پدیدارشناسی هوسرل در صدد مشخص کردن جهت گیری پرسش اصلی و ملازم با استعلاء در علم و فلسفه بود. او بر این باور بود که روش پدیدارشناسی او را در تبیین ساختار پیشینی تجربه انسانی یاری خواهد کرد. او با توسل به شیوه «علم متقن» در صدد بود تا اصول بنیادی تجربه و ادراک را آشکار ساخته و بدین ترتیب راه را برای فلسفه اولی که مبتنی بر دلیل قطعی بود آماده سازد. بدین طریق او با در نظر گرفتن تجربه به عنوان نقطه آغاز حرکتش ساختار ذاتی (یعنی کیفیات و صفاتی که بدون آنها یک شیء نمی‌تواند خودش باشد)، یا تجربه ذهنی می‌خواست تجربه را تبیین کند تا زمینه‌ای برای نظام بخشیدن به محتوای تجربه انسانی فراهم آورد. با بکار بستن روش پدیدارشناسی به مثابه علم متقن باعث شد تا ذوات مثالی و ذهنی همان ابتداء و حتی پیش از وضع هرگونه قضیه وجودی آشکار شوند، یعنی آنها پیش از تجربه و ادراک ما بوسیله تلقی‌ها، گرایشات، احساسات و قضاوت‌های ما شکل می‌ گیرند. از این رو، هوسرل بر این باور بود که پدیدارشناسی هم علم متقن و تأملی (انعکاسی[1]) است و هم فلسفه اولی است، چون جهت‌گیری اصلی آن متوجه چیزی است که آنرا «اشیاء فی نفسه» می‌نامید.

در واقع هوسرل درصدد بود تا فلسفه را به صورتی تأملی و از طریق روش پدیدارشناسی، بر اساس قطعیت لازم بنیاد نهد تا اصول بنیادین تجربه را آشکار کند. بدین ترتیب، پدیدارشناسی هوسرل ابزاری است که بواسطه آن موضوعات احتمالی و دلبخواهی حذف شده تا تنها موضوعات مطلق و ضروری علم باقی بماند. درواقع، هوسرل به شکلی تاملی به طرف معرفتِ موجود ذاتی کشانده شد و تعمداً نسبت به جهان موثق و مسلم محسوس که تنها قضاوت‌های وجودشناسانه شخصی را نشان می‌دهد صرف نظر کرد. از همین رو برای هوسرل معرفتِ جهان محسوس فقط می‌تواند به عنوان علم به جزئیات در نظر گرفته شود و بنابراین احتمالی است. پس هرگز نمی‌تواند گزینه علم مطلقی باشد که قرار است بر بنیاد قطعیتِ مطلق استوار شود. این موضوع برای روش او یعنی تعلیق حکم «اپوخه»، یعنی تأویل پدیدارشناسانه، بسیار لازم و ضروری است.

هوسرل عقیده داشت که تحقیق فلسفی فقط باید به عالی ترین حقایق یعنی ذوات و ماهیات تعلق بگیرد،حقایقی که در هر مرحله از تکامل مفاهیم، یعنی ایده های عقلی قابل بررسی و اثبات بوده و از این رو به توسعه و تکامل فلسفه اولی و علمی و دقیق یاری برساند.

توجه داریم که به نظر یکی از مفسران هوسرل، یکی از اساسی ترین جنبه های روش پدیدارشناسی هوسرل این بود که خود را از هرگونه قضاوت ها وجودشناسانه در خصوص جهان محسوس که متعلق علم به جزئیات بود رها می‌ کند و معتقد بود تحقیقات فلسفی به روش پدیدارشناسی تنها به عالی ترین حقایق یعنی تنها به ذوات و ماهیات مربوط می‌ شوند. لذا درک این موضوع که جست و جوی هوسرل برای دستیابی به قطعیت و یقین باعث روگردانی او از جهان محسوس و روی آوردن به قلمرو ذوات و ماهیات برای فهم مهم ترین ویژگی روش پدیدارشناسی یعنی همان تعلیق حکم، «اپوخه» یا تاویل پدیدارشناسانه از دیدگاه طبیعی لازم و ضروری است.

