در اين بخش ريلتن درباره تبين و نظريات مخالف بين رئاليسم و غيررئاليسم و پذيرش عامل هدايت کنندگي متافيزيک در تبين و نهايتاً راجع به ديدگاه رئاليست ها و غيررئاليست ها مي پردازد. اگر ما باور کنيم که تحليل تبيين فعاليتي بيطرفانه متافيزيکي نيست، پس بايد تاثير آن را در نزاع بين رئاليسم ها و غير رئاليسم ها مورد دقت قرار دهيم. ريلتن مي پرسد «رئاليست ها اگر بخواهند اطمينان خود را از «استنتاج به قصد بهترين تبيين» ]بيان دارد[ چه خواهند گفت؟ نوعاً يک رئاليست در باب جهان خارج مي گويد چنين جهاني از بهترين تبيين پايدار[1]، منسجم[2] و امثالهم و احساسمان[راجع به آن] حاصل آمده است. همچنين مطابق نظر رئاليست ها علم تقريبِ صدق تئوري هاي جاري مان است– چيزي شبيه مطابقت تقريبي[3] تحت يک تفسير تحت الفظي از جهان است. اين بهترين تبيين، پيش گويانه و موفقيت هاي درستکارانه علم است. چنين ادعاهايي به نوعي خاص

تائيد وجود ادعاهاي رئاليست ها را مشخص مي سازد.» در اينجا ريلتن به مشخصه اصلي و استدلال مشهور رئاليست ها اشاره مي کند.

 

ملاحظات علم معاصر همراه با واژگاني نظير سلولها، اتم ها، انرژي و چيزهايي شبيه اين تئوري ها نتيجه موفقيت هاي آزمايشات و ابداعات و موفقيت هاي دامنه داري است که عملاً رخ داده است. شايد بتوان در نهايت تفسيري ناقص از چنين ترم هاي نظري را بپذيريم. در آن صورت احکام شامل آنها را نيز بايد پذيرفت. به نظر ريلتن رئاليست کسي است که «حداقل تعدادي از ترم هاي نظري را بصورت لفظ به لفظ[4] تفسير و حفظ مي کند و معتقد است ما دلايل خوبي براي باور چنين ترم هاي تحت الفظيِ درست[5] در دست داريم.» در مقابل غيررئاليست ها دو گونه موضع گيري دارند دسته ايي از غير رئاليست ها ترم هاي نظري[6] را بطور لفظي تفسير نمي کنند و چنين ترم هاي نظري راکه بطور لفظ به لفظ داراي ارزش صدق باشند را مورد تاييد قرار نمي دهند. دسته دوم غيررئاليست ها تفسير هاي ترم هاي نظري را بطور لفظي حفظ مي کنند عليرغم اينکه مدعي اند براي چنين واژگان نظري، دلايل علمي مناسبي در باورداشتن آنها بطور لفظي درست در دست نداريم .

غيررئاليسم نوع اول مستقيماً در برابر رئاليسم دلالت شناسانه[7] معمولاً در يک پس زمينه تئوري تجربي بدين معناست که تنها احکام علمي همراه با الزامات دوره هاي ممکن و واقعي از تجربه داراي محتوي شناختي اصيلي هستند. و تاجائيکه آنها چنين الزاماتي را همراه دارند، محتوي شناختي اصيلي را دارا مي باشند. چنين ديدگاهي بطور عمومي مشروط به وضع امور[8] است نه [اينکه صرفاً] مشاهده چيزي باشد. ريلتن به اين نکته اشاره مي کند که «محتوي هر جمله [/حکم] نظامي از جملات متفاوت از جهان قابل مشاهده را که صدق جملات را مي سازد، به همراه دارد، البته تاجائيکه هيچ تفاوت و هيچ حکم اصيلي صرفاً در انواع غيرشناختي[9] تابع زباني وجود نداشته باشد»، ريلتن خاطر نشان کرده است « اين استدلال رئاليست ها در دفاع از استدلالي است که براي زبان قابل يادگيري مطرح است. يعني يک نسبتي را با جهان، زبان و تئوري هاي علمي برقرار مي سازد. ريلتن خاطر نشان ميکند بايد از اينگونه مشاهده گرايي[10] غيررئاليستي که از واژه اثبات گرايي[11] و مشارکتش با ديدگاههاي دقيق تعريف شده تري از معيار مشاهده پذيري هستند اجتناب کرد.»

