جرات پرسیدن داشته باش -کانت، رساله ای درباب روشنگری
 

عینیت نزد کانت و هوسرل

همانطورکه می‌دانیم کانت استدلال کرد قوانین نیوتنی صرفاً قوانین ذهنی و استنتاج قیاسی از تصورات نیستند. بلکه، عینیت این قوانین به دلیل کلیت و ضرورت آنهاست، این قوانین کلیت دارند چون درباره هر رویداد فیزیکی مصداق پیدا می‌کند؛ ضرورت دارند، زیرا دارای اعتبار قوانین تالیفی پیشینی هستند. پیشینی‌بودن قوانین به آن قوانین شأن و اعتبار ثابت و همیشگی می‌دهد، یعنی به آنها ضرورت می‌بخشد و تالیفی‌بودن نشان می‌دهد درباره واقعیاتی هستند که محمول قضیه مندرج در موضوع آنها نیست، بلکه از واقعیات تجربی است که قابل تحقق خارجی هستند و می‌توان مطابقت آنچه بدان معرفت داریم و آنچه در خارج تحقق پیدا کرده و مصداق یافته است را عیناً تحقیق کنیم. بنابراین در فلسفه کانت، قوانین فیزیک نیوتنی با احکام تالیفی پیشین عینیت می‌یابند. در نتیجه ملاک عینیت در فلسفه کانت مطابقت حکم با واقع است، و مناط عینیت معرفت مفاهیم تالیفی پیشین هستند. بنابراین، عینیت وصفی برای معرفت است و معرفت مرتبط با حکم است نه تصور، و مناط عینیت مفاهیم تالیفی پیشینی است. برای هوسرل هم مانند کانت عینیت وصفی برای معرفت است. او برخلاف برنتانو «عینیت» را اعتبار ابژکتیو اوبژه بالفعل نمی دانست.

 

به نظر می رسد آنچه عینیت را در پژوهش های منطقی روشن می کند نسبت مقوله‌ای و تحلیلی حیثالتفاتی آگاهی و ابژکتیویته است. این نسبت در نگرش هوسرل در منطق محض و هم در نظریه معناشناسی او ظاهر می شود. این نسبت در پژوهش‌های منطقی تنها با مفهوم «هم‌بسته عینی» یا «ابژکتیویته» قابل تعریف است. هم‌بسته عینی یا ابژکتیویته نسبت «هم‌پیوندی» یا «هم‌بستگی» را مقرر می دارد. منظور از مفهوم همپیوندی یا همبستگی آنست که تغییر در یکی به تغییر در دیگری میانجامد یعنی نوعی نسبت ابنتاء که در آن رابطه ابتناء در معرفت شکل می گیرد. درواقع، نسبت بین سوبژکتیویته مدرِک و اوبژه مدرَک بطور نظام‌مندی نسبت هم‌بستگی[۱] است. توضیح آنکه در اندام‌های زیستی تغییر یک عامل به تغییراتی در یک یا چند عامل می‌انجامد، در نظام معرفت هم نسبت بین حیث التفاتی آگاهی و اوبژه چنین است. هوسرل در ویراست دوم پژوهش‌ها از سه‌گانه اوبژه التفاتی، کنش التفاتی و محتوا سخن گفته است (پژوهش پنجم بند ۱۶و۱۷) یعنی این سه لازم و ملزوم هم هستند. درواقع، در پژوهش‌های منطقی عینیت مسبوق به صدق مفهومی رابطه دلالتشناسانه سوژه با اوبژه است. به بیان روشن‌تر، مناط اعتبار ابژکتیویته در نسبت التفاتی ذهن و آگاهی، مفهوم بازنمایی حیث التفاتی است. نگرشی که از نظریه بازنمایی حیث‌التفاتی تبعیت می کند. به زبان دیگر هر تغییری در اوبژه باید همراه با تغییر مناسب در محتوای و کنش سوژه یا تفسیرهای ادراکی باشد.(LI, V §14 , 15: 217-221). بدین ترتیب، عینیت برای هوسرل نه دلالت تجربی، بلکه دلالت مفهومی دارد. به نظر می‌رسد در هر دو حالت منظور از عینیت یا ابژکتیویته عبارت است از همبسته عینی حیثالتفاتی آگاهی و اوبژه. بهعبارت دیگر، عینیت وصفی برای مطابقت اوبژه با ایدئالیته سوبژکتیویته است. یعنی، عینیت قرائتی از هم‌بسته اوبژه و حیث التفاتی است. و همانطورکه اسمیت به درستی متذکر شده است هوسرل به «نقش مفهومی ‌در بازنمایی اوبژه‌های آگاهی درباره حیث‌التفاتی از طریق مفهوم و نظریه منطقی درباره ارجاع زبانی و مفهومی به ویژگی معناشناختی منطقی فرگه نظر دارد» (همانجا).

بهعلاوه، عینیت هم در نگرش ایده منطق محض و هم‌ در نظریه حیثالتفاتی و هم در معناشناسی نقش مهمی را ایفاء میکند. نخست، مطابق نظر هوسرل در پژوهش‌های منطقی این همبسته در دل منطق ریاضی شکل می‌گیرد و نتایج فلسفی آن در ایده منطق محض به بار می‌نشیند مبنی بر اینکه صورت‌های منطقی گزارهها قابل اطلاق به تمام نظریهها است، اما جنبه معناشناسی آن در ایده منطق محض و در رابطه با شیوه‌های مناسب بازنمایی صورت‌های کلی منطق گزارهها قابل توضیح است. از این منظر، عینیت در «پدیدارشناسی توصیفی» از عینیت در «پدیدارشناسی استعلایی» قابل تشخیص است.  


