ویلیارد وان کواین
وی درسنتی از قلمرو فلسفه تحلیلی که فلسقه علمی نامیده می شد پیشرفت کرد. این سنت فکری با وابستگی هایش به معرفت شناسی و هستی شناسی ِعلم، منطق و ریاضیات وهمچنین ازبهره گیری از توسعه منطق و نظریه مجموعه ها و حس انزجاری که از عدم اطمینان به متافیزیک داشت شناخته می شد. به خصوص آثار کواین بهترین فهم از زمینه تجربه گرائی منطقی حلقه وین خصوصاً آثار کارنپ را بدست می داد. بدین ترتیب، برای برخی بساطت ضروری تجربه گرایان منطقی که علاقمند داشتند تصویری از علم همچون سیستمی یکپارچه از معرفت ارائه نمایند نه تنها شامل معرفت منطقی- ریاضی و آنچه که علوم سخت نامیده می شد را شامل مي گرديد، بلکه شامل روانشناسی، جامعه شناسی و تاریخ هم می شد.
درحالیکه مفهوم پوزیتویستی از علم وسیعتر از آن چیزی بود که نوعاً [بدین شکل] تصویر شده بود، و بحث برسر این نبود که هر ادعائی كه داراي نظم صلاحیت دار باشد به عنوان موضوعی علمی شناخته شود. بلكه برای داشتن چنین صلاحیتی، یک مدعی یا جمله باید آزمون معناداري را كه يا داراي [ویژگی] تحلیلی(صدق مدعی یا جمله تحلیلی صرفاً در حقیقت معنای اجزاء واژگان مندرج است) یا [ویژگی] تالیفی (صدق مدعی یا جمله بطور تجربی قابل تایید یا تکذیب است) را پشت سر بگذارد. هر ادعائی که نه تحلیلی و نه تالیفی باشد به نحو شناختی بی معنا در نظر گرفته می شود، بنابراین غیر علمی خواهد بود.
این مفهوم تحليلي و تاليفي تعدادي از برنامه تجربه گرايان منطقي را در اختيار قرار ميدهد: نخست، اين ادعا كه صدق منطق و رياضيات تحليلي هستند كه بطور تجربي، قرائت قابل ملاحظهاي از شان پيشيني مفروض از معرفت منطقي – رياضياتي را فراهم مي آورد. اين ادعاهاي مرتبط صرفاً در حقيقت ِ معنا درست است، همانطورکه با هیچ بخشي از وضع خاصي از جهان مرتبط نیست، و بنابراين هيچ تشبثي با مشاهده مرتبط وجود ندارد. با این وجود نه تشبثي براي شهود مشخص و نه حوزههايي غيرتجربي مورد نياز نداريم – فهميدن زبان كليه توجيه اجزاي چنین معرفتی است. دوم اينكه، مشخصه تجربه گرايي ِ تاليفي داير بر فراهم کردن قرائتی از وحدت بخش پسيني از علم است. اخيراً آن تفكري بود كه [مي گفت] هر ادعاي تاليفي ميبايد بطور ذاتي به يك ادعا در زبان مشاهدتي پايه تقليل يابد. اين زبان ميبايد شامل واژگان كافي از منطق و نظريه مجموعهها و صورتی از ادعاي مشاهدتي باشد. اين گفته عين طبيعت ادعاهاي مشاهدتي بود كه بسيار مورد شك واقع شد، حتي پس از آنكه تقليل گرايي بكلي رها شده بود.[چنین موضوعی] اگر شدني باشد، اين گفته مي بايد نشان دهد كه همگي ادعاهاي تاليفي حقيقاً درنهايت دربارة امكان پذيري و يا واقعي[/حقيقي] بودن مشاهدات هستند. اما ادعاهای نظری تقلیلی بودن اثبات گرایي برای ادعاهای مشاهدتی چنین نیست. ( نگاه کنید به تقلیل گرائی و اثبات گرايی)
