيب اين بخش ارزش شناسي در فلسفه ارسطو را ميتوان ارزش شناسي به معناي خاص ناميد. از همين قسم است جدا کردن ارزشها هنري مانند زشتي و زيبائي از ارزش به معناي کلي و بحث پيرامون عوارض ذاتي آن و نسبت و رابطه آن با ساير ارزشها که زيبائي شناسي ناميده مي شود. و به همين ترتيب ارزشهاي سياسي همچون تدبير و قدرت در علم سياست، ارزشهاي غائي و معنوي در دين شناسي و به همين نسبت در ساير بخشهاي ديگر اين موضوع قابل مطرح مي باشد.

 

وجود شناسي و معرفت شناسي ارزش

ارسطو در كتاب سوم متافيزيك به طرح مسائل دشوار مابعدالطبيعه در ذيل چهارده سوال پرداخته است. پرسش چهارم ارسطو چنين است:« آيا بايد گفت تنها جواهر محسوس وجود دارند، يا علاوه بر آنها جواهر ديگري هم هستند؟ و يا اين جواهر ديگر همه از يك جنسند؟يا بايد آنها را از اجناس مختلفي دانست»( ارسطو(1)،1378،کتاب دوم، بتا، b955(پر واضح است اساس اين پرسش طرح انتقادهايي عليه نظامهاي فلسفي پيش از خود، به خصوص نظام فلسفي افلاطون و فيثاغوري است که قائل به نظريه ائي بودندكه مطابق آن علت نخستين و مبادي اشياء را جواهر مفارق از ماده مي دانستند. اين پرسش که« چه ضرورتي هست بر اينكه علاوه بر اشياء محسوس و اشياء ميانگين(موضوعات رياضي) به دنبال اشياء ديگري بگرديم؟» (كتاب سوم، بتا، b1002) ناظر به همين انتقادات است. اين پرسش در ادامه همان پرسشي است که ارسطو در كتاب چهارم متافيزيک بحثي را راجع به آنرا آغاز نمود و مي توان گفت تا پايان کتاب به عناوين مختلف به اين پرسش باز مي گردد و با طرح آن از جنبه هاي مختلفي به آن پاسخ ميدهد. اين پرسش از اين جهت به موضوع ارزش شناسي مرتبط است که اگر ارزشها را اموري موجود در جنب ساير اشياء ندانيم. يعني اين پرسش كه آيا ارزشهائي همچون نيکبختي و سعادت، فراخي و تنگي، زشت و زيبا، کمال و نقصان و چيزهائي از اين دست، اموري در كنار ساير چيزها، يا وجودي در كنار ساير موجودات است؟يا نه! در آن صورت بايد به اين پرسش اساساً پاسخي منفي داد.در حاليکه به نظر مي رسد ارسطو براي اين روابط حظي از وجود قائل است.

ارسطو در يک اظهارنظر خاصي که به نحو مستقيمي با موضوع ارزش شناسي مرتبط است مي گويد: «هم طبيعت شيء مبدا است...و هم علت غائي: زيرا خير و زيبايي هم مبدا شناخت بسياري از اشياء است و هم مبدا حركت آنها»(ارسطو ، 1378، کتاب پنجم، فصل اول، a1013) اين گفته ناظر به علتهاي وجودي چيزها است، زيرا ارسطو علت صوري و غائي را علت هاي وجودي مي داند و آنطورکه از اين گفته فهميده مي شود خير و زيبائي هم مبدا است و هم غايت يعني خير و زيبائي هم علت صوري است و هم علت غايي. همچنين ارسطو غايت هر شيء را كمال و نهايت آن دانسته و كمال هر چيزي را خير آن ميداند. در نظر او شيء كامل آن است« كه به غايت وجود خود - يعني خير- رسيده باشد، زيرا كمال اشياء وصول به اين غايت است، چون غايت هر چيزي نهايت ]آن چيز [است.» (ارسطو(1)،1378، كتاب پنجم، دلتا، فصل شانزدهم، a1022( و « اگر غايت هر دانش و فني و همچنين هر عمل و هر انتخابي يك خير است. از اينرو به حق،]مي توان گفت[خير غايت همه چيز]ي[ است.» (ارسطو(2)،1378، كتاب اول، فصل اول a1094). پس در فلسفه ارسطوئي نبايد بين ارزشهائي نظير زيبائي و خير از يک سو و غايت از سوي ديگر تمايز قائل شد. خير و زيبائي هم علت صوري و هم علت غائي همه چيز است. اين طرز نگرش ارسطو را مي توان نوعي رسوب انديشه هاي افلاطوني در تفکر ارسطو به شمار آورد.

 ولي اولاً آنچه راهي به وجودشناسي ارزش ها در فلسفه ارسطو مي گشايد گفته ارسطو درباره موجود به معناي صادق و لاوجود به معناي کاذب است. ارسطو ميگويد:«طبيعت موجود به معناي صادق و لاوجود به معناي کاذب مبتني بر پيوستگي و جدائي است. صادق و کاذب با هم مبتني بر ترتيب دو قضيه متناقض هستند» و مراد ارسطو از«به هم پيوستن»و«از هم گسستن» پيوستگي وگسستگي آنها در فکر ما]ست و اينکه آنها[يكي پس از ديگري قرار ندارد، زيرا صدق و كذب در نفس اشياء نيست يعني چنين نيست كه نيك في نفسه صادق باشد و بد في نفسه كاذب، بلكه در انديشه چنين است.»(ارسطو(1)،1378، كتاب ششم، فصل چهارم، b1027) ارسطو «وجود به معناي صادق و کاذب»را از«وجود به معناي حقيقي» متمايز داده است. بدين ترتيب ارزشها- به اعتبار سنت فلسفه اسلامي- داراي وجود ذهني هستند و موجبات و مقتضيات وجودي آن را في حدذاته در خود شيء نيستند و اشياء في نفسه داراي ارزش نيستند و چنين نيست كه نيكي كردن در هر وضع و مقامي خوب و نيك باشد ،يعني در خود شي باشد، بلكه هر چيزي در نسبت و رابطه اي و بنا به فرض شرايطي خوب و زيبا است. و اينطورنيست كه هر چيز بطور ذاتي نيك باشد. پس زيبائي در نسبت با چيزي و در رابطه با امري است.