[1] corelation

رازِ رازها: مقدمه ایی بر آگاهی نزد هوسرل

بنابر بینش فرانسیس برانتانو (1838-1917) استاد هوسرل،هوسرل با پدیدارشناسی به عنوان توصیف مواجه شد، یعنی علم غیرتقلیلی هر آنچه به شیوه ایی از انحاء ظهورش، در حیات سوبژکتیو و بیناسیوبژکتیو آگاهی ظاهر می‌شود. او شیفته چیزی شده بود که تحت عنوان «رازِ رازها» مورد ملاحظه قرار می‌گرفت: یعنی، [برای او] حیات آگاهی (Bewusstseinsleben) انحصاراً عبارت از جریان دورنی مکانی زمانی و توانایی بهره مندی معرفت عینی از آنچه استعلاء می‌یابد. قرائت او از صورتهای ذاتی، ساختارها و مجموعه بهم بافته و لایه های پیچیده «جریان آگاهی»(4)، (Bewusstseinsstrom) بطور قابل ملاحظه ایی غنی تر و ماهرانه تر از معاصرینش ویلیام جمیز(1859-1941) و هانری برگسون (1842-1910) بود. البته، امروزه ماهیت آگاهی مشتاقانه مورد علاقه علوم شناختی، فلسفه ذهن و روان شناسی قرار گرفته است. اما هوسرل ترجیح می‌دهد تحت عنوان «پدیدارشناسی» تفکری اصیل و حیرت انگیز و روشی نظامند از رهیافت ‌ها را به این مسئله ارائه کند که هنوز دارای موضوعات علمی قابل توجهی هستند.

هوسرل تاکید داشت اکتساب معرفت نمی‌تواند بدون آگاهی فهمیده شود و آگاهی پیش فرض ما در تمام مواجاتمان با جهان است. آگاهی رسانه ایی است که از طریق آن هر چیز عینی – کل جهان با تمامی لایه ‌ها و افق هایش – در آن آشکار می‌شود (Hua 9:326). وقتی او در کتاب  ایده پدیدارشناسی درسگفتار های 1907، [گفت:] چیستان معرفت شناسی آن است که توضیح می‌دهد چگونه معرفت استعلائی امکان پذیر است (IP, P:30; Hua 2:38)، پدیدارشناسی این چیستان را با کنار گذاشتن آن حل می‌کند. پدیدارشناسی می‌پذیرد که آنچه داده شده بطور محض امری داده شده است، شامل تمام این ادعا که «واقعیت غیرحلولی» است (Hua 2: 45). فهم هویات استعلایی به عنوان امری آشکار شده در حلول، یعنی اینکه چگونه آنها به عنوان امری استعلایی ساخته شده اند. بدین طریق، هوسرل توجه اش نه تنها به شرایط امکان پذیری معرفت عینی، بلکه جلب شرایط هر آن چیزی شد که ظهور و آشکار شدن جهان پایان ناپذیر و تمام نشدنی جهانِ خودش جستجو می شد.

در بخشی از بیستگانه ‌ها، هوسرل این پروژه را تحت عنوان تعیین «الفبای آگاهی» تعریف کرد. وقتی که در دیداری که با مؤلف کتاب، لودیگ بینساونگر روانپیزشک در منزل آخرش در کرولینگن نوشت:

مگر اینکه به بچگی مان بازگردیم، ما نمی‌خواهیم به ملکوت آسمانی روانشناسی محض وارد شویم. [بلکه] باید الفبای آگاهی (das ABC des Bewusstseins) را جستجو کنیم، و همین طور باید درست دانش آموز ابتدایی (ABC-Schutze) شویم. این مسیری است که ما را به الفبای آگاهی هدایت می‌کند و از آنجا بسمت گرامر ابتدایی [حرکت می‌کنیم] و از طریق یک روش تدریجی صعودی، به کلیات پیشینی صورت بندی های انضمامی، یعنی مسیری که علم صحیح و معرفت به همه چیزی را برای مان امکان پذیر می‌سازد می‌رسیم.(6)  

در پی این اعتراض، در سرتاسر آثار هوسرل جزئیات تحلیل های توصیفی از ساختار پیچیده و محتویات تجربه های ادراکی، حافظه، خیال، داوری ‌ها و دیگر افعال شناختی و موثر که متضمن سیاهه ایی از حیات روانی مان عرضه می‌کند. به علاوه، او نه تنها مطالعات افعال شناختی فرد، بلکه قرائتی ماهرانه از آنچه می‌بایست شامل کل یکپارچه ای ولی همچنان «شبکه پیچیدهِ  آگاهی» را از هم تفکیک می‌کند، یعنی قرائتی فلسفی از معماری شناختی از شناخت آگاهانه، مشتمل بر نحوه ی پیچیده ایی از زمینه های محیطی و افق ‌هایی که از ساده ترین تجربیات آگاهانه تشکیل شده اند. این موضوع او به شناخت راهنمایی کرد که مطابق آن تجربه آدمی همیشه مکانی زمانی و محدود است و همیشه در مکانی که زمینه مرزهای آنرا جهان می‌نامد [واقع می‌شود]. در واقع، گرچه کانت پیشتر اجزاء حسیات و حدود و ثغور معرفت آدمی را معلوم کرده بود، [اما] هوسرل اولین فیلسوف جدیدی بود که شمه ایی از تجسم اصلی تحلیل آگاهی را مطرح ساخت.  

هوسرل تحقیق فلسفی آگاهی را از نقطه نظر فردی، رویکردی که او همچون «منطقِ خود» شروع کرد. اما او همیشه این موضوع را به عنوان یک انتزاع از جهان اجتماعی انضمامی در نظر می‌گرفت، و تحلیل هایش از همدلی[5] دیگری در کل شبکه اجتماعی بیناسوبژکتیو، تحت تاثیرمجموعه ایی از متفکرین اروپایی از جمله سانتز، سارتر، مرلوپونتی، و لویناس و بسیاری دیگر از متفکران توسعه داده شد. در واقع، هوسرل اساساً ماهیت سوبژکتیو و رابطه بین تمام صورت های عینیت «دیگری» را بازاندیشی کرد، از جمله دیگری انسانی یا اشخاص را در شناخت شیوه ایی که در آن جهان عینی همیشه به عنوان یک جهان بیناسوبژکتیو، عمومی و اشتراکی تجربه می‌شود [، مطرح کرد].

از نظر هوسرل، پدیدارشناسی نه تنها علم آگاهی و سوبژکتیو است، علم «سوبژکتیویته ابژکتیو» است که او در بخش 13کتاب تاملات دکارتی به آن صحه گذاشت. به علاوه، او در جستجوی تعیین و مقوله بندی ساختارهای عینیت بخشی[8] بود که اجازه می‌داد آگاهی، معرفت از چیزی باشد، یعنی، آنچه فیلسوفان و ازجمله هوسرل آن را «هستی» می‌نامید. بنابراین، پدیدارشناسی، نقشی بیش از آنچه قبلاً فیلسوفان برای آن قائل بودند گرفت، [مثلاً بیش از] آنچه ارسطو در فلسفه اولی به آن نسبت داده بود. هوسرل پدیدارشناسی را صرفاً به عنوان مبنای صلب متافیزیک و وجودشناسی در نظر گرفت، بدین ترتیب، همکار جوان اش مارتین هایدگر را به تحقیق درباره وجودشناسی بنیادین تشویق کرد.