[اما] اين نسبت بايد به صورتي از استلزام ادعاهاي مشاهدتي توسط [ادعاهاي] نظري رها شده باشد. (كارنپ 1936-1937) در هر مورد، الزاماتي را كه ادعاهاي تاليفي [بيان ميدارد] بايد در نسبت با اوضاع و احوال مشاهدتي در روشي تفكر تحليل منطقي را شفاف سازد كه از مفهوم يكپارچه سازي علم حمايت ميكنند.( نگاه كنيد به مقالاتي درباره وحدت و عدم وحدت علم) براي هر ادعاي غير تحليلي مي بايد كاملاً نوع يكساني از نسبت ادعاهاي مشاهدتي و فرايند تائيد مي بايد بطور بنيادين يكسان باشند. بنابراين، بدون معرفت شناسي بنيادين يا تمايز هستي شناختي هيچ ادعاي از جمله ادعاي تاليفي ساخته نميشود، و بدون تمايز بنيادين روش شناسي يا هستي شناسي چيزي ساخته نميشود، از جمله[ خودِ] علوم. خواه شخص فیزیک ، روانشناسی ، جامعه شناسی و خواه هر چیز دیگر را درنظر داشته باشد، علمی خواهد بود، که ادعاهائی سلسه مراتبي باید یا تحلیلی یا تالیفی باشند. سوم اینکه، در فهم مشروعيت بخشيدن نظریه سازي، بسیاری از فلسفه های سنتی جنبه هائی همچون غیر علمی بودن را جایگزین آن می کنند. شخص بايد الزام معناداري شناختي را بخوبي بكار برد [ و] شبيه يك داس اعمال نمايد – يعني هر ادعايي كه بطور شفاف بشكل تحليلي يا تاليفي رد شده اند را قطع نمايد. بنابراين شمار زيادي از ادعاها و مسائل متافيزيكي حذف خواهند شد. یا شخص باید ملاحضات بيشتري را داشته باشد، همانطور که کارنپ اینکار را انجام داد. بسياري از مباحث فلسفي سنتي (مثل ايدهاليسم در برابر واقعگرايي) همچون شبه مسئله ديده شدهاند – وضعيتهايي كه در آن آنچه ظاهر شده بود ادعاهاي متعارض دربارة موضوعات واقعيت بودند كه مطابق نظر كارنپ بطور مفید بعنوان مخالفتهايي در زبان ديده شدهاند(چارچوبهای زبان شناختی) كه می باید توافق پيدا كنند. زيرا تطبيق يك زبان بطور منطقي [امري] پيشيني براي فرايند معناداری پژوهش است، يعني هيچچيز قابل دفاع توسط پژوهش (يعني هیچ موضوع واقعی) در این موضوعات وجود ندارد.
بجاي آن اين مسئله مطرح مي شود که زبان براي تطبيق یافتن تحقيق است و مقايسه پيشنهاداتی است كه بتواند صرفاً توسط زمينههاي پراگماتيكي (و براي كارنپ غير واقعي) ارزيابي شود. بنابراين ، آنچه بطور سنتي ميتواند به عنوان يك بحث عميق پژوهش متافيزيكي در نظر گرفته شود، پژوهشی است كه طرح آن توسط كارنپ نه به عنوان يك پرسش درست، بلكه بعنوان [موضوعی] روش شناختي و زبان شناختي اثر بخش مطرح شد. مشروط به اينكه چنين موضوعي ساختار زبان را روشن كند، و تا هنگامیكه تغييرات حاكم به توافق با پرسشهاي مشخص راجع به چگونگي وضوح و سادگي و مثمر ثمربودن چارچوب فرضی که بطور تصادفي اثبات نمايد. در حاليكه اين ديدگاه بطور اساسي جایگاه فلسفه بعنوان ملكه علم را بر باد داد بلكه كاملاً جایگاه و موقعيت فلسفه را به ماشين دست بافت ِ هوشمند تنزل داد.
پوزيتويست های منطقي معتقد بودند نقش فلسفه بكارگيري آن در منطق، نظريه مجموعهها و تحليل رياضيات، ايضاح ساختار و نتايج تئوري سازي تجربي است.زيرا این نظام ها با تحليل فهمیده می شود و فلسفه خودش با تحلیل (يا پژوهش پراگماتیکي در چارچوب تحليلي) فهميده مي شود و انتظار نميرود ادعاهاي تاليفي يا تولید معرفت – نظير اين ادعا كه وظيفه فلسفه صرفاً وحدت علم است.ترجيحاً، فلسفه يك نظم پيشيني از تحليل زبان شناختي و مفهومي است، يعني حفظ شان مستقل و بطور روششناسانه متمايز از علم تجربي است.با اينحال ، جدا از ايفاء يك نقش صرفاً سازمان يافته يا پيرو، كار تحليلي فلسفه پروژه ائی بود جهت ایفا نمودن نقشي مهم در پيشرفت معرفت توسط شرح تفصيلي معرفت شناسي از علم و كمك به تشخيص، بهبود و جلوگيري كردن شيوع شبه مسئله است.
كواين در اين سنت ظهور نمود و علايق آنرا به ارث برد، اما طرد تمايز قضایای تحليلي / تاليفي او را بطور اساسي از آن دور كرد. مفهوم تحلیلیت (concept of analyticity)مرکز ثقلِ معنا شناسی، معرفت شناختی و طرد متافیزیک برای تجربه گریان منطقی بود، علاوه بر اینکه محدوده بین علم و آنچه را که از پژوهش فلسفی باقی مانده بود را معلوم می ساخت. در ادامه کواین یک کل گرائی معنا شناختی و معرفت شناسی را پیشنهاد کرد که به او اجازه می داد که صرفاً تفاوت درجه (نه نوعاً) بین آنچه را که جملات تحلیلی نامیده می شود و جملات تالیفی را نشان دهد. تمام جملات با معنی (شامل جملات منطق و ریاضیات) حداقل دارای یک دريافت[/فهم/درك] مشاهدتی بعيد[دور/كم رنگ] هستند، نه تنها هنگامیکه بطور جزئي در نظر گرفته می شوند، بلکه زمانیکه آنها را بعنوان بخشی از مجموعه ادعاهای( بهمين نحو اگر بالا رويم تا كل علم) دارای استلزامات مشاهدتی [مي بينيم چنين اند.]
رد تحلیلیت(analyticity) و کل گرائی ِ معرفت شناختی و معنی شناختی(the holistic epistemology and semantics) کواین، لنگرطبیعت گرائی اش را کشید – دیدگاهی در علم و فلسفه بعنوان [موضوعاتی كه دارای] شباهتی بنیادی در موضوع و روش هستند ديده شدند،و تفاوت آنها تنها در درجه ارتباط [آنها] با ملاحضات تجربی شان است. در نزد کواین ریاضیات و منطق چنین دیده شد، یعنی [آنها] نه همچون قضیه ای تحلیلی ِ پیشینی، بلکه بعنوان سنجه ائيِ(strands) اصلی برای پیشرفت استدلال نظری در نظر گرفته شدند، بنابراین آنها را باید مشاركت در محتوای تجربی کل نظریه دانست. بدین ترتیب فلسفه و علم (و حس مشترک) روی یک رشته پيوستار(continuum) هستند.
هرچند کمی درباره اهمیتِ کواین بحث شد، با این وجود مخالفت های زیادی درباره موفقیت و فهم درست انکار تحلیلیت و تغییر صورت پوزیتویست منطقی و فلسفه وجود دارد. دیدگاه انتقادی از کواین دسته ائی از کسانی بودند که هدفشان رد ِ کل گرائی معنا شناختی بود (فودور و لپور 1992) و/ یا دفاع برخی از تمایز قضایای تحلیلی / تالیفی بود(بوگسمان 1997، گیریک و استراوسون 1956، کاتاز1966)، برای اینها كساني بودند که قرائت شان از کواین بعنوان فردی انقلابی كه خودش نمي توانست تمام الزامات شکستش از سنت را ببیند مطرح شد(رورتی 2001(. این مباحث از نقطه نظرهای بسیاری در این پژوهش با اهمیت خواهد بود.