این تلقی مردم که عموماً شک ندارند جهانی مستقل از آگاهی آنان وجود دارد و این نکته که بر اساس آن جهان زندگی از لحاظ وجودی در حیطه آگاهی یک فرد مسلم گرفته می‌ شود، آگاهی که بر اساس آن می‌توان جهان‌های دیگر مانند جهان علم حساب را تصور نماییم، همان دیدگاه طبیعی خوانده می‌ شود. در این دیدگاه جهان زمان‌مند، مکان‌مند و واقعی به‌عنوان جهان خارجی که دارای وجودی مستقل از ادراک ما از جهان مشترک است، را می‌ پذیریم.(هوسرل، ایده ها: 31-30)

هوسرل تذکر می‌دهد این نظر کلی فرضی است که نباید ما را به سوی تمایز مطلق میان ذهن و عین رهنمون شود، آن چنان که گویی در جهان متمایز و مجزا و مستقل از یکدیگرند. یکی جهان بیرونی، عینی و ابژکتیو و دیگری جهانی درونی، ذهنی و سوبژکتیو. این نگرش در تبیین عنصر مهم روش هوسرل ما را یاری می‌ رساند. مراد او از بکار بستن مفهوم «التفات» نیز همین است. هوسرل در کوششی برای اجتناب از فرض های متافیزیکی و وجودشناسانه در خصوص دو واژه «سوژه» و «ابژه» به اصل واژه یونانی ارجاع می‌ دهد و بر حسب جنبه اصلی یا «جنبه معنی بخشی» یا نوئزیس و جنبه مورد التفات یا «موضوع ، آن چنان که متعلق ادراک و تجربه ما واقع می‌ شود» یا نوئما از ادراک و تجربه التفاتی سخن می‌ گوید. لذا روح تحقیق پدیدارشناسی به تحلیل ساختار التفات ادراک و تجربه رهنمون می‌شود.

این شیوه هوسرل امکان متمایز کردن دو جنبه ادراک، یعنی ادراک سوبژکتیو و  ادراک ابژکتیو را فراهم می‌ سازد، بطوری که ادراک سوبژکتیو، تجربه ایی ذهنی و اختصاصی بوده که امکان تایید یا نفی دیگران در آن فراهم نیست، اما ادراک ابژکتیو چنان است که امکان تایید و نفی دیگران در آن فراهم است.بطوری که این تجربه اخیر به ما می‌قبولاند که تجربه ما امری مشترک است. شیوه ای است که بوسیله آن غالباً جنبه کلی تجربه را آشکار می‌سازد. لذا منظور از درون پردانتز قرار دادن روی کردن به ساختار ذاتی و واقعی تجربه است و بدین ترتیب دیگر ساختارهای وجودی و اخلاقی مورد بررسی قرار نمی‌ گیرد. بنابراین هدف از دراخل پرانتز قرار دادن نگرش طبیعی این است که پدیدارشناس بتواند از ساختار اولی و پیشینی آگاهی معرفت بیشتری کسب کند.(ایده ها، 32-31)

وقتی نگرش طبیعی تعلق می‌ شود آن گاه هوسرل از فن تخیلی موسوم به «توهم آزاد» استفاده می‌کند تا روش اختیاری و اتفاقی را از روش های قطعی وضروری که تجربه ما در آنها متعین می‌ شود متمایز سازد. این شیوه به هوسرل اجازه می‌ دهد تا با ذوات و ماهیات کلی و مثالی آشنا شود. ذواتی که حاکم بر فهم تجربی ما از جهان هستند(ایده ها: 69) نمونه ای از توهم آزاد این است که مثلاً هر چیزی بدون ویژگی های اصلی یا ذاتی خود شبیه چه چیزی خواهد بود؟ برای مثال مثلث قائم الزاویه را در نظر بگیرید، این مثلث بدون داشتن یک زاویه قائمه دیگر مثلث قائم زاویه نخواهد بود، درحالیکه زوایای دیگر مثلث هر طوری می‌خواهد باشد. بنابراین توهم  آزاد اجازه تمرکز بر روی محتوای خارجی و نوئماتیک بلکه روی روابط ذاتی ادراک و تجربه را می‌دهد.

اهمیت این تمایز وقتی روشن می‌ شود که درک تاویل و تفکر ضدساختارگرایانه را بتوان با این نگرش تبیین کرد. چراکه این نوع کوشش فکری، کوششی دائمی و پیوسته برای فهم ویژگی های التفاتی تجربه هستند. اگر معنای عبارتی مشروط به عمل معنابخشی یا نوئتیک نویسنده باشد، در آن صورت مسائل هرمنوتیکی چهره خودش را نشان می‌ دهد.چرا که ممکن است همان متن طوری دیگری قرائت و بازخوانی شود.هوسرل دریافته بود که هرگاه التفات به عبارتی مفید آن معنا باشد در این صورت سراسر تحقیقات مربوط به ساختار ذاتی اعمال التفاتی ذات و حقیقت معنای آن را آشکار خواهد کرد.هوسرل برای راه یابی تاملی و انعکاسی به درون معنا و فهم ذات و حقیقت آن در صدد برآمد تا اقوال و عقاید التفاتی خاص خود را درون پرانتز قرار دهد و از طریق شهود پیشینی با حلول ذاتی مواجه شود.در واقع روشن نمودن ساختار التفاتی ادراک و تجربه همچون ریسمانی است که تمام آثار هوسرل را بهم پیوند می‌ دهد. در تمام  این تلاش فلسفی، هوسرل به روش متمرکز است.