نهایتاً، هوسرل به نسخه چالش برانگیز از فلسفه عملی (مانند متافیزیک)، به عنوان علمی‌سخت و محض علاقمند بود، یعنی آنچه او سعی داشت تا حیات آدمی را به عنوان حیات مبنایی، همراه با مسئولیت عقلانی، مشخصاً با دفاعیه ایی علیه خطرات پیش داروی ‌ها و تفکرات سوداگرانه بی‌ پایه ایی تاسیس کند. نشانه باور او به نقش فلسفه در صیانت و تجدید پیشرفت علمی و فرهنگی نوع بشر [بر این موضوع] گواهی می‌دهد. در واقع؛ حس اصیلی وجود دارد مبنی بر اینکه هوسرل به تمام معنا فیلسوف فیلسوف ‌ها است. تفکر و نوشته هایش، شبیه آنچه در فلسفه متأخر لودیگ ویتگنشتاین (1889-1951) دوپاره و  ابن الوقتی است. آثار او تجربه تفکر فلسفی اش را منعکس می‌کند، درک می‌شود، و با عدم اطمینان و مشکلات مواجهه می‌شود و تحقیقات جامع و شفاف را مسدود می‌سازد. هیچ کلمه دیگری نمی‌توان بگوییم، مگر رویارویی با تفکر. و درواقع، او بطور مشخص از نو شروع کرد، و در پایان زندگی اش، ادعا کرد که دست کم حقی که خودش آن را «شروع درست فلسفه» می‌نامید، کسب کرده است. چراکه او بر آن صحه گذاشت و موفق شد حق حیات فلسفی را برآورده سازد.     

ظهور پدیدارشناسی

اساساً هوسرل به عنوان ریاضیدان آموزش دیده بود، حیات فلسفی هوسرل با بکار گرفتن روان شناسی توصیفی برانتونو در وضوح بخشیدن به مفاهیم مبانی ریاضی شروع شد. او خیلی زود به پیگیری تحقیقات بنیادی عمیق تری روی آورد تا ماهیت و شأن مفاهیم منطقی و ابژه های ایدئال را در چارچوب افعال شناختی (یعنی داوری ‌ها) که از جنبه ابژکتیو کسب و دستیابی به معرفت را تشکیل می‌داد را دریابد. این موضوع به تحقیقات معرفت شناختی در کتاب پژوهش های منطقی ( LogischeUntersuchungen ) منجر شد که او با ارائه نقد ویران کننده به روان شناسی گرایی شروع می‌شد. او نقد پرقدرتی به قرائت بازنمودگرایی از معرفت تجربی کلاسیک وارد کرد و او قصد داشت طبیعت گرایی (دیدگاهی که مدعی است هر چیزی شامل طبیعت است و می‌تواند با استفاده از علوم طبیعی مورد مطالعه قرار گیرد، پوزیتویسم (تجریه و تحلیل ماهیت فیزیکی به مجموعه ای از احساسات وابسته است، زیست شناسی باوری، تاریخ باوری و علم باوری را نقد کند. در دوران فرایبورگ (یعنی در فلسفه اولی)، خواندن دکارت و هیوم و کانت برای او خلاقیت و بصیرت بخش بود.

رهیافت هوسرل به پژوهش های منطقی مرهون ثمراتی است که از نتایج دور از دسترس و عمیق او از بنیاد پدیدار حیث‌التفاتی[10] (قصدیت[11] و دربارگی[12]) تجربیات آگاهانه بدست آمده بود ترسیم شد. برانتونو بصیرت کلیدی به هوسرل داد: اینکه مشخصه ذاتی یا ویژگی بنیادی کلی حیات ذهنی، همان حیث‌التفاتی است، برانتونو در کتاب روان شناسی از نقطه نظر تجربی (1874)، می‌گوید:

هر پدیده ذهنی با آن چیزی مشخص می‌شود که مدرسیان در قرون وسطی آنرا وجودالتفاتی (یا ذهنی) می‌نامیدند. و آنچه ما باید بنامیم، هر چند کلاً خالی از ابهام هم نیست، ارجاع به محتوا است، که جهت گیری بسوی ابژه، یا عینیت درون ذهنی است.(PES, p.88)

هر عمل ذهنی به ابژه ای جهت دارد. آگاهی مشخصاً کشیده شدن و فرارفتن از خود به سمت چیز دیگر است. این شیوه فرارفتن و هم این شیوه ایی که در آن ابژه دیده می‌شود موضوعی است که می‌تواند از نقطه نظر پدیدارشناسی مورد ملاحظه قرار گیرد. بنابراین، پدیدارشناسی عبارت است از ملاحظه هر ابژه ایی تاجایی که آنرا یک ابژه برای سوژه بدانیم. از این رو برای هوسرل، حیث‌التفاتی مفهوم بنیادی ضروری برای پدیدارشناسی می‌شود(ایده 1 بخش 84).

هوسرل با استفاده از حیث‌التفاتی، ساختار ذاتی ( یا ایدتیک eidetic)، واژه ایی که هوسرل از واژه یونانی ایدوس(ideos) به معنای ذات (essence) یا صورت (form) جعل کرده است. (ایده ‌ها 1بخش 2) کل حیات آگاهی همراه با محتویات اش و ابژه هایش و پیش زمینه ‌ها و افق ‌ها و معنای جهان-درگیری (آنچه هوسرل اغلب جهان-داشتن (Welthabe)) می‌نامد. تمام این توصیفات مطابق با حالات واحدی از دادگی است. شعار هوسرل در پژوهش های منطقی «بازگشت به خود اشیاء» است. این «اشیاء» صرفاً شامل ابژه های ادارکی بی‌واسطه  تجربیات حسی نیست، بلکه شامل ایدئال و ابژه های مقوله ایی و ابژکتیویته های (Gegenstandlichkeiten) نظیر وضعیت امور «گربه- هست- روی –پادری.» می‌شود. و ما آگاهانه نه تنها چیزهای فیزیکی، بلکه ابژه های ایده‌آل نظیر اعداد و گزاره ‌ها و ذات و امکانات و غیره می‌شود. به علاوه، تاملات پدیدارشناسانه می‌توان به خود آگاهی ارجاع یابد و [آن] جستجوی ذات افعال آگاهی (مانند ادراک کردن، حکم کردن، تخیل کردن، به حافظه سپردن، و غیره) است.  [اما] اگر معرفت فلسفی با روش علمی شفاف گردد، بنابراین نقش غیرقابل حذف سوبژکتیویته در معرفت بدرستی فهمیده می‌شود.