غيررئاليست هاي نوع دوم مي گويند گاهي اوقات دليل علمي خوبي براي باور محتواي لفظ به لفظ جملات نظري در دست داريم. يعني همه شواهد مشاهدتي و جملات]/احکام[ نظري، تفسيرهاي لفظي شامل ادعاهايي هستند که نه تنها شامل بخشي از تجربه، بلکه شامل چيزهاي علي الاصول مشاهدناپذيراند. بنابراين اين شواهد براي تئوريهايمان حداکثر در شواهدي صرفاً راجع به چيزهاي مشاهده پذير درست است.(constructiv emprism. Fan Frassen)ريلتن اينگونه غيررئاليست را غيررئاليسم لاادري[12] مي خوانند. خود را مشتاقانه علاقمند به اينگونه غير رئاليسم  مي خواند، و راهبرد استدلالي آنها را بسادگي مشاهده گرايي تشخيص مي دهد که داراي تفسير ناقص و جزوي از ارزش صدق هستند.

هر دو نوع غيررئاليست ها مي خواهند ثابت کند تمام توابع علمي[13] تئوريهاي اصيلي هستند، بي آنکه به ديدگاه حداکثري رئاليست ها يعني به قرائت قوي رئاليستي ها متمايل شوند. بطور مثال يک غيررئاليست ممکن است مايل باشد قضيه Craig براي اثبات اينکه ما مي توانيم اساساً از تئوري علمي در عطف به نظام تفسيري آن يک تئوري حداقلي اصل موضوعي شده ارائه دهيم. اين تئوري اصيل را تئوري مشاهدتي[14] مي گويند.

يک رئاليست نوعاً مي گويد تابع علمي وجود دارد که براي تئوريهاي غيرتقليلي[15] بکار گرفته مي شوند، در حاليکه نمي تواند بعنوان تئوري مشاهدتي مناسب بکار گرفته شود به خصوص تئوري غيرتقليلي تبيين هاي خوبي از تئوري هاي مشاهدتي انتظام[16] به حساب مي آيند. بنابراين نسبت هاي مشاهدتي ترکيب اجزاء شيميايي مي تواند توسط تئوريهاي خرد[17] ساختار اتمي و پيوندهاي اتمي آنها توضيح داده شوند. ريلتن تذکر داده است اگر ما واقعيت اتم ها، الکترونها و و امثالهم را نپذيريم بايد تعداد بي شماري از انتظام هاي مشاهدتي را ترک کنيم. بنابراين اين استدلال توسط استنتاج به قصد بهترين تبيين مي تواند به ما بگويد شواهد مشاهدتي از تئوريهاي مشاهدتي و باور به تئوري غيرتقليلي شده حمايت خواهد کرد.

در نظر ريلتن وظيفه ارزيابي اين استدلال ساده نمي باشد. و براي اين کار بايد چند مفهوم را مورد ارزيابي قرار دهيم. ريلتن در اينجا مشکل همزماني علت يک رويداد را مطرح مي کند و مي پرسد «در بحث استنتاج به قصد بهترين تبيين کداميک از اين علت ها را بايد تبيين کننده آن رويداد [خاص] تلقي کرد؟» مثال مورد نظر قطع برق اتاق کار در يک دفتر اداري است که همزمان با وقوع رعد و برق و قطع پايه ترانسفورماتور اتفاق افتاده است. در موضوع استنتاج به قصد بهترين تبيين، تبيين کننده بهتر بايد شواهد بيشتر را مورد تائيد قرار دهد. در اين مثال قطع پايه هاي ترانسفورماتور IBE بهتري نسبت به رعد و برق است، چون رئاليست ها معتقدند تقريبِ صدق[18] نظريه علمي تحت تفسير رئاليستي اش اين است که صرفاً موفقيت علمي آن يک انطباق کلي داشته باشد.

ريلتن سپس با يک برداشت رئاليستي از احتمالات پيشيني مي گويد: «از آنجائيکه تبيين هاي غير انطباقي نشان مي دهد تبيين کننده هايشان کمتر محتمل اند، بنابراين آنها بايد رويدادهاي بيشتر نسبت به رقبانشان حمايت کنند. اين شبيه به تئوري احتمال حداکثري[19] تائيد است. ريلتن در اينجا با اشاره به آراي Jeroold Aronson مي گويد اين نظر و اين مشکلات با معرفي احتمالات پيشيني واقع مي شوند. در حاليکه نظر ريلتن آن است که چطور اين استدلال در مقايسه با حمايت از تئوري اصلي بعنوان خلاف استقراء مشاهدتي بکار مي رود؟ و اين تئوري بهتر از تئوري مشاهدتي مي تواند جوابگوي اين مبحث باشد. ريلتن براي توضيح بيشتر کار را با يک مثال شروع مي کند: فرض کنيد انتظام هايي مشاهده شده ائي درباره ترکيبات شيميايي داريم، مثلاً فرض کنيد مي دانيم ساختار اتمي کريستالي کربن ، ساختار محکمتري نسبت به ساير ساختارهاي همين عنصر مي باشد، در اينجا در مي يابيم که تئوري مشاهدتي شامل بخشهايي مناسب از ارتباط انتظام ها مشاهدتي راجع به ترکيبات شيميايي است. در حاليکه تئوري اصلي مان مي خواهد شامل قرائتي غيرمحتمل از ساختار اتمي و مکانيزم هايي که دلالت بر اين قواعد دارند باشد و مي خواهد اين ارتباط شبيه را بسازد. اگر اين قواعد مشاهده شوند آنگاه تئوري اصلي نسبت به تئوري مشاهدتي بهتر کار خواهد کرد.

غيررئاليست ها در جواب مي گويند. تئوري مشاهدتي دلالت به اين ارتباط دارد و طبيعتاً آن ارتباط با يک احتمال بالاتري بايد نسبت داده شود، ريلتن در مقام پاسخ به اين جواب مي گويد مسلماً تئوري مشاهدتي چنين کاري را توسط يک قياس منطقي نسبت به يک اقتباس[20] پيچيده تر، تحت ساختار و مکانيزم ها انجام خواهد داد. به نظر ريلتن ارتباط بيشتر قواعد مشاهده شده ممکن است احتمالات پيشيني در غياب يک تئوري اصولي باشد. در اينجا مقايسه بين باور به يک تئوري و باور به هيچ تئوري ديگر نيست، بلکه مقايسه بين باور به تئوري اصولي و تئوري مشاهدتي است.

شايد رئاليست ها در پاسخ بگويند تئوري مشاهدتي تبيين خوبي از اين ارتباط نمي دهد اما به "تبين بهتر" به معناي آن است که چيزي بيشتر از فرضيه احتمال[21] دارد اتفاق مي افتد. ريلتن خود تذکر داده است باور قديمي شامل تعهد به عدم وجود مکانيزم اصولي نيست اما باور جديد شامل ديدگاه فراگيرتري است که مي گويد تئوري اصولي شامل تئوري مشاهدتي هم هستد.البته ريلتن تاکيد ميکند که اين باور قديمي شامل تعهد به عدم وجود مکانيزم اصولي نيست، البته به نظر وي تئوري هاي بعدي شامل تيوري هاي قبلي هستند زيرا که تئوري هاي اصولي دلالت بر تئوري هاي مشاهدتي دارند.



[1] Stable

[2] Coherence

[3] approximate correspondence

[4]  واژه litrally  که به معناي بطور تحت الفظي ، بطورلفظي و بطور لفظ به لفظ مي باشد به فراخور متن در ترجمه استفاده شده است. لازم به ذکر است که منظور از ترجمه لفظ به لفظ اين است که يک ترم نظري لفظاً با لفظي از واقعيت تناظريک به يک دارد. در واقع ترجمه لفظ به لفظ اشاره به يک تناظري دارد که يک سوي آن ترمهاي نظري و سوي ديگر آن واقعيت است.

[5]   واژه litrally true که به معناي بطور تحت الفظي درست، بطورلفظي درست و بطور لفظ به لفظ درست مي باشد که در متن به فراخور از انها استفاده شده است.

[6] theorical Term

[7] Semantical Realism

[8] state Of affires

[9] noncognitive

[10] observationalism

[11] verificationism

[12] agnosticism Irrealism

[13] Scientific Function

[14] Observational theory

[15] irreduced

[16] Observational theories regulariter

[17] micro theory

[18] truth approximate

[19] maximum likelihood theory

[20] derivation

[21] Likelihood enlancing hypothesis