ریلتن و تعارض های متافیزیکی- 4
در اين قسمت نويسنده مقاله ادامه بحث ملاک وحدت بخشي تبين را اينبار با ديدگاه غيررئاليست ها پي ميگيرد. به نظر ريلتن« غيررئاليست ها حق دارند به مجرد اينکه تئوري هاي اصلي در استفاده متناقض شان بکار گرفته مي شوند سماجت کنند. آنها مختارند تا آنرا بطور ابزارگرايانه بکار گيرند- بدون اينکه با رئاليستها مصالحه کنند.چون آنها در بکار بردن هرگونه ابزار در علم آزاد هستند. از نظر غيررئاليست ها وحدت بخشي با يک ديد ابزار انگارانه مي تواند ابزاري براي علم باشد. » در حاليکه ريلتن در بخش سوم تذکر داد وحدت بخشي بعنوان مکانيزمي براي پيش بيني ها، ارزيابي و جمع آوري، تنظيم و تدوين داده هاي مشاهدتي است و يکي از مفيدترين ابزارهاي تئوري از اين نقطه نظر است، يعني تهيه يک طريق خاص اقتصادي براي سازماندهي تجربيات است. همانطور که باخ مي گفت تبيين، سازماندهي اقتصادي تجربيات توسط ساختارهاي ذهن است و قرار نيست پاسخي يا تعاملي با واقعيت داشته باشد. پس غيررئاليست هاي ماخي مي توانند خواهان ابزار تئوري غيرتقليل يافته جهت ايجاد تبيين هاي واحد باشند.
ريلتن مي گويد رئاليست با تکيه بر کتاب جنبه هايي از تبيين علمي همپل اين نقطه نظر را دارند که الزامات همپلي مي گويد تبيين هاي درستند که تبيين موفق آميز باشند و استدلال مي کنند که مفهوم شهودي تبيين توسط وحدت بخشي شامل تعهد به وجود هويات تقليلي يا خصوصيات[1] و يا صدق اصول بنيادين[2] است. ريلتن مي گويد هيچ تبيين وحدت بخش اصيلي انجام نگرفته است، اما مي توانيم ادعا کنيم هنگاميکه آرايه وسيعي از انتظام ها رخ مي دهد، گويي برخي ساختارها و مکانيزم ها اساسي وحدت بخش وجود دارند، هنگاميکه کسي اين گونه مي فهمد گوئي چيزي بيشتر از ادراک حسي اصيلي صورت گرفته است،همانطورکه دوستي باذکاوتي[3] دارد ذهن کسي را مي خواند.
ريلتن اين ادراک را شبيه شهود مي داند. اما من مي توانم از غيررئاليست همين توقع را داشته باشم که در احساساتم شريک باشند. در بخش يک ريلتن موضوعي راجع به سرشت تبيين وابسته مطرح کرد، و خاطرنشان شد اين موضوعي نيست که به عنوان موضوعي متافيزيکي قابل حل باشد.
با اين حال کسي که همپلي يا وحدت گرا باشد، اگر معيار مادي تبيين را شرط لفظ به لفظ درست مقدمات تئوري بداند، در آن صورت در برابر غيررئاليست ها مصادره به مطلوب[4] کرده است. البته تبيين هاي رئاليستي تبين بهتري هستند اگرکه تبيين هاي تئوريک بطور هستي شناسانه تفسير شده باشند. ريلتن در اينجا ما را به مفهوم هستي[5] و ارتباطش با تبيين در مقابل مفهوم شناختي آن به مقاله سَمُن ارجاع مي دهد. اما با نمونه هاي يکسان، تبيين هاي غيررئاليستي تبيين هاي بهتري هستند اگر تفسير هستي شناختي از تئوري غيرمنسجم يا غيرقابل دفاع باشند. اگر غيررئاليست ها به همان سادگي اين ايده که تبيين چيزي بيش از نمادهاي اقتصادي يا پاسخ هاي عمل گرايانه Why-Q نيست به همان اندازه شبيه قرائت وابسته به منطق- قياسي همپل نيست و بطور مناسبي باز ماده صدق اند. درباره چنين قرائت هايي ممکن است ديدگاهي انشقاقي که توسط تئوري غيرتقليلي تفسير شده حاصل شود. يا اينکه بگويم تئوري چيزي بيش از الگوي مفيد براي اغراض علمي بعنوان تبيين هاي قانوني نيست.
[1] Properties
[2] truth of the underiying principles
[3] attentive firend
[4] as quesion-beggings
[5] Ontic