هوسرل پدیدارشناسی مؤخر خود را به عنوان «روشی برای تحلیل خاستگاه»، که مطابق با آنچه او در نامه ایی به فیلسوف آلمانی اش هانس کرنلیوس اصرار دارد خاستگاه را به معنای تعلیق(Aufweisung) شهود حسی در معنای اصیلی بنامد. مطابق نظر هوسرل پدیدارشناسی قصد دارد مفاهیم را در واژگانی از معنایی شهودهای اصلی اش شفاف کند که آنها در آن شیوه حیاتی تجربه شده اند. به عبارتی، همانطورکه تجربه گرایان قرن هیجدهم سعی داشتند همین کار را انجام  دهند، وقتی که تلاش می‌کردند مفاهیم صلبی در واژگانی از  مقاومت و یا ادارک فاصله را در واژگانی از تجربه ی حرکت ‌های چشم توضیح دهند، هوسرل در نظر داشت شهودهای انضمامی ‌را تحت مفاهیم کلیدی شناختی قرار دهد، علاوه بر اینکه پدیدارشناسی را به عنوان تجربه گرایی بینادین تلقی کند. با این وجود، بعد از چاپ پژوهش های منطقی، او خیلی زود متوجه شد که مرتکب این اشتباه شده است که پدیدارشناسی را در واژگانی از روان شناسی توصیفی بکار گرفته است (درحالیکه روان شناسی به عنوان علم تجربی فهمیده  شود)، درواقع، چه وقتی چه چیزی تحلیل ذوات (Wesensanalyse) یا شهود مشاهده ذوات (Wesenserschauen)  بود. از سال 1902 بدین سو، او تلاش مجدانه برای تصحیح دریافت اشتباه اش از روان شناختی در همان معنا را داشت، در عوض، او ایده پیشینی را تعقیب می‌کرد که توصیف ماهوی (ایدتیک) در آن هیچ روشی مرتبط با جزئی بودن (یا haeccitas  یا thisness) تجربیات واقعی را نداشت. این موضوع موجب شد تا هوسرل پدیدارشناسی را در واژگانی از سنت فلسفه ایدئالیسم استعلایی بازیابی کند، که سابقه آن را نه تنها به کانت بلکه بطور برجسته و با اهمیتی، به خصوص به این اندیشه دکارت می‌رساند که سوبژکتیویته منطقِ خود را کشف کرد که مطابق آن [چیزی] نمی‌تواند اندیشده شود مگر در بنیادی ترین شک ‌ها. او قرائتی از ایدنالیسم استعلایی را تقلید کرد [بدین ترتیب که]: هیچ چیزی به عنوان شی فی نفسه وجو ندارد، مگر وجود و ابژکتیویته ای که باید همچون حاصل اکتسابات سوبژکتیو باشد و بدون آنها نمی‌تواند اندیشده شود. او در 1908 بر این موضوع تاگید کرد که پدیدارناسی استعلایی پدیدارشناسی آگاهی تقویم [26] است.  بنابراین او در 1924 اشاره می‌کند به جشن یادبود دویستمین سالروز تولد کانت در دانشگاه فرایبورگ که گفت: «به رغم تمامی دور دستی از مفروضات بنیادین کانت مسائل و روش ‌ها وجود دارد که به یک نیست ذاتی آشکاری بین فلسفه خودش و فلسفه کانت هدایت شان می‌کند، چراکه او کسی است که قائل به واژه استعلایی بود». او خودش را بنیاد گرفته از کانت، چالشی نوعاً تعبیری قرن نوزدهمی از او به عنوان روان شناس صورت های پیشینی از آگاهی انسانی می‌دید. درواقع، او باور داشت که گامی فراتر از کانت و هیوم با ایضاح معنای درست امر پیشینی به عنوان ساختارهای ذهنی درونی برداشته است ، اما با ارجاع به دامنه ذات، به آنچه ضرورتاً شامل ماهیت چیزی به عنوان همان نوع از آن چیزی است که هست.

درحالت مشابه، هوسرل می‌خواست آنچه او ادراک می‌کرد تا بصیرت های استعلایی رنه کارت (1599-1650) بخصوص در رساله تأملات در فلسفه اولی، بصیرت هایی که متعاقباً در لاک دفاعی طبیعت گرایی جان لاک و اخلافش گم شد.  تقلید هوسرل از دکارت صراحتاً در ابتدای درسگفتارهای پاریسِ 1929، آنجاکه برنامه اش که تقریباً «دکارت گرایی جدید» بود مشخص می‌شد.

هوسرل در دوران بلوغ کاریش به صراحت از قرائت بنیادی ایدئالیسم استعلایی دفاع کرد تاجائیکه [مدعی شد] تمام وجود و معنا حاصل اگوی استعلایی است و خصوصاً بطور بیناسوبژکتیو کثرتی از تجسمات، یعنی نسبت اگوها هم حاصل جهان و هم تجسم یافته از آن است. حیات دانایی بمثابه حیات معنا، از آن جهت که همواره ذاتی بسیار ابژه محور است رهیاب می‌شود. اما روش های مختلفی در اینکه اشیاء در تجربه کننده حضور دارند و حالات مختلفی از ابژه داشتن (همانطور که هوسرل می‌گوید) همبسته با گرایشات شناختی مختلفی نظیر باور داشتن، حکم کردن، دانستن وجود دارد. او صراحتاً پدیدارشناسی را به عنوان مطالعه نظام مندی از همبستگی های سوبژکتیویته با ابژکتیویته تعریف کرده است و آن ضرورتاً تحقیق همبسته ‌ها است.

اپوخه پدیدارشناسی و تقلیل

هوسرل در اواخر آثارش از 1905 به بعد، بین رویکرد استعلایی و فلسفی و رویکرد طبیعی فرق گذاشت. مطابق به آنچه جهان و صورتهای داده شده آن بعنوان اینجادر دست ما است. رویکرد فلسفی وقتی بوجود می‌آید که ما رویکرد طبیعی را به عنوان امری ساده لوحانه می‌پذیریم. هوسرل این عبارت را از شکاکان یونانی به عاریت گرفته شده و آنرا شکسته و بریده همراه با رویکرد طبیعی، اپوخه (لفظاً کنترل کردن یا به حالت تعلیق درآوردن ، اما توسط فیلسوفان یونان باستان در معنای تعلیق حکم بکار برده شده است) نام گذاری کرده است.  هوسرل اپوخه را به عنوان یک امتناع خاص از حکم دادن (ایده ها1 بخش 32 و Hua 3/1: 55)، انتزاع (Enthaltung)، بین هلالین گذاشتن (Einklammerung) یا خارج کردن از نقش (ausser Spiel zu senzen). مطابق با اپوخه، با ابژه ‌ها و محتویات تجربه هم اکنون می‌توانیم به عنوان پدیده رفتار کنیم: بنابراین، در شیوه تقلیل پدیدارشناختی، هر تجربه روانشناختی پاسخی است به پدیده نابی که ذات حلولی اش (بطور جزئی در نظر بگیرید) را به مثابه دادگی مطلق  نشان می‌دهددر ایده ‌ها، هوسرل، از اپوخه به عنوان تصمیمی حاصل از رهایی ذهن، تعلیق باور مولفه ‌‌ها یا ملاحظات به تجربیات التفاتی، حذف بین هلالینی که او نظریه عمومی (Generalthesis) می‌خوانند،که فرض را بر وجود جهان می‌گذارد، همانطورکه ما می‌توانیم روی چیزی تمرکز کنیم که صرفاً به عنوان آنچه بطور حلولی داده شده است  و با باور ساده از موجودیت اش یا در دم-دست بودن (Vorhandenheit) اش اغوا نمی‌شویم است. این موضوع شبیه به کاری است که دکارت در شک روشی اش انجام داد. اما هوسرل معتقد بود قرائت اش الزاماً هدفی متفاوت دارد، علاوه بر اینکه اساساً اصراری به شک نداشت، بلکه او آنرا تمرینی خاص برای اپوخه به عنوان امتناع از حکم و بهبود کارکرد خاصی می‌دانست. حال هوسرل این رویکرد جدید را استعلایی می‌خواند. او آنرا همان بداهت[38] (Selbstverstandlichkeit) جهان در خصوص آنچه هوسرل بطور برجسته وجودِ حسی (Seinssinn) جهان می‌نامید، هستی و دلالت اش، به هر طریقی، و به همان شیوه انجامی ‌که کارکرد طبیعی مان در پذیرش جهان یا باورِ جهان می‌نامیم، همان چیزی است که هستی معنا می‌شود. اما آن تاثیر به سزایی بر آگاهی مان به آگاهی خودمان دارد که منجر به نوعی شک در اگو همراه با جنبه ای از فعل به عنوان ناظر غیرمشارکتی معطوف به قصد فعلیت طبیعی حیات آگاهانه دارد. وقتی ما تجربیاتمان و ابژه ‌ها را در دادگی خودشان یا حلول شان (در معنای هوسرلی) درک می‌کنیم، او می‌گوید، [در این حالت] ما به ساحل پدیدارشناسی رسیده ایم. وقتی که چنین است هستی ها همچنان به استعلاء ارجاع می‌یابند. ابژه های ادارکی ما همچنان به نحوی به جهان استعلاء منتقل می‌شوند و برچسبی بر آنها زده شده است: نسبت –خودش –به –چیزی –استعلاء می‌یابد... یک مشخصه درونی از پدیدار است (IP, p.35; Hua 2:46)  که به جهانی از پدیدار محض رهنمون می‌شود که آن چیزی است که خود-داده است، و بنابراین درون ناحیه بداهت قرار دارد.

-----------------------------------------------------------------

[11] directedness

[12] aboutness

[19] phenomenological reflection

26-constituting consciousness

[38] obviousness

چرا پدیدارشناسی؟

سؤالی که ممکن است مطرح شود اینست که اصلاً چه نیازی به پدیدارشناسی داریم؟ به قول اسپیلگبرگ «اگر پدیدارشناسی بداعتی دارد این بداعت در کجاست؟» (جنبش پدیدارشناسی: 1026) و «روش پدیدارشناسانه چه افاداتی می‌تواند بکند که سایر روش‌‌ها نمی‌توانند به همان خوبی یا بهتر از آن ارائه کنند، اگر اصلاً چنین افاداتی از این روش بر می‌آید؟» (همانجا) خود او چنین پاسخ می‌دهد: «پژوهش درباره‌ی پدیدارهای خاص با شیوه تحلیلی و توصیفی کاری است که رویکردهای دیگر-اعم از فلسفی، علمی و هنری- با توفیق چشمگیری آن را در پیش گرفته‌اند، اما پدیدارشناسی چنین کاری را بطور آگاهانه، سنجیده، بکار گرفته است» (جنبش پدیدارشناسی: 1027) شاید مهمترین نکته درباره روش پدیدارشناسی حرمت‌گذاری فلسفی به شیء همچون چیزی که باید بسوی او رفت و او را به سخن آورد، نه روشی از پیش‌ تعیّن‌یافته که باید در قالب خاص تعلیل و تحلیل شود، از همین‌روی روش پدیدارشناسی تخطی آگاهانه از «هنجار در زمانه‌ای قرین تقلیل گرایی، دلیل وجودی پدیدارشناسی به‌هنگام زایش آم بود.»(جنبش پدیدارشناسی: 1028) (همچنین نگ پدیدارشناسی چیست؟ دارتیگ: 11-10)

تاریخ پدیدارشناسی نشان می‌دهد به تعداد پدیدارشناسان ارائه تعریفی از پدیدارشناسی امکان‌پذیر است؛ علاوه بر اینکه «پدیدارشناسی به عنوان ابزاری برای کارهای به غایت مختلف بکار گرفته شده است» (جنبش پدیدارشناسی: 979)، از موضوع آگاهی، ادراک، اخلاق، وجود خاص انسان، وجودشناسی، همه و همه نشان می‌دهد که تعریف پدیدارشناسی در قالب معین کاری به غایت دشوار است. با این همه، برخی پدیدارشناسی را «قاعده‌ای کلی است تا تنها چیزی که در ساحت انسان بطورکلی ظهور می‌یابد مورد بحث فلسفی قرار گیرد.»(جزوی دکتر خاتمی: 1385: 22) دانسته‌اند. در مدخل پدیدارشناسی هوسرل در دایره المعارف بریتانیکا از هدف پدیدارشناسی تبیین کافی آگاهی بشر و نشان دادن آنست که فلسفه چیزی بجز علم آگاهی نیست.

در یک دسته بندی سه جریان عمده در پدیدارشناسی وجود دارد:

  1. جریان تقویمی[1] که دغدغه عمده آن مسئله آگاهی است. مانند ارون گوریچ که تلاش کرد نشان دهد پدیدارشناسی آگاهی قوام بخش است.
  2. جریان اگزیستانسیال که داعیه آن توصیف وجود انسان است. مانند هایدگر و سارتر که به توصیف وجود خاص انسانی می پردازند.
  3. جریان ذات گرا که داعیه آن کشف ذوات است. افرادی مانند شواتز که در تدوین جامعه شناسی از پدیدارشناسی استفاده کرده است. (خاتمی، درس گفتار های پاییز1385: 20)

مطمئناً هوسرل را باید در جریان اول این دسته بندی قرار دهیم و او را باید مؤسس پدیدارشناسی بنامیم. هرچند برانتانو و نقش مهمی در شکل گیری پدیدارشناسی داشته است لیکن موفق به تاسیس پدیدارشناسی نشد. آنچه درباره هوسرل می‌ توان گفت آنست که او «دریافت کاملاً پرورده‌ایی از پدیدارشناسی» (جنبش پدیدارشناسی: 980) داشت.



[1] Constitutive   

چرا پدیدارشناسی؟

سؤالی که ممکن است مطرح شود اینست که اصلاً چه نیازی به پدیدارشناسی داریم؟ به قول اسپیلگبرگ «اگر پدیدارشناسی بداعتی دارد این بداعت در کجاست؟» (جنبش پدیدارشناسی: 1026) و «روش پدیدارشناسانه چه افاداتی می‌تواند بکند که سایر روش‌‌ها نمی‌توانند به همان خوبی یا بهتر از آن ارائه کنند، اگر اصلاً چنین افاداتی از این روش بر می‌آید؟» (همانجا) خود او چنین پاسخ می‌دهد: «پژوهش درباره‌ی پدیدارهای خاص با شیوه تحلیلی و توصیفی کاری است که رویکردهای دیگر-اعم از فلسفی، علمی و هنری- با توفیق چشمگیری آن را در پیش گرفته‌اند، اما پدیدارشناسی چنین کاری را بطور آگاهانه، سنجیده، بکار گرفته است» (جنبش پدیدارشناسی: 1027) شاید مهمترین نکته درباره روش پدیدارشناسی حرمت‌گذاری فلسفی به شیء همچون چیزی که باید بسوی او رفت و او را به سخن آورد، نه روشی از پیش‌ تعیّن‌یافته که باید در قالب خاص تعلیل و تحلیل شود، از همین‌روی روش پدیدارشناسی تخطی آگاهانه از «هنجار در زمانه‌ای قرین تقلیل گرایی، دلیل وجودی پدیدارشناسی به‌هنگام زایش آم بود.»(جنبش پدیدارشناسی: 1028) (همچنین نگ پدیدارشناسی چیست؟ دارتیگ: 11-10)

تاریخ پدیدارشناسی نشان می‌دهد به تعداد پدیدارشناسان ارائه تعریفی از پدیدارشناسی امکان‌پذیر است؛ علاوه بر اینکه «پدیدارشناسی به عنوان ابزاری برای کارهای به غایت مختلف بکار گرفته شده است» (جنبش پدیدارشناسی: 979)، از موضوع آگاهی، ادراک، اخلاق، وجود خاص انسان، وجودشناسی، همه و همه نشان می‌دهد که تعریف پدیدارشناسی در قالب معین کاری به غایت دشوار است. با این همه، برخی پدیدارشناسی را «قاعده‌ای کلی است تا تنها چیزی که در ساحت انسان بطورکلی ظهور می‌یابد مورد بحث فلسفی قرار گیرد.»(جزوی دکتر خاتمی: 1385: 22) دانسته‌اند. در مدخل پدیدارشناسی هوسرل در دایره المعارف بریتانیکا از هدف پدیدارشناسی تبیین کافی آگاهی بشر و نشان دادن آنست که فلسفه چیزی بجز علم آگاهی نیست.

در یک دسته بندی سه جریان عمده در پدیدارشناسی وجود دارد:

  1. جریان تقویمی[1] که دغدغه عمده آن مسئله آگاهی است. مانند ارون گوریچ که تلاش کرد نشان دهد پدیدارشناسی آگاهی قوام بخش است.
  2. جریان اگزیستانسیال که داعیه آن توصیف وجود انسان است. مانند هایدگر و سارتر که به توصیف وجود خاص انسانی می پردازند.
  3. جریان ذات گرا که داعیه آن کشف ذوات است. افرادی مانند شواتز که در تدوین جامعه شناسی از پدیدارشناسی استفاده کرده است. (خاتمی، درس گفتار های پاییز1385: 20)

مطمئناً هوسرل را باید در جریان اول این دسته بندی قرار دهیم و او را باید مؤسس پدیدارشناسی بنامیم. هرچند برانتانو و نقش مهمی در شکل گیری پدیدارشناسی داشته است لیکن موفق به تاسیس پدیدارشناسی نشد. آنچه درباره هوسرل می‌ توان گفت آنست که او «دریافت کاملاً پرورده‌ایی از پدیدارشناسی» (جنبش پدیدارشناسی: 980) داشت.



[1] Constitutive   

روش پدیدارشناسی هوسرل

پدیدارشناسی هوسرل در صدد مشخص کردن جهت گیری پرسش اصلی و ملازم با استعلاء در علم و فلسفه بود. او بر این باور بود که روش پدیدارشناسی او را در تبیین ساختار پیشینی تجربه انسانی یاری خواهد کرد. او با توسل به شیوه «علم متقن» در صدد بود تا اصول بنیادی تجربه و ادراک را آشکار ساخته و بدین ترتیب راه را برای فلسفه اولی که مبتنی بر دلیل قطعی بود آماده سازد. بدین طریق او با در نظر گرفتن تجربه به عنوان نقطه آغاز حرکتش ساختار ذاتی (یعنی کیفیات و صفاتی که بدون آنها یک شیء نمی‌تواند خودش باشد)، یا تجربه ذهنی می‌خواست تجربه را تبیین کند تا زمینه‌ای برای نظام بخشیدن به محتوای تجربه انسانی فراهم آورد. با بکار بستن روش پدیدارشناسی به مثابه علم متقن باعث شد تا ذوات مثالی و ذهنی همان ابتداء و حتی پیش از وضع هرگونه قضیه وجودی آشکار شوند، یعنی آنها پیش از تجربه و ادراک ما بوسیله تلقی‌ها، گرایشات، احساسات و قضاوت‌های ما شکل می‌ گیرند. از این رو، هوسرل بر این باور بود که پدیدارشناسی هم علم متقن و تأملی (انعکاسی[1]) است و هم فلسفه اولی است، چون جهت‌گیری اصلی آن متوجه چیزی است که آنرا «اشیاء فی نفسه» می‌نامید.

در واقع هوسرل درصدد بود تا فلسفه را به صورتی تأملی و از طریق روش پدیدارشناسی، بر اساس قطعیت لازم بنیاد نهد تا اصول بنیادین تجربه را آشکار کند. بدین ترتیب، پدیدارشناسی هوسرل ابزاری است که بواسطه آن موضوعات احتمالی و دلبخواهی حذف شده تا تنها موضوعات مطلق و ضروری علم باقی بماند. درواقع، هوسرل به شکلی تاملی به طرف معرفتِ موجود ذاتی کشانده شد و تعمداً نسبت به جهان موثق و مسلم محسوس که تنها قضاوت‌های وجودشناسانه شخصی را نشان می‌دهد صرف نظر کرد. از همین رو برای هوسرل معرفتِ جهان محسوس فقط می‌تواند به عنوان علم به جزئیات در نظر گرفته شود و بنابراین احتمالی است. پس هرگز نمی‌تواند گزینه علم مطلقی باشد که قرار است بر بنیاد قطعیتِ مطلق استوار شود. این موضوع برای روش او یعنی تعلیق حکم «اپوخه»، یعنی تأویل پدیدارشناسانه، بسیار لازم و ضروری است.

هوسرل عقیده داشت که تحقیق فلسفی فقط باید به عالی ترین حقایق یعنی ذوات و ماهیات تعلق بگیرد،حقایقی که در هر مرحله از تکامل مفاهیم، یعنی ایده های عقلی قابل بررسی و اثبات بوده و از این رو به توسعه و تکامل فلسفه اولی و علمی و دقیق یاری برساند.

توجه داریم که به نظر یکی از مفسران هوسرل، یکی از اساسی ترین جنبه های روش پدیدارشناسی هوسرل این بود که خود را از هرگونه قضاوت ها وجودشناسانه در خصوص جهان محسوس که متعلق علم به جزئیات بود رها می‌ کند و معتقد بود تحقیقات فلسفی به روش پدیدارشناسی تنها به عالی ترین حقایق یعنی تنها به ذوات و ماهیات مربوط می‌ شوند. لذا درک این موضوع که جست و جوی هوسرل برای دستیابی به قطعیت و یقین باعث روگردانی او از جهان محسوس و روی آوردن به قلمرو ذوات و ماهیات برای فهم مهم ترین ویژگی روش پدیدارشناسی یعنی همان تعلیق حکم، «اپوخه» یا تاویل پدیدارشناسانه از دیدگاه طبیعی لازم و ضروری است.

این تلقی مردم که عموماً شک ندارند جهانی مستقل از آگاهی آنان وجود دارد و این نکته که بر اساس آن جهان زندگی از لحاظ وجودی در حیطه آگاهی یک فرد مسلم گرفته می‌ شود، آگاهی که بر اساس آن می‌توان جهان‌های دیگر مانند جهان علم حساب را تصور نماییم، همان دیدگاه طبیعی خوانده می‌ شود. در این دیدگاه جهان زمان‌مند، مکان‌مند و واقعی به‌عنوان جهان خارجی که دارای وجودی مستقل از ادراک ما از جهان مشترک است، را می‌ پذیریم.(هوسرل، ایده ها: 31-30)

هوسرل تذکر می‌دهد این نظر کلی فرضی است که نباید ما را به سوی تمایز مطلق میان ذهن و عین رهنمون شود، آن چنان که گویی در جهان متمایز و مجزا و مستقل از یکدیگرند. یکی جهان بیرونی، عینی و ابژکتیو و دیگری جهانی درونی، ذهنی و سوبژکتیو. این نگرش در تبیین عنصر مهم روش هوسرل ما را یاری می‌ رساند. مراد او از بکار بستن مفهوم «التفات» نیز همین است. هوسرل در کوششی برای اجتناب از فرض های متافیزیکی و وجودشناسانه در خصوص دو واژه «سوژه» و «ابژه» به اصل واژه یونانی ارجاع می‌ دهد و بر حسب جنبه اصلی یا «جنبه معنی بخشی» یا نوئزیس و جنبه مورد التفات یا «موضوع ، آن چنان که متعلق ادراک و تجربه ما واقع می‌ شود» یا نوئما از ادراک و تجربه التفاتی سخن می‌ گوید. لذا روح تحقیق پدیدارشناسی به تحلیل ساختار التفات ادراک و تجربه رهنمون می‌شود.

این شیوه هوسرل امکان متمایز کردن دو جنبه ادراک، یعنی ادراک سوبژکتیو و  ادراک ابژکتیو را فراهم می‌ سازد، بطوری که ادراک سوبژکتیو، تجربه ایی ذهنی و اختصاصی بوده که امکان تایید یا نفی دیگران در آن فراهم نیست، اما ادراک ابژکتیو چنان است که امکان تایید و نفی دیگران در آن فراهم است.بطوری که این تجربه اخیر به ما می‌قبولاند که تجربه ما امری مشترک است. شیوه ای است که بوسیله آن غالباً جنبه کلی تجربه را آشکار می‌سازد. لذا منظور از درون پردانتز قرار دادن روی کردن به ساختار ذاتی و واقعی تجربه است و بدین ترتیب دیگر ساختارهای وجودی و اخلاقی مورد بررسی قرار نمی‌ گیرد. بنابراین هدف از دراخل پرانتز قرار دادن نگرش طبیعی این است که پدیدارشناس بتواند از ساختار اولی و پیشینی آگاهی معرفت بیشتری کسب کند.(ایده ها، 32-31)

وقتی نگرش طبیعی تعلق می‌ شود آن گاه هوسرل از فن تخیلی موسوم به «توهم آزاد» استفاده می‌کند تا روش اختیاری و اتفاقی را از روش های قطعی وضروری که تجربه ما در آنها متعین می‌ شود متمایز سازد. این شیوه به هوسرل اجازه می‌ دهد تا با ذوات و ماهیات کلی و مثالی آشنا شود. ذواتی که حاکم بر فهم تجربی ما از جهان هستند(ایده ها: 69) نمونه ای از توهم آزاد این است که مثلاً هر چیزی بدون ویژگی های اصلی یا ذاتی خود شبیه چه چیزی خواهد بود؟ برای مثال مثلث قائم الزاویه را در نظر بگیرید، این مثلث بدون داشتن یک زاویه قائمه دیگر مثلث قائم زاویه نخواهد بود، درحالیکه زوایای دیگر مثلث هر طوری می‌خواهد باشد. بنابراین توهم  آزاد اجازه تمرکز بر روی محتوای خارجی و نوئماتیک بلکه روی روابط ذاتی ادراک و تجربه را می‌دهد.

اهمیت این تمایز وقتی روشن می‌ شود که درک تاویل و تفکر ضدساختارگرایانه را بتوان با این نگرش تبیین کرد. چراکه این نوع کوشش فکری، کوششی دائمی و پیوسته برای فهم ویژگی های التفاتی تجربه هستند. اگر معنای عبارتی مشروط به عمل معنابخشی یا نوئتیک نویسنده باشد، در آن صورت مسائل هرمنوتیکی چهره خودش را نشان می‌ دهد.چرا که ممکن است همان متن طوری دیگری قرائت و بازخوانی شود.هوسرل دریافته بود که هرگاه التفات به عبارتی مفید آن معنا باشد در این صورت سراسر تحقیقات مربوط به ساختار ذاتی اعمال التفاتی ذات و حقیقت معنای آن را آشکار خواهد کرد.هوسرل برای راه یابی تاملی و انعکاسی به درون معنا و فهم ذات و حقیقت آن در صدد برآمد تا اقوال و عقاید التفاتی خاص خود را درون پرانتز قرار دهد و از طریق شهود پیشینی با حلول ذاتی مواجه شود.در واقع روشن نمودن ساختار التفاتی ادراک و تجربه همچون ریسمانی است که تمام آثار هوسرل را بهم پیوند می‌ دهد. در تمام  این تلاش فلسفی، هوسرل به روش متمرکز است.

توجه هوسرل به روش تاثیری است که او از دکارت و کانت اخذ کرده است. تاکید هوسرل به حذف تمامی موارد غیرقطعی و احتمالی نشان او تاثیر دکارت دارد و مانند کانت نظریه پردازی متافیزیکی را به دلیل رجوع به تحقیق در مورد ذهنیت و سوبژکتیوبته رها کرد. بررسی عقلی درباره مقوله استعلایی و ذوات و حقایق معنوی که پارامترهای رویارویی تجربه محدود ما را با جهان مشخص می‌ سازد نیازمند روشی دقیق است تا مرکز و محور اصلی تحقیق را حفظ کند.

آنچه روش پدیدارشناسی هوسرل را از سایرین متمایز می‌ کند توجه او به صرف روش نبوده است، بلکه توجه او به تامل انعکاسی است که مدخل ادراک و تجربه حلولی و دورنی است. از این رو تاویل پدیدارشناسانه هوسرل از نگرش طبیعی به عنوان ویژگی پدیدارشناسی، او را قادر می‌ سازد تا فرض های وجودشاسانه و متافیزیکی را که مانع تحقیق انعکاسی پیشینانش و سدی در برابر ورود به ذهنیت انسانی بودند درون پردانتز قرار دهد و از نظر هوسرل کوجیتوی دکارت غرق در فرض های وجودشناسانه و علِّی بود. انکار رابطه علِّی و ضروری میان سوژه و ابژه از سوی هیوم باعث شک هوسرل نسبت به تبیین کافی درباره عمل متقابل بین این دو شده است. هرچند جهت گیری تحقیق هیوم به سوی خود اشیاء دارای همان روح تحقیق پدیدارشناسانه است اما او خود را نتوانست از فرض های طبیعت گرایانه لاک و برکلی رها سازد. این تجربه گرایان براساس دیدگاه طبیعی خود استدلال می‌ کردند و به همین دلیل قادر به رها شدن از قید نگرش های بنیادین وجودی در خصوص امور پدیداری نبودند.

تصور انقلابی کانت نشان داد که شکاکیت هیومی می‌ توانست از طریق بررسی عمیقتر ذهنیت شبه استعلایی غلبه پیداکند. مقوله های صوری مربوط به رویاروی تجربی ما با جهان می‌ توانست در اینجا نمودار شود. هرچند کانت برای بازکردن راه ایمان می‌ خواست عقل را کنار بزند تا راه را برای نظریه پردازی های متافیزیکی بازکند، هوسرل معتقد بود با نظریه های متافییزیکی را باید با دلایل قطعی و یقینی خود توسعه دهد.

هوسرل یاد آوری می‌ کند که سرچشمه عینیت عبارت است از رویارویی بی واسطه با جهان و این موضوع، صرفاً به وسیله روش های استعلایی قابل دستیابی است. برای رسیدن به این عینیت لازم است هر کس خود را از اذهان و نفوس و مسلمات شخصی، احتمالات و گمان ها رها سازد و ویژگی فردی تنها هنگامی قابل دریافت است که بتوانیم سرچشمه ساختارهای نوئتیک آنها را آشکار سازیم. به این گفته توجه کنید: «هرچند انسان ها فی حدذاته عاقل هستند ولی بر بنیاد انواع کاملاً متفاوتی از تجربه تعقل آنها نیز جنبه های کاملاً متفاوتی پیدا می‌ کند.»، در واقع به نظر می‌ رسد تمامی ما دارای جنبه های عقلانی یکسانی هستیم اما گرایشات، تصورات، نگرش ها و مسلمات فردی مان آنها را به نحوی از انحاء از مسیر حقیقی شان دور کرده است. از این رو کاربرد روش های پدیدارشناسانه این است که چارچوب های زبان و تجربه مشترک را تحلیل و به یک وجه مشترک قابل فهم تبدیل می‌کند


منبع: (خلاصه ایی از مقاله) پدیدارشناسی و فلسفه تطبیقی، دیوید ادوراد شانر، ترجمه حسین سلیمانی، مجله فرهنگ، شماره 42، سال 1380.

[1] reflective

 
  BLOGFA.COM