توجه هوسرل به روش تاثیری است که او از دکارت و کانت اخذ کرده است. تاکید هوسرل به حذف تمامی موارد غیرقطعی و احتمالی نشان او تاثیر دکارت دارد و مانند کانت نظریه پردازی متافیزیکی را به دلیل رجوع به تحقیق در مورد ذهنیت و سوبژکتیوبته رها کرد. بررسی عقلی درباره مقوله استعلایی و ذوات و حقایق معنوی که پارامترهای رویارویی تجربه محدود ما را با جهان مشخص می‌ سازد نیازمند روشی دقیق است تا مرکز و محور اصلی تحقیق را حفظ کند.

آنچه روش پدیدارشناسی هوسرل را از سایرین متمایز می‌ کند توجه او به صرف روش نبوده است، بلکه توجه او به تامل انعکاسی است که مدخل ادراک و تجربه حلولی و دورنی است. از این رو تاویل پدیدارشناسانه هوسرل از نگرش طبیعی به عنوان ویژگی پدیدارشناسی، او را قادر می‌ سازد تا فرض های وجودشاسانه و متافیزیکی را که مانع تحقیق انعکاسی پیشینانش و سدی در برابر ورود به ذهنیت انسانی بودند درون پردانتز قرار دهد و از نظر هوسرل کوجیتوی دکارت غرق در فرض های وجودشناسانه و علِّی بود. انکار رابطه علِّی و ضروری میان سوژه و ابژه از سوی هیوم باعث شک هوسرل نسبت به تبیین کافی درباره عمل متقابل بین این دو شده است. هرچند جهت گیری تحقیق هیوم به سوی خود اشیاء دارای همان روح تحقیق پدیدارشناسانه است اما او خود را نتوانست از فرض های طبیعت گرایانه لاک و برکلی رها سازد. این تجربه گرایان براساس دیدگاه طبیعی خود استدلال می‌ کردند و به همین دلیل قادر به رها شدن از قید نگرش های بنیادین وجودی در خصوص امور پدیداری نبودند.

تصور انقلابی کانت نشان داد که شکاکیت هیومی می‌ توانست از طریق بررسی عمیقتر ذهنیت شبه استعلایی غلبه پیداکند. مقوله های صوری مربوط به رویاروی تجربی ما با جهان می‌ توانست در اینجا نمودار شود. هرچند کانت برای بازکردن راه ایمان می‌ خواست عقل را کنار بزند تا راه را برای نظریه پردازی های متافیزیکی بازکند، هوسرل معتقد بود با نظریه های متافییزیکی را باید با دلایل قطعی و یقینی خود توسعه دهد.

هوسرل یاد آوری می‌ کند که سرچشمه عینیت عبارت است از رویارویی بی واسطه با جهان و این موضوع، صرفاً به وسیله روش های استعلایی قابل دستیابی است. برای رسیدن به این عینیت لازم است هر کس خود را از اذهان و نفوس و مسلمات شخصی، احتمالات و گمان ها رها سازد و ویژگی فردی تنها هنگامی قابل دریافت است که بتوانیم سرچشمه ساختارهای نوئتیک آنها را آشکار سازیم. به این گفته توجه کنید: «هرچند انسان ها فی حدذاته عاقل هستند ولی بر بنیاد انواع کاملاً متفاوتی از تجربه تعقل آنها نیز جنبه های کاملاً متفاوتی پیدا می‌ کند.»، در واقع به نظر می‌ رسد تمامی ما دارای جنبه های عقلانی یکسانی هستیم اما گرایشات، تصورات، نگرش ها و مسلمات فردی مان آنها را به نحوی از انحاء از مسیر حقیقی شان دور کرده است. از این رو کاربرد روش های پدیدارشناسانه این است که چارچوب های زبان و تجربه مشترک را تحلیل و به یک وجه مشترک قابل فهم تبدیل می‌کند


منبع: (خلاصه ایی از مقاله) پدیدارشناسی و فلسفه تطبیقی، دیوید ادوراد شانر، ترجمه حسین سلیمانی، مجله فرهنگ، شماره 42، سال 1380.

[1] reflective