 اما دومين راهي که وجودشناسي ارزشها در فلسفه ارسطو را تبين مي کند اين موضوع است که بايد خير و غايت هر چيزي، امري واقعي در خود و در نفس آن حضور دارد. بطور نمونه غايت هسته سيب همان درخت سيب تنومند و ميوه هاي آن است. براي هسته سيب«درخت سيب شدن» غايت آن است و فعليت آن کمال آن محسوب ميشود. پس خود درخت سيب غايت و نهايت هسته سيب است و امري واقعي(fact) در جهان عيني است. اما ارزشهائي همچون سودمندي، فراخي و زيبائي در نسبت و رابطه اي است که فاعل ارزشگذار آن را در نسبت با چيزي ديگر(در اينجا، درخت سيب سودمند است و فراخ و پربار است و زيبا و پرصلابت است) و در رابطه با اجزاء و تناسب آن با هم مي سنجد. يعني زيبائي ، سودمندي، فراخي درجهان خارج في نفسه براي درخت سيب وجود ندارد ولي از براي چيزي ديگر(لغيره) و يا در نسبت با اجزاء ديگر (لنفسه) وجود دارند. از اينرو آنها را نبايد با وجود حقيقي يکي دانست.

همانطور که دانسته شده است درباره داوري ها دو ديدگاه عمده وجود دارد يکي داوريهاي ارزشي(Value Judgment)است. مثل اين گفته که راستگوئي خوب است؛ ديگري دارويهاي ناظر به واقع(Factual judgment)است. مثل اين گفته که راستگويي معمولاً تفاهم و اعتماد متقابل را ميان افراد افزايش ميدهد". در هنگام گفتن و فكر كردن درباره داوريهاي ارزشي(Value Judgment) ميتوانيم از داوريهاي ناظر به واقع(Factual judgment) استفاده كنيم به همين ترتيب بجاي اينکه بگوييم راستگويي خوب است (داوري ارزشي)مي توانيم آن را با اين داوري جايگزين كنيم كه راستگويي معمولاً تفاهم و اعتماد متقابل را ميان افراد افزايش ميدهد(داوري ناظر به واقع). در واقع در تمايزها و داوريهاي ارزشي نگرش هاي موافق و مخالف بيان ميگردد بي آنكه دليلي وجود داشته باشد تا چنان قضاوت و ارزشگذاري مستقل از چنين نگرش هايي وجود خارجي داشته باشد. حال آنكه در ارزشگذاري ناظر به واقع نسبت خاصي كه در جهان خارج و يا در نسبت و رابطه پايدار و مشخص عيني در جهان واقع وجود دارد بي آنكه نگرش موافق و يا مخالفي درباره آن بيان گردد، مورد بررسي و دليل قرار مي گيرد. بدين قرار در پاسخ به اين پرسش که در فلسفه ارسطو داروري درباره ارزشگذاري زيبائي و فراخي از کدام دسته داوري هاست؟ بايد گفت در فلسفه ارسطو داوري ها ناظر به واقع است. چون ارسطو غايت را امر واقع مي داند و داوري هايش عمدتاً مبتني بر داوريهاي ناظر به واقع است.

از فلسفه ارسطوئي چنين بر مي آيد که«شناختي نيست مگر در کليات و تعين خارجي نيست مگر در جزييات»(ارسطو و حکمت مشاء، ص122(در نظر ارسطو علم ما به اشياء ازطريق کليات صورت مي بندد و موجود با وجود در جزييات تعين مي يابند. بدين ترتيب چون ارزشها داراي وجود ذهني هستند و هر وجود ذهني، معلوم عالم است پس ارزشها در عقل ادراک مي شوند و مابازاي علم ما به ارزشهائي چون زيبائي، سودمندي و فراخي درخت سيب به وجود موقت و يا به اعتبار خود ارسطو  وجود غير حقيقي آنها و به تعينات جزييه درخت ارجاع مي يابند. همچنين اين گفته ارسطو که « خير و زيبايي را هم مبدا شناخت بسياري از اشياء دانست و هم مبدا حركت آنها»در بحث وجودشناسي به بخش دوم علت غائي و در بحث شناخت شناسي به  علت صوري اشاره دارد.چون علت صوري از آن حيث که علت صوري اشياء است از حيث تقوم همان ذات و ذاتيات و ماهيت اشياء هم هست. و از آن حيث که اين ذات کليه ذاتي شي را توصيف مي کند بايد مبدا شناسائي آنها هم باشد. بدين ترتيب ارزشها اگر داراي ماهيت باشند ذات و ذاتيات آنها با علت صوري آنها قابل توصيف است.يعني امري چون راستگوئي از آن جهت که داراي ماهيتي است از جنس فضيلت که فصلي همچون راستي در آن ملحوظ است، بنابراين علت صوري آن صورت راستي و علت غائي آن خير اعلي است و آن غايتي كه براي هر موجودي «خير» است و به نحوي كلي غايتي كه «خير اعلي» (Suverain Being) در تمام طبيعت است. پس خير مبدا شناخت و هم مبدا حركت براي خلق و ايجاد آن است، در واقع خير مبدا انتخاب و عمل است. البته گاهي غايت در خود عمل است و برخي از آنها در آثار مترتب به آنها(ارسطو(2)، 1378، کتاب اول، فصل اول، a1094(

 ارزش شناسي وجود و شناسائي

ارسطو بين موجود بالذات و موجود بالعرض، موجود حقيقي و موجود غيرحقيقي، موجود بالفعل و موجود بالقوه، مقدم و ماخر، واحد وکثير، وجود علت و وجود معلول تمايز گذاشته است و اين خود اساساً دليلي است بر اينكه او بين دو دسته از انواع وجود ترجيح و رجحان قائل شده است.

در كتاب لا مبدا (Λ) ارسطو به نحوي ديگر و متفاوت از بخش چهارم از فصل اول كتاب متافيزيك سخن را آغاز نموده است و اساساً از اين طريق دو نوع متافيزيك را پيش روي ما مي گذارد. اين موضوع كه به گژتابي هايي در فهم متافيزيك و فلسفه ارسطو منجرشده است، با تعريف جديدي از وجودشناسي آغاز مي شود. در تعريف اخير متافيزيک يا فلسفه اولي به عنوان علم جوهر غير متحرك كه هيچ مبدا مشتركي با انواع ديگر ندارد تعريف مي شود (ارسطو(1)،1378، كتاب دوازدهم، فصل اول، b 1069) اين جوهر غير متحرك ازلي، غيرمنقسم، بدون بعد اولين محركي است كه حركتش ازلي است. موجب هر گونه حركت ديگري است. اين جوهر بر اثر تماس با اشياء ديگر عمل مي كند. امري مفارق از موجود است محسوس است (متافيزيک، فصل هفتم، 1073)اين جوهر غير متحرك، فعل محض است، زيرا امربالفعل متقدم، بالقوه است و صورت است و بدون ماده و هرچيزي را به سبب جاذبه تصور كمال، به حركت در مي آورد. زيرا علت غايي امور را به حركت در مي آورد، به نحوي كه معشوق عاشق را (همانجا، 7-1072) از اينجاست كه وجود شناسي ارسطويي  و از آنجا غايت راهي به الهيات مي گشايد.

اينگونه هستي يعني محرك نامتحرك به عنوان مبدايي واجد حيات خاص، مشابه كاملترين حالاتي كه در يك لحظه كوتاه زندگي به ما عطا ميشود. بنابراين خدا واجد سعادتي است كه ازلاً و ابداً واجد آن است. خداوند عظيم تر وستودني تر است و حيات خاص خداست، زيرا فعل تعقل يعني حيات و خدا خود اين فعل، و فعليت آن است و همين فعليت بنفسه درخدا حياتي است كامل و ازلي. از اينرو است كه آنچه نمرده است و نمي ميرد و زنده ازلي كامل است اوست و او همان است كه خدا مي ناميم. از آنجائي كه عقل الهي كامل است و نمي تواند به چيزي ديگر جز خود بيانديشد در نتيجه خدا، فكر فکر است. و تمامي اينها صفات برتر و برترين صفات است كه ارسطو به نوعي از هستي اطلاق كرده كه اساساً ارزشها برتر را با خود به همراه دارد. بدين قرار مي توان گفت كمال مطلوب هستي ارسطويي همان محرك نامتحرك است. دوماً اينكه او براي خير و زيبايي به دليل هرگونه شناخت و علت حركت، نشان دهنده اين است كه او ملاك اين ارزش را اساساً ارزش ارزشها يعني خير و زيبايي مي داند و از همين جا معلوم است كه رتبه و مکانت ارزشهاي معرفتي هم براي او كاملاً رتبه بندي شده اند زيرا او بين معرفت هاي كلي و معرفت هاي جزيي فرق قائل شده است و معرفت هاي کلي را داراي جايگاه بالاتري نسبت به معرفت هاي جزئي قرار داده است.

  ارزش شناسي به معناي خاص در فلسفه ارسطو

تصور ارزش اساساً خصوصيت مطلق بودن را دارا است، در واقع ارزشها به قلمرو غايات و امور متعالي و استحساني تعلق دارند. ما در قلمرو ارزشهاي اخلاقي با آنچه بايد كرد و آنچه نبايد كرد روبرو هستيم. خصوصاً اگر به فلسفه ارسطو به عنوان يكي از استوارترين و اساسي ترين نمونه هاي فلسفه هاي مبناگرا(Fundamentalism) بنگريم كه با عناصر مابعدالطبيعي قوام يافته است و در آن بين ارزش و واقعيت تمايزي بنيادين وجود دارد و علي القاعده ارزشهاي در نظامي از ارزشها به عنوان يك كل مطرح گردد در آنصورت ارزشها همچون اصولي تغيير ناپذير نگريسته مي شوند. و چون اين ارزش ها در يك نظام و مجموعه اي هماهنگ و متناسب و داراي وحدت ساختار مطرح مي شوند، بنابراين لازم است براي نيل به سعادت و نيكبختي به آن عمل شود. نظام ارزشها در فلسفه ارسطو و خصوصاً در اخلاق  بشدت توصيه گرا است و در فن شعر و بلاغت هم شرايط بليغ بودن و شاعرانه گفتن و شرايطي كه يك شعر را از يك نوشته فلسفي متمايز مي سازد وهمچنين شرايط لازم يك درام و تراژدي را بيان مي دارد به استواري توصيف مي کند.

اين توصيه گرائي امر معطوف به عمل است و اين توصيف گرائي معطوف به شرايط چگونه بايد بودن. يعني اينكه چگونه ارزش هاي موجود در تراژدي بايد بتواند در درون شنونده تزکيه درون و استحسان و تطهير باطن ايجاد نمايد. اگر زندگي بايد به يك غايت منجر شود اين غايت چيست و ضرورتاً رسيدن به آن چگونه ممكن است. در اينجاست كه نقش نمايشنامه ها و تراژدي ها را بايد مهم دانست و بايد پذيرفت كه در سرزميني كه هنر در جايگاه دين قرار ميگيرد اين هنر است كه بايد به تصفيه درون افراد همت بگمارد. بدين ترتيب مي توان ارتباط اخلاق و هنر را در فلسفه ارسطو مورد توجه قرار داد. به هر حال مانند هر تفكر فلسفي سنتي فلسفه اخلاق ارسطو با ارزشهاي هنجاري روبرو خواهد بود، همچنانكه ارزش هاي هنري او نيز از اين موضوع مستثناء نيست.

  ارزشهاي اخلاقي و اخلاق

دانستن و فهميدن براي نفس دانستن و فهميدن در مورد علمي است كه موضوعش دانستني ترين چيزهاست و در نزد ارسطو برترين دانشها دانشي است كه آنرا براي خودش بجوئيم نه بعلت آثار و نتايج آن مثل ثروت و شهرت، همين موضوع در ارزشها نيز مطرح است. ارسطو پس از فرق گذاشتن بين غايتها كه برخي در خود اعمال اند و برخي از آنها آثاري هستند كه از عمل به آنها پديد مي آيند مي گويد:« در ما غايتي هست كه ما آن را براي خودش، و همه چيز ديگر را براي آن مي خواهيم و چنان نيست كه هر چيزي را براي چيزي ديگر بخواهيم. پس روشن است كه آن غايت خير اعلي و بهترين ]خيرها[ است» (ارسطو (2)، 1378، كتاب اول، a 1094) براي ارسطو هرچيزي داراي غايتي است مثلاً«غايت دانش پزشكي تندرستي است و غايت فن كشتي سازي كشتي، غايت هنر لشگركشي پيروزي و غايت علم اقتصاد ثروت و برخي غايت در خدمت برخي ديگرند، چنانكه غايت زين سازي و غايت لگام سازي و ساير فنون در خدمت سواركاري و همه اين فنون در خدمت جنگ و جنگ و لشگركشي در خدمت پيروزي است. (همانجا)

پرسش بسيار بنيادي درباره ارزشها اين است كه پيش فرضها و بنياد ارزشها چيستند؟ در نزد ارسطو چطور؟ جواب اين پرسش دشوار است و نظريات و راي صاحب نظران بسيار متنوع است. برخي بنياد ارزشها را «در نسبت بين انسانها و چيزها» (بوخنسکي ، 1380، ص 76) مي دانند و اين تغيير تا جايي ادامه مي يابد كه به قوام انسان آسيب نرساند و از سوي ديگر مي توان گفت اگر «قوام انسان طور ديگر بود آدمي زيباشناسي ديگر و اخلاقيات ديگري داشت.» (همانجا) اما از ديدگاهي ديگر، از آنجائيکه آدمي داراي يك قوام ثابت و پايدار است هرچند ممکن است برخي ارزشهاي عرفي تغيير کنند، وليکن بنياد ارزشها مانند تعريف خير و غايت همچنان تغيير ناپذير است. براي ارسطو ارزشها در نسبتي که با غايتشان يعني با خير اعلي دارند دريافت و فهميده مي شوند. يعني فعل اخلاقي و زيبائي هرچند در زمينه فرهنگ ها مختلف مي تواند تغييراتي داشته باشد و ارزشهاي اخلاقي و عرفي را بوجود آورند ولي ارزشهاي اخلاقي و زيبائي شناختي متناظر به جهان واقع و در نسبت شان با حالات غائي شان شناخته مي شوند.

ارسطو در مقدمه كتاب اخلاق نيكوماخوس به بحث درباره چيزها مي پردازد و غايتي را براي آنها در نظر مي گيرد. او اين غايات را به دو بخش تقسيم مي كند. قسمتي که غايتند و قسمتي ديگر وسيله ايي براي دستيابي به غايت. و تمامي غايات تكاپوي جهت نيل به غايت زندگي، يعني سعادت يا نيكبختي دارند. براي ارسطو غايت زندگي يا خيراعلي(ادموني، ενδεμουια) يعني همان سعادت و نيكبختي. در اين راستا هرچند اختلاف عميقي بين اينكه شريف چيست و عمل عادلانه كدام است وجود دارد - بطوريكه اختلاف نظرها در اين باره به اين پرسش منجرشده است كه آيا اصلاً اين تمايزها مبتني بر طبيعت فرد است و از خود آنهاست يا صرفاً قراردادي هستند و دليل اين ترديدها شايد در اين است كه يقين قاطع در ارزشهاي مثبت و منفي آنها نداريم – با اين وجود از عوام الناس تا «ذهنهاي تيزبين و نكته سنج» در اين نكته هم داستانند]که غايت زندگي، همان سعادت يا نيكبختي است[.»(ارسطو (2)، 1378،كتاب اول، فصل دوم)

ارسطو سه نوع زندگي را ازهم تميز داده و آنها را عبارت از: زندگي توام با لذت، زندگي سياسي و زندگي بر دقت نظر دانسته است. ارسطو زندگي از نوع اول را «حيواني»و« برده وار» ارزيابي ميكند و غايت زندگي از نوع زندگي سياسي را «افتخار» تشخيص داده و نهايتاً زندگي از نوع دقت نظر را بر اساس غايتي تشريح مي کند كه از درون خود آن فرد، يعني از خيراعلي مي جوشد و نيازمند غايت خود از سوي ديگران نيست. فضيلت زندگي مبتني بر دقت نظر هم افتخار هست و هم احترام و اين فضيلت برتر از افتخار است. فضيلت و خيراعلي هنگامي چنين اند که پايدار باشد بدون وابستگي به عوامل خارجي، بهمين دليل برتر از افتخار است و حرمت آن چيز است كه شخص بعلت آن مورد تكريم واقع مي شود. فضيلت بايد به فعل بيروني بيانجامد. داشتن فضيلت يعني عمل كردن منطبق با فضايل نه تنها داشتن آنها. خير همواره غايت و هدف است و نه وسيله و به تنهايي به خود بسنده است. و اين خود بسندگي به تنهايي زندگي آدمي را خواستني مي كند و از همه تفاوتهاي آن رها مي سازد و اين خاص سعادت است. پس سعادت و نيكبختي در نزد ارسطو خاص انسان است و آن«فعاليت روحي منطبق با عقل است» و يا «فعاليتي روحي است مطابق با عاليترين و كاملترين فضايل». در نزد ارسطو عمل کردن منطبق با فضيلت مهم است نه صرفاً خود فضيلت. و تنها كساني كه عمل نيك دارد و منطبق با فضايل زندگي و عمل مي كند از زيبايي و نيك(خير) بهره مند مي گردد نه صرف داشتن استعداد فضيلت. فضيلت به اعتبار ارسطوئي همان علت نيکبختي و سعادت است.

ارسطو در تبين شرايط و توضيح شرايط لازم براي سعادت از آرمانگرائي پرهيز مي کند و موضوع نيكبختي و سعادت را به نوعي عرفي ميكند و از اينكه بگويد سعادت آدمي مستقل از اوضاع و احوال بيروني است و نيكي دروني بايد تنها در عمل بيروني تجلي يابد دور شده و به «شرايط خارجي سعادت» و نيكبختي توجه نشان مي دهد. مثلاً مي گويد لازم است يک زندگي توام با سعادت در مدت عمر كوتاه نباشد و شخص زندگي «كامل و تمامي» داشته باشد. دوماً شخص سعادتمند بايد دارا مقداري متعادل از وسايل و اسباب زندگي و داشتن آن اندازه از مكنت كه ابزار عمل زيبا و شريف مهيا نمايد، چنين شخصي در تنها و بي كسي سعادتمند و خوشبخت نخواهد بود، خاصه نبايد داراي فرزند ناخلف باشد. به نظر ارسطو آدمي بايد «ضربات فراوان و سنگيني سرنوشت» را با شكيبايي تحمل كند. شكيبايي كه نه از ابلهي بلكه از شرافت و بزرگ منشي حاصل آمده باشد.

ارسطو ميان نيكي اخلاقي و نيكي عقلاني فرق قائل شده است از همان دست فرقي كه بين شناختن چشم و اعمال چشم داريم. در نزد ارسطو حكومت عقل همانگونه كه شرط اصلي نيكي عقلاني است شرط مهم و اساسي نيكي اخلاقي نيز هست. اين موضوع با نظريه معرفت و فضيلت افلاطوني- سقراطي قرابت دارد، درضمن چنين مي نمايد كه هر دوي اين نوع نيكي ريشه در كاركِرد و اعمال نفس دارد و در واقع در فلسفه ارسطوئي اخلاق را بدرستي بايد توسط نفس و قواي آن را شناخت. نيكي عقلاني در درجه اول از راه آموزش و تجربه بدست مي آوريم و نيكي اخلاقي را بايد از طريق تمرين و عادت (كتاب دوم- آغاز فصل اول) کسب نمود. به نظر ارسطو «از جواني به اعمال نيكو خوگرفتن» آغاز راه رفتار اخلاقي است و خوگرفتن به رفتار اخلاقي متناسب به موقعيت ها را با تجربه و تمرين بايد در خود همراه سازد. مثل مهارتي كه نوآموزان رانندگي اتومبيل براي نيم كلاج كسب مي كنند. به نظر ارسطو ما شجاع مي شويم از اين طريق كه با حقير شمردن خطرها و پايداري در برابر آنها عادت مي كنيم و هر پيشرفتي در شجاعت قابليت ما را در استقلال از خطرها فزوني مي بخشد. مثال ديگر اين ميزان و اندازه که هر کس بايد به نوبه خود و تنها به توسط خود بدان دست يابد، مانند تنظيم دنده هاي دوچرخه به ميزاني است که منحصراً مربوط به همان دوچرخه است.

همگي اين مهارتها و تجربه ها و ممارست ها به نظريه حد وسط ارسطو مي انجامد. اين نظريه در پاسخ گفتن به اين پرسش است که« چه ميزان غذا براي سلامتي و چه مقدار ورزش براي تقويت بدن سودمند است؟» پاسخ قاطعي به اين پرسش نمي دهد. در واقع در اينگونه پرسش ها پاسخ نهايي و قاطعي وجود ندارد. اين نظريه مي گويد« آن ميزان را برگزين كه نه زيادت باشد و نقصان آيد چنان لذت بجوي كه بيش از حد اعتدال نباشد تا لجام گسيخته نشوي و نه آن مقدار قناعت كن كه حريص گردي»(سعدي، قطعات فارسي)پس نظريه حدوسط همان اندازه و حد را نگاه داشتن و به نوعي حفظ اعتدال و تناسب است. سخاوت حدوسط اسراف و امساك است و شجاعت ميانه جبن و تهور. ارسطو در اين نظريه به ارائه راه حلي براي بسيار از خصوصيات اخلاقي مبادرت نموده است. مثلاً او علاوه بر سخاوت مي گويد بالاتر از سخاوت، بزرگ منشي است. كه شايد به نوعي حدوسط «تنگ نظري» و «توانگري از نوع فضل فروشي» است.

همانطور که ملاحضه مي شود ارسطو ارزشها را مبنائي مي نگرد و آنرا متناسب با اوضاع و احوال واقعي آدمي تنظيم ميکند به عبارت ديگر ارسطو اخلاق را از آسمان به ميانه مردم مي برد و به آنها گوش زد مي کند«اخلاق نوعي داد و ستد بسيار ساده است كه انسانهاي واقعي متعارفي كه داراي فهم عرفي اند درباره آن تصميم مي گيرند و نه «خاصان» خلوت نشين كه سر در عالم دور و ناآلوده « مثل» دارند. ارسطو در كتاب نيكوماخس به اين نکته تاكيد مي کند که وي نه به انتزاعات وانهاده، از قبيل«خير في نفسه» بلكه به خير روزمره ايي علاقمند است كه اكثر مردم در اغلب اوقات با آن سرو كار دارند. انديشه اساسي در پس فلسفه ارسطو اين است كه معني نهايي همه اشياء را از راه تبين غائي شان بايد فهميد، براي ارسطو «هر چيزي رو به سوي سرنوشت كامل منحصربفرد خود دارد. درست همانطور كه يك چاقو كار خود را ميكند، آدميان نيز هنگامي دلشاد و سعادتمند مي گردند كه نقش خود را به خوبي ايفا كنند. اين انديشه چنان مي نمايد كه گويي ما از پيش به «نرم افزارهايي اخلاقي» همچون عدالت، انصاف، خويشتنداري و شجاعت مجهز هستيم و وظيفه ما اين است كه قابليت هاي كامل اين نرم افزارها را شكوفا نمايم. ما بايد بكوشيم به نحو معقولي شجاع باشيم. نه اينكه به نحو مضحكي بي پروا يا به نحو احمقانه ايي بزدل باشيم. آنچنانکه از اخلاق ارسطوئي بر مي آيد اين است که از ما مي خواهد همواره عقلائي بيانديشم و هرگز حد وسط را از دست ندهيم.

هر چند ممكن است ارسطو ما را درباره اينكه چگونه بايد خرسند سعادتمند گرديم راهنمايي كند، اما از اين راه به هيچ قاعده اخلاقي اي نمي رسيم كه ما در فهم اينكه چگونه بايد به ديگران ارتباط برقرار كنيم كمك كند. اما ممكن است ارسطو حق داشته باشد كه بگويد اخلاق «دانش» يا مهارت كاملاً تخميني است. اخلاق بيشتر شبيه يادگرفتن رانندگي است تا مطالعه علم فيزيك»( رابينسون، ، ص44). بدين ترتيب « فرد مطلوب ارسطو اساساً يك شهروند آتني حساس، ميانسال و كودن است كه آرام و عاقل است از حد افراط و تفريط اجتناب مي ورزد و مي داند چگونه براساس تجربه رفتار كند. به نظر ارسطو اگر ما بتوانيم اينگونه باشيم در آن صورت از نظر رواني خرسند (و سعادتمند) خواهيم بود. ما با پيشه ساختن اين كار اخلاقي است (كه) درست همانطور كه نواختن پيانو را با تمرين ياد مي گيريم .در واقع ما آرام آرام بطور غريزي به انسانهاي اخلاقي تبديل مي شويم زيرا در نزد ارسطو با انجام دادن متوالي و با ممارست و مطابق طبيعت هرکاري آن کار جزء طبيعت ثانوي ما ميشود»(گمپرتس، 1375، جلد 3، فصل 20، بند13). برداشتي که مي توان از دقت نظر و بررسي هاي موشکافانه ارسطو کرد اين است که کمال مطلوب در نظر ارسطو از نظر اخلاق اين است كه سعادت را همچون «فعاليت روحي منطبق بر عالي ترين و كامل ترين فضايل» انجام برساند و در اين كار با حكومت عقل بر اعمال نفس خود مراقب نمايد و با «ممارست و عادت» ((ارسطو(2)،1378، كتاب دوم، فصل اول) فضيلت ها را با چنان اراده ايي به انجام برساند كه نه در حد افراط باشد و نه در حد تفريط و زيور تمام فضايل اخلاقي را با«اعتماد به قابليت هاي خود  دارا گردد». (ارسطو(2)،1378، كتاب چهارم،  فصل دهم)

 نتيجه:

هنگاميكه ارسطو از طريق تشريح نظريه حدوسط به برشمردن حالات و روحيات صفات اخلاقي مثل بزرگ منشي، تنگ نظري، توانگري از نوع فضل فروشي و مثالهايي از اين است مي زند چنان دقيق است كه آدمي را به عجاب واميدارد. از طريق اين تحليلها آدمي به عمق احساسات و عواطف انسانها و شناخت آنها توانا مي شود و دست كم مي توان گفت شناخت قابل قبولي از احساسات افراد با چنين خصوصياتي و ويژگيهائي را پيدا مي كند.

همانطور كه اشاره گرديد کمال مطلوب انساني در نظر ارسطو كسي است كه سعادت را همچون «فعاليت روحي منطبق بر عاليتري و كاملترين فضايل» انجام دهد و در اين كار با حكومت عقل بر اعمال نفس خود مراقب نمايد و با «ممارست و عادت» (نيكوماخس، كتاب دوم، فصل اول) فضيلت ها را با چنان اراده ايي به انجام برساند كه نه در حد افراط باشد و نه در حد تفريط و زيور تمام فضايل اخلاقي را با اعتماد به قابليت هاي خود (كتاب چهارم فصل دهم) دارا گردد. و كمال مطلوب هستي براي ارسطو همان محرك نامتحرك به عنوان مبدايي واجد حيات خاص ، و داراي كاملترين صفات، وجودي واجد سعادتي ازلي و ابدي است. تمامي اين صفات برتر و برترين صفات است كه ارسطو به نوعي از هستي اطلاق كرده كه اساساًٌ ارزشها برتر را با خود به همراه دارد. بنابراينكمال مطلوب هستي ارسطويي همان محرك نامتحرك است. پس مي توان نتيجه گرفت كه در فلسفه ارسطو آنچه در ارزش نقش اول را بازي مي كند همان مفهوم غايت يا كمال است. ارسطو نه تنها در ارزش شناسي بلكه در روان شناسي و علم النفس، نفس را كمال جسم ناميده است و به خوبي درمي يابيم كه موضوع اصلي در فلسفه ارسطوئي در تمام جنبه هاي آن علت غائي است. بنابراين ارزشها هم بايد از اين جنبه نگريسته و درك شوند.

همانطور كه رورتي تذكر داده است«هر مابعدالطبيعي افلاطوني است»(اميد و فلسفه اجتماعي،ص79) جنبه هاي افلاطوني تفكر ارسطو به آن ويژگي تقيد را اعطا نموده است. فلسفه ارسطوئي با عناصر مابعدالطبيعي تقوم يافته است زيرا كه علت هاي چهار گانه و موضوع غايت در تفكر ارسطوئي به ارزش شناسي به معناي خاص او (همانطوركه در اين نوشته اشاره شد) جنبه توصيه گرائي و هنجاري داده است. توجه به اين موضوع مي تواند درك مناسبي از فلسفه ارسطوئي براي ما فراهم آورد. 

در پايان با اشاره به اين موضوع كه در فلسفه هاي جديد خصوصاً فلاسفه تحليلي و نو پراگماتيسم هائي همچون رورتي ما با تفکري روبرو هستيم که در ضمن قبول تمايز بين واقعيت و ارزش تمايل دارند تمايز را مابعداطبيعه زدائي نمايد. به نظر نگارنده موضوعي كه ميتوانيم راجع به اين موضوع و در همين راستا درك بهتري براي برخي نظريات جديد مطرح گردد اين است كه براستي آيا مابعدالطبيعه زادئي از مقوله واقعيت و ارزش امكان پذير است يا خير؟

 

منابع و مواخذ

الف- آثار:

  1. ارسطو(1)، متافيزيک، ترجمه محمد حسن لطفي تبريزي، طرح نو، چاپ اول، 1378، تهران
  2. ارسطو(2)، متافيزيک، ترجمه شرف الدين خراساني(شرف)، نشر گفتار، چاپ اول، 1367، تهران
  3. ارسطو(3)، اخلاق نيکوماخس، ترجمه محمد حسن لطفي تبريزي، طرح نو، چاپ اول، 1378، تهران
  4. ارسطو(4)، کتاب فن شعر، ترجمه عبدالحسين زرين کوب، اميرکبير، چاپ سوم، 1368، تهران

 

ب- ساير منابع:

  1. گمپرتس، تئودور، متفکران يوناني ، ترجمه محمد حسن لطفي تبريزي، خوارزمي، چاپ اول، 1375، تهران
  2. برن ، ژان ، ارسطو و حکمت مشاء، ترجمه سيد ابوالقاسم پرويز پورحسيني، موسسه انتشارات اميرکبير ،1373، تهران
  3. ژان وال، بحث در مابعدالطبيه، ترجمه يحيي مهدوي و همکاران، خوارزمي، چاپ اول، 1370، تهران
  4. اکرايل، ارسطوي فيلسوف، ترجمه عليرضا آزادي، انتشارات حکمت، چاپ اول، 1380، تهران
  5. بوخنسکي، يوزف ماري، راه هاي تفکر فلسفي ، ترجمه پرويز ضياء شهابي، نشر پرسش، چاپ اول، 1380، اصفهان
  6. کلاک، دنيل ؛ مارتين، ريموند، پرسيدن مهمتر از پاسخ دادن است، مترجمان حميده بحريني و هومن پناهنده، هرمس،1387، تهران
  7. جوادي آملي، عبدالله، تحرير تمهيدالقواعد ، الزهراء، 1372، تهران
  8. سعدي، مصلح الدين شيرازي، کليات سعدي ، به اهتمام و تصحيح محمدعلي فروغي، موسسه انتشارات اميرکبير، چاپ هشتم، 1369، تهران
  9. رابينسون، اخلاق(قدم اول)، 1380، شيرازه،تهران

آشنائی با مهمترین منابع و ماخذ متافیزیک به فارسی

۱-كتاب «روش‌های مابعدالطبيعه»، نوشته «آلن. ‌آر. وايت»، با ترجمه «انشاءالله رحمتی» به همت انتشارات «حكمت» ارائه شده است و چاپ دوم آن دارای صورتی آراسته تر و کیفیتی بهتر در 320 صفحه، با بهای 54000 ريال در سال جاری تجديد چاپ شده است.

 این کتاب دارای سه بخش است؛ بخش اول «نظام‌های مابعدالطبيعه» که در این بخش مولف پنج نمونه از نظام‌های مابعدالطبيعی، از «افلاطون»، «ارسطو» ، «بارکلی» ، «لایب نیتس» و نهایتاً نظام مابعدالطبیعه «برادلی» را به دقت خوبی بررسی كرده است. وایتدر این کتاب می کوشد نشان دهد که تمامی نظام های مابعدالبیعه دارای یک موضوع فراحسی و مفهومی محض هستند و تمامی نقاط قوت و ضعف نظام های مابعدالطبیعی از همین جا شروع می شود. وی اين الگو را تا انتهای بخش ادامه می دهد و در این کتاب روش های مابعدالبیعی را تنها می توان در بخش نظام مابعدالطبیعه لایب نیتس می توان یافت.

بخش دوم کتاب به بررسی رديه‌های مابعدالطبيعه پرداخته است. اين رديه‌ها در فلسفه«كانت»، «تحصلی مشربان منطقی» و «ويتگنشتاين» مطرح شده‌اند، به نظر وایت تمامی فلسفه های مخالف مابعدالطبیعه در يك نكته با هم توافق دارند و آن اینکه نمی‌توان مابعدالطبيعه را در حكم دانشی مشروع در کنار سایر دانش‌های بشری پذيرفت.

بخش سوم کتاب وایت به احیاء و «توان‌بخشی‌های مابعدالطبيعه» پرداخته است و تلاش‌هايی كه از سوی كسانی چون «كالينگ وود»، «ويزدم» و «لازاروئيت» برای توان‌بخشی به مابعدالطبيعه صورت گرفته، بررسی شده است.

ويژگی بارز تحقيق نويسنده در هر سه بخش كتاب اين است كه به معرفی و تشريح ديدگاه‌های افراد اكتفا نكرده، بلكه در پی يافتن تشابه و تقابل‌های ميان آن‌ها است و علاوه بر آن می کوشد تا دیدگاههای نتقادی خود را نیز ارائه نماید.وی در بخش دوم نشان ممی دهد تمام تلاش‌های مخالف مابعدالطبیعه با وجود همه تفاوت‌هايی كه با هم دارند، در يك نكته با هم مشترك‌اند. همه آن‌ها به نوعی واكنش در برابر تحصلی مشربان منطقی‌اند. تحصلی مشربان منطقی به طور مشخص گزاره‌های مابعدالطبيعی را به اين دليل كه به تجربه تحقيق‌پذير (يعنی اثبات‌پذير يا ابطال‌پذير) نيستند، بی‌معنا اعلام می‌كنند. اين دانشمندان با هدف بازتوانی و احيای مابعدالطبيعه می‌كوشند با بيان تبيين‌هايی كه در نهايت مابعدالطبيعه را دانشی غير معرفت‌بخش و گزاره‌هايش را گزاره‌هايی بی‌نياز از تحقيق‌پذيری تفسير می‌كند، اين دانش را در مقابل نقادی تحصلی مشربان منطقی ايمن كنند. ويژگی بارز تحقيق نويسنده در هر سه بخش اين است كه به معرفی و تشريح ديدگاه‌های افراد اكتفا نكرده، بلكه در پی يافتن تشابه و تقابل‌های ميان آن‌ها است.

۲-کتاب « هستی در اندیشه فیلسوفان»

کتاب هستی در اندیشه فیلسوفان اثر اتین ژیلسون (1884~1978) فيلسوف و مورخ بزرگ فرانسوي از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۲ به تدريس «فلسفه در قرون وسطي» در دانشگاه سوربن پاريس پرداخته و بعد به نحو رسمي، كرسي استادي اين درس را در «كلژ دوفرانس»، مركز بزرگ علمي كشور فرانسه، به دست آورده است. او همچنين در سال ۱۹۲۹ از بنيانگذاران موسسه كليسايي مطالعات در تفكر قرون وسطي در شهر تورنتو كانادا بوده و در سال ۱۹۴۶ بعد از جنگ جهاني دوم به عضويت آكادمي فرانسه انتخاب شده است. ژيلسون همچنين به سبب ايمان راسخ و تعهدات ديني خود، عملاً يكي از رهبران اصلي نهضت احياي فلسفه توماس آكوئيني، در كليساي رومي مسيحي بوده و بيش از چهل كتاب و تعداد زيادي مقاله به زبان فرانسه و انگليسي دارد. این کتاب ترجمه Being and some philosopher,1949 است . این کتاب دارای ترجمه دقیق و روانی است که توسط دکتر سید حمید رضا طالب زاده و با همکاری دکتر محمد رضا شمشیری و با مقدمه استوار دکتر کریم مجتهدی توسط انتشارات حکمت به چاپ رسیده است.

 در پشت جلد کتاب(با کمی تغییر) چنین آمده است:" کتاب حاضر تحلیل سیر مفهوم «هستی» و «وجود» در نزد فیلسوفان سنت غربی است. نویسنده معتقد است که وجود در تاریخ فلسفه به دست فراموشی سپرده شده است . همواره امری غیر از وجود را سر لوحه تحقیقات فلسفی خود قرار داده است. در واقع نویسنده معتقد است که بزرگترین فیلسوفان سنت غربی از پارمیندس و افلاطون و ارسطو گرفته تا دکارت و کانت و هگل اصحاب اصالت ماهیت بوده اند و حذف و طرد «وجود» از مابعدالطبیعه منجر به ایجاد مابعدالطبیعه های نامنطبق با نظام وجودی عالم شده و حتی اگزیستانسیالیسم معاصر با دعوی بازگشت به وجود از درک حقیقی وجود باز مانده و شبهی تهی را جانشین آن کرده است. و در این میان تنها یک فیلسوف از این آزمون سر بلند بیرون آمده است و آن کسی نیست جز .... تحلیل های ژرف و موشکافانه نویسنده ار فیلسوفانی همچون افلاطون ، ارسطو ، ابن سینا ، آکویناس، ابن رشد کانت ، هگل و  کی کگارد با این کتاب عمقی در خور توجه داده است. نگاه یک فیلسوف غربی به نزاع اصالت وجود و ماهیت و تحلیل او از این مساله که عمده مشکلات مابعد الطبیعه های سنتی و فلسفه های معاصر را در تمایل آنها به اصالت ماهیت  می داند، به راستی خواندنی و آموختنی کرده است."

اتین ژیلسون براستی یکی از فلسفه دانان و فلسفه شناسان برجسته معاصر است . کتابهای نقد سنت غربی ، خدا و فلسفه ، فلسفه اسلامي و يهودي خصوصاً این کتاب عمق شناخت این فیلسوف و مورخ را بما نشان می دهد. کتاب دارای این فصول است:

فصل اول: هستی و واحد

فصل دوم: هستی و جوهر

فصل سوم : ماهیت و وجود

فصل چهارم: وجود در برابر هستی

فصل پنجم: هستی و وجود

فصل ششم: شناخت و وجود

کسانی که به خواندن این کتاب تمایل نشان میدهند عمدتاً اصحاب اندیشه و فلسفه دوستانی هستند که می خواهند سیر تفکر غربی را با نگاهی عمیق تر و ژرف تر طلب می کنند. این که وجود و هستی چه نسبتی باهم دارند و در دوره های مختلف و در نزد فیلسوفان وجود بالفعل چطور تبدیل به هستی می شود و وجود لا اقتضاء چگونه وارد تفکر اصحاب ماهیت می شود و سیر این اندیشه تا دوران معاصر مورد بررسی قرار می گیرد.

از کتابهای مرتبط با این کتاب می توان به:

  1.  مابعدالصبیعه چیست-مارتین هایدگر -ترجمه سیاوش جمالی 
  2. تاملات در فلسفه اولی، دکارت - ترجمه احمد احمدی
  3. گفتار درباب مابعدالطبیعه- لایب نیتس - ابراهیم دادجو 
  4. مابعدالطبیعه - ریچارد تیلور- ترجمه محمد جواد رضائی
  5. تاریخ مابعدالطبیعه(دایره المعارف پول ادوارز)-ترجمه  شهرام پازوکی
  6. هستی شناسی-پل فولکیه-ترجمه یحیی مهدوی
  7. بحث در مابعدالطبیعه-ژان وال-ترجمه یحیی مهدوی و همکاران

-دغدغه های روشنفکران آینده

انسان در حالی قدم به هزاره سوم می گذارد که با نگرانی هائی روبرو است . تسلیحات هسته ای ، سلاح های  شیمیائی و میکروبی ، تولد گوسفند آزمایشگاهی بنام دالی و رشد سریع دانش هوش مصنوعی و هزاران چیز دیگر که همگی باعث نگران هستند. این موضوعات براستی روح و جان روشنفران را به خود مشغول داشته است. اما روشنفکران بیدارگر همواره در مورد خطرات این موضوعات و نتایج زیان بار آنها به ما هشتار داده اند.

شاید محوری ترین دغدغه های روشنفکران آینده رشد و توسعه برخی از علوم و لجام لسیختگی آنها است. این لجام گسیختگی عمدتاً در دو حوزه علمی یعنی مهندسی ژنتیک و هوش مصنوعی بشدت بچشم می خورد.

موضوع مهندسی ژنتیک و شبیه سازی انسان نگرانی های شدیدی را در بین افراد معمولی جوامع بوجود آورده است.از سوی دیگر رشد تصاعدی علوم کامپیوتری و هوش مصنوعی همچون موجودی پر مدعا در اثبات برتری سیستم های محاسب بر انسان، انسان امروز را به چالش می طلبد.امروز دیگر دغدغه روشنفکران تنها تقابل ایمان و عقل نیست بلکه این بار این علوم عقل انسانی را در برابر علم و تکنولوژی قرار داده اند. این وع نگرانی ها اساساً زاییده اصرار آدمی برای بهره مندی بیشتر از این علوم است، هرچند چنین تحقیقاتی در تضاد با واقعیات حیاتی انسان داشته باشد. این نگرانی ها هنگامی تشدید می شوند که در جهت نادرست آن بکار روند.

در طی سالیان دراز که علم و دانش خدمات بی شائبه ای را برای انسان عرضه نموده اند. اینک که علوم به وقت بلوغش رسیده انسان باید در برابر او شکیبائی بخرج دهد و او را باید در رسیدن به کمال رشد و ترقی اش یاری رساند. ولیکن موضوع مهم این است که این علوم گاهی به عرصه هائی وارد می شوند که بشدت با هویت های انسانی ما در تقابل هستند و ما را به چالش دعوت می کنند. علم می گوید من در دوره های زیاد با مرارت ها روبرو بوده ام. مثل دوره قدرت کلیسا(گذر از دنیای بسته به فضای بی انتها/الکساندر کویره/ علیرضا شمالی/نگاه معاصر) و در همین اواخر سوء استفاده های شالاتانها از علم(چرندیات پست مدرنیسم/سوکال و مونت/عرفان ثابتی/ققنوس/ص12) پس اینک شایسته است که اندیشمندان و روشنفکران بیش از این مته به خشخاش نگذارند و ما را برای رسیدن به نقطه کمالمان یاری رسانند.

می دانید، واقعیت چیز دیگری است. علم چیز خوبی است. ولیکن علم نباید سرنوشت و تقدیر آدمی را به نابودی سوق دهد. شاید انسان تاکنون در مواجه با علم همواره سروری خود را تجربه کرده باشد و لیکن تجربه های جدیدی برای انسان دارد رخ می دهد که گویی این موضوع دارد وارانه می شود. این تجربه برای موارد نخستین آنها امری غریب و غیر قابل تحمل بنماید ولی تجربه های آرام آرام برای ما انسان ها عادی خواهند شد. اما انسان در برابر نابودی ابناء خود باید حساس و آگاه باشد.

براستی علم در تقابل انسان است یا در معیت و یارای انسان. ما باید دوباره در این مورد که علم باید چه نسبتی با انسان داشته باشد به تعمق و تفکر بیشتر و جدی تر بپردازیم. اگر چنان که متخصصین علم و تکنولوژی تخمین می زنند آیا رشد و توسعه علوم و شاخه های آن می تواند بر زندگی انسان سیطره و سلطه پیدا کند . اگر چنین باشد آیا انسان از هم اکنون نباید بر آن مراقبت داشته باشد. پس باید به این سلطه و سیطره علمی خود علم اندیشید و در فکر مهار و کنترل آن بر آمد.

 

بسم الله الرحمن الر حیم

بنام آنکه جان را فکرت آموخت     چراغ دل به نور جان برافروخت

با سلام
اکنون خوشحالم که با عنایت خداوند مهربان
این مجال برای من پیش آمد تا بتوانم در طور جهان گستر – اینترنت - دغدغه های فکری و سوالاتم را با شما در میان بگذارم.امروز این طور جهان گستر شامل اطوار مختلف فکری، عاطفی و اجتماعی و سایر شئون انسان ها است . زندگی ما در این دوران، شاید چنین ابزاری را می طلبید. بهر حال وقتی وب پا به عرصه وجود گذاشت کسی نمی دانست که این وادی ،اقیانوسی از تجلیات خواست ها و گرایش ها خواهد شد. به نظر می رسد اینترنت بیش از هرچیز نوعی جدید از تجلی ذهن آدمی باشد . شاید تقدیر چنین بود آن جنبه دورن ذات آدمی در اواخر قرن بیستم و در آغاز هزاره سوم با چنین ابزار بزرگی آشکار شود.
با این وجود من اینترنت را وسیله مناسب برای ابراز اندیشه ها و دلمشغولی ها می دانم .
امید دارم با تمام مشغله هایم  روزانه ام بتوانم، در اینجامسائل و سوالاتم را که فعلاْ بیشتر مرتبط با فلسفه و خصوصاْ متافیزیک را برایتان ثبت کنم . اگر گذر شما به این محله (آدرس وبلاگ من) افتاد به آن نظری بیاندازید ، شاید شما هم به این سوالات مبتلا باشید و جواب آن را بدانید. در آن صورت مرا رحین لطف خود خواهید کرد اگر نظر خود را برایم ارسال کنید. برای ارتباط با من می توانید به آدرس الکترونیکی
sm_hosseiny2004@yahoo.com  مراجعه فرمائید.

سلامتی همه شما را از خداوند کریم خواهانم

 
  BLOGFA.COM