مسائل آگاهی پدیداری3- مشکلات آگاهی پدیداری برای کارکردگرایی
کارکردگرایی ادامه مسیر فیزیکالیسم و رفتارگرایی است که توسط پاتنم مطرح و با آثار دیوید لوئیس(1966) و دیوید آرمسترانگ (1968) توسعه یافت. مطابق نظر آنان حالات ذهنی و از جمله آگاهي، توسط نقش های علِّی (Causal roles) مشخص می شوند، بطور دقیقتر ویژگیهای ذهنی براساس روابط علِّی گوناگونی که برقرار میشوند، متفرد میشود و این صرفاً به روابط ورودی و خروجی محدود نیست، بلکه بسیاری از ویژگیهای مرتبط با نظریات تجربی مربوط را نیز دربر میگیرد.(برای دیدن خلاصه این مقاله که آقای پور اسماعیل ترجمه کرده اند و در وبلاگ خود قرار داده اند به اینجا نگاه کنید)
بدین قرار، کارکردگرایی با تعریف ویژگیهای ذهنی براساس نقش های علِّی با انواع گوناگونی از پدیده های فیزیکی و روابط بین آنها با تحقق پذیری چندگانه (Multiple Realization)سازگار است. يعني اگر یک ویژگی خاص مثل M، ویژگی کارکردی باشد که با شرایط علِّی C تعریف شود، هر ویژگی فیزیکی دیگر مثل P1,P2,…,Pn بتواند M را برآورده كند، بطوریکه هر ویژگی شرط C را برآورده نمايد. در نتیجه کارکردگرایی ویژگیهای ذهنی را در سطحی از انتزاع توصیف می کند که در آن تفاوت های مربوط به ساختار فیزیکی دستگاه های دارنده این ویژگی ها نادیده گرفته میشوند. به هر حال کارکردگرایی سعی دارد حالات ذهنی را به ساختارهای ورودی و خروجی و در قالب واژگان غیرذهنگرایانه تقلیل دهد.
با اینکه کارکردگرایی حائز اهمیتترین رویکرد در فلسفه ذهن معاصر است، لیکن کارکردگرائی با آگاهی پدیداری دارای پارهای مشکلات است. این مشکلات در دو آزمایش فکری مورد بررسی قرار ميگيرد: نخست، کیفیات ذهنی معکوس، دوم؛ کیفیات ذهنی غایب(missing Qualia) كه این مشكل خود دو مسئله را دامن می زند:1) مسئله زامبی(Zombies) یا کله پوک ها و 2) مغزچینی، که مختصراً بدانها میپردازیم.
آگاهی پدیداری و کیفیات ذهنی معکوس
آیا نمی توانیم دو فرد را تصور کنیم که کیفیات ذهنی رنگها در آن ها به شکل نظاممندی عکس هم باشد؟ پیمان و پژمان را در نظر بگیرید که از لحاظ کارکردی عین هم هستند. حالتی درونای در پیمان هست که معلول دیدن خون است و منجر به آن میشود که بگوید «قرمز»؛ به همین ترتیب حالتی درونای در پژمان است که معلول دیدن خون است و منجر به آن میشود که بگوید «آبی». مجدداً حالتی درونای در پیمان است که معلول دیدن آسمان است و منجر به آن میشود که او بگوید «آبی»؛ و هم چنین حالتی درونای در پژمان است که معلول دیدن آسمان است و منجر به آن میشود که او بگوید «قرمز». گرچه دیدن خون باعث به وجود آمدن کیفیت ذهنی قرمزی در پیمان میشود، اما همین صحنه، باعث به وجود آمدن کیفیت ذهنی آبی در پژمان میشود. و به همین نحو، گرچه دیدن آسمان باعث به وجود آمدن کیفیت ذهنی «آبی» در پیمان میشود، همین صحنه کیفیت ذهنی قرمزی را در پژمان بوجود میآورد. پیمان و پژمان از لحاظ کارکردی (و رفتاری) دارای اینهمانی اند، اما در پاسخ به محرک هایی واحد کیفیت های ذهنی رنگی متفاوتی دارند.
اگر چنین پدیدهای ممکن باشد آنگاه کارکردگرایی با مشکلي روبرو است. چراکه اگر کیفیات ذهنی معکوس ممکن باشد، آنگاه از فردی به فرد دیگر میتوان تغییراتی در ویژگیهای پدیداری داشته باشد بيآنکه تغییرات متناظری در نقش کارکردی وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، اگر کیفیات ذهنی معکوس ممکن باشد، آنگاه ویژگیهای پدیداری حالات ذهن را نقش های کارکردی مشخص کننده آن حالات ذهنی تعیین نمیکند. و اتفاقاً پژمان همان کیفیات ذهنی قرمزی و آبی را میفهمد و هیچ تمایزی بین گزارشهای زبانی بین آنها نمیتوان بگذارد. از آنجاکه ايده پوزیتویستی مسئله طیف معکوس، در درست بودن و غلط بودن تفاوت ایجاد نمی کند، بنابراین نمیتوان درباره ناکارآمدی آن سخن گفت. درحالیکه میتوان مثال نقضي پيدا كرد که معنایش را میفهمیم بدون اینکه صدق و کذبش را بدانیم و چون آگاهی پدیداری یکی از وجوه مهم کیفیات ذهنی است پس کارکردگرائی نمیتواند درباره آگاهی پدیداری سخنی بگوید، بنابراین ناکارآمد است.
آگاهی پدیداری و کیفیات ذهنی غایب
می توانیم به لحاظ کارکردی فردی را تصور کنیم که دارای انواع حالات ذهنی است و نقش علِّی است بدون اینکه دارای کیفیات ذهنی باشد، بطوریکه فاقد تجربه دردناکی باشد. و اصطلاحاً می گوییم فاقدکیفیات ذهنی درد است. چنین فردی دقیقاً دارای حالت ایفاء کننده نقش درد است، اما کیفیات ذهنی درد در او غایب است. اگر چنین باشد کارکردگرایی تا حدی نادرست است: ویژگیهای پدیداری حالات ذهنی را نقش های کارکردی مشخص کننده آن حالات ذهنی تعیین نمی کنند. دو صورت از مشکل کیفیات ذهنی غایب بدین قرار است:
الف: زامبی و کله پوک ها: از نظر کارکردگرائی زامبی فردی مانند افراد عادی است، ولی فاقد آگاهی پدیداری و کیفیات ذهنی است. بنابراین رفتاری عین رفتار ما دارد. بطور مثال وقتی سنگی به سرش بخورد عین افراد عادی تقلید می کند،یعنی با دستش سرش را می مالد، حالت درد داشتن را بروز می دهد و غیره، بیآنکه دارای هرگونه آگاهی پدیداری درد باشد.
ب: تمثیل مغز چینی: اگر هر سلول مغز به یک نفر با افرادی در چین، نظیر به نظیر متصل باشد و به لحاظ کارکردی هر کاری که این سلول ها انجام می دهند این افراد انجام دهند، آیا در آن صورت ما یک میلیارد مغز داریم یا یک میلیاد بعلاوه یک مغز ؟ در اینجا نیز با چالشی روبرو هستیم. جواب کارکردگرایان پاسخ دوم است، چون این یک میلیارد نفر در حکم یک مغز عمل می کنند. درحالیکه در اینجا ما با این مشکل روبرو هستیم که چنین مغری دارای تفکر مرتبه بالاتر